عشق و بهار

 

خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی ‌تو به سر نمی‌شود

 

این روز‌ها به این فکر می‌کنم چرا شعرای ما تا این اندازه معشوق را به بهار تشبیه کرده‌اند و او را بهار جان خوانده‌اند.‌گاه خود عشق را و‌گاه معشوق. بعید می‌دانم در این باره مقالاتی، رسالاتی، پایان نامه‌هایی نگاشته نشده باشد. ولی چون چیزی در این باره نخوانده‌ام فکر کردم آنچه به ذهنم می‌آید بنویسم.


بهار برای ایران، برخلاف کشورهای سردسیر یا استوایی، با زنده شدن دوباره زمین و طبیعت همراه است. عشق هم زنده می‌کند: «جمله یاران ز عشق زنده شدند» یا «مرده بدم زنده شدم» (مولانا). عشق مانند بهار زمین سختِ جان را نرم می‌کند. شخم می‌زند. زیر و رو می‌کند و احسن الحال می‌کند. به نسیمی می‌رقصاندش. لبخند به چهره عبوس جان می‌آورد. عشق بهاروار بر زمستان سرد و تاریک زندگی ولو موقتی، گرما و رنگ می‌ریزد.

 بعضی را آرام آرام تکان می‌دهد. مثل درختی که آهسته آهسته شکوفه‌های صورتی به تن می‌کند. بعضی دیگر را به ناگاه. مانند آن زمینی که تا دیروز خشک و ساکت بود و امروز که از کنارش رد می‌شوی پر از گلهای ریز سفید است؛ سراسر سپید است. عشق آدمی را «شکوفا» می‌کند. شکوفایی در معنای روان‌شناختی کلمه: شناختن خود، اعتماد به نفس، ارتباط بهتر با دیگران.

 روز اول بهار برای ما نو شدن سال است. عشق هم روح تازه‌ای در انسان می‌دمد و آدم جدیدی از او می‌سازد. بهار همزمان برای ایرانی مصادف است با عیدی باستانی، عشق هم که بیاید روز و شبت عید است. نام بهار تداعی گر جوان شدن طبیعت است. عشق هم جوان می‌کند.

تو عید منی و نوبهار من
کز وصل تو پیرم و شوم برنا
قاآنی

 عاشق شاد است. امیدوار است. میل به زنده ماندن و زندگی دارد. بهار هم شادی و امید و زندگی را به جان طبیعت می‌ریزد. وجود محبوب خلق عاشق را بهاری می‌کند:

بی‌تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب
با تو هستم چون گلستان، خوی من خوی بهار
مولانا

بهار برای ایرانی معانی خاصی دارد که با شرایط جغرافیایی (و اندکی فرهنگی) ایران مرتبط است. فکر می‌کنم اگر شرایط آب و هوایی ایران مثل مالزی یا کشورهای اسکاندیناو می‌بود ما در اشعارمان شاهد چنین تعابیر زیبایی برای معشوق نمی‌بودیم.

زنده شدن
نو شدن
زیبا شدن
جوان شدن

خصوصیات مشترک بهار و عشقند.

  
نویسنده : ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٦


شله زرد عاشورا به مثابه تقویت کننده روابط اجتماعی!

گرونوبل که بودم مسلمان در خوابگاه زیاد داشتیم. من هم عاشورا شله زرد می‌پختم و بین همسایه‌های مسلمان پخش می‌کردم و همزمان توضیح می‌دادم که فلسفه این شله زرد چیست و چرا در ایران برای امام حسین عزاداری می‌کنیم. چون بچه‌ها همه سنی بودند و از ماجرای قیام عاشورا چیز زیادی نمی‌دانستند. بهانه‌ای می‌شد برای اینکه از تفکرات شیعه برایشان حرف بزنم. یک سری جواب می‌دادند بله می‌دانیم، حسین می‌خواسته خلیفه شود و نگذاشته بودند، به خاطر همین جنگ را شروع کرد! خب اوایل شاخم در می‌آمد ولی یواش یواش یاد گرفتم توضیح بدهم که حسین بن علی و حسین‌های زمان به قدرت اهمیتی نمی‌دهند و آنچه برایشان مهم بوده این بوده که به ظلم و فساد جامعه اعتراض کنند و با ظالمین زمان کنار نیایند، هر چند که به قیمت کشته شدن و اسارت و توهین و تهمت همراه باشد. 
از این شله زرد همسایگان فرانسوی که دوستانم بودند هم بهره‌مند می‌شدند و گاهی برای دفتر خوابگاه هم می‌بردم که خیلی خوششان می‌آمد. کلا فرانسوی‌ها چون این رسم غذا دادن به غریبه را ندارند برایشان جالب است و خوشحال می‌شوند، مخصوصا که یک غذای جدید و خارجی باشد. یک بار تصمیم گرفتم شله زرد را زمانی آماده کنم که مسئولین نظافت خوابگاه هم سر کار باشند و بتوانم به خانم ساختمان خودمان هم یک کاسه بدهم. چون ایشان بدجوری با خارجی‌ها و از جمله من سر جنگ داشت و همیشه منتظر بهانه بود که ایرادی از آدم بگیرد: چمدان را نکش، بلندش کن و راه ببر؛ فلان چیز را در حمام نشور، این چه کاری است، چرا آب تو تلمبه است، چرا آبگوشت قلمبه است... کلا آدم استرس زایی بود. البته خداییش هم بعضی از خارجی‌ها در خوابگاه ما خرابکاری‌های زیادی می‌کردند. بعد‌ها که با هم خوب شدیم در حمام را نشان داد (طبقه ما برای ساکنین اعم از دختر و پسر دو حمام داشت) و گفت این سوراخ را ببین، (و سوراخی که روی در چوبی حمام کنار سوراخ کلید کنده شده بود و کلی دستمال کاغذی تویش گذاشته شده بود را نشان داد) یک پسر سوریه‌ای این سوراخ را کنده که دختر‌ها که حمام می‌روند برود تماشایشان کند. و ادامه داد: یک بار با بقیه همکارانم دیدیمش و رسوایش کردیم!‏
 القصه، پیش خودم گفتم احتمالا او هم خوشش می‌آید از این شله زرد. بلکه کمی دیدش به خارجی‌ها عوض شد. همینطور هم شد. وقتی بهش گفتم یک کاسه ما در ایران این غذا را بین همسایه‌ها پخش می‌کنیم با قیافه‌ای متعجب و پر از تشکر نگاهم کرد و گفت: "یعنی به فکر نظافت چی هم بودی؟" انگار خواسته باشد بگوید من که قابل این چیزها را ندارم. خوشحال شده بود.
بعد از آن هم دیگر با من دعوا نکرد و من همیشه به این تجربه شله زرد پخش کنی خود افتخار می‌کنم که باعث آشتی بین مسیحی و مسلمان شد!‏

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦
تگ ها : آدمها ، فرانس


پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو

اوضاع قاراشمیشی دارم. کلاسهایم شروع شده اند و فقط دوتاشان تکرار پارسالند. سه تای دیگر جدیدند. عین آن حیوان دراز گوش می دوم. البته باز بهتر از پارسال است که اصلا نمی دانستم سیستم تدریس دانشگاهی فرانسه چطور است و یکی دوماه اول فقط گیج می زدم. تازه پارسال همین موقعها خانه ام چند تا موش درآورده بود که خانه ام را به زمین دو میدانی تبدیل کرده بودند و آسایش را از من سلب کرده بودند و همه خوراکی های نازنینی که از ایران آورده بودم خورده بودند و به جایش گلاب به رویتان فضله گذاشته بودند. احتمالا دو نقطه دی هم کنار شاهکارشان گذاشته بودند. هنوز هم موش هراسیش البته با من است و حتی وقتی پروانه ای پشه ای مگسی در خانه ام پرواز می کند و از گوشه چشمم حرکتی را می بینم خیال می کنم موش است. خلاصه این هم روی اعصاب است. ضمن اینکه هیچ تضمینی نیست که دوباره یک کلاس جدید بهم نیاندازند. مدیردانشکده مان هر جا من را می بیند یاد کلاس جدید می افتد. انگار روی پیشانی من نوشته شده باشد بفرما کلاس! اصولا این شغل ما (مامور موقت تحقیق و تدریس) گمانم خلق شده که هر درسی را استادهای کله گنده برنداشتند بیاندازند به ما. مادرم می گوید همه شغل ها همین است دخترم. تا شاگردی نکنی اوسا نمی شوی. ولی آخر بی انصافی نیست که بگذاری همه استادها درسشان را بردارند بر هر چه ماند دو هفته مانده به شروع کلاس بیاندازی به یک تازه کار؟! حالا شانسی که دارم این است که استادهای دیگر با روی باز جواب سوالهایم را می دهند و راهنماییم می کنند چی درس بدهم. به این ها اضافه می شود اولتیماتوم تمام کردن تز از طرف استادم. آخر بگو چه کار داری بابا نشستیم برای خودمان تاتی تاتی می کنیم دیگر. سرم را که روی بالش می گذارم و چشمانم را می بندم ایمیل استادم می آید جلوی چشمانم که یوهاهاها گویان می گوید پس فصل جدیدت کووووو... به اینها باز هم اضافه می شود ولی دیگر کوتاه آمده و شما را به خدای منان می سپارم. سراغ ویراسباز هم نمی روم و فاصله ها را به نیم فاصله تبدیل نمی کنم که مشخص تر باشد چه اوضاع قارشمیشی دارم! گفتم بیایم در جواب دوستان با معرفتی که غیبت ما را می بینند و احوال پرسی می کنند اعلام وضعیت کنم.

  
نویسنده : ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤
تگ ها :


لبخند: دست دراز شده‌ای برای ارتباط

من این طرح حق لبخند را خیلی دوست دارم. چون تنها با دو خط منحنی و دو نقطه یکی از مهمترین اصول ارتباط (به اعتقاد من) را رقم زده است: لبخند. این طرح همزمان هم این دونقطه پرانتز آشنای خودمان :) که نشانه آشکار رضایت و خوشحالی روی اینترنت است را به تصویر کشیده و هم دو آدمی که دستانشان را به سمت هم دراز کرده‌اند. و به خاطر همین هم هست که من گمان می‌کنم به این ترتیب دارد رابطه‌ای بین لبخند و ارتباط برقرار می‌کند. 

لبخند به نظر من ساده‌ترین راه است برای اینکه به طرف مقابلمان بگوییم من با تو در صلحم. به طرفت دست دوستی دراز می‌کنم. وقتی با لبخند حرف می‌زنیم انگار راه را برای رابطه‌ای دوستانه‌تر، صمیمانه‌تر و بهتر باز می‌کنیم. یا اصلا برای یک رابطۀ حتی چند ثانیه‌ای. در فرانسه خانمهای محجبه هر چند هم یکدیگر را نشناسند عموما وقتی از کنار هم رد می‌شوند به هم لبخند می‌زنند. به نوعی با لبخند به هم می‌گوییم تو آشنای منی، حتی اگر نشناسمت. خیلی وقت‌ها سلام هم بعد از این لبخند می‌آید. من بار‌ها به این رفتار دقیق شده‌ام. وقتی خانم محجبه‌ای را می‌بینم هر کدام حواسمان زود‌تر جمع شود لبخندی می‌زند. دیگری که با لبخندی به لبخندش پاسخ داد نفر اول سلام می‌کند. یا اولی که لبخند زد دومی می‌داند که او نشانه دوستی را فرستاده و همراه با سلام لبخندی می‌زند. این گمانم از فرهنگی ناشی می‌شود که لبخند را در این کشور رفتاری نسبتا همگانی و همه‌جایی کرده است. گاهی وقتی محکم به کسی می‌خوری یا پایی را لگد می‌کنی و بعد عذرخواهی می‌کنی، پاسخت لبخند است. لبخند یعنی دستی دراز شده که دستِ (در اینجا عذرخواهیِ) تو را می‌فشارد.‌‌ همان چیزی که این عکس دارد القا می‌کند. لبخند ‌گاه چراغ سبز رابطه‌ای هر چند کوتاه و در حد یک سلام یا خواهش می‌کنم است. ولی در رابطه‌های پایدار‌تر هم نقش لبخند بسیار پررنگ است. همه ما چهره لبخند به لب عزیزان و دوستان و آشنایانمان را بیشتر از چهره اخمو یا خنثی‌شان دوست داریم. لبخند (اگر زهرخند و نیشخند و پوزخند و مانند آن را را کنار بگذاریم) به نوعی به جا شدن در دل دیگری کمک می‌کند. به ماندگار شدن تصویر آدمی در ذهن دیگری. به القای حس آرامش که آدمهای پراسترس عصر جدید بسیار به آن نیاز دارند. به برقراری یا حفظ یک ارتباط بهتر.

 

  
نویسنده : ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳
تگ ها : ارتباط ، آدمها


ز پس صبر ترا او به سر صدر نشاند

 

چند شب پیش، در شبی که شب آرزو‌ها می‌نامندش، اتفاقی افتاد که برای من شبیه معجزه بود. یک سری از بچه‌های "هم گروه" هم مطلعند. همه با هم آن شب خوشحال بودیم. به صورت «لایو» مطلع می‌شدیم و آن لاین مراحل خبر را به هم گزارش می‌کردیم. این روز‌ها که همه‌اش خبرهای بد به گوش می‌رسد این اتفاقی که به نظر من معجزه است و فکر می‌کردم حالاحالا‌ها رخ نخواهد داد دلم را گرم کرد. دیگران را نمی‌دانم ولی این آخرین اتفاق خوبی بود که احتمال می‌دادم بیفتد. روز‌ها روزهایی است که خیلی‌هامان سرمان را کرده‌ایم توی بالش و مشت می‌کوبیم به بالش بیچاره و داد می‌زنیم آخه خدایا چرا. آن شب اما با این اتفاق برای من پیامی آمد. تایید آیه‌های قرآن آمد. دیگران را نمی‌دانم، ولی برای من میان آن همه بدبختی نشانه خوبی بود برای اینکه بهم بگوید باید صبور باشی و دوام بیاوری. به خودم می‌گویم خودت شاهدی که صاحب آن همه سختی و این اتفاق خجسته چه صبوری کرد و چگونه یک ذره هم از ایمان و روی خوش و بزرگواریش کم نشد. پاداشش را هم گرفت. 

این دنیا دنیای رنج کشیدن است. یکی کمتر یکی بیشتر. لقد خلقنا الانسان فی کبد. جایی خوانده‌ام که آنجا هم که گفته ان مع العسر یسرا، این یسر آسانی در کار‌ها نیست. آسانی در تحمل سختی‌هاست. بنابراین از شبیخون بلا نباید ترسید و صبر طلبید و تحمل. به گمان من این اعتقاد که این دنیا چند روزی بیشتر نیست و زندگی اصلی جای دیگری است و خدا با صابران است، تحمل سختی‌ها را کمی آسان می‌کند. و «کمی» هم در این برهوت خودش باارزش است! 

عنوان این یادداشت غزل نابی از مولاناست.

  
نویسنده : ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۳
تگ ها : آدمها


ما عاشوراییان و دفاع از مظلوم

مدتهاست که به این فکر می‌کنم که ما‌ ها چطور می‌توانیم از خودمان بپرسیم اگر در کربلا بودیم چه کار می‌کردیم؟ و بعد گزینه‌ها را مطرح کنیم: فرار؟ یار امام حسین؟ یار یزید؟ بعدش پشیمان؟ یا... 
 عجب رویی داریم! خودم را عرض  می‌کنم در درجه اول. مایی که انواع و اقسام ظلم را دور و برمان می‌بینیم ولی حتی به قدر سر سوزنی اعتراض نمی‌کنیم و از حق دفاع نمی‌کنیم، ولو با نوشتن در وبلاگمان، با وارد شدن با بحث با کسی که می‌بینیم دارد اشتباه می‌کند یا با ده‌ها کار از همین دست. ما از ترس منافعمان، به دلیل اینکه برایمان نمی‌صرفد، یا به هر دلیل دیگری از انجام چنین کارهای کوچکی در دفاع از حق و مظلوم سرباز می‌زنیم. آن وقت از خودمان می‌پرسیم اگر زمان امام حسین می‌زیستیم چه می‌کردیم؟ بعدش هم لابد پاسخ می‌دهیم: جانمان را فدای آقا می‌کردیم!  ما حتی حاضر نیستیم از کوچک‌ترین منافعمان بگذریم برای دفاع از مظلوم، آن وقت می‌رفتیم جانمان را تقدیم آن وحشیان می‌کردیم؟ با آن رسانه‌های تبلیغاتی یزید که چنان دروغ را راست جلوه داده بود که کمتر کسی می‌دانست حقیقت چیست؟ خداوکیلی چند بار به پدر یا مادری که کودکش را به باد کتک می‌گیرد  اعتراض کردیم؟ چند بار وقتی دیدیم پسری برای دختری مزاحمت ایجاد می‌کند اعتراض کردیم؟ در عمرمان چند بار به ظلمی که جلوی چشممان دارد اتفاق می‌افتد اعتراض کردیم؟
معادله پیچیده ای نیست، کسی قادر خواهد بود جانش را فدای امام مظلوم کند که امتحانش را قبلا پس داده باشد. که حاضر شده باشد آبرو یا آزادی یا غرور یا مال یا... را برای دفاع از مظلوم به خطر بیاندازد. ما حاضر نیستیم قدمی در دفاع از مظلوم برداریم، جایی که به نفعمان نیست. جانمان را فدا می کنیم؟؟؟!!!
خیلی آسان است زیارت عاشورا خواندن و بر یزید و اول ظالم و ثانی و ثالث و رابع لعنت فرستادن. خیلی آسان است بر پهلوی شکسته حضرت زهرا گریستن. خیلی آسان است در دفاع از فلسیطنی‌های مظلوم تظاهرات ضد صهیونیستی رفتن، ولو در همین فرانسه، "بلاد کفر"! 
ولی نه امام حسین و نه حضرت فاطمه و نه هیچکدام از بزرگان دین ما ازمان گریه بی‌عمل نمی‌خواهند. آن خدایی هم که این‌ بزرگان را گذاشت تا ما الگوهایی داشته باشیم که به ظلم اعتراض کنیم و از مظلوم دفاع و با او همدردی، این را از ما نمی‌خواهد. ما‌هایی که به نام دین، دفاع از مظلوم را واجب می‌دانیم کارمان سنگین‌تر است. چون پس فردا به نام‌‌ همان  دین ازمان سوال خواهد شد: چرا ساکت بودید؟ چرا هیچ کاری نکردید؟ چرا چشمتان را بستید؟

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٤


امروزی‌ها!

پریروز در ایستگاه قطار در پاریس منتظر قطار ایستاده بودم که پسر جوانی به طرفم آمد و گفت خانم می‌شود پولی به من بدهید که غذایی بخرم؟ من معمولا در برابر چنین تقاضایی پول نمی‌دهم و اگر خوردنی همراهم باشد آن را می‌دهم یا نهایتا چیزی می‌خرم و به دست طرف می‌دهم یا اصلا می‌گویم نه. تجربه‌های قبلی من نشان داده‌اند که بسیاری از این آدم‌ها که تقاضای پولی برای غذا می‌کنند خیلی هم خوشحال می‌شوند وقتی غذایی به ایشان می‌دهی. این بار هم غذایی همراهم بود که نصفش را خورده بودم وبقیه‌اش را نگه داشته بودم بعدا بخورم و‌‌ همان را گرفتم طرفش و گفتم که این نصف یک غذاست. پسر با نارضایتی نگاهی به من کرد و پرسید گوشتش حلال است؟! خنده‌ام گرفت. گفتم بله. باز با نارضایتی غذا را گرفت و بدون کلمه‌ای تشکر دور شد.
همانجا یادم افتاد که سال‌ها پیش وبلاگنویسی نوشته بود که با دوستش رفته بودند بنزین بزنند. در پمپ بنزین پسر جوانی به طرف ماشینشان می‌آید و پول می‌خواهد. دوست آن آقا یک صدتومانی به پسر می‌دهد و ضمنا به او می‌گوید: پسرجان تو جوانی، برو کار کن، درست نیست گدایی می‌کنی. پسر همانطور که پول را در جیبش می‌گذاشت و راهش را می‌کشید که برود گفت: صد تومن داده زرزر هم می‌کنه!

  
نویسنده : ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٧
تگ ها : به چشم من


نه غرب سراپا پلیدی است، نه مدارا لولو خورخوره

نویسنده وبلاگ دانشطلب در یادداشتی ایراداتی به مطلب قبلی من وارد ساخته‌است. من این انتقادها را به سه دسته اصلی تقسیم می‌کنم و به نکات کوچکتر متن ایشان در ذیل همین محورهای اصلی می‌پردازم. یادداشت طولانی است و تجربه نشان داده که هرچند که متون اینترنتی طولانی خواننده کمی دارند اما کیفیت خواندن‌ها بالاست و ضمنا اگر کسی به بحث علاقمند باشد در اراده خواندنش خللی وارد نمی‌آید!

یک: غرب بهشت برین است. دانشطلب در دو پاراگراف اولش و نیز پاراگراف آخرش من را متهم کرده که با یادداشتم درباره وجود مدارا در غرب قصد بیان این مطلب را دارم که غرب بهشت زمینی است و با تشبیه من به جعفرخانی که از فرنگ برگشته می‌نویسد: «اما هستند بعضی‌هایی که هنوز فدای جذابیت‌های بلواری غرب می‌شوند و در این خیال به سر می‌برند که همه چیز در آنجا خوب است و همه چیز در اینجا بد!» و در پاراگراف دوم اضافه می‌کند که امثال من «بیشتر به دنبال یک جور تنزه و تقدیس از غرب هستند» و پاراگراف آخر قصد من را از نوشتن این جور مطالب «منزه جلوه دادن غرب» حدس زده است.

این داروی نادرست است. چه کسی می‌گوید که با ذکر یک یا چند نکته از محاسن غرب گوینده قصد این را دارد که بگوید غرب منزه و مقدس است و همه چیز در غرب خوب است یا من اگر دارم از یک حسن غرب حرف می‌زنم به این معناست که به قول ایشان «کامل می‌شناسمش»؟ کدام عقل سلیمی چنین منطقی را می‌پذیرد؟ غرب خوبی‌هایی دارد و بدی‌هایی. همانطور که ایران یا هر جای دیگر. من اگر از خوبیهای غرب حرف می‌زنم از بدیهایش هم حرف زده‌ام. در یادداشت هشت مارس روز من نیست و رهایی از حجاب، رهایی از زندان به نگاه تحقیرآمیزی که در غرب به حجاب هست پرداختم و به آن اعتراض کردم. دریادداشت درباره برنامه پرگار بی‌بی‌سی درمورد اسلام‌هراسی و اسلام ستیزی که دارد در غرب شیوع می‌یابد نوشتم. تابستان هشتاد و شش در پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی درچارچوب سخنرانی‌هایی درمورد حجاب اسلامی صحبت کردم و تجربه‌ام را از نگاه نامناسب جامعه فرانسه به حجاب بیان کردم و مجموعه سخنرانی‌ها در آرشیو پژوهشکده موجود است. در پی آن برای کتابی که توسط همین پژوهشکده چاپ شد مقاله‌ای نوشتم با عنوان بازنمایی حجاب اسلامی در رسانه‌های فرانسه* و سعی کردم نشان بدهم رسانه‌های فرانسه چه تصویر نامناسب و دور از واقعیتی از حجاب و زن محجبه نشان می‌دهند. در سال هشتاد و چهار مقاله آزادی به سبک فرانسوی را برای مجله سوره نوشتم و به قانون تبعیض آمیز ممنوعیت حجاب که در قالب لاییسیته وضع شده بود اعتراض کردم. به صورت گذری هم دریادداشتهای وبلاگ یا فضاهای مجازی دیگر از نکات منفی دیگری که اینجا دیده‌ام صحبت کرده‌ام. اینها اگر انتقاد غرب نیست پس چیست؟ منتها من مثل برخی همه چیز را یا سیاه یا سفید نمی‌بینم. لااقل سعی خودم را می‌کنم. و همانطور که از این برخوردهای نامناسب و قوانین تبعیض‌آمیز موجود در فرانسه نوشته‌ام از خوبی‌ها و نکات مثبت آن هم یاد می‌کنم. اگر دانشطلب و امثال او این مطالب را ندیده‌اند یا نمی‌خواهند ببینند به این معنا نیست که من فقط خوبیهای غرب را می‌بینم. به این معناست که ایشان با نگاهی مطلق‌گرا گمان می‌کنند اگر کسی از یک یا چند حسن غرب صحبت کرد الزاما دارد می‌گوید غرب بهشت برین است و در غرب همه چیز خوب است. یا برعکس، اگر کسی به یک یا چند نقطه ضعف ایران اشاره کرد دارد سیاهنمایی می‌کند و می‌گوید ایران همه‌اش همین است. این نگاه مطلق‌گرایانه و ساده‌انگارانه از نظر من مردود است.

دوم: «ادعا» ی مدارا در غرب. دانشطلب معتقد است در غرب مدارا وجود ندارد و با اشاره به سه یادداشت نتیجه می‌گیرد که وجود مدارا «کاملا در تضاد با طبیعت غرب و اخباری است که از غرب منتشر می‌شود». با استناد به یادداشت اول به وحشی‌گری و نژادپرستی غرب از زمان یونان باستان تا جنگهای جهانی دوم و جنگ عراق و افغانستان اشاره می‌کند و آنها را نشانه توحش و نژادپرستی غرب، تحقیر غیرغربی‌ها و عدم مدارا قلمداد می‌کند. کسی منکر این نیست که غرب سابقه خوبی در صلح و مدارا نداشته و جنگ و خونریزی و تبعیض‌نژادی در کارنامه فرهنگی و اجتماعیش وجود ندارد. منتها دانشطلب متوجه این نیست که من دارم از قرن بیست و یک و از بطن اجتماعی که در آن زندگی می‌کنم و رفتار مردم عادی حرف می‌زنم و نه از شکنجه‌گران ابوغریب یا جناح‌های راست افراطی که سیاستشان نژادپرستانه است و عملا دستی در سیاست فرانسه ندارند. ایشان باز با آن نگاه تقلیل‌گرایانه می‌پندارد هر دولت که به بهانه نفت یا هر چیز دیگر جنگ راه انداخت یا همکاری کرد یعنی با مهاجرین و خارجی‌ها و به طور کلی دیگریِ متفاوت سر دشمنی و عدم مدارا دارد و ایشان را تحقیر می‌کند.‌

سیاستهای تبعیض‌آمیز هم در غرب هست که من هم انکارش نمی‌کنم و از بعضی از آنها حرف زده‌ام. اما اولا این سیاستها مانع این نمی شود که دهها سیاست عادلانه دیگر وجود نداشته باشد که در پایین به چندتایی از آن اشاره خواهم کرد. ثانیا آنقدر آزادی بیان – یعنی تحمل نظر مخالف، یعنی مدارا- هست که هزاران محقق و متفکر "علوم انسانی غربی"– که خود لوی استروس که دانشطلب به او استناد می‌کند از جمله آنهاست- از دانشجو بگیر تا استاد دانشگاه و حتی ژورنالیستها به طرح و بررسی این قوانین و فرهنگ و سیاستهای تبعیض‌آمیز بپردازند و از سیاستمداران جواب بخواهند تا جایی که در آن سوی دنیا به گوش امثال من و دانشطلب برسد. حالا این افراد یا مثل آمریکایی‌ها نقشی خواهند داشت تا سیاستمدارانشان را وادار کنند از سیاست قبلی دست بکشند و نیروهایشان را از عراق بیرون بکشند یا مثل مسلمانان فرانسه ذره‌ای اتحاد و اراده ندارند که شکایت ممنوعیت حجاب در مدارس را به دادگاههای بین‌المللی ببرند و حقشان را بازپس بگیرند.

دانشطلب به دو مقاله بی‌بی‌سی (+ و +) ارجاع می‌دهد و با بیان اینکه آنگلا مرکل و کامرون، نخست وزیر بریتانیا، خود گفته‌اند «سیاست چندفرهنگی در کشورهایشان شکست خورده» نتیجه می‌گیرد در غرب مدارا وجود ندارد. ایشان را دعوت می‌کنم دوباره این مقاله‌ها را بخوانند و ببینند کجای این یادداشتها نوشته شده یا می‌شود این را برداشت کرد که «غرب تنها با کسی مدارا دارد که شبیه خودش شده باشد»؟ این نتیجه‌گیری دقیقا چیزی خلاف گفتار مرکل و کامرون را بیان می‌کنند. این دو دارند می‌گویند ما در این سالها که مهاجرین را در کشور خودمان پذیرفتیم، بسیار سعی کردیم که ایشان را در فرهنگ کشورمان ادغام کنیم اما موفق نشدیم و حضور و رشد اسلام مدافع خشونت و افراطگرایی این را ثابت می‌کند (خشونت، همان چیزی که از عدم مدارا حاصل می‌شود!). این مساله گفتمان رایج امروز غرب است. در فرانسه هم این بحث بارها مطرح شده و هر بار که حادثه تروریستی از جانب مسلمانان رخ می‌دهد، هربار که جوانان عرب و سیاه حومه شهرها مدرسه، ورزشگاه، ایستگاه اتوبوس و غیره را به آتش می‌کشند، هر بار که مرد مسلمانی اجازه نمی‌دهد زنش را پزشک مرد معاینه کند و در جواب "به شما مربوط نیستِ" کادر پزشکی، دست روی ایشان بلند می‌کند و کتک‌کاری راه می‌اندازد، هربار که "دختر"بچه‌هایشان را به کشور خودشان می‌برند و ختنه شده بازمی‌گردانند و هر بار که از این دست کارهای افراطی و خشن به نام اسلام در کشورشان انجام می‌شود این بحث بالا می‌گیرد که سیاست چند فرهنگی ما شکست خورده است. این به معنای این نیست که ما مدارا نداریم، بلکه به این معناست که خارجیها نتوانسته‌اند قوانین و فرهنگ کشور ما را رعایت کنند. همین رفتارهای پر از خشونت مسلمان و رفتارهای نژادپرستانه یک سری معدود غربی و استفاده رسانه‌ها باعث می‌شود هراسی بین مردم ایجاد شود و اخیرا در فرانسه هم طی یک نظرسنجی حدود شصت درصد مردم فرانسه هم معتقد بودند مسلمانان نتوانسته‌اند در جامعه فرانسوی ادغام شوند. مطالعه بیشتر در مورد شکست سیاست‌های ادغام و چندفرهنگی سخنان مرکل و کامرون را روشن‌تر می‌کند.

دانشطلب با بیان اینکه با چاپ مطلب من که از نظر سیاسی با چارقد در دوجهت مخالف سیاسی قرار داریم نوشته این نشریه «عملا حدی از تسامح و مدارا را به نمایش گذاشته، و صاحب مطلب با زبان و ادعا» – حالا بالاخره مدارا خوب است یا بد جناب دانشطلب؟!- اگر همین یک مورد برای اهل مدارا بودن کافیست، و حرف من درباره وجود مدارا در غرب ادعا، نظر ایشان در این باره چیست که من متشرع مسلمان دارم در دانشگاه فرانسوی تدریس می‌کنم و حقوق می‌گیرم؟ درباره اینکه چیزی به اسم گزینش وجود ندارد که بروند تحقیق کنند ببیند من همان دانشجویی هستم که حاضر نشدم برای ثبت‌نام در دکترا حجابم را بردارم و بنابراین استاد کارشناسی ارشدم و نیز مدیر دانشکده‌ به من اجازه ثبت‌نام در دکترا را ندادند و من مجبور شدم در شهر دیگری دکترا ثبت نام کنم، چه فکری می‌کند؟ این که متدین و متشرع بودن – آن هم از نوع مسلمانی- نقشی در تدریس در دانشگاه و کار پیدا کردن ندارد و مانع فعالیت اجتماعی آدم نمی‌شود نشانه چیست؟ اینکه دولت فرانسه از مالیات فرانسوی‌ها به من و سایر زنان محجبه یا اصولا هر خارجی، در صورتی که درآمد مالی کمی داشته باشیم، بیمه کاملا مجانی می‌دهد و تا دو سوم کرایه خانه‌مان را پرداخت می‌کند نشانه چیست؟ اینکه هر فرانسوی چه مسلمان چه محجبه چه غیر آن حقوق بیکاری می‌گیرد و فرقی بین فرانسویهای سفید با رنگین پوستها نیست نشانه چیست؟ این قوانین عادلانه و به دور از تبعیض و امثال آن اگر نشانه احترام به حقوق دیگریِ متفاوت نیست، نشانه چیست؟ اگر در غرب فقط تحقیر هست و خشونت و مدارا نیست، این‌ها چیست؟ و از همه مهمتر، دانشطلب و امثال ایشان که گمان می‌کنند غرب پر از بدی است و « برای موجودیت و هویت دیگران ارزشی قائل نیست»، «اساسا تمدن غربی با دیگرستیزی و تحقیر غیرغربیان (وحشی‌ها) اجین شده و به همین خاطر اروپائیان بیش از باقی تمدن‌ها با نژادپرستی درگیر بوده‌اند» چیزهایی که سبب می‌شوند آدم به شدت احساس کند به شخصیتش توهین می‌شود، از خودشان تا به حال پرسیده‌اند پس چرا این همه خارجی قصد آمدن به غرب را دارند و اکثرا وقتی وارد آن می‌شوند دیگر قصد بازگشت به کشور خودشان را ندارند؟ اصلا همین مسلمانان متشرع و محجبه‌، که به قول دانشطلب حتی برای خواندن نماز یا رعایت حجاب در فرانسه با مشکل مواجه هستند و باز به زعم ایشان از تحقیر و تبعیض نژادی رنج می‌برند چرا به کشور خود باز نمی‌گردند که زندگی بهتری داشته باشند؟؟؟؟  اگر به قول ایشان این انبوه مسلمانان «تحت فشارند»، اینکه فرانسه و غرب را به کشور خود ترجیح می‌دهند به چه معناست؟

در غرب قوانین تبعیض‌آمیز هست. نژادپرستی و اسلام‌ستیزی هم هست. اما اینگونه  رفتارها آنقدر در اقلیت هستند که بسیاری از خارجیها یا مسلمان معتقد و پایبند به دین، از زندگی در غرب ناراضی نیستند و ضمنا هیچ کدام اینها مانع نمی‌شود که گفتمان مدارا و احترام به فرد مخالف یا متفاوت از سوی سیاستمداران، مربیان، خانواده‌ها و رسانه‌ها و نهادهای دیگر تبلیغ نشود و مردم به این دست مسائل تشویق نشوند و جامعه از سطح نسبی مدارا برخوردار نباشد. دیدگاهی که می‌پندارد حالا که غرب در عراق جنگ راه می‌اندازد یا نژادپرستی در جوامع غربی به چشم می‌خورد، پس کلا با خارجی و مسلمان و فرد متفاوت سر جنگ دارد، دیدگاهی مطلق‌گرایانه و تقلیل‌گراست.

سوم: مدارا برای ایران لازم نیست. مطلب سومی که دانشطلب در یادداشتش مطرح می‌کند نامناسب دانستن مدارا و عدم لزوم آن در ایران و مخصوصا مدارای محجبه با بی‌حجاب است: «پیام نوشته برای دختران مسلمان این است که خیلی به حجاب و اینکه چه کسی از میان شما حجاب دارد و چه کسی ندارد و این‌ها کار نداشته باشید و با هم زندگی کنید. حتی اگر دین فردی شد و حجاب به پارچه‌ای که موقع نماز بر سر می‌اندازند تقلیل پیدا کرد تعصبی! به خرج ندهید.» و «در ایران این بلاهت وجود ندارد (یا دستکم عمومیت ندارد) که ابتدا هویت اسلامی و ایرانی به حاشیه رانده شود و سپس در وضعیت فشار و ابتلا به مصائب گوناگون گرایش‌های مختلف اسلامی دلخوش باشند که به یکدیگر نزدیک شده و در کنار هم با مدارا زندگی می‌کنند، یـا خوشحال باشند که قدرت تحمل یکدیگر را پیدا کرده‌اند!»

دانشطلب معتقد است مدارا با بی‌حجاب و رفتار مناسب با او به معنای کنار گذاشتن هویت ایرانی و اسلامی است. در اینجا اولین نکته‌ای که ایشان از آن غافل است تعریف مداراست. وقتی از مدارا حرف می‌زنیم فقط مسائل مذهبی مطرح نیست. هر گونه تفاوتی را به رسمیت می‌شناسیم و به آن احترام می‌گذاریم، اعم از نژاد، زبان، لهجه، رنگ پوست، روش زندگی، مذهب، و ... مدارا تمام این افراد متفاوت را به احترام و دوستی و صلح و همزیستی مسالمت آمیز دعوت می‌کند. مدارا باعث انسجام یک جامعه است. ایشان از این هم غافل است که مدارا تنها مدارای محجبه‌ها با بی‌حجابها نیست، بلکه مدارای بی‌حجابها با محجبه‌ها هم هست. چه کسی است که انکار کند که در کشور ما تعداد زیادی از دختران و زنان علاقه‌ای به داشتن حجاب ندارند. و آقای دانشطلب خوب است که بروند از زنان و دختران محجبه راجع به رفتار نامناسب بعضی بی‌حجاب‌ها و بدحجابها که فقط و فقط به خاطر نوع پوششان صورت می‌گیرد سوالاتی بپرسند. من خودم بارها به خاطر حجابم چه در ایران چه در خارج با رفتار و نگاههای تحقیرآمیز هموطنانم روبرو بوده‌ام. این را فقط من نمی‌گویم که دوستان چادریم (اعظم و سمیه، سردبیر چارقد) و بسیاری دیگر هم همین نظر را دارند. هر کدام از ما تجربه‌های ناخوشایندی از رفتار کسانی که حجابمان را قبول نداشتند داشته‌ایم، درحالیکه در جمع عربها یا فرانسوی‌ها واقعا به ندرت چنین برخوردی دیده‌ام. عین همین حرف را یکی از دوستانی اخیرا به فرانسه آمده به من می‌زد و می‌گفت به خاطر حجاب خانمم همه فکر می‌کردند ما "بسیجی" هستیم و کسی ما را به جمع خود راه نمی‌داد و رفتارها بسیار بد بود. اما خود فرانسوی‌ها با ما چنین نکردند. وقتی من می‌نویسم «مایی که در غرب زندگی کرده‌ایم ... وظیفه‌ای سنگینتری برای اشاعه چنین فرهنگی داریم» دقیقا روی سخنم با همین افراد است که دیده‌اند که رفتار فرانسوی‌ها یا کلا غربی‌ها با ما که از نژاد و مذهب و فرهنگ دیگری هستیم بسیار محترمانه است و از آن بسیار هم بهره‌مند شده‌اند، دیده‌اند اما با یک فرد متفاوت چنین نامناسب برخورد می‌کنند. آقای دانشطلب لابد ندیده که خانم‌ها و آقایان چطور یادداشتهای چارقد را، آنجا که به مساله زن از دید نویسندگانش مطرح است، دست به دست می‌کنند و آن را به تمسخر می‌گیرند و کامنت می‌گذارند: سطح دغدغه. ندیده که گاهی چطور سبزها یک نفر را که با احترام از اصولگرایی حرف می‌زند با برچسب ساندیس‌خور از میدان به در می‌کنند. وقتی یاد نگرفته باشیم که به عقیده مخالف احترام بگذاریم همین می‌شود. وقتی چماق کلامی و غیرکلامی برداریم و بر سر بی‌حجاب بکوبیم و خودمان را برتر از او بدانیم او هم جای دیگر – او هم به غلط- این تحقیر را پس می‌دهد. ایشان که توصیه به مدارا را غلط می‌داند و می‌گوید «نسخه تسامحی ایشان اساسا نسخه‌ای مناسب با چنان جامعه‌ای [غربی] است و نه یک الگوی عمومی»، لطف کند و بفرماید پیشنهاد ایشان برای همزیستی مسالمت‌آمیز محجبه و بی‌حجاب چیست؟ مدارا و احترام به تفاوتها از طرف هر دو دسته اگر نباشد با چه چیزی جای آن را پر می‌کنید آقای دانشطلب؟؟؟ غیر از اینست که جایش را خشونت و توهین و تحقیر و چماق از جانب هر دو دسته می‌گیرد؟ در فضای کنونی کشور ما که چه بخواهیم چه نخواهیم نوع پوشش و اندیشه مذهبی متنوع است اگر افراد جامعه به انتخاب هم احترام نگذارند و با دوستی و ملایمت با هم رفتار نکنند چه کار بکنند که به نفع سلامت و انسجام جامعه‌مان باشد؟

دانشطلب به شدت در معنای مدارا دچار اشتباه شده است. مدارا به این معنی نیست که « حساسیت‌های خودتان را کنار بگذارید، حاکمیت ارزش‌های غربی را بپذیرید» آنطور که او می‌پندارد. مدارا به این معناست که در عین اینکه حساسیت‌های خودت را داری به حساسیت‌‌های دیگران هم احترام بگذاری که زندگی برای هر دو دسته راحت شود. در عین حال که مذهب و اعتقادات و از جمله نحوه پوشش خودت برایت مهم است آنچه برای دیگری هم مهم است -و چه بسا که مخالف نظر تو باشد- را محترم بداری. چرا که احترام که از میان برود پای خشونت کلامی و غیرکلامی به میان می‌آید. کجای این حرف به این معناست که به قول دانشطلب «از هویت دینی و ایرانی خود خالی و سکولار شویم»؟؟!‌! ایشان از اولین نتایج پیشنهاد مدارا را تضعیف هویت دینی، نسبیت اعتقادی، عقب کشیدن دین از حوزه اجتماعی و حتی تعطیل گذاشتن اصولی مانند امر به معروف و نهی از منکر» می‌داند. از کی تا به حال احترام گذاشتن به فرد بی‌حجاب کنار گذاشتن دین از حوزه اجتماعی است؟ دانشطلب یک مورد برای من پیدا کند که حضرت رسول یا امیرالمومنین به زن بی‌حجاب توهین کردند و به جرم بی‌حجابی حقش را ضایع کردند. در زمان حکومت هر دوی ایشان زن مسلمان بی‌حجاب هم زندگی می‌کرد و هیچ کس ایشان را مجبور به حجاب نکرد. از پیامبر و حضرت علی مسلمان‌تریم ما؟

درضمن من نمی‌دانم چرا بعضی‌ها وقتی به زن بی‌حجاب می‌رسد امر به معروف و نهی از منکرشان گل می‌کند. دانشطلب و دیگرانی که با این انگیزه امر به معروف و نهی از منکر، مدارا با زن "بدحجاب" یا بی‌حجاب را بیهوده می‌دانند آیا در همه موارد فسق و فجوری که مشاهده می‌کنند هم همینقدر به فکر امر و نهی هستند؟ آیا زمانی که متوجه شوند رییسشان برای زنان محل کار مزاحمت جنسی ایجاد می‌کند هم می‌روند او را نهی از منکر کنند؟ آیا اگر ببینند مغازه‌داری دارد سر بیسوادی را کلاه می‌گذارد و دولا پهنا حساب می‌کند،‌کسی در خیابان مورد ظلمی واقع شده، مردی همسر یا دخترش را کتک می‌زند و هزاران مورد دیگر، امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند؟ همیشه امر به معروف می‌کنیم یا هر جا که برایمان نصرفد یادمان می‌رود؟ پاسخ این سوالات را به وجدان دانشطلب و بقیه هم‌رزمانش واگذار می‌کنم.

اما من با امر به معروف و نهی از منکر مخالف نیستم. چرا که تذکر دادن به سلامت یک جامعه کمک می‌کند. ولی امر به معروف راههای مختلف دارد. گاهی یک نگاه، یک سکوت، حتی یک لبخند می‌تواند تذکر‌دهنده باشد. رفتار خوب ما محجبه‌ها و مسلمانان متشرع می‌توانند امر به معروف و نهی از منکر کند. چه کسی گفته که الزاما باید چماق کلامی و غیرکلامی کوبید بر سر نامحجبه‌ها؟ آیا این روشها تا به حال جواب داده که بعد از این بدهد؟ یک بار هم که شده بروید از این دخترانی که در خیابانها تذکر می‌گیرند سوال کنید که آیا تصمیم گرفته‌اند که بعد از این حجابشان را به خوبی رعایت کنند؟

دانشطلب گاه سوالات خوبی مطرح می‌کند اما در این متنش نیز متاسفانه زبانی پر از طعنه و تمسخر دارد و بارها از من با نام جعفر خانِ از فرنگ برگشته یاد می‌کند، فقط به خاطر اینکه از یکی از محاسن غرب حرف زده‌ام. و از آنجایی که زبان طعنه برای او زبانی آشناست گمان می‌کند من هم با گفتن «مایی که در غرب زندگی می‌کنیم و مدارا را تجربه کرده‌ایم خوبست که در اشاعه آن تلاش کنیم»، دارم می‌گویم بقیه «بدبخت بیچاره» هستند که در غرب زندگی نکرده‌اند! اگر شما بگویید مایی که در مدرسه عالی شهید مطهری درس خوانده‌ایم خوب است که درسی که از این استاد آموختیم را به دیگران هم یاد بدهیم، یعنی دارید می‌گویید دیگران بدبخت بیچاره‌اند؟! نمی‌دانم شاید دانشطلب چنین اخلاقی داشته باشد. اما من چنین فکر نمی‌کنم. همانطور که آدم وقتی گل زیبایی را در منطقه‌ای می‌بیند بذرش را به محل زندگی خودش می‌آورد، غذای خوبی می‌خورد و دستورش را می‌گیرد که برای نزدیکانش درست کند و هیچکدام به معنای این نیست که دیگری که از این نعمت بی‌بهره است بیچاره است. غرب هم خوبی دارد هم بدی. و از هردوی خصوصیات می‌شود آموخت. من هم همچنان هم از بدی‌ها و خوبی‌های غربیها می‌نویسم و هم از خوبیها و افراط‌های اسلام و مسلمانان؛ و ابایی ندارم که اسلام‌ستیزان مرا عقب‌مانده و امل، و غرب‌ستیزان مرا شیفته غرب و جعفرخان بخوانند. من شیفته غرب نیستم. شیفته تمام خصوصیات انسانی هستم که در رفتار و قوانین غربیها دیده‌ام و دوست دارم اگر در کشور خودم نیست سهمی در اشاعه‌اش داشته باشم. دعوت به مدارا دعوت به صلح و دوستی و آشتی میان آدمهای متفاوت و مخالف است، مخالفی که زبان و کلام هتاکانه ندارد، که با هتاک نمی‌توان دوست بود و پای صحبتش نشست ولی باید احترامش را نگه داشت. و البته مسلم است که "خشونت‌طلب" را با مدارا کاری نیست.

*بازنمایی حجاب  در رسانه های فرانسه،  در مجموعه مقالات، تاملی بر ابعاد عملی و تجربی حجاب، به اهتمام محمدجواد جاوید، پژوهشکده مطالعات اجتماعی، 1388،   ص145-185.

  
نویسنده : ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧


صحبت از مدارا در «چارقد»

اعظم جان ایرانشاهی چند روز پیش به من پیشنهاد کرده بود راجع به زنان مسلمان عرب فرانسه مطلبی برای چارقد بنویسم. چارقد را از قبل می‌شناختم و می‌دانستم که مواضع سیاسی و گاه اعتقادیمان به هم نزدیک نیست که هیچ، خیلی هم از هم دور است! اعظم هم از این موضوع آگاه بود. سمیه خانمی هم که مسئول دریافت مطلبم و مکاتبه با من بود بعد از وقایع دوشنبه قبل در جریان قرار گرفت! اما هیچ کدام اینها باعث نشد که برخلاف تصور من در چاپ مطلبم خللی ایجاد شود. مطلبی که موضوعش تاکید بر مدارا و به طور خاص مدارا با کسانی که پوششی متفاوت از ما دارند بود. 

وقتی که اعظم به من پیشنهاد نوشتن برای چارقد را داد، فکر کردم از چیزی بنویسم که برای مخاطبین چارقد جدید باشد. به خاطر همین هم موضوع تسامح را انتخاب کردم. به نظرم ما ایرانیها خیلی نیاز داریم که رفتن به سوی دیگری و ارتباط با او را تمرین کنیم. به قول طارق رمضان، اسلام‌شناس مصری-سوییسی، "ریسک کنیم و به طرف دیگری برویم". دیگری‌یی که به شدت با ما تفاوت دارد و به نوع دیگری فکر می‌کند. حالا یک سری ممکن است بگویند شعار می‌دهی. اما شعار دادن که همیشه بد نیست. یک سری چیزها را آنقدر باید گفت و صد البته بهشان عمل کرد که در جامعه جا بیفتد. ما برای اینکه بتوانیم در کنار هم با صلح و آرامش زندگی کنیم چاره‌ای نداریم به جز اینکه همدیگر را بشناسیم و تفاوتهای هم را به رسمیت بشناسیم و به آن احترام بگذاریم. از هر فرصتی استفاده کنیم که با این "دیگری متفاوت" رابطه برقرار کنیم و بفهمیمش و خودمان را بفهمانیم. راه صلح ما فقط از رفتن به سمت دیگری، ارتباط و گفتگو با او، و احترام متقابل می‌گذرد. تا زمانی ‌که هر کدام از ما در گوشه خودش نشسته باشد و به تحقیر و آتو گرفتن و خوار شمردن آن یکی سر خودش را گرم کند هیچ چیز درست نمی‌شود. و من فکر می‌کنم مایی که در غرب زندگی کرده‌ایم و مدارا با خودمان به عنوان "بیگانه" و متفاوت را تجربه کرده‌ایم و از آن لذت برده‌ایم وظیفه سنگین‌تری داریم که با حرف و مخصوصا عمل در اشاعه آن تلاش کنیم.

و اما خود مطلب:

مشاهدات من از دختران مسلمان فرانسه: دوستی و مدارا

زندگی در غرب هرچند که با غربت و مسئولیت‌های خاص همراه است، اما دارای ویژگی‌هایی نظیر زندگی  مسالمت‌آمیز انسان‌ها و دوستی و رفت‌و‌آمد بدون پیش‌داوری‌های متعصبانه نسبت به یکدیگر است. در   سالهای دانشجویی در گرونوبل با انجمنی آشنا شدم به نام انجمن دانشجویان مسلمان فرانسه. محفل مناسبی است برای برگزاری  مناسبتهای مذهبی یا غیرمذهبی، دانشگاهی یا غیردانشگاهی، گرد هم جمع شدن و دیدن و گپ و گفتگو. جمع دانشجویان ترکیبی است از عرب‌تبارهایی که در فرانسه به دنیا آمده‌اند و بزرگ شده‌اند و تربیتی فرانسوی دارند، و دانشجویانی که اکثرا از کشورهای عربی برای تحصیل به فرانسه آمده‌اند. فضای شاد و دوستانه و درعین‌حال مذهبی این انجمن در کشوری که کمتر می‌توان نشانه آشکاری از مذهب در آن پیدا کرد همیشه برایم دلنشین بوده است. طیف‌های مختلف دختر و پسر مسلمان در این مجالس شرکت می‌کنند. از بسیار متشرع تا کسانی که اهمیت چندانی به ظواهر اسلامی نمی‌دهند. نکته‌ای که همیشه توجه مرا جلب کرده روحیه مدارا و دوستی است که بین این دانشجویان و از هر نوع اندیشه و مرام و پوشش رواج دارد. و در این بین، احتمالا به لحاظ جنسیتم، رفتار دختران بیشتر مرا به خود خوانده است. در این جمعها دخترانی هستند که با مقنعههای بلند تا زیرزانو وارد میشوند و دخترانی که بی‌حجاب و با آستین کوتاه و یقهای باز میآیند. اما همگی در کنار هم گل میگویند و گل می‌شنوند. بین این دو نوع پوشش، یکی کاملا محجبه و دیگر کاملا بیحجاب دسته دیگری هم هست که البته کمتر پیدا میشود: آنهایی که موهایشان را کامل میپوشانند اما گوشهای گوشواره به گوششان را بیرون میگذارند. یا کسانی که تا بعدازظهر بیحجاب بودهاند، چون حجاب داشتن هنگام کار ممنوع بوده، اما بیرون که می‌آیند حجاب میکنند. دوستانشان هم مطلعند و چه پسر و چه دختر او را در وضعیت قبلی دیدهاند اما کسی به دیگری کاری ندارد. خرده نمیگیرد. پوزخند نمیزند. به رخ نمیکشد. برچسب نمی زند. من همیشه این روحیه را تحسین کردهام و به آن غبطه خوردهام که هر دو دسته می توانند اینچنین دوستانه تفاوتها را نادیده بگیرند و به اشتراکات که در راس آنها انسان بودن واقع است تکیه کنند.

 افطاریهای ماه رمضان را گاه با هم سر میکنیم. خانواده‌های عرب رسم دارند که ماه رمضان برای روزهداران غذا بپزند و به مسجد ببرند. ما هم این غذاها را از طرف انجمن دانشجویان فرانسه مسلمان از مسجد به جمع صد- صد و بیست نفره دانشجویان میبریم. اینجا تعداد و نوع پوششها بیشتر مشخص میشود. در افطارهای ماه رمضان  فضای محفلمان  معنوی و روحانی است و مراسم دعا و نماز برقرار، اما این باعث نمیشود که دختران بی‌حجاب از آمدن پرهیز کنند. میآیند و اتفاقا روسریشان را از کیفشان بیرون میکشند و نماز میخوانند و بعد از نماز برش میدارند. باحجاب و بی‌حجاب در کنار هم به افطارکنندگان -آنها هم متشکل از هر دو طیف- غذا میدهند و در کنار هم افطار میکنند و میگویند و میخندند تا هیچکس احساس غریبی نکند. همیشه در این افطارها یاد نثری از  ابوالحسن خرقانی میافتم: «هر کس که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید، چه آنکس که به درگاه باریتعالی به  جان ارزد بر خوان بوالحسن به نان ارزد

این مشاهدات من را به این فکر انداخته که آدمها برای اینکه احساس خوبی از بودنشان داشته باشند قبل از هر چیز نیاز دارند که رابطه خوبی با همنوعشان داشته باشند. حس دوستی و آشتی و صلح با دیگری در درجه اول برای خود آدم نشاط‌‌‌آور است. این هم که ممکن نیست همه عین هم فکر و عمل کنند. پس چه بهتر است که با تفاوتهای هم کنار بیاییم و به آنها احترام بگذاریم و به خودمان یادآوری کنیم که دیگری هم پیش از هر چیز دیگر مثل ما انسان و آفریده خداست و به همین لحاظ اشتراکاتمان با او عموما خیلی بیشتر از افتراقاتمان است. حس صلح و دوستی و آشتی به نفع همه ماست. تفاوتها را روا بداریم و با هم مدارا کنیم.

--------------------------

سمیه چند تا عکس خواست و من فکر کردم حضور توامان زن محجبه و غیرمحجبه می‌تواند چیز خوبی باشد. فلذا یک شب که همکارم ماریانیگ (که خانه‌اش در شهر دیگر است)‌ خانه من خوابید استفاده ابزاری کردم و برایش جریان را توضیح دادم و ازش خواستم که با هم عکسی بگیریم. فکر کردم عکسی باشد که  دوستی این دو نوع پوشش را به تصویر بکشد و پیشنهاد کرده بودم دستمان را دور کمر هم بیاندازیم. این عکس را در دانشکده خودمان گرفتیم. ماریانیگ گفت که روی پله‌ای که به سمت بالا می‌رود عکس بگیریم که نمادی از بالا رفتن سطح مدارا باشد. وسط عکس گرفتن من گفتم یک پایمان را بگذاریم روی پله بالاتر و ماریانیگ هم موافق بود که این شکلی قشنگ‌تر است. ولی دیگر یادمان رفت نشانه دوستی را در دستمان هم عیان کنیم! بی‌زحمت به آن فلش روی دیوار هم که دارد می‌رود بالا توجه کنید! البته فکر کنم عین ملانصرالدین (که برای هر کس نامه می‌نوشت بس که بدخط بود خودش هم باید به مقصد می‌رفت تا نامه را بخواند) ما هم باید همراه عکس شویم و این توضیح را بدهیم!

بقیه عکسها را هم در خود چارقد می‌توانید ببینید که در بازاری در لیل گرفتم. مخصوصا اگر برایتان سوال است که مقنعه تا زیر زانو دیگر چیست!

مطلب دانشطلب در مورد این یادداشت و پاسخ من

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤


«و تو را ترسی شفاف فرامی‌گیرد»

آدم وقتی از کشورش دور است عوض اینکه دغدغه‌هایش هم دور شود، بیشتر می‌شود. نگرانی‌ها و اضطراب‌ها و پریشانی‌هایش هم. کافی است پدرومادرم بگویند دارند می‌روند تهران. من تمام روز جاده پیچ و واپیچ کندوان جلوی چشمم است. یا آن یکی بگوید داریم می‌رویم کربلا. یا یکی بخواهد با هواپیما سفر کند. یا هر چیز دیگری که به نظرم خطرناک بیاید. از اینجا که نگاه می‌کنی همه خطرها ترسناک‌تر و نگرانی‌ها نگران‌کننده‌تر است. اوضاع بقیه را نمی‌دانم اما من از یکشنبه هفته قبل در هول و ولا بودم. اضطراب روی اضطراب تا رسید به چهارشنبه که کلاس داشتم. دوستان فضای صمیمانه‌تر مجازی در جریانند که کلاس چهارشنبه‌ام را منحل کردم. از شدت پریشانی و حواس‌پرتی یادداشتهایم را خانه جا گذاشته بودم و اصلا قادر نبودم حواسم را جمع کنم و بی‌یادداشت حرف بزنم. دست از پا درازتر جلوی در کلاس ایستادم و هر که آمد گفتم نمی‌توانم بدون یادداشتها کلاس برگزار کنم. برای بچه‌ها جای سوال بود که چرا حالا که سر و مر و گنده دم کلاس ایستاده‌ام کلاس منحل است. دو نفر زنگ زدند و به بقیه گفتند که از کلاس قبلی مستقیم بروند خانه. برای یک جمع شش نفری که ایستاد و پرسید چه شده اوضاع ایران را توضیح دادم و گفتم که پریشانم و توان برگزار کردن کلاس بدون یادداشتهایم را ندارم. فرانسوی‌ها هم که این روزها همه اخبار خاور میانه را دنبال می‌کنند. همه در جریان بودند. همه ابراز همدردی و همدلی کردند.

فردایش ایمیلی از یکی از غایبین جمع دریافت کردم که خانم چهل- چهل و پنج ساله‌ای است. از طرف همه بچه‌های کلاس برایم پیام همدردی فرستاده بود و آخرش نوشته بود کاش کلاس جلسه بعد را با این شعر سهراب سپهری شروع کنیم: در فلق بود که پرسید سوار... شعر را تا "خانه دوست کجاست" به فینگلیش نوشته بود. فینگلیش که نه، اینطوری که نمی‌دانم نامش چیست.

به قول خودشان به شدت قلبم را لمس کرد. در جوابش تشکر که کردم نوشتم که همه ما احتیاج داریم که در لحظات سخت زندگیمان حس کنیم دیگران ازمان حمایت می‌کنند. خواستم برایش بنویسم این شعری که تو اینجا نوشته‌ای، شعری که ما را ترغیب به دوستی و جستجوی دوست می‌کند، آهم را درآورد. در کشور من روز به روز، واقعه به واقعه، دشمنی‌ها بیشتر می‌شود. دوستی‌ها را میان هم‌جبهه‌ای‌ها و نفرت از گروه مقابل را تقویت می‌کند. هیچ اراده‌ای هم وجود ندارد که این نفرت را از بین ببرد که هیچ، همه چیز در خدمت بیشتر کردن کینه و نفرت است. داریم منزوی می‌شویم در گروه خودمان و چراغهای رابطه را یکی پس از دیگری خاموش می‌کنیم و شمشیرها را از رو می‌بندیم. ولی ننوشتم. فقط نوشتم چقدر خوبست که همینطور که این شعر می‌گوید، به دنبال خانه دوست و دوستی باشیم، علیرغم همه احساس نفرتی که می‌تواند بین آدمها وجود داشته باشد. یعنی عاقبت این کینه و نفرت و خشمی که بین مردم ما زاده و بزرگ می‌شود چیست؟

  
نویسنده : ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳٠


ایمیلیزه شدن روابط در محل کار

یک نگاهی که به سیر کارهای اداری دانشگاه که می‌کنم می‌بینم همه چیز در این پنج ماه با ایمیل انجام شده یا انجام‌شدنی بوده. از همان اول که بهم اطلاع دادند برای تدریس پذیرفته شده‌ام – البته خودشان در فرم پرسیده بودند دوست دارید چطور از نتیجه مطلع شوید، ایمیل تلفن یا نامۀ پستی، من هم ایمیل را انتخاب کرده بودم- تا حالا.

فهرست درسهایم را با ایمیل فرستادند. یک سری اسمهای عجیب غریب و ناآشنا. من با ایمیلی از مدیر دانشکده پرسیدم حالا اینی که وفرستادید یعنی چه؟ او هم ایمیلی ایمیل مسئولان مربوطه را برایم فرستاد و ایمیلی هم به آنها زد و ما را با هم آشنا کرد و آنها هم با ایمیل توضیحات بسیار خوبی بهم دادند. بعدش من به دوستانم ایمیل زدم و راهنمایی بیشتر خواستم. هر کس در حد توانش بهم پاسخ داد و گره از کارم گشود. ایمیلی.

بعضی از کلاسهای ما در سالن کامپیوتر است. هر وقت که به کار با کامپیوتر نیاز داریم باید یکی از این سالنها را رزرو کنیم. با ایمیل. درب این سالن‌ها قفل دیجیتالی دارند و با ماسماسکی دیجیتالی باز می‌شوند. هر بار که قرار است وارد سالنی جدید بشویم باید از مسئول امنیت سالنها بخواهیم نام ما را وارد کامپیوتر ماسماسک کند. این هم از با ایمیل و بدون مراجعه ممکن است.

کلاس که نتوانم بروم به آموزش و اگر بشود به بچه‌ها ایمیل می‌زنم و غیبتم را اطلاع می‌زنم. کلاس جبرانی که بخواهم بگذارم ایمیل می‌زنم و از آموزش کلاس خالی طلب می‌کنم. سوالات امتحانی را با ایمیل برای آموزش می‌فرستیم. در یک دانشکده ممتحن خودم نبودم. فردای امتحان ایمیل زدند بیا برگه‌ها را بگیر. بچه‌ها به نمره‌شان اعتراض داشته باشند ایمیل می‌زنند. من هم با ایمیل پاسخ می‌دهم و اشکالاتشان را توضیح می‌دهم. و آخرش هم می‌نویسم با این حال اگر راضی نشدید بیایید دفترم برگه‌تان را ببینید. کسی نیامده تا به حال.

جلسه شورای دانشکده که داشته باشیم مدیر گروه به همه همکاران ایمیل می‌زند که بروید فلان فرم را روی اینترنت پر کنید و یکی از روز-ساعتهای پیشنهادی را انتخاب کنید. بعد هر ساعتی که رای بیشتر بیاورد به عنوان روز و ساعت جلسه انتخاب می‌شود. (بابا دمکراسی!) خب خود جلسه هنوز ایمیلی نشده ولی بعید نیست روزی بشود!

نصف هزینه حمل نقل مسیر خانه - دانشگاه را دانشگاه پرداخت می‌کند. هر ماه باید بلیط حمل و نقل را به مسئول مربوطه بدهیم. خودش گفته البته حضوری لازم نیست بلیط را ارائه کنید. اسکن کنید و با ایمیل بفرستید.

البته این وسط یک چیزهایی را نمی‌شود ایمیلی انجام داد. مثلا گرفتن برگه‌های امتحانی. اما میزان ارتباطهایی که از طریق ایمیل انجام می‌شود به نظر من قابل توجه است. خب ممکن است بعضی‌ها بگویند در این صورت روابط بسیار ماشینیزه شده‌اند و ارتباط رو در رو کم شده است. آدمها نیاز دارند همدیگر را ببینند و ارتباط دیجیتال باعث می‌شود آدمها از میزان این ارتباطها بکاهد.

من مخالف این حرف نیستم که این ارتباطهای اینترنتی از میزان ارتباطهای رودررو می‌کاهند. اما آن را الزاما چیز بدی نمی‌دانم. چرا که ارتباطهای اینترنتی در محیط کار به آدم این امکان را می‌دهد که در وقت و انرژی و همینطور در دیدن آدمهای نچسب صرفه‌جویی کنیم! مثلا من خیلی وقتها کارهایی که با یک بخش از آموزشمان در ارتباط است را حضوری انجام می‌دهم. چون یک قسمت از قشنگ‌کردن روزم عبارتست از اینکه وارد اتاق آن چهار خانم آموزش بشوم و بلند بگویم: بونژوغ خانمها! و آنها هم علیرغم اینکه به شدت مشغولند سرشان را بلند کنند و چهارتایی باهم بگویند: بونژوغ شادی! همچین لذت‌بخش‌ است همین گفتگوی کوتاه و دیدن لبخند خسته اما مهربانشان! اما در عوض نمی‌روم سراغ اتاق کناری که مردکی به شدت نژادپرست در آن کار می‌کند. مریض که نیستم با کسی رودررو شوم که به خاطر رنگ پوستم، ملیت یا مذهبم خودش را برتر از من می‌داند و باید دوزار بگذاری کف دستش تا جواب سلامت را بدهد و وقتی دارد با من حرف می‌زند یک طرف دیگر را نگاه می‌کند! ایمیل به من این سعادت را می‌دهد که او را حتی‌الامکان فاکتور بگیرم.

 ایمیل و ماشین و ابزارها نیستند که ما را ماشینی می‌کنند. تکنولوژی‌های ارتباطی و اطلاعاتی نه اجبارکننده‌اند نه رهایی‌بخش. ابزارند و فقط "امکان"ش را به ما می‌دهند. هیچکس من را مجبور نکرده که حتما با ایمیل کارهایم را انجام بدهم. تلفنی یا حضوری هم می‌توانم. این خود ماییم که با استفاده‌کردن اینطوری یا آنطوری روش زندگیمان را ماشینی می‌کنیم یا نمی‌کنیم. بیت:

 تکنیک به ذات خود ندارد عیبی

هر عیب که هست در بکارگیری ماست!

  
نویسنده : ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٥


بی‌اعتمادبه‌نفسی

قرار است در ماه آوریل کنفرانسی بروم راجع به زندگی خصوصی. کنفرانسش بین‌المللی است و شاخه‌های مختلف علوم انسانی در آن شرکت می‌کنند. بنابراین ترسناک است. استادم بهم پیشنهادش کرده بود و من هم مقاله‌ای راجع به اینکه بلاگرهای ایرانی چطور از زندگی خصوصیشان حرف می‌زنند فرستادم و پذیرفته شد. دو سه روز پیش روز ارائه و مشخصات گروهمان را فرستادند. دیدم افتاده‌ام در گروهی که یکی از محققین کله‌گنده ارتباطات هم در آن است. از همین حالا عزا گرفته‌ام که نکند مطلبم را خوب ارائه نکنم، نکند جالب نباشد و خلاصه باز عزای اعتماد به نفس نداشتنم را گرفته‌ام. البته بیشترش به خاطر اینست که هنوز به نوشتن این بخش از تزم نرسید‌ه‌ام و دقیق نمی‌دانم از چه باید حرف بزنم!

دیشب با همین فکرها سروکله می‌زدم که دیدم باغبان مهدی سیبستانی در گودر نتی بر ویدئویی گذاشته و اعتماد به نفس یکی از سخنرانان را تحسین کرده و ابراز تعجب کرده که چرا فلانی که زبان انگلیسیش بهتر هم هست اعتماد به نفس ندارد. در حقیقت اضطرابی که در کلام و چهره نفر دوم بود این بی‌اعتماد به نفسی را القا می‌کرد. هر دو نفر هم اتفاقا آشنا و از سرشناسان وب هستند. دو دستی زدم توی سرم که دیدی وقتی موقع صحبت اضطراب داری چه می‌شود!

خب به نظر من هیچ ربطی ندارد که آدم زبان بلد باشد یا نه. به من بگویی فارسی هم برو سخنرانی کن همینقدر احساس بی‌اعتماد‌به‌نفسی و اضطراب می‌کنم. حتی اگر مطمئن هم باشم که مطلبم خیلی جالب است قابلیت این را دارم که چنان از شدت اضطراب به خودم بپیچم که حتی برای از رو خواندن هم نفس نداشته باشم. می‌دانم که اعتماد به نفس چیزی نیست که آدم یک‌شبه بدست بیاورد یا از دستش بدهد و بنابراین به این هم ربط ندارد که مطلبم را خوب آماده کرده باشم. به نظر من اتفاقات زندگی آدم هم در ساخته شدن یا از دست دادن اعتماد به نفس نقش دارند. به دیدی هم که آدم از خودش دارد ربط دارد که این هم به شدت هم تحت تاثیر نگاهی است که دیگران به ما دارند. البته باز این هم خیلی وقتها در مورد من صادق نیست. استادم هربار از مقاله‌هایم راضی است. از زبان فرانسه‌ام هم همینطور. یک بار حتی با مهربانی تشر زده که پس کی می خواهی معتمد به نفس شوی. نباید که منتظر دوران بازنشستگیت باشی که اعتمادبه‌نفس‌دار شوی! بعد مقداری ازم تعریف کرد که دانشجوی خوبی هستم و دلیلی ندارد نگران باشم. طفلکی می‌داند که باید بهم اعتماد به نفس بدهد اما هیچکدام باعث نمی شوند که من آنچه بشوم که باید.

یک مقدار این اضطرابها به نظر من برمی گردد به عادت نداشتن به صحبت در جمع. اما ترم اول ما تمام شد و منی که منتظر بودم از شدت اضطراب تدریس دردهای عصبی نظیر دندان درد و دست دردم برگردد خبری ازشان نشد! نمی‌دانم این همه تسلط و آرامش از کجا آمد. آدمی موجود عجیبی است واقعا. حالا اینی که باعث می‌شود من سرکلاس راحت باشم یعنی از بالارفتن اعتماد به نفس است؟! نمی‌دانم اما می‌دانم هر کسی دوای دردش دست خودش است. من می‌دانم که باید گوش خودم را بگیرم و یکی بزنم توی سرم و خودم را بفرستم به کنفرانس و آنقدر جلوی آدم‌بزرگها حرف بزنم تا عادت کنم! اما اعتماد به نفس داشتن فقط در این مورد کاربرد ندارد. همین الان که دارم این را می‌نویسم هی می‌گویم چرت و پرت است چاپش نمی‌کنم! این هم چاره‌اش اینست که گوش خودت را بگیری و چاپ کنی و به خودت بگویی آن کاری را بکن که فکر می‌کنی درست است و بی خیال خوش آمدن یا نیامدن بقیه. اوهوم. راهها را باید پیدا کرد.

  
نویسنده : ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٩
تگ ها : تدریس ، تز


از تئاتر شازده کوچولو

چهار پنج شب پیش رفته بودم تئاتر شازده کوچولو، نوشته سنت اگزوپری. شازده کوچولو از معدود کتابهایی بود که من در سفر اولم با خود از ایران به فرانسه آوردم و تنها کنفرانس دوره لیسانسم بود که تحسین استاد را با آن برانگیختم و تنها کتاب نثری است که قسمتهایی از آن را با وجود حافظه خرابم حفظم و تنها شخصیتی است که برای هر که بخواهم کارت بفرستم می‌توانم کارتی با تصویر او بخرم و به راحتی دوستی و دوست داشتن و آرزویم را ابراز کنم.

شازده کوچولو به نظر من بُرشی از زندگی خود ماست که گلی داریم، رهایش می‌کنیم، دوباره بازمی‌یابیمش، به دنیای عجیب آدمها وارد می‌شویم: سلطان، خودپسند، شرابخواره، آدم بزرگها و... سرانجام آن روباه نازنین که دست دوستی به سمتمان دراز می‌کند و به ما می‌آموزد چطور "آدم" اهلی می‌شود و باید این واقعیت را پذیرفت که بعد از هر اهلی‌شدنی یک جدایی هم در پیش است. کتاب شازده کوچولو پر از درسها و نکته‌های کوچولوست که هم بزرگترها را جذب می‌کند و هم کوچکترها را و به خاطر همین هم بود که جمعیت حاضر در تئاتر نصف بچه و نصف "آدم‌بزرگها" بودند. ولله ما که شازده کوچولو خواندن در زمان بچگی هیچ لذتی بهمان نداد نمی‌دانم بچه‌ فرانسوی‌ها از این کتاب چه می‌فهمند! ولی به غیر از دختر هشت نه ساله‌ای که کنار من نشسته بود و یکسره از اول تا آخر وول خورد و پایش را صد بار از توی کفشش درآورد و دوباره پوشید و ما را بارها از بوی جورابش مستفیض کرد، بقیه بچه‌ها خطای چندانی نداشتند. به غیر از سوالاتی که با صدای آرام از پدر و مادرشان می‌پرسیدند سروصدای دیگری نکردند. حال آنکه من با دیدن آن همه بچه چهار پنج ساله عزا گرفته بودم که مگر می‌گذارند تمرکز کنیم روی تئاتر! در یک جا، آن جایی که بیزنس‌مَن -یا به قول شاملو مرد تجارت‌پیشه- ستاره‌ها را می‌شمرد اما واژه ستاره یادش نبود اتفاق بامزه‌ای افتاد. بیزنس‌من در جواب شازده کوچولو که پرسید چه چیزی را می‌شمری هی نشانه می‌داد که آن چیزی که می‌درخشد، فلان است چنان است و چند تا بچه‌ با صدای بچگانه توی آن تاریکی داد می‌زدند "اِتوآل، اِتوآل"! (ستاره). داشتند جواب معلم را می‌دادند انگار یا تقلب می‌رساندند به شازده کوچولو! حسابی رفته بودند در بحر نمایش!

من به شخصه بسیار از تماشای این نمایش لذت بردم. داستان نمایش وقتی شناخته شده باشد کار کارگردان به نظر من سخت‌تر است. اما آنقدر این کارگردان در اجرا خلاقیت و هنر داشت که آدم احساس خستگی یا تکراری بودن داستان نمی‌کرد. همانقدر که دوست نداشتم رز شازده کوچولو یک خانم زیبا باشد که لباس گل به تنش کرده‌اند- که اینطور هم نبود و کارگردان به یک شاخه گل رز قرمز و صدای زنی بسنده کرده بود- دوست داشتم روباه یک روباه واقعی باشد و با آن دم زیبایش بخرامد. پیش خودم می‌گفتم خلاقیت است دیگر! یک هو دیدی از یک روباه واقعی هم صحنه‌ها و گفتگوهای زیبا درآمد! که البته باز هم اینطور نبود! کارگردان در نهایت ظرافت در نقش روباه مردی با موهای سیاه را انتخاب کرده بود که فرانسه را به وضوح با لحن و لهجه عربی حرف می‌زد. من حظ کردم. فرانسه سالهاست که با مشکلی به نام ادغام مسلمانان عرب روبروست. اغلب محله‌های عرب متاسفانه محله‌های کثیف و خطرناک و پر از آلودگی صوتی و مواد مخدر و اینهاست. اقلیتی از عربها خرابکاری‌های زیادی از جمله حمل ونقل مواد مخدر و دزدی و کتک‌کاری و از این دست در اینجا می‌کنند و البته سندش به نام "عربها" زده می‌شود و رابطه این دو ملیت که شهروندان یک کشورند را بد می‌کند. از یک طرف برخی از فرانسوی‌ها اعتراض می‌کنند که یک سری از عربها نمی‌خواهند یا نتوانسته‌اند در جامعه غربی ادغام شوند – وخیلی‌ها تصریح می‌کنند که اقلیتی هستند که خرابی ‌به بار می‌آورند- و از طرف دیگر عربها اعتراض می‌کنند که این جامعه فرانسه است که همیشه ما را در محله‌های دور از شهر جا داده و خود فرانسوی‌ها هستند که از ما دوری می‌کنند و به ما کار نمی‌دهند و غیره.

این بحث ادغام عربها و سیاهان بحث و مشکلی است که جامعه فرانسه با آن روبروست و کارگردان این نمایش چه ایده قشنگی داشت که داستان اهلی شدن روباه و دوستی و دوست‌داشتن بین این دو را اینطور نمایش داد. این قسمتش پر از استعاره‌های قشنگ بود. آن جایی که به شازده کوچولو گفت که برای اهلی کردنم باید اول دورتر بنشینی. هرروز سرساعت بیا و کمی نزدیکتر بیا. آنجا که روباه آدم‌ها را دشمنی می‌دانست که شکارش می‌کنند اما سرانجام با یکی از همانها دوست شد و بدو دل بست. «اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...». بعد از آموختن درس اهلی شدن، ریتم نمایش تند شد. روباه عاشق شد و شازده کوچولو را در آغوش گرفت و با هم چرخیدند و چرخیدند و ما هم با آنها کیف کردیم و به عرش رفتیم. بعد که نوبت به خداحافظی رسید دوباره همگی پایمان را گذاشتیم روی زمین که همیشه اینجا جای دردناک داستان است. آن‌جا که روباه اشک می‌ریزد از رفتنش. و شازده کوچولو، که به روباه می‌گوید: «تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.» من هر بار که با این جمله (بی‌رحمانه!) شازده کوچولو برخورد می‌کنم یاد این بیت حافظ می‌افتم :

گفت خود دادی به ما دل حافظا/ ما محصل بر کسی نگماشتیم

خلاصه که من در طی این یکساعت و نیم هی در حال عبور و "مرور" بودم به لحظه‌های مشابه زندگی خودم و خلاقیت کارگردان و تطبیق آنچه خوانده بودم با آنچه می‌دیدم و اگر یک چیز از این نمایش به خاطر بسپارم و آن را تحسین کنم اینست که کارگردان هنر را به کارگرفت که از زیباترین صحنه داستان – به زعم من- استفاده کند برای اینکه پیام آشتی و دوستی بدهد بین دو دسته مردم کشورش که کم و بیش با هم درگیری دارند. هنر را مثل خیلی ابزارهای دیگر برای پخش نفرت هم می‌توان به کار گرفت. زنده‌باد هنر هنرمندانی نظیر اگزوپری و این کارگردان، Stéphane Pezerat.

 

-          اعظم عزیز از من خواسته بود از نمایش عکس بگیرم. راستش اول نمایش اعلام کردند تلفنها خاموش عکس هم در حین نمایش ممنوع. آقا اگر شما از این نمایش عکس گرفتید این فرانسوی‌ها هم گرفتند! من هم تو رودربایستی گیر کردم و دوربینم را درنیاوردم! و هنگام تعظیمات هنرپیشه‌ها که دوربینها روشن شد من هم عکس بالا را گرفتم. اما دوربین خوبی لازم بود که در تاریکی بهتر عکس بگیرد. آن که سمت راست شازده‌کوچولو ایستاده راوی داستان است و در سمت چپ خلبان. در داستان هر دو یک نفر هستند البته.

-          کتاب شازده‌کوچولو را می‌توانید در اینجا با ترجمه محشر و صدای گرم شاملوی عزیز هم بخوانید هم بشنوید. این هم بخش روباه به جهت پارتی‌بازی.

-          این هم سایت تولید‌کننده این تئاتر که می‌توانید عکسهای بیشتری در آن ببینید.

- نویسنده وبلاگ اینجا داستان کوتاه نیز یادداشت خوبی درباره شازده کوچولو نوشته است.


  
نویسنده : ; ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٤


ظلمی که جاودان نماند- مورد تونس

هیجانزده‌ام. تلویزیون فرانسه هیجان‌زده است و این شور و هیجان به آدم را انتقال می‌دهد. زده‌ام شبکه خبر که یکسره دارد از تونس حرف می‌زند. امروز روز بزرگی در تاریخ تونس است. دیکتاتور تونس بالاخره رفت، بعد از بیست و سه سال ریاست به اصطلاح جمهوری! حرف مشترک مفسرین یک جمله است: «هیچ کس فکرش را نمی‌کرد». خفقانی که در تونس بود، مستبد و ظالمی که بن علی بود، فساد مالی و فقری که حاکم بود، اپوزیسیونی که خفه شده بود،‌ حمایتی که دولت بن‌علی می‌شد از طرف غرب "حامی حقوق بشر"، و از همه مهمتر مردمی که مطیع بودند و جیکشان در نمی‌آمد و سابقه نداشته اینطور به خروش بیایند و حتی جرات نداشتند در مکانهای عمومی مثل تاکسی حرف سیاسی مخالف دولت بزنند، هیچ‌کدام اجازه نمی‌داد آدم فکر کند بن علی اینطور سقوط می‌کند.

چکیده چیزهایی که من طی ساعتهای اخیر در تفسیرهای مختلف و از زبان خودم مردم تونس شنیدم این بود که  تونس در این بیست و سه سال بن علی از نظر توسعه اقتصادی رشد کرد و بن علی برخلاف بقیه کشورهای همسایه توانست کشورش را از حضور و رشد افراطی‌های اسلامگرا حفظ کند، اما جوان امروز تونسی آزادی می‌خواهد، کار می‌خواهد، ... بن علی "آزادسازی زنان" را هم در کارنامه‌اش دارد. ظاهرا قوانین حقوقی زیادی به نفع زنان تغییر کرد اما از آن طرف هم حجاب در دانشگاه ممنوع بود و دختران تونسی برای اینکه بتوانند در دانشگاه با حجاب حاضر شوند به فرانسه می‌آمدند! کشور از نظر اقتصادی رشد کرده بود اما مردم عادی در فقر زندگی می‌کردند. این است تناقضهای حکومت یک دیکتاتور! تلویزیون چند شب پیش خانمی را نشان می‌داد که فریاد می‌زد و می‌گفت فلانی با مدرک پزشکی سپور شده و خیابان را جارو می‌کند، آن یکی که داد می‌زد از دروغ و وعده خسته شدیم، بن علی را نمی‌خواهیم...

خیلی خوشحالم، برای همه دوستان تونسیم، برای مردم تونس و برای مردم عرب، که مطمئنا الان همه کشورهای دیکتاتور عرب که از ترس سرایت طغیان مردم ماستها را کیسه می‌کنند. مفسرین می‌گویند این اولین بار است که در یک کشور مسلمان انقلابی می‌شود که هدفش استقرار اسلام نیست و دمکراسی و آزادی است؛ اما درباره سوءاستفاده افراط‌گرایان اسلامی و اینکه آنها قدرت را به دست بگیرند نیز هشدار می‌دهند. مسلما هنوز اول راه است و باید منتظر ماند و دید که آیا پیروزی مردم ادامه خواهد یافت یا نه. امیدوارم عقلای تونس فکر روزهای بعد از دیکتاتور را کرده باشند و بتوانند آزادی و برابری و آرامش را در کشورشان برقرار کنند.

 هیچ کس فکرش را نمی‌کرد بن علی برود، همانطور که کسی فکر نمی‌کرد دیکتاتور ساحل عاج، لوران بگبو، اینطور بدبخت شود و حمایت بین‌المللی را همزمان با اعتراضات مردمی از دست بدهد. اما قدرت به کی وفا کرده که به زر و زور ایشان وفا کند. مرتب به یاد صحبت دوست فرانسویم می‌افتم: ظلم و زور که ماندنی نیست، این را همه می‌دانند!

پ.ن. در وبلاگ یاسر میردامادی می‌توانید کمی درباره عقاید سیاسی تونسی‌ها بخوانید که محصول دیده‌ها و شنیده‌های نویسنده در سفر به این کشور است.

  
نویسنده : ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
تگ ها : آدمها ، مناسبت


بله؟ چه گفتید؟!

همکارم که دختر حدودا سی ساله‌ای است تعریف می‌کرد گوش‌های خیلی تیزی دارد و حتی صحبت‌های آرام دانشجویان را هم می‌شنود. یکی از ماجراهایی که تعریف کرد از این قرار بود که سر کلاس "فرهنگ دیجیتال" در نظر داشت درباره عکس روی اینترنت صحبت کند و از سرویس‌های به اشتراک گذاشتن عکس نظیر فلیکر یاد کرده بود و برای مثال عکس‌های فلیکر خودش را در کلاس نشان داد. یکی از دانشجویان پسر – دانشجوی مستر دو یعنی سال دوم کارشناسی ارشد- که ته کلاس نشسته بود به آرامی گفته « عجب جیگریه!» (ترجمه البته از بنده است که به نظرم می‌تواند در چنین کانتکستی معادلی برای trop bonne ! باشد.) ماریانیگ می‌‌گفت با عصبانیت گفتم بله؟ چه گفتید؟ می‌گفت پسر مات و مبهوت به من نگاه می‌کرد و به تته‌پته افتاده بود. ادامه داده «نه بفرمایید چه گفتید؟ بلند بگویید بقیه هم بشنوند!». و پسر باشرمندگی جواب داده معذرت می‌خواهم خانم. نباید چنین حرفی می‌زدم.

ماریانیگ به تعریف بقیه فتوحات گوشهایش ادامه داد اما من باخودم فکر کردم من اگر جای او بودم چه کار می‌کردم؟ یا اگر این اتفاق برای استاد خانمی در ایران بیافتد چه کار می‌کند؟ اگر استاد زن با برخوردی مشابه، به توهین اعتراض کند آیا پسر دانشجو معذرت‌خواهی می‌کند؟

 نمی دانم این روش " بله؟ چه گفتید؟" آیا در فرانسه برخورد غالب است در مواجهه با توهینی که به زن می‌شود یا نه. می‌شود با نگاه پاسخ داد، می‌شود بعد یارو را گرفت و با او صحبت کرد اگر آدم آدم مسلط‌به‌خودی باشد یا کارهای دیگر. قاعدتا باید به شخصیت آدم هم ربط داشته باشد. اما چیزی که قابل توجه است این اعتراض به توهین است که زن فرانسوی برایش امری بدیهی است. در فرانسه از بچگی به دختران و پسران یاد می‌دهند و این در جامعه جا افتاده که مرد حق توهین به زن، از هیچ نوعی را ندارد و حتی لباس باز یا گیسوان افشان و چهره فتنه‌برانگیز زن هم نباید وسیله‌ای باشد برای اینکه به حریم زن، کلامی یا تماسی، تجاوز کنند. اگر توهینی صورت گرفت زن حق خودش می‌داند اعتراض کند و از آنجا که برای مرد جا افتاده که توهین به زن کار اشتباهی است، از آن دفاع نمی‌کند و به آن اعتراف می‌کند. البته من این رفتار را به همه مردان فرانسوی تعمیم نمی‌دهم. اما برخورد غالب است.

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٧
تگ ها : فرانس ، زن ، تدریس


اینترنت‌بازی بزرگان

 

مدتی است که قصد دارم یادداشتهایی بر چند یادداشت وبلاگی بنویسم اما فرصت نمی‌کردم. یکی از آنها درباره یادداشت آقا حامد قدوسی بود. حامد در یادداشتش فیسبوک و گودر و فرندفید و تا حد ضعیفتری وبلاگ را تفریحات کم‌فایده‌ای می‌داند که آدمهای جدی – نظیر مصطفی ملکیان یا هایدگر و فروید- هرگز خود را آلوده آن نمی‌کنند یا نمی‌کردند.

داریوش محمدپور در یادداشتش این اشکال را به حامد گرفته که چرا آدمهای جدی را فقط امثال هایدگر یا ملکیان فرض کنیم. این هم حرفی است. من اما "جدی" را همان آدمهایی درنظر می‌گیرم که حامد مد نظرش است: فلاسفه و نظریه‌پردازان و محققین کارکشته و حتی اساتید دانشگاه، و کار جدی را نوشتن کتاب و از این دست. و قصد دارم توضیح بدهم چرا این تکنولوژیهای دیجیتال ارتباطی و اطلاعاتی – به گفته بعضی از متخصصین ارتباطات بهتر است دیگر نامش را نوین نگذاریم، چرا که نوین صفتی نسبی است و هر چیزی پس از مدتی کهنه می‌شود از جمله همین فناوریها- برای آدمهای "جدی" می‌توانند مفید و حتی لازم باشند.

نکته مهمی که هیچ‌وقت نباید فراموش شود و من به عنوان دانشجوی ارتباطات وظیفه علمی خودم (!) می‌دانم که مرتب یادآوریش کنم اینست (و این را در کامنتی که همان موقع برای یادداشت فوق‌الذکر داریوش در گودر گذاشتم نوشتم) که این منِ استفاده‌کننده هستم که به ابزار ارتباطی جان می‌دهم. می‌توانم ازش استفاده مفید و  "هدفمند" یا به قول حامد جدی بکنم، می‌توانم هم فقط برای وقت‌گذرانی استفاده کنم. پس اگر تابه‌حال (به فرض) استفاده جدی‌ از این ابزارها نشده تقصیر یا به لطف یا به دلیل نوع استفاده استفاده‌کننده‌ها بوده و نه خاصیت ذاتی این ابزارها. بنابراین فکر می‌کنم درست نباشد فکر کنیم فیسبوک و گودر و غیره صرفا "تفریحات کم‌فایده" هستند، حرفی که کم‌فایده بودن را به ذات این ابزارهای ارتباطی نسبت می‌دهد. این یعنی در دام جبرگرایی تکنیکی افتادن.

اما از این گذشته من موافق نیستم که دوست‌بازی و نظر گذاشتن و عکس و خاطره و شرح حال نوشتن روی فیسبوک و گودر و غیره را کاری جدی ندانیم. هر چند که این‌گونه نوشتنها با نظریه‌پردازی و کتاب نوشتن فرق می‌کنند اما فایده خودشان را دارند، حتی برای آدمهای جدی مثل فلاسفه و نظریه‌پردازان و غیره.

اولا که روزگار برج‌عاج‌نشینی محقق و فیلسوف دیگر گذشته ‌است. من بارها خوانده‌ام که امروزه این دسته از آدمها در غرب دست‌کم برای اینکه بودجه برای تحقیقاتشان به دست بیاورند باید به میان مردم بروند. از کارشان گزارش تهیه کنند و به مقامات بدهند و در روزنامه‌ها و جاهای دیگر مطرح کنند و خواننده و حامی به دست بیاورند. مفهوم علم مردمی یا (popular science(en)/ vulgarisation scientifique (fr از جمله به همین منظور ایجاد شد. که علم به گونه‌ و زبانی مطرح شود فقط میان نخبگان و اقشار تحصیل‌کرده باقی نماند و مردم عادی هم با آنها آشنا شوند. این ابزارها یکی از راههای مردمی کردن علم هستند. ولی علاوه بر انتقال دانش، تولید آن هم امری جمعی است. محقق نمی‌تواند تنها در گوشه خانه‌اش بنشیند و بنویسد. مشارکت مردم، چه متخصصین چه مردمی که ما خالی از تخصص می‌پنداریمشان به فهم و توضیح خیلی از مسائل کمک می‌کند. این ابزارها راه را برای مشارکت مردمی که در دسترس ما نیستند اما می‌توانند به پیشرفت علم یا فهم موضوعی کمک کنند آسان می‌سازد. حامد بین فیسبوک و توییتر و گودر با وبلاگ فرق قائل شده اما به مشاهده من خیلی‌ها از دسته اول همان استفاده‌ای را می‌کنند که از وبلاگ می‌شود کرد.

اما برای ما ایرانیها این ابزارها می‌توانند نقش مهمتری بازی کنند. در غرب هزاران کنفرانس و همایش و جشن و نمایشگاه برگزار می‌شود که مردم علاقمند به علم می‌توانند در آن شرکت کنند و یاد بگیرند. در فرانسه شهرداری‌ها، کتابخانه‌ها، دانشگاهها و غیره از یک محقق یا استاد دانشگاه دعوت می‌کنند متناسب با سطح سواد مردم کوچه و بازار از سیاست، اوضاع جامعه، فلسفه، سیاست و غیره صحبت کنند. در کشور ما چنین نیست. علم و مخصوصا علوم انسانی همچنان در جمع عالمان باقی مانده است. من فکر نمی‌کنم این مردم هستند که علاقمند نیستند. بلکه معتقدم این دانشگاهی‌ها هستند که نتوانسته‌اند با زبانی ساده و جذاب و به گونه‌ای که آدمی با سطح سواد متوسط را فراری ندهد معلوماتشان را به مردم منتقل کنند.

هر چند که دسترسی به اینترنت هنوز همگانی نشده اما این مطالب به هر حال خواننده خودش را دارد. یعنی اینکه اگر آدمهای جدی مملکت ما – به ایشان می‌توان باز گروههای دیگری را هم اضافه کرد نظیر هنرمندان و نویسنده‌ها و ورزشکاران و روحانیون و غیره- استفاده از ابزار ارتباطی و اطلاعاتی دیجیتال را جدی بگیرند بسیار راحت‌تر می‌توانند علم و دانش و هنر و تجربه و از آنها مهمتر "اخلاق حرفه‌ای" را، اگر برایشان اهمیت داشته باشد، به مردم انتقال دهند.

ابزارهای ارتباطی دیجیتال علاوه بر اینکه کمک می‌کنند این دسته علمشان را از راهی ساده به میان مردم ببرند، از آن جهت که ابزارهای ارتباطند به این افراد کمک می‌کند که محقق از جمع‌ نخبگان یا کسانی که از نظر تحصیلات و اندیشه مثل خودش هستند به میان مردمی از جنس دیگر برود. یعنی علاوه بر علمش، خود فرد دانش‌ورز* – سلام داریوش!- هم مردمی می‌شود. من فکر می‌کنم این برای جامعه ما خیلی مفید باشد. چون ما همیشه این دسته از آدمها را انسانهایی غیرقابل‌دسترس یافته‌ایم. آدمهایی با ابهت، که نمی‌توان به آنها نزدیک شد. اینکه آدم ببیند فلان فیلسوف یا فلان محقق معروف مثلا عکسهایش را روی فیسبوک گذاشته یا چند خط خودمانی در گودر یا توییترش نوشته کمک می‌کند که این یخ رابطه بین مردم عادی و این آدمهای جدی شکسته شود. همه ماهایی که در غرب درس خواند‌ه‌ایم دیده‌ایم بزرگترین اساتید، حتی آنها که شهرت جهانی دارند، چطور بابهانه و بی‌بهانه به سمت دانشجویان می‌روند، با ایشان سر صحبت را باز می‌کنند و حتی سر میزشان می‌نشینند و با ایشان غذا می‌خورند. تاقچه‌بالا گذاشتن، دیگری را به "جرم" مدرک و شغلِ پایین‌ترش ریز دیدن و خود را بهتر از دیگری فرض کردن، بنا به تجربه من، میان اکثر آدمهای جدی غرب معنایی ندارد. و چه کسی است که انکار کند چقدر این برخورد انسانی به آدم می‌چسبد و برایش لذت‌بخش است. رابطه‌ها هر چه صمیمی‌تر و انسانی‌تر باشند آدمها احساس بهتری دارند. به همین دلیل به نظر من این گونه رفتارهای "غیرجدی" روی فیسبوک و گودر و غیره را که باعث صمیمی‌تر شدن رابطه‌ها می‌شوند را نباید کم‌اهمیت دانست.

مورد سومی که من را تشویق می‌کند بنویسم که این ابزارها برای ما ایرانیها به طور خاص مفید است اینست که این ابزارهای خودمانی اینترنت رشته کلام را به دست آدمهایی می‌دهند که صدایی در رسانه‌های ایران ندارند. آنها شاید خودمانی چیزی بنویسند اما سایتهای خبری این حرفها را جدی می‌گیرند و به گوش افراد بیشتری می‌رسانند. نظیر آقای ابطحی که در سالگرد اعترافات تلویزیونیش در فیسبوک نوشت: «پارسال مثل امروزی دادگاه داشتیم. روز قبلش تمرین کرده بودیم.چه روزی بود... » که خب، هر کس از آن آنچه خواند که خود می‌خواست. خیلی از سایتهای خبری آن را نقل کردند نظیر تابناک و یا نامه جعفر پناهی که به بهانه حمله به مسیح علی‌نژاد در تقبیح توهین و طعنه چند خطی نوشت. و از آنجایی که فیسبوک و گودر متعلق به خود شخص است و خودش در آن نوشته و نقل از کس دیگر یا گزارش نیست، باور کردنش برای خواننده آسانتر است و سایتهای خبری نیز از این مطالب استقبال می‌کنند.

اینها چند نکته بود که به ذهنم آمد که مسلما کامل نیست. البته من مخالف این نیستم که رفتارهایی نظیر اعتیاد به این ابزارهای ارتباطی و اطلاعاتی نیز آدم را تهدید می‌کنند اما این دلیل نمی‌شود که این را تقصیر ابزار ارتباطی بگذاریم. این آدم پشت این اینترنت است که باید اندازه نگه دارد. به همان ترتیب این مطلب که هنوز آدمهای جدی این ابزارها را جدی نگرفته‌اند و کتاب‌نویسی و مقاله‌نویسی و ترجمه و شرکت در کنفرانس را مهمتر می‌دانند، نباید باعث شود فکر کنیم واقعا این ابزار است که چنین خاصیتی –جدی نبودن- دارد. هر کس بنا به خلاقیت و توان و دانش خودش می‌تواند استفاده‌ای از این ابزارها بکند که می‌تواند به اندازه کتاب‌نویسی و غیره اهمیت داشته باشد. باید رفت و از آدمهایی که از این ابزارها استفاده‌ جدی و هدفمند و مفید کرده‌اند پرسید.

*اضافه کردن ورز به اسم برای ساختن صفت را از داریوش محمدپور یادگرفتم، که برای ترجمه صفت médiatique  (که در جمله به معنای کسی بود که زیاد در رسانه‌‌ها حضور می‌یابد) رسانه‌ورز را پیشنهاد کرد.

  
نویسنده : ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٠


مُسکنی برای روزهای پر از مصیبت‌

آدمها برای تسکین یافتن، ‌زمانی که درد روحی چیره می‌شود، راه‌های مختلفی سراغ دارند. بعضی سراغ نوشیدنی فراموشی می‌روند، بعضی سراغ مواد شادی‌زا، بعضی سراغ مدیتیشن، بعضی سراغ آدمهای تسکین دهنده و گوشی که شنوای دردها باشد، بعضی گریه و فقط گریه، ... من فکر می‌کنم اگر آدم در مواقع سختی نمونه‌ای از آدمهایی در ذهنش داشته باشد که با وجود همه سختی‌ها و دردها و ناامیدی‌ها دوام آوردند و تحمل کردند و ماندند، بهتر می‌تواند به خودش دلداری بدهد و صبوری کند. همه ما لحظه‌های سخت در زندگیمان داشته‌ایم و خواهیم‌داشت. لحظه از دست دادن عزیزی، جداشدن از او، به خاک سپردنش و وداع همیشگی، یا لحظات تحقیر و توهین و بی‌حرمتی از طرف همنوعان و چه بسا نزدیکان و دوستان خودمان.

به نظر من به یاد داشتن همیشگی ماجرای عاشورا، برای کسانی که امام حسین را عزیز می‌دارند، می‌تواند در مواقع سختی تسکین خیلی از دردها باشد. نمی‌گویم درمان، می‌گویم تسلی؛ که خودش در روزهای عذاب‌آور چیز کمی نیست. در واقعه عاشورا خیانت هست، بی‌وفایی هست، ظلم هست، نامهربانی هست، بی‌حرمتی هست، توهین و تحقیر هست، بی‌رحمی به زن و کودک بی‌دفاع هست، کتک و شکنجه هست، دیدن قتل عزیزان هست، به خاک نسپردنشان و به روی خاک رها کردنشان هست، اسارت هست، و به نقل تاریخ سر عزیز را جلوی چشم کودکانش به روی نیزه بردن هست... یعنی بسیاری از انواع عذاب کشیدن و خیلی از انواع تسلی را از یک سری آدم گرفتن هست.

برای مایی که امام حسین را از خاندان پیامبر و از بهترین بندگان خدا می‌دانیم تکرار کردن این مصائب و به ذهن داشتنش، به نظر من، می‌تواند کمک کند که در مواجهه با دردهایی مشابه بهتر صبوری کنیم. اگر اینها همیشه در ذهنمان ثبت شده باشد و مدام به خودمان تکرار کنیم و با آنها انس بگیریم، ذهن در روزهای سختی به سرعت ارجاع می‌دهد به سختی‌های خاندان کسی که به دید ما بهترین بنده خدا بود. به وقت سختی که آدمی  به دنبال تسلی می‌گردد، اگر با امام حسین و حماسه‌اش انس گرفته باشد ناخودآگاه به یاد می‌آورد که آنها که از بهترین‌ها بودند سخت‌ترین‌ها را چشیدند و تحمل کردند. که همه چیز ازدست‌دادنی است چه برای من چه برای آنها که مقربین بودند. و همین آدم را کم و بیش تسکین می‌دهد.

من فکر می‌کنم اگر سفارش شده که همواره واقعه عاشورا را بیاد بیاورید یکیش به این دلیل است. درسهای عاشورا مسلما زیاد است اما این چیزی است که به شخصه تجربه کرده‌ام. البته موافق این نیستم که برای به ذهن داشتن عاشورا مدام نوحه‌خوانی کنیم و اشک دربیاوریم و غمگین باشیم و در ضمن راهی بشود برای کسب نان و جعل واقعیات و اضافه کردن خرافه و دروغ. چرا که اولا که به نظر من برای ادامه زندگی شاد بودن بیشتر نیاز است تا گریان بودن. ثانیا گمانم شهید مطهری است که می‌گوید نیازی نیست برای گریه کردن برای حسین نوحه بخوانیم. خود ماجرای کربلا را به نثر هم که بخوانیم و حکایت کنیم اشکها روان می‌شوند. از ثالثا بگذریم که حرف من اینجا چیز دیگری است. چیزی که مد نظر من است اینست که از جمله درسهای عاشورا صبوری بر سخت‌ترین بلاهاست. می‌دانم که این حرف تازه‌ای نیست اما خواستم تجربه‌ شخصیم را بنویسم و مشاهداتم از آدمهایی که در مصیبتها دل می‌سپردند به مصیبت کربلاییان:  درمیان انواع ابزار یا راه‌هایی که آدم را در دردها تسکین می‌دهند، یاد بندگان پاک خدا و سختیهایی که برایشان رفت و صبوریشان، سربالاگرفتنشان و پناه به خدا بردن و ادامه دادن زندگی، در سختی‌ها و اشک‌ها و مصیبت‌ها به آدم دلگرمی می‌دهد که تنها نبوده و حتی بهترین‌ها هم این مراحل را پشت سر گذشته‌اند. همان بهترین‌ها که اتفاقا کسانی هستند که برای تو عزیزند و قابل‌احترام و همیشه با ایشان مانوس ‌بوده‌ای. همین یک چیز را از عاشورا به خاطر بسپاریم، در این دنیایی که ظلم و بی‌معرفتی و تحقیر و بی‌حرمتی و از دست‌دادن کم درش پیدا نمی‌شود، کمی هم تسکین بیابیم خودش خیلی است.

  
نویسنده : ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٦


آلین

آلین یکی از دانشجویان سال دوم من است. دختری نوزده-بیست ساله که غم از چهره‌اش می‌بارد. برخلاف بقیه دختران هم‌سن‌و‌سالش موهایش کوتاه است و به سر و وضعش نمی‌رسد. نفسش هم در‌نمی آید حرف بزند. هر بار هر چه می‌گوید صد بار باید بپرسم بله؟ چی؟ آن اوایل چهره و نگاه غمگینش به شدت تحت تاثیرم قرار می‌داد. روز اولی که شروع کرده بودم به درس دادن و حرفهای بسیار مهم و استراتژیکی هم می‌زدم و همه باید سرشان را می‌انداختند پایین و مثل یک دانشجوی خوب یادداشت می‌کردند که من حواسم پرت نشود، زل زده بود به من با نگاه عجیبی. یک جوری که انگار دارد به من می‌گوید «آخر چرا؟» دیده‌اید قیافه بچه‌ای را که بزرگتری سرش داد کشیده است؟ همانطوری بود. هاله‌ای از اخم بر صورتش و لبهایی ورچیده. انگار که همین الان می‌خواهد بزند زیر گریه. من هر بار که نگاهم به او می‌افتاد نهیبی به خودم می‌زدم که مواظب باشم و به تته پته نیافتم! بعد با نگاهم بهش می‌گفتم آخر از من چرا طلبکاری بابا. می با دیگران خوردی و با ما سرگران داری و حواس من را پرت می‌کنی؟! اما فکر نمی‌کنم گرفته باشد حرف نگاه من را.

دانشجوهای فرانسوی کلا بچه‌های شادی هستند. حتی اگر نخندند شادابی و سرحالی را می‌شود در چهره‌هاشان دید. به خاطر همین هم بود که چهره آلین من را گرفتار کرد. دلم می‌خواست می‌گرفتمش و ایرانی‌بازی در می‌آوردم و منبر می‌رفتم و کمی نصیحتش می‌کردم که دخترجان! غصه چه را می‌خوری. همه اینها می‌گذرد. کمی حافظ و خیام و ضرب‌المثل برایش ترجمه می‌کردم و از تجربه زندگی دیگران برایش می‌گفتم که زمستانی داشتند و نماند. (معلوم است که تجربه‌های خودم را نمی‌گویم. معلم که نباید غصه‌های خودش را برای شاگرد لو بدهد که!) اما نکردم. و البته این اواخر یواش یواش بهتر شد. حالا یا من به چهره غمگینش عادت کردم یا واقعا اوضاعش بهتر شده بود.

همان اوایل متوجه شدم که در رستوران دانشگاه کار می‌کند. کلاسهایی که ساعت دوازه تمام می‌شدند را یک ربع زودتر اجازه می‌گرفت و می‌رفت. کلاسهای ساعت دو را هم از قبل عذرخواهی می‌کرد که یک ربع دیرتر می‌آیم. البته اکثر دانشجویان اینجا برای تامین هزینه تحصیل و زندگیشان از همین کارها می‌کنند اما بعد از بشور و بساب بیایی سرکلاس سخت است خب. همین‌ها باعث شده بودند نگاهم به او جور دیگری باشد. بیشتر از بچه های دیگر به او فکر می‌کردم. یکبار هم در جواب ایمیلش که غیبتش را به اطلاع می‌رساند نوشتم که هر چه را که در غیبتت درس دادم و بلد نبودی بیا دفترم برایت توضیح بدهم. البته این کار کاری طبیعی تلقی می‌شود اما خودم می‌دانم که از سر رابطه دیگری آن جمله‌ها را نوشتم.

کمی سرم را می‌برم عقبتر و به خودم نگاه می‌کنم. می‌گویم می‌بینی به استادهایت ایراد می‌گرفتی که چرا سوگلی دارند؟ همین است. رابطه‌ها گاه اینطوری ساخته می‌شوند. هر کسی معیار خودش را برای شکل دادن رابطه‌هایش دارد و یک وقتی به خودش می‌آید و می‌بیند که طرف مقابل کمی تا قسمتی اهلیش کرده، در صورتی که شاید در موقعیت اجتماعی آنها، نمی‌بایست یا بهتر بود رخ نمی‌داد. استادها هم آدمند و حق دارند بین دانشجویانشان سوگلی داشته باشند. فقط کاش سعیشان را بکنند که در نمره دادن یا رفتارهای احترام‌آمیز فرقی بین سوگلی و غیر آن نگذارند!

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢


بزن باران که تهران غرق دود است

خیلی با خودم مبارزه کردم که این را ننویسم، چون غمگین است، اما نشد. نمی‌شود که بشود وقتی پا می‌گذاری در اینترنت و می‌خوانی تهران تشنه باد و باران است اما دور و برت خودت سفیدپوش برف باشد و مجری هواشناسی اخبار زل بزند توی چشمهایت و بگوید در چند دهه گذشته این مقدار برف در این موقع سال بی سابقه بوده است. چطور آدم می‌تواند با ذوق کردن بچه‌های همسایه و آدم‌برفی درست کردنشان شاد شود در حالیکه بچه‌های خودمان در هوایی پر از خطر و بیماری تنفس می‌کنند.

مادرم دیروز می‌گفت رامسر هم دیگر باران نمی‌بارد. می‌گفت که زمین خشک خشک است. حیران مانده بودم. چطور ممکن است آخر. من تا یادم است اول مهری بارانی داشتیم تا اواخر بهار. خاطرات بچگی من پر است از روزهای بارانی و لحظه‌هایی که در راه رفت و برگشت مدرسه با چکمه‌های کفش ملی پایمان را می‌گذاشتیم توی چاله‌چوله‌های خیابان که پر از آب باران شده بود و پاهایمان را قایق می‌کردیم و جلو می‌رفتیم و موجش را تماشا می‌کردیم و ذوق می‌کردیم. خنده‌دار است برایم، وقتی مادرم می‌گفت همسایه‌مان گفته از سر ناچاری شلنگ برداشته و به درختهایش آب داده. در آذر ماه؟

همه‌اش به این فکر می‌کنم که چه شده که خدا رحمتش را از ما دریغ کرده. چرا از گرم شدن کره زمین نصیب اروپایی‌ها چیز دندان‌گیری نمی‌شود و همه‌اش باران و همه‌اش برف، و این ما هستیم که سال به سال دریغ از پارسال. یاد چند سال پیش افتادم که سوار اتوبوسی بودم در تهران. به زور خودم را چپانده بودم و کسانی که جلوتر از من بودند راه را باز نمی‌کردند که دیگران هم سوار شوند. سر هر ایستگاه صدای زنانی که می‌خواستند سوار شوند می‌آمد که خانم‌ها، جلو بروید که ما هم سوار شویم. به زور وارد می‌شدند و بعد این خودشان بودند که تکان نمی‌خوردند و راه نمی‌دادند. و باز التماس زن‌های دم در. خانمی که کنار من ایستاده بود با دیدن این صحنه‌ها گفت ما خودمان به هم رحم نمی‌کنیم. چه انتظاری داریم که خدا بهمان رحم کند. این حرفش همیشه در گوشم هست. برای بیشتر ما رحم کردن ما شده مختص خانه و خانواده و خودی. حالا اگر همان را هم رعایت کنیم که باز خوب است! کوچکترین خطا را با بزرگترین مجازات پاسخ می‌دهیم. اشداء علی الکفار و رحماء بینهم شده است مال قرآن. با کفار سر میز مذاکره می‌نشینیم اما به کسانی که مسلمانند و سالها برایمان جان کنده‌اند و جان داده‌اند یا آن دیگرانی که یک‌لاقبایی بیش نیستند رحم نمی‌کنیم. معلوم است که خدا هم به ما رحم نمی‌کند. معلوم است که باران نمی‌بارد. عذاب الهی که فقط سنگ از آسمان باریدن نیست.

در آسمان و زمین نشانه‌های خداوند هست، اما زنهار که اینها ما را به تفکر وادارد.

پ.ن. یک. یادداشت سید مرتضی هاشمی مدنی در وبلاگش کلمه. گلچینی از سخنان آیت الله جوادی آملی است درباره اینکه چطور کج روی و گناه باعث می شود خداوند ما را مستحق عذاب بداند. زمان دو سخنرانی آیت الله جوادی یکی بعد از مناظره های انتخاباتی پارسال و دیگری پس از انتخابات است. «در قرآن کریم فرمود: قصه ی دیگران از شما خیلی دور نیست. بعضی از اقوام که حالا به صراحه نام نمی بریم در قرآن کریم فرمود: ما این ها را دراثر انحراف از تقوا، زیر و رو کردیم و بعد فرمود:«و ما هم منکم ببعید» از شما دور نیست. کج روی، کج آیدت …، بیراهه رفتیم. »

پ. ن. دو. اندر احوال هوای تهران

  
نویسنده : ; ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٤
تگ ها : درد ، وطن


"...مخالف من" و همشهری جوان

 

چند روز پیش اعظم پیشنهاد کرد برای همشهری جوان مطلبی بنویسم. گفت که قرار است راجع به «دین موروثی» حرف بزنند و این موضوع که ما به دلیل اینکه دینمان را از پدر و مادرمان به ارث می‌بریم چون و چرا نمی‌کنیم و بعدها در مواجهه با غیر مسلمان یا اهل تسنن حرفی برای گفتن نداریم. من حرفهایم را نوشتم و اضافه کردم بعید می‌دانم اینها در همشهری چاپ شود. گفت اگر آرامتر بنویسی جا برای مطرح کردنش هست! همان توضیحات را برای مسئول این بخش فرستادیم و ایشان هم گفت برای این که چاپ شود به جای اینکه بنویسی فلان، بنویس چنان! من هم "چنان" کردم و مطلبم بدون جرح و تعدیل چاپ شد. البته برای من هم مهم مغز کلام بود و نه فلان و چنان. از چهارصد کلمه هم نمی‌بایست بیشتر می‌شد. اعتراف می‌کنم بسیار سخت بود!

*********

آنکه می‌گوید " با تو مخالفم" را جدی بگیریم!

تازه آمده بودیم فرانسه. دوست چینی ازمان پرسید چرا حجاب  می‌گذارید؟ جواب دادیم چون زیبایی زن مرد را تحریک می‌کند. با همان سادگی و آرامش "چینیش" پاسخ داد: «نه! کی گفته زن بی روسری مرد را تحریک می کند؟ ما همیشه بی‌حجاب کنار هم کار و زندگی می‌کنیم اما کسی تحریک نمی‌شود!» آنقدر آن جمله را گفتیم و این جواب را شنیدیم و جوابی نداشتیم بدهیم تا به این نتیجه رسیدیم که به درستی نمی‌دانیم چرا حجاب داریم. آن دفاعیاتی که ما یاد گرفته بودیم، برای کسانی که ده‌ها جواب برای دلیلهای ما داشتند و استدلالمان رد می‌کردند، کافی نبود.

در فرانسه از ما می‌پرسند چرا خوردن گوشت خوک در اسلام ممنوع است؟ می‌گوییم چون خوک حیوانی کثیف است و گوشتش بیماری زاست. جواب می‌دهند: «ما سالهاست که گوشت خوک می‌خوریم و چیزیمان هم نشده است. در ضمن به خاطر اینکه خوک ممکن است سریع دچار بیماری شود بیشتر از گاو و گوسفند و مرغ مواظبش هستند و گوشتش را قبل از ارائه به بازار بارها بررسی می‌کنند.» جوابی نداریم. نهایتا می‌گوییم دستور خداست. و آنها پاسخ می‌دهند: «یعنی خدای شما دستورات غیرمنطقی صادر کرده است؟»

نظرمان را راجع به فلان کتابی که نویسنده سابقا مسلمان در آن کفر گفته می‌پرسند. می‌گوییم نمی‌دانیم. نخوانده‌ایم. این کتاب در کشورمان ممنوع است. می‌گویند: «پس چطور می‌خواهید بفهمید که در آن چه نوشته شده که از دینتان دفاع کنید؟»

من به این نتیجه رسیده‌ام که برای دفاع از دین و مذهبم چاره‌ای ندارم مگر اینکه صحبتهای مخالفین و ملحدین و مسیحیان و سنی‌ها را بخوانم. برای اینکه بتوانم از حرف خودم دفاع کنم لازم است بدانم کسی که حرف من را قبول ندارد به چه دلیلی آن را رد می‌کند. به این دلیل‌ها فکر کنم و سعی کنم خلاقیتم را به کار گیرم و حرف جدیدی بزنم. معتقدم که همه حرفها زده نشده است. پس بیاندیشم. بروم ببینم آن مخالف چرا مخالف است و بگردم دنبال روشهای دیگر پاسخگویی، جوابهای دیگر و سوالات دیگر. از آنچه تا به حال گفته شده استفاده کنم اما به آنها قناعت نکنم چرا که هر یک نفری که به اندیشه‌کنندگان یا محققین اضافه شود می تواند یک آجر به بنای علم و اندیشه دینی اضافه کند. علم و جهان در حال پیشرفت و تغییرند. در نظر نگرفتن این تغییرات و پاسخ مخالفین که گاه مرتبط با همین تغییرات است، قناعت کردن به آنچه دیگران گفته‌اند و تکرار کردن آنها تنها کمک می‌کند که ما از گردونه اندیشه دینی عقب بمانیم. این مخالفتها وجود دارند، چه ما خودمان را در معرض آنها قرار بدهیم چه نه. پس اگر قصد پیشرفت و دفاع از دین و مذهبمان را داریم چاره‌ای نداریم جز اینکه استدلال مخالفین را بشنویم و در پی پاسخی قانع‌کننده باشیم.

*******

این مطلب در همشهری جوان شنبه بیست و نه آبان چاپ شده است.

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢


فیلم بگیریم، اعتراض کنیم، ماندگار شویم

ایران ندا قصد دارد فیلمی با مشارکت همه ایرانیان بسازد. این فیلم به نوعی اعتراض به فیلم و افرادی است که به دلیل تحریم‌های آمریکا ایران و ایرانی را نادیده گرفتند و جزو مردم و کشورهای جهان به حسابش نیاوردند و در فیلم «یک روز از زندگی»، فیلمی که با مشارکت فیلمهای مردم دنیا ساخته می‌شود، راهش ندادند.

ریدلی اسکات” و “کوین مک دونالد”، دو چهره سرشناس سینمائی جهان، که تهیه و کارگردانی طرح “یک روز از زندگی” را بر عهده دارند در حرکتی سخت غیرهنرمندانه و نامنصفانه، ایرانیان را، چه آنان که ساکن ایران اند و چه آنان که بیرون از ایران اند، به دنباله‌روی از تحریمات آمریکا، از شرکت در این طرح جهانی محروم کردند. اینجا

من خودم در این کار شرکت می‌کنم چون غمگینم از اینکه هنرمندان نیز کشورم را از فهرست کشورهای جهان خط زده‌اند. چون فکر می‌کنم با ابزارهای مختلف باید به گوش جهانیان رساند که ما به تبعیض‌هایی که در حق ایران انجام می شود اعتراض می‌کنیم، از هر نوعی که باشد. که ما هم انسانیم و کشورمان را دوست داریم و از هویت ملیمان دفاع می‌کنیم. چه نوشتن کتاب و مقاله باشد، چه ساختن فیلم و موسیقی باشد، چه به راه‌انداختن پتیشن برای دفاع از نام صحیح خلیج فارس. ما باید به این تبعیض و هنر متاثر از سیاست ناعادلانه اعتراض کنیم. در این کار شرکت می‌کنم چون فکر می‌کنم اگر این فیلم موفقیت جهانی پیدا کند به یادشان آورده‌ایم که هنر و هنرمند بسیار داریم و حتی اگر آنها ما را به حساب نیاورند بین مردم خودمان آنقدر هنرمند هست که فیلمی بسازیم که صدایمان را در جهان بلند کند. من آزرده‌ام از اینکه نام کشورم آرام آرام دارد در صحنه بین المللی، هر جایی که صحبت امتیاز و افتخار است حذف می‌شود. قبلا هم در این باره نوشته‌ام. به همین خاطر هر جا که بتوانم به آن اعتراض می‌کنم و این فیلم یکی از آنهاست.

روز مشخص شده برای گرفتن فیلم هشت نه هشتاد و نه است. هشت-نه روز دیگر. من قصد دارم از دانشگاهمان، از دانشکده‌مان و کلاسها و صندلیها و رستوران ایرانی و میدان قشنگ لیل فیلم بگیرم. شما را هم دعوت می‌کنم که از دور و برتان فیلم بگیرید و گوشه‌ای از زندگی و مشاهداتتان را به تصویر بکشید. هر چه تعداد این فیلمها که از ایران می‌آید بیشتر باشد بهتر است. از اتاق خواب و انباری منزلتان، از خیابان و کوچه و مغازه‌هایتان، از هنر و هنرمند، از نام خلیج فارس، از توالت‌نوشته‌ها، از صندلی‌اتوبوس‌نوشته‌ها، از " حلیم بوقلمون با گوشت گوسفند" (خارجی‌ها نمی‌فهمند، خودمان مگر دل نداریم)، از فعالیت زنان در جامعه (باور کنید خیلی‌ها هنوز فکر می‌کنند زن ایرانی مثل زن افغان یا عربستان سعودی محروم و خانه‌نشین است)، از شغل‌های مختلفشان، از پزشک و کارگر کارخانه گرفته تا کشاورز، البته می‌دانم که فصل کشاورزی گذشته (آقای جامی چرا این طرح را نیانداختید بهار که ملت از زنان شالیکار فیلم بگیرند!)، از بازارها، مدرسه‌ها، دانشگاه‌ها، از خانه‌ها و محله‌های شیک و ناشیک، از آفتاب، از باران، از ابر و اگر دستتان رسید از برف ... از هر چه که دور‌و‌برتان و در زندگیتان می‌گذرد فیلم بگیرید که قشنگترین فیلم، فیلم زندگی خود آدم است.

ای کسانی که رسانه‌های خارجی را دشمن و بیگانه و عامل استکبار می‌دانید، همت کنید و از هر آنچه برایتان عزیز و دیدنیست فیلم بگیرید و بفرستید. ایران ندا قرار است ندای آینده باشد. به آزادی بیان و تحمل مخالف معتقد است. فیلمتان را که ردپای اعتقادات و تفکر و اندیشه‌تان درش هست برایش بفرستید، حتی اگر با بعضی چیزها مخالف باشد می‌داند که این صدای بخشی از ایرانیان است و باید در این فیلم باشد. اگر شما دست به کار نشوید اثری از یک بخش ایران در این فیلم نخواهد ماند. از قشنگیهای ایران فیلم بگیرید، حالا که به سیاهنمایی "دشمن" اعتراض دارید. ایران مجموعه‌ای از سلیقه‌ها و افکار و روشهای زندگی متفاوت است و این تکثر باید در این فیلم که اولین ایده از این دست است وجود داشته باشد.  اگر می‌خواهیم صدایمان در جهان شنیده شود حالا که فرصتش را داریم مشارکت کنیم که کار دست ما سالهای سال خواهد ماند و خدا را چه دیدی، شاید روزی به خانه‌ خیلی از "خارجی" ها راه یافت با این پیام که ما هم مثل شما انسانیم و شایسته احترام و عدالت. ما همه ایرانی هستیم و "باید" برای زنده کردن نام کشورمان در جهان و حق و حقوقش هر طور که می‌توانیم تلاش کنیم.

  
نویسنده : ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٩


عید قربان عربهای مسلمان در فرانسه

عید قربان برای مسلمانان عرب فرانسه عید بزرگیست. تا جایی که من فهمیده‌ام همانقدری که ما به نوروز اهمیت می‌دهیم اینها به عید قربان اهمیت می‌دهند. اصلا نام این عید عید کبیر یا عید الاضحی است. به جای نوئل یا سال نوی قمری که اول محرم است این روز را جشن می‌گیرند. لباس نو می‌خرند و غذای خوب می‌خورند و از مدتها قبل شیرینی‌پزی می‌کنند. برای بچه‌ها هدیه می‌خرند و هر کس که بتواند آن روز بچه‌اش را به مدرسه نمی‌فرستد. مدارسی که مسلمان زیاد دارند علنا به بچه‌های مسلمان اجازه می‌دهند آن روز را سر کلاس نیایند. خلاصه برایشان روز بزرگی است.

نماز عید قربان هم حال و هوای خاصی دارد. گرونوبل که بودم، بر عکس اینجایی که هستم یک سالن ورزشی بسیار بزرگ کرایه می‌کردند و نماز را بر پا می‌کردند. اینجا هر مسجد برای خودش نماز برپا می‌کند. سالنی که در گرونوبل نماز عید فطر و عید قربان در آن برگذار می‌شد را شش هزار یورو کرایه می‌کردند که هزینه‌اش با مشارکت خود مردم فراهم می‌شود. به نماز که می‌ایستادیم ته جمعیت را نمی‌شد ببینی. من همیشه مات و مبهوت جمعیت می‌شدم. یا شاید هم دلم می‌خواست مبهوت بمانم و لذت ببرم از اینکه ملت روزی را که تعطیل نیست را مرخصی می‌گیرند که بیایند نماز بخوانند. از همه قشنگترش لحظه رفتن به این "مصلا" است. ملت اکثرا سفید می‌پوشند و هول اینکه دیر کنند یا جای خوبی پیدا نکنند باعث می‌شود با عجله مسیر را طی کنند. بعد تو دسته دسته آدمهای سفیدپوش را می‌بینی که هروله‌کنان به یک سمت می‌روند. من را به شدت یاد حج می‌اندازد و یاد روز قیامت. دلم گر می‌گیرد وقتی می‌بینم همه‌مان به شوق یک چیز، به یک سمت، برای در یک زمان خاص، انجام یک کار می‌رویم. همیشه با دیدن این صحنه ناخودآگاه شروع کرده‌ام به اشک ریختن.

پارسال انجمن دانشجویان مسلمان گرونوبل کار جالبی کرد. اطلاع داد کسانی که قصد قربانی کردن گوسفند دارند می‌توانند گوسفند سربریده را بیاورند فلان جا تا بین دانشجویان تقسیم شود. من هم رفته بودم کمک. گویا مردم خیلی راضی بوإند از از این طرح چون تقسیم گوشت برایشان سخت بود. محروم اینجا کم است و کسی فریزری به بزرگی یک‌ یا دو گوسفند ندارد. خروار خروار گوسفند درسته بود که برایمان می‌آوردند. پسرها لباس قصابی پوشیده بودند و چاقو و اره قصاب محل را قرض گرفته بودند و طی عملیات لیانگ شامپویی گوسفندان را تکه می‌کردند و دخترها می‌گذاشتند در کیسه و به دانشجوها می‌دادند. به هر نفر سه کیلو گوشت رسید. دو تا گاو قربانی هم داشتیم! ‌تنها کسی که از تعداد زیاد گوسفندها تعجب کرده بود من ایرانی بودم. دوستانم برایم توضیح دادند که مردم تمام سال را صرفه‌جویی می‌کنند و پول جمع می‌کنند که بتوانند قربانی کنند و سنت رسول خدا را به جا بیاورند.

بعضی از این گوسفندها دل و جگر و قلوه و "غیره" هم همراهشان بود. اینها را دیگر قصابهایمان به بچه‌ها نمی‌دادند. همه را نگه داشتند به عنوان پاداش بین خودمان تقسیم کردیم! بعد من دیدم پسرها دارند با خیال راحت آن "غیره" را هم می‌گذارند توی کیسه‌شان که ببرند! از آنجایی که بچه‌های معتقدی بودند تعجب کرده بودم و پرسیدم مگر شما خوردنش را حرام نمی‌دانید؟ گفتند جدی حرام است؟ نمی‌دانیم! گفتم در ایران که به ما گفته‌اند حرام است. در همان حالی که کیسه را گره می‌زدند گفتند باشه می‌ریم سوال می‌کنیم!!

* روایت آقای سراج میردامادی از نماز عید قربان در مسجد بزرگ پاریس

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥


تبلیغ و ارشاد اسلامی- مورد حجاب

من قصد داشتم در ادامه سه یادداشت قبلم (یک و دو و سه) به بررسی یکی دیگر از پیامهای تبلیغات برای حجاب بپردازم. اما دیدم این کار فراتر از آنچه است که در وبلاگ می‌توانم انجام بدهم. خودش موضوع تحقیقهای مختلف می‌تواند باشد. بنابراین دیدم بهتر است چند نکته را به عنوان ختم کلام درباره این تبلیغها ذکر کنم که چرا به نظر من این تبلیغات مبلغین را به نتیجه مطلوب ایشان که محجبه کردن زن ایرانی باشد نخواهد رساند.

- بار توهین این نوع تبلیغات زیاد است. چه پوسترها که در این یادداشت کمی توضیح دادم چرا، چه گشتهای ارشاد، چه تذکر دادنها در مکانهای عمومی ... البته ممکن است این مبلغین قصد توهین نداشته باشند اما روش به کار گرفته شده برخورنده و تحقیرآمیز است. نگاه از بالا به پایین تذکردهندگان برای منی که شاهد چنین برخوردهایی هستم آزاردهنده است، چه برسد به خود آن زنان و دختران. می‌گویید نه، بروید از خود همین زنهایی که تذکر گرفته‌اند سوال کنید. مهم آنها هستند که باید حس خوبی از این تذکرها و تبلیغها داشته باشند تا پیام مورد نظر بر آنها تاثیر مثبت داشته باشد. توهین و تحقیر،  فیلسوفان اجتماعی، روانشناسان و جامعه‌شناسان این را نشان داده‌اند و ثابت کرده‌اند، به هویت انسانها صدمه می‌زند. آنها را به مبارزه می‌کشاند. اکسل هونت، فیلسوف آلمانی، این نکته آخر را به خوبی توضیح داده است و ما علنا داریم می‌بینیم نه تنها زنانمان محجبه نشدند که در خاور میانه رتبه دوم را در استفاده از مواد آرایشی کسب کرده‌ایم.

- توجه به شرایط مکان و زمان و مشخصه‌های اخلاقی جوان امروز نکته دیگری است که باید در نظر گرفته شود. جوان ایرانی امروز جوانی است که اتوریته را نمی‌پذیرد. از پدر و مادر گرفته تا معلم و استاد و هر کس دیگری که به او امر کند این کار را بکن و این کار را نکن. ما نمی‌توانیم این تغییرات را نبینیم و همان روش قبل "خط‌کش به دستانه" را ادامه دهیم. من فکر می‌کنم جوان ایرانی اصولا از هر تذکری که بوی اتوریته بدهد زده شده است و آن را به خوبی نشان می‌دهد. جوان امروز می‌ایستد جلوی مامور و می‌گوید مگر این سارافون چه عیبی دارد. آستینم هم که بلند است. می‌ایستد و حرفش را می‌زند و از حق خودش دفاع می‌کند. حالا شما بگو این سارافون با عرف ایران جور در نمی‌آید. خب کدام کار آن جوان مطابق عرف است که این یکی باشد! من به خوبی یادم هست که ما همین ده سال پیش به هیچ عنوان نمی‌ایستادیم به این نوع تذکرها جواب بدهیم. سرمان را می‌انداختیم پایین. اطاعت می‌کردیم. فوقش اینکه می‌آمدیم پشت سرش تا می‌خورد بر خودش و دودمانش درود می‌فرستادیم! این سرننهادن به قانون و اتوریته ریشه‌اش هر چه باشد معناهایی دارد. در نظر نگرفتن این تغییرات و این معانی هیچ کمکی به محجبه کردن آنها نمی‌کند.


- ما که نمی توانیم همه ملت را مومن کنیم. خدا به پیغمبرش هم گفته هر کاری کنی بالاخره یک سری ایمان نخواهند آورد. ما چه کاره باشیم که اجبار کنیم و دین را از چشم آن چند نفری که خرده دینی دارند و دارند به صحنه "امر به معروف" می‌نگرند بیاندازیم. اگر در خود جامعه نمی‌بینیم کمی به فضای مجازی بنگریم. چرا این همه حس دین‌ستیزی بین ایرانیان بالا رفته؟ این واقعیتها وجود دارند. چه ما چشمانمان را به رویشان ببندیم چه باز کنیم و به فکر چاره‌ای معقول و منطقی باشیم.

 در ضمن تا بوده همین بوده که هر کس از دین آنچه را برمی‌دارد که خود می‌خواهد. ایمان دارد، نماز می‌خواند، اما حجاب ندارد. ما زحمت بکشیم همان نماز خواندنش را ازش نگیریم با روشهای نامناسبی که به نام دین و با ظاهر یک فرد دیندار انجام می‌دهیم.


- در کامنتهای یادداشت قبل به من تذکر داده شده که امر به معروف و نهی از منکر از فروع دین ماست. و تذکر به بدحجاب هم از همین جمله است.

 اولا که خدا کی گفته برای انجام یکی از فروع دین یک گناه انجام بده و توهین کن و تلخی کن و ملت را از هر چه حجاب و دین است بیزار کن. ثانیا این امر به معروف و نهی از منکر روشها دارد. فقط روش زبانی که نیست. وقتی روش کلامی برخورنده به نظر می‌رسد – هر کسی به این شک دارد دعوتش می‌کنم حال یکی از این زنهای تذکر گرفته را بپرسد- باید روشهای دیگری در پیش گرفت.

شاید این امر به معروف در زمان و مکان دیگر تاثیر خوبی داشته باشند. اما در حال حاضر در ایران داریم می‌بینیم که نتیجه عکس دارد. شما آیا دیده‌اید یا شنیده‌اید که زنی با گرفتن این تذکرها یا دیدن آن پوسترها بگوید "ممنون. واقعا حرف خوبی بود. حق با شماست". چند ماه پیش در گرونوبل با خانم عرب بی‌حجابی هم صحبت شدم که می‌گفت رفته بوده از امام جماعت آن شهر چیزی بپرسد که او جواب داده "تو اول حجاب بگذار بعد بیا این سوال را بپرس". من چشمهایم گرد شده بود. اما او  نگاهی به حجاب من کرد و ادامه داد "خب راست می‌گوید. درستش اینست که حجاب بگذارم. خودم می‌دانم. اما الان نمی توانم. چون کار می‌کنم". ناراحت نشده بود از این تذکر و تازه حق را هم به او می‌داد. یک بار خودم شاهد بودم  دختر جوانی در مغازه مشغول خرید بوده که خانم مسنی به او نزدیک شد و به آرامی گفت این بلوز تو کوتاه است. چاق نیستی ولی جین نپوش. این بلوز را نپوش. او هم خندید و به او گفت باشه. بدش نیامده بود. بهش برنخورده بود.

ما این طور تذکرها را می‌دهیم که رفتارها را عوض کنیم دیگر، نه؟ وقتی عوض نمی‌کند یعنی یک یا چند جای کار می‌لنگد. شما یک دسته کلید دستت است و کلیدی را می‌اندازی که در را باز کنی. وقتی کلید در را باز نمی‌کند یعنی کلید آن در نیست. عقل می گوید کلید را عوض کن و با کلید دیگری امتحان کن. دو ساعت است داری امتحان می‌کنی. باز نمی‌کند آقاجان. هر قدر زور بزنی این کلید این در را باز نمی‌کند.

وقتی این تبلیغات و این اجبار ما را به مقصود نمی‌رساند یعنی یک جایی را داریم اشتباه می‌رویم. بهتر است به جای اینکه روی روشهای اشتباهمان پافشاری کنیم برویم ببینیم چه شده که جواب نمی‌گیریم. روش را عوض کنیم. صد البته می‌توانیم همچنان با فشار و اجبار و زور پیش برویم. اما دیده‌ایم نتیجه چه داده است. بارها و بارها خوانده‌ایم که تعداد محجبه‌ها در غرب دارد زیاد می‌شود. حتما گفته‌ایم ماشاالله. یدخلون فی دین الله افواجا. خب برویم ببینیم چه شده که در سرزمینی که بی‌حجابی و زیبایی ارزش است، سرزمین مد است، و از همه مهمتر تصویر زن محجبه تقریبا همیشه در رسانه‌هایش تصویر یک زن مطیع بدبخت کتک‌خور منفعل است، چیزی که باید بیشتر به انزجار از حجاب منتهی شود، اینطور تعداد محجبه‌ها بالا می‌رود. ما از بالارفتن آمار محجبه‌ها در فرانسه لذت می‌بریم و از پایین آمدن تعداد محجبه‌ها در ایران افسوس می‌خوریم اما نمی‌رویم ببینیم چرا اینطور شده است. و تا زمانی که دلیلها را نفهمیم عملکرد درستی نخواهیم داشت.

-در کامنتها پرسیده شد که راه حل بهتری سراغ داری؟ من شاید راه حل عملی سراغ نداشته باشم که در تخصصم هم نیست. اما می‌دانم که نقش بازنمایی‌ها بسیار مهم است. یعنی نقش تصاویر ذهنی که مردم از دین و حجاب دارند. پیر بوردیو و رولان بارت فرانسوی و کاستوریادیس یونانی از جمله اندیشمندانی بودند که روی نقش بازنمایی (Representation)تاکید کرده‌اند: مردم کاری را می‌کنند یا نمی‌کنند بنا به تصویر ذهنی‌یی که از آن کار دارند. مثلا اگر شما فکر کنید که این لباس مال پیرها یا سوسولهاست و خودتان را جزو این دسته‌ها ندانید آن را نمی‌خرید و نمی‌پوشید. حجاب هم به نظر من از همین مقوله است. اما آن چه را که باید علی‌القاعده در اذهان تداعی کند نمی‌کند.

به همین خاطر من فکر می‌کنم باید تصاویر ذهنی را که مردم از حجاب و محجبه و کلا دین دارند عوض کرد. معنای واقعی این مسائل در طی این سالها عوض شده است. در یادداشت قبلی راجع به معنای حجاب حرف زدم. شاید یکی از کارهایی که بشود انجام داد تا تصویر این طرح عفاف و حجاب در اذهان کمی مثبت شود اینست که در قالب همین طرح به سراغ کسانی بروند که در محل کار مزاحم جسم و روح زنان و دختران می‌شوند. و آن زن بیچاره به علت‌های مختلف از شکایت صرف‌نظر می‌کند. مگر نه اینکه یکی از اهداف این طرح مبارزه با فساد در جامعه است؟ چه فسادی بدتر از این؟ دو سه سال پیش روی وبلاگی ‌خوانده بودم که استاد دانشگاهی که سمت اجرایی مهمی هم در یکی از بهترین دانشگاههای ایران داشت به زنان محل کارش از دانشجوی هجده ساله گرفته تا کارمند و استاد پا به سن گذاشته دست‌درازی می‌کند. در انواع مختلف و با شدت و حدت متفاوت. بعدها این موضوع برایم توسط آدمهایی در دنیای واقعی تایید شد. از آقای مسنی که در دانشکده دیگری استاد بود تا پسر جوان همان دانشکده و خانمی که خودش مورد مزاحمت جنسی واقع شده بود. همه این موضوع را تایید کردند. همه از این موضوع آگاه بودند اما کسی نرفته بود شکایت کند. چرا؟ چون اولین کسی که توبیخ و احیانا اخراج می‌شد خود شاکی بود. به خوبی می‌دانیم که این فقط مشکل آن دانشکده نیست. چیزی که می‌توان آن را مزاحمت جنسی  harassment sexual (انگلیسی) یا    harcellement sexuel(فرانسه)نامید در کشور ما متاسفانه به تعدد وجود دارد. من فکر می‌کنم برای مایی که در جامعه‌ای اسلامی زندگی می‌کنیم این مساله فسادآورتر و ظالمانه‌تر است و بیشتر سزاوار برخورد و تذکر و تنبیه، تا زن بد‌حجاب.

ما اعتقاد داریم که جامعه اسلامی است پس زنش هم باید محجبه باشد. اما دیگر نمی‌بینیم که این جامعه اسلامی این نوع فسق و فجور هم نباید درش انجام بشود. اگر می‌شود باید آن چنان جامعه‌ای باشد که مظلوم بتواند بدون لکنت زبان حقش را از ظالم بگیرد. من با شنیدن همین یک مورد به این فکر کردم که یعنی رییس دانشگاه از این موضوع آگاهی نداشته که این مرد را تنبیه نکرده؟ اگر اطلاع داشته که "وا اسلاما". اگر نداشته که بدتر. باید گفت آن چه رییس دانشگاهی است که زن مظلوم جرات نمی‌کند از ظلمی که متحمل شده به او شکایت کند. یا زنان و مردان دیگر او را در جریان بگذارند.

خب در نظر بگیریم که این جوانی که ما قصد داریم به او بقبولانیم که اسلام دین خوبی است و حجاب چیز مفیدی است دارد همه اینها را می‌بیند. دست بر قضا آن مرد مزاحمی که بالا ذکر کردم ظاهری مذهبی هم دارد و برای همه زنان چه محجبه کامل چه بدحجاب مزاحمت ایجاد می‌کند. این جوان چطور باور کند که اسلام و جامعه اسلامی برایش سعادت می‌آورد در حالیکه می‌بیند زن مسلمان در جامعه اسلامی از مردی با ظاهر اسلامی اینطور آسیب می‌بیند و به فردی از صاحبین قدرت این جامعه اسلامی نمی‌تواند پناه ببرد که حقش را بگیرد. اینگونه است که تصاویر در ذهن ما شکل می‌گیرند. این است که باعث می‌شود آن جوان تصویری که باید او را مایل کند به اسلام، در ذهنش شکل نمی‌گیرد.

من فکر می‌کنم مسئولان در قالب طرح عفاف و حجاب که دست بر قضا هدفش از بین بردن فساد در جامعه است اگر مکانی را در دانشگاه یا ادارات یا بقیه مکانهای دولتی باز کند و از افراد آسیب دیده دعوت کند که بیایند مشکلشان را بگویند، همان کاری که در دانشگاه ما انجام می‌دهند و در این یادداشت به آن اشاره کردم، بعد از اینکه گوش چند متجاوز گرفته شد، همانها که از ما بهترانند و زیر پایشان محکم است و هیچکس کاری به کارشان ندارد، آن وقت ممکن است آرام آرام جوان به خودش بگوید این طرح عفاف و حجاب چیز بدی هم نیست ها. حق مظلوم را می‌ستاند. بعد ممکن است باور کند که آن حجابی که در قالب همین طرح بدان توصیه می‌شود هم سعادت‌آور است. انجام هر اقدامی از این دست که عملا ثابت کند ارمغان این طرح آرامش است و نه آزار و اذیت و توهین و تحقیر می‌تواند به ترمیم این تصویر نامناسب بپردازد.

اینها نکاتی هستند که به نظر من باید در تبلیغ برای حجاب و اسلام به آنها توجه شود. مسلما کامل نیست. اما به اعتقاد من تا زمانی که ما شرایط جامعه، ارزشها و باورها و محدودیتهایش و خصوصیات فردی افراد آن جامعه را در نظر نگیریم هیچ تبلیغی موثر نخواهد بود. چه تبلیغ تجاری، چه تبلیغ اجتماعی.

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳


آیا حجاب مصونیت می‌آورد؟

 

 در یادداشت قبل توضیح دادم که پوسترهایی که برای تبلیغ حجاب ساخته شده اند از جهاتی اشکال دارند و این موضوع باعث می شود که مخاطب جذب این پوسترها نشود و به عبارت دیگر این پوسترها نتوانند خاصیت اقناعی داشته باشند. در این یادداشت قصد دارم به یکی از پیامهایی که در این پوسترها مطرح می شود بپردازم. جمله "حجاب مصونیت است نه محدودیت" را ما سالهاست روی دیوارها و اعلامیه‌ها و آگهی‌ها و مقالات و غیره می‌بینیم. هم‌اکنون هم طراحان این پوسترها و همینطور مسئولان طرح حجاب و عفاف برای تشویق زن به حجاب این جمله را هر از چندگاهی مطرح می‌کنند.

نیازی به این نیست که در شاخه ارتباطات درس خوانده باشیم تا بدانیم افراد وقتی پیامی دریافت می‌کنند بلافاصله به آن بله نمی‌گویند و آنها را از فیلترهای مختلفی رد می‌کنند. در پذیرفتن یا نپذیرفتن تمام یا بخشی از یک پیام عوامل بسیاری دخیلند. یکی از کارهایی که گیرنده یک پیام انجام می‌دهد اینست که آن را با واقعیات اطرافش تطبیق می‌دهد تا ببیند مثلا این تبلیغ که دارد فلان پیام را می‌دهد تا چه اندازه "راست می‌گوید". تبلیغ باید بتواند قانع کند. و اقناع کسی که با نظر شما مخالف است کار مشکلی است.

حجاب و مصونیت در ایران: جوانی که مخاطب این تبلیغات است و قرار است به فایده حجاب ایمان بیاورد وقتی می‌بیند پیام این تبلیغها اینست که حجاب مصونیت و امنیت می‌آورد از خودش می‌پرسد چطور چنین چیزی ممکن است؟ این سوالی است که من محجبه هم از خودم می‌پرسم. چرا که حجاب در ایران اصلا برای من امنیت و مصونیت نیاورده است. متلکها، لمسها، ماشین‌جلوی‌پا‌ترمز‌کردن‌ها، آبجی‌سوار‌شوبریم‌ها، پیشنهادها و شوخی‌ها و جوکها و گاه حرکتهای زشت مرد همکار و همکلاسی و کارمند اداره و غیره دلیلهای خوبی بر این مدعا هستند. آن هم در مورد من که نه یک تار مویم پیداست نه ذره‌ای آرایش به صورت دارم نه لباس تنگ و کوتاهی پوشیده‌ام. یعنی حجاب من در ایران برایم به هیچ عنوان امنیت و مصونیت نیاورده است. خانمهای محجبه دیگر به خوبی خواهند توانست فهرست آزارهای جنسی و کلامی را با ذکر نمونه‌های عینی کامل‌تر کنند. صد البته که من قصد ندارم بگویم تمام مردان ایرانی که من با آنها برخورد کرده‌ام اینطور هستند. دارم به این اشاره می‌کنم که یک سری از مردان ایرانی برایشان فرق نمی‌کند تو محجبه باشی یا نه. آن کسی هم که از این نوع مزاحمت برای من ایجاد نمی‌کند برای زن بی‌حجاب هم ایجاد نمی‌کند چون نفس این کار را زشت می‌داند. پس در آنچه به رابطه زن محجبه با مرد مربوط است حجاب در ایران کار خاصی برای حفاظت و مصون کردن زن نمی‌کند.

حجاب و مصونیت در فرانسه: اما. اما همین حجاب من در فرانسه به وضوح برای من امنیت آورده است. بحث اینکه کلا زن در فرانسه محترم است و عموما این آزارها محلی از اعراب ندارند، که خود نشانه امنیت زن چه محجبه چه بی‌حجاب است، به کنار. در فرانسه حجاب من را از یک سری رفتار که آنها را نمی‌پسندم مصون داشته است. این رفتارها ممکن است در عرف غربی معنایی توهین‌آمیز نداشته باشد و برای بسیاری هم عادی تلقی ‌شود اما برای من رفتار مناسبی تلقی نمی‌شود. بارها دیده‌ام که مردی به شکلی نامتعارف زنی را در آغوش کشیده و بوسیده، شوخی‌یی با او کرده، پیشنهاد نابجایی به او کرده و از این دست. ممکن است خانم مورد نظر یا خیلی از خانمهای دیگر اینها را بی‌اشکال تلقی کنند و اصلا هم ناراحت نشوند. من در حال حاضر قصد ندارم بگویم این کارها خوب است یا بد. چیزی که دارم می‌گویم اینست که برای من که این رفتارها را نمی‌پسندم و مایل نیستم مردی چنین رفتاری با من داشته باشد حجاب مصونیت می‌آورد. حجاب نشانه‌ای آشکار است برای اینکه بگوید این زن با بقیه زنها فرق می‌کند و به اصول خاصی پایبند است. در همان آغاز اسلام هم حجاب چنین معنایی داشت.

این فقط من ایرانی نیستم که این چیزها را نمی‌پسندد. خیلی از دختران فرانسوی مسلمان که در فرانسه به دنیا آمده و بزرگ شده‌اند هم مایل به ایجاد چنین رابطه‌ای با مرد نیستند. حجاب ما به خوبی این پیام را به مرد فرانسوی یا عرب منتقل می‌کند و دقیقا همان کاربردی را دارد که باید داشته باشد: حجابی می‌گذارد روی رابطه من و مرد مخاطب. شاید خیلی‌ها فاصله گذاشتن و رابطه در پرده پوشیدن را نپسندند اما از آنجا که شکر خدا اختیار داریم روش زندگیمان را خودمان اختیار کنیم من ترجیح می‌دهم رابطه‌هایم را اینگونه تنظیم کنم. حجاب به من این ابزار را می‌دهد که در عین اینکه با مرد کار می‌کنم، سفر می‌روم، بحث می‌کنم و می‌خندم به رفتاری برنخورم که آزارم بدهد. که منظورم را (که مایلم فاصله‌ای بین ما باشد) خیلی راحت به مرد فرانسوی بفهمانم و نتیجه اینکه در طی ده سالی که در فرانسه زندگی می‌کنم تا به حال هیچگونه رفتاری که به نظرم زننده بیاید برخورد نکرده‌ام، در حالیکه دوستان بی‌حجابی دارم که شاید به ندرت، اما برخوردهایی از نوعی که گفتم دیده‌اند که به مذاقشان خوش نیامده‌است. صد البته این برخوردها به تعدد و آزاردهندگی رفتارهای آن سری مرد ایرانی نیست، اما به هر حال آزاردهنده است.

این امنیت داشتن در سایه حجاب چنان بین ما ایرانیها معروف شده (به دلیل اینکه مصونیت زیر سایه حجاب برایمان جالب و بدیع است) که هر بار که یک زن محجبه قرار است شب چند دقیقه‌ای را پیاده‌روی کند تا به مقصد برسد اقلا یکی هست که بگوید تو محجبه‌ای، کسی به تو کاری ندارد. که البته این هم اغراق‌آمیز است چون به هر حال آدم روانی همه جا هست و در آن صورت حجاب که هیچ چاقو هم کاری نمی‌کند! اما می‌خواهم بگویم که این را دیگر همه در فرانسه می‌دانند که فرضا زن محجبه زن خیابانی نیست، حتی اگر نیمه شب کنار خیابان ایستاده باشد. منظورم مسلما این نیست که مردان در فرانسه هر بی‌حجابی که شب بیرون می‌ایستد را زن خیابانی تلقی می‌کنند. اینست که حجاب بلافاصله هر گونه حدسی در این زمینه را رد می‌کند. نشانه‌ای است که از جمله پیامهایی که می‌دهد یکیش همین است. در صورتیکه در ایران حجاب به هیچ عنوان چنین معنایی ندارد.

حجاب و مصونیت در کشورهای عربی: این فقط مرد فرانسوی یا مرد عربی که در فرانسه زندگی می‌کند نیست که چنین معنایی به حجاب می‌دهد. من با بسیاری از دوستان عربم در مورد منزلت زن محجبه و رفتاری که با آنها در کشورهایشان می‌شود صحبت کردم. این دوستان چه ساکن کشورهای عرب خاورمیانه بوده‌اند چه کشورهای شمال آفریقا همگی یک چیز گفته‌اند: مردان به زن محجبه احترام می‌گذارند. حال این احترام به چه معناست؟ زن محجبه در کشورهای عربی از رفتارهایی که تعدادی از مردان ایرانی با همه زنان دارند و در بالا ذکر کردم مصون است. یعنی مرد عرب به خوبی می‌داند که این زن اگر حجاب دارد یعنی به یک سری چیزها اعتقاد دارد. پس پیشنهاد و شوخی برای قاپ او را دزدیدن راه به جایی نخواهد برد و بهتر و کم‌دردسرتر آنست که برود سراغ کسی که چنین نشانه‌ای ندارد. من از یک دوست محجبه الجزایریم همین سوال را پرسیدم که با زن محجبه چه رفتاری می‌شود. صحبت به آنجا کشید که من متعجب از آنچه او از مرد عرب و رفتار احترام‌آمیزش در برابر زن محجبه گفت تعریف کردم که زمان دانشجویی من و دوستانم که تازه همگی آنها چادری بودند در کوچه و خیابان چه آزارهایی دیدیم. بدون اغراق چشمهایش گرد شده بود و نمی‌توانست باور کند. می‌گفت: "آخر چرا؟ دیوانه‌اند؟ در الجزایر کافیست مردی نوک انگشتش را به شانه زن محجبه بزند. زن به سرعت صدایش را بلند می‌کند و ملت او را می‌کشند!" این دقیقا عین حرفهای اوست. می‌گفت که زن بی‌حجاب اما این را تداعی می‌کند که خودش دلش می‌خواهد. اگر هم اعتراضی به مزاحمت مرد بکند مردم خیلی واکنش نشان نمی‌دهند.

قصد ندارم بگویم چه کار خوبی می‌کند مرد عرب که به زن محجبه احترام می‌گذارد و به او آزار نمی‌رساند و فقط سراغ زن بی‌حجاب می‌رود. زن به حکم انسان بودن شایسته احترام است، چه محجبه چه بی‌حجاب. حرف من اینست که مرد عرب نیز با معنای اصلی حجاب آشناست و می‌داند حجاب این زن به این معناست که او پایبند مذهب است و از یکسری رفتارها خوشش نخواهد آمد و یا اهل یکسری کارها نیست. حجاب در کشورهای عربی هم همان کاربردی را دارد که باید داشته باشد. در جامعه عربی که زن از احترام بالایی برخوردار نیست برخوردهای نامناسب احتمالا کم نیستند. خیلی از خانمها مسلما خوششان نمی‌آید که چنین برخوردهایی با آنها صورت بگیرد. شاید یکی از دلایلی که تعداد محجبه‌ها در کشورهای عربی زیاد می‌شود یکی این باشد. که زن عرب به عینه دارد می‌بیند حجاب برایش مصونیت و امنیت می‌آورد.

تغییر مفهوم حجاب در ایران: من فکر می‌کنم اگر حجاب در کشور ما، برخلاف کشورهای عربی و حتی اروپایی، برای زن مصونیت نمی‌آورد به دلیل اینست که حجاب مفهوم اصلیش را از دست داده و به مخاطب پیام نمی‌دهد که من یک آدم مذهبی هستم و به قیودی پایبندم. حجاب در ایران معناهای دیگری پیدا کرده که در ادامه می‌گویم. حالا چرا اینطور شده است که در کشور ما حجاب معنای اصلیش را از دست داده است؟ زمانی که ما افراد را مجبور می‌کنیم که برای کسب یا حفظ امتیازاتی ظاهری مذهبی داشته باشند کاملا طبیعی است که آدمهایی که هیچ اعتقادی به مذهب ندارند مجبور می‌شوند اطاعت کنند. چاره‌ای هم ندارند و حرجی هم بر آنان نیست. مجبورند. این می‌شود که تظاهر و دورویی و ریا زیاد می‌شود. به حجاب اعتقادی نداری اما باید بگذاری. این می‌شود که آن کسی که اعتقادی به حجاب در رفتار ندارد هم چادری می‌شود و یکسری از آنها با همان چادر یا مقنعه رفتارهایی انجام می‌دهد که یک فردی که حجاب را با اعتقاد انتخاب کرده انجام نمی‌دهد. اینطور می‌شود که مفهوم حجاب عوض می‌شود. آدمهای چنین جامعه‌ای دیگر نمی‌توانند بفهمند آیا ظاهر مذهبی این خانم یا آقا واقعا به دلیل باطن مذهبیش است یا به دلیل نمره گرفتن، حفظ شغلش، کسب رتبه بالاتر و کلا برای امورات این چنینی. و از آنجا که تعداد این دسته که به خاطر امتیاز و به ناچار ظاهری مذهبی دارند در طی این سالها بیشتر شده، حجاب به مرور در کشور ما مفهوم اصلیش را از دست داد. این فقط حجاب زن نیست که از نظر پیامی که می‌دهد به این سرنوشت دچار شده است. یکی از دوستان من که شوهرش ظاهری به شدت مذهبی دارد و نگاهش همیشه به زمین است و در یکی از بهترین دانشگاههای ایران تدریس می‌کند می‌گفت که تعدادی از دختران دانشجو برای کسب نمره یا دلایل دیگر به شوهرش در لفافه پیشنهاداتی داده‌اند که خودتان بهتر می‌توانید حدس بزنید از چه نوعی است. یعنی ظاهر مذهبی مرد هم مفهوم اصلیش را از دست داده است.  

خاصیت اقناعی پیام مصونیت در تبلیغات: خب حالا من صد سال هم تبلیغ کنم که حجاب مصونیت می‌آورد. مخاطب من بلافاصله از خودش خواهد پرسید کدام مصونیت؟ کدام امنیت؟ چون دارد با چشمهای خودش می‌بیند که چنین چیزی در کشورش واقعیت ندارد. چون بارها – اگر خودش اهل ایجاد چنین مزاحمتهایی برای محجبه‌ها نبوده- دیده و شنیده که محجبه‌ با غیر محجبه در این زمینه فرقی نمی‌کند. این درست که حجاب تن زن را از نگاه مصون می‌کند. بعدش چه؟ این حفظ شدن چه نتیجه و آثار عملی برای زن می‌آورد؟ آیا باعث می‌شود زن محجبه زیر نگاههای بعضا هرزه له نشود؟ این "حفظ گوهر وجودی" چه کمکی به راحت بودن زن محجبه در اجتماع کرده ‌است؟ این که من خودم خودم را به واسطه محجبه بودن "پاک و عفیف" بدانم به چه دردم در جامعه می‌خورد؟

من فکر می‌کنم اگر تبلیغات اجتماعی غربی که قبلا از آنها حرف زدم عمدتا تاثیرگذار بوده‌اند از جمله به این دلیل است که مخاطب پیام تبلیغ را باور می‌کند و به درست بودن آن اعتقاد و اعتماد دارد. وقتی تبلیغ می‌گوید کمربند ایمنی را نبندی اگر تصادف کنی می‌میری، باور می‌کند. چون بارها دیده یا شنیده یا اصولا چنین حرفی را منطقی می‌داند. تبلیغی که می‌گوید جلوی فرد غیرسیگاری سیگار نکش را باور می‌کند و رفتارش را تغییر می‌دهد چون ‌آگاه است که دود سیگار کشنده است و احساس مسئولیت می‌کند که جان دیگری را به خطر نیاندازد. جوانی که هیچگاه ندیده حجاب مصونیت می‌آورد چطور پیام این تبلیغ را باور کند و به آن وقعی بنهد.

فایده و لزوم تبلیغ حجاب: یکی از کامنتگذاران یادداشت قبل بعد از اینکه گفته بود انتقادهای من راجع به پوسترهای حجاب غلط است -بدون اینکه بگوید چرا- پیشنهاد کرده بود بسم‌الله. خودت بهتر می‌سازی بفرما. من در یادداشت قبل هم گفتم و اینجا هم می‌گویم که به نظر من تبلیغ اینچنینی برای حجاب آب در هاون کوبیدن است. امر به معروف و نهی از منکر این سالها این را به خوبی نشان داده است. بهترین تبلیغ برای حجاب، رفتار انسانی و اخلاقی من و ماست که آمیخته با آموزه‌های اسلام و ظاهری مذهبی است. مگر در غرب یا کشورهای عربی این چنین تبلیغات و اجبارهایی هست که تعداد محجبه‌ها روز به روز بیشتر می‌شود؟ من اصلا قبول ندارم که دشمن کشور ما را هدف گرفته و همه این بی‌حجابیها ناشی از هجمه‌های اوست. "دشمن" اگر زرنگ است و چنین هنری دارد برود کاری کند که در کشور خودش و جلوی چشم سیاستمدارانش اینهمه میزان محجبه‌ها زیاد نشود. اصلا مگر زمان حضرت رسول از این دست تشویقها و تبلیغها برای حجاب وجود داشت؟ هر چه بود دعوت به ایمان آوردن و اصولی پایه‌ای آن بود. ما که جامعه‌ای اسلامی‌تر و عفیف‌تر از جامعه حضرت رسول و حضرت امیر نمی‌توانیم بسازیم، می‌توانیم؟ پس چرا ایشان برای داشتن جامعه‌ای سالم هیچگاه حجاب را اجبار نکردند؟ نه تنها اجبار نکردند که همواره حق زن بی‌حجاب را مانند زن باحجاب پرداخت کردند و هیچ‌وقت آنان را از هیچ حقی محروم نکردند و مجازات نکردند. یعنی ایشان نمی‌دانستند که عفت و نجابت و بزرگواری زن به حجابش است و  دوام خانواده به حجاب زن است و اگر آن را رعایت نکند گوهر وجودیش به خطر می‌افتد و مستحق تنبیه است؟ اگر قرار است حضرت رسول برای ما اسوه حسنه باشد همه رفتارهای ایشان باید اسوه باشد.

نکته‌ آخر که به بحث تبلیغ مربوط نیست اما لازم می‌دانم یادآوری کنم اینکه من با این حرف که حجاب پیامهایی می‌دهد نظیر "من مایل به برقراری یک رابطه بافاصله هستم" قصد ندارم بگویم زن بی‌حجاب نمی‌تواند چنین پیامهایی بدهد یا نمی‌تواند رابطه‌ای مناسب با مرد برقرار کند. او هم مسلما می‌تواند اما حجاب یا نشانه‌ مذهبی برای مرد علامتی آشکار است برای اینکه از همان اول و همیشه فرد نخست به خودش و بعد به اطرافیانش تکرار کند که در ایجاد رابطه پایبند به اصولی است. نشانه‌ها و نمادها معمولا سریع و مختصر و مفید پیام فردی که آنها را حمل می‌کند به مخاطب منتقل می‌کند. حجاب به تجربه من ابزاری کاربردی‌تر و بهتر برای انتقال این پیام است.

 در یاددشت قبل توضیح دادم که این تبلیغات از جمله به دلیل اینکه مخاطب آنها را توهین‌آمیز می‌انگارد – هر چند که سازندگان قصد توهین نداشته باشند-  موثر نخواهند بود. قصد من در این یادداشت این بود که دلیل دیگری از ناموفق بودن این تبلیغات را توضیح دهم: پیام این تبلیغات- در اینجا مصونیت زن- با تصاویر ذهنی که مخاطبان ایرانی از حجاب و زن محجبه دارند کاملا متفاوت است و سعی کردم توضیح دهم چرا فقط و فقط در کشور ما کار به اینجا رسیده است. بحث میزان تاثیرگذاری این تبلیغات بحثی بسیار وسیع است و در قالب یادداشت وبلاگی نمی‌گنجد. اگر خدا بخواهد و فرصت کنم یک یادداشت دیگر  درباره تبلیغ حجاب می‌نویسم.

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٦


نکاتی درباره تبلیغات اخیر برای حجاب

در یادداشت قبلم چند تبلیغ اجتماعی غربی معرفی کردم که هدفشان اطلاع‌رسانی، فرهنگ‌سازی و آگاهی دادن به مردم است. تبلیغاتی را که درباره حجاب روی اینترنت و دنیای واقعی می‌بینیم را هم می‌توان از همین نوع تبلیغات دانست. من چندتایی از آنها را که نگاه می‌کردم نکاتی به چشمم خورد که فکر کردم بد نیست بنویسم و در یادداشت بعدی از همین نکات استفاده کنم و توضیح دهم چرا این تبلیغات به نظر من کمکی نخواهد کرد که زن ایرانی به حجاب روی بیاورد.

 

- توهین به زن   

 

این تبلیغی بود که روی سایت گروه سایبری ترویج عفاف و حجاب منتشر شد و محتوایی به وضوح توهین‌آمیز دارد. بسیاری روی اینترنت به همین موضوع اشاره و به آن اعتراض کردند یا بساط خنده راه انداختند. گویا سازندگان این تبلیغ متوجه نیستند که دارند با تشبیه زن بی‌حجاب به صندلی‌یی که یک پایه‌اش شکسته به طور ضمنی می‌گویند که زن محجبه صندلی‌یی است چهارپایه، و یک بچه دو ساله هم می‌داند کاربرد صندلی چیست: جایی برای نشستن و یا پایه‌ای شدن برای اینکه کسی روی آن بایستد!

اینکه شما زن بی‌حجاب را صندلی پایه شکسته بدانید و بخواهید القا کنید کسی که روی این صندلی می‌نشیند کله‌پا می‌شود، هم توهین به من محجبه کرده‌اید هم به زن بد یا بی‌حجاب. چون وجود ما را تقلیل داده‌اید به ابزاری برای اینکه کسی رویش بنشیند. زن صندلی نیست. سیب و شکلات و شیرینی هم نیست که مرد دندانی باشد یا مگس و زنبورش. همانطور که تبلیغات فروش کالا از بدن زن و زیباییش استفاده ابزاری می‌کنند برای کسب پول بیشتر، این تبلیغات هم زن را معادل یک شیء یا خوردنی فرض می‌کنند که مرد منتظر ایستاده که روی او بنشیند یا او را گاز بگیرد یا از جذبه‌های شیرینش بهره ببرد! متاسفانه اینست تصاویر ذهنی‌یی که این تبلیغات به ببیننده القاء می‌کنند.

 

 

ممکن است کسی بگوید اینها تصویر است و من دارم مته به خشخاش می‌گذارم. اما مساله تبلیغ تصویری یا صوتی تصویری چیزی نیست که هر کسی بتواند در آن وارد شود و چیزی بسازد که مبلغین را به هدفشان برساند. تا جاییکه من می‌دانم در فرانسه برای تولید تبلیغ از نظر کارشناسان بسیاری نظیر روانشناسان، جامعه‌شناسان، نشانه‌شناسان، و حتی تاریخدانان و غیره استفاده می‌کنند تا بتوانند بهترین پیام را بسازند و منتقل کنند. و در همین یک مورد کسی که مثلا در زمینه علوم شناختی آموزش دیده می‌تواند به خوبی برای ما درباره نقش بازنمایی‌ها و معناهایی که با دیدن این تبلیغات در ذهن انسانها تداعی می‌شود توضیح دهد و بگوید که چرا تصاویر ذهنی که اکثر بیننده‌ها از این تصاویر دارند نکات بالاست.

 

این تبلیغات به آدم القا می‌کند که سازندگان آنها دید محدود و بسته‌ای به زن دارند: دیدی ابزاری، که زن را یا خوردنی می‌پندارد یا وسیله‌ای برای کار‌های روزمره. هیچکدام از تبلیغات دیگر سایت گروه سایبری ترویج عفاف و حجاب هم باعث نمی‌شود این موضوع از نظرها پنهان بماند. اصلا شما بگویید "زن گلی است که...". " زن فرشته‌ای است که...". غلط است. زن زن است. انسان است. نه بیشتر نه کمتر. وقتی آدم برای دفاع از چیزی روش نادرستی به کار می‌گیرد بدترین کار را درحق آن هدف کرده است. روش همانقدر مهم است که هدف.

پیام اشتباه:

 

من این پیام را چند بار خواندم تا بفهمم منظور از " کسی" چه می‌تواند باشد.

 اگر منظور خداست ، که من مخالفم. این چادر نیست که ما را به خدا می‌رساند. این اعمال و افکار ما در رابطه با او و خلقش است که ما را به لذت درک خدا و همجواری با او می‌رساند. تهیه‌کنندگان این تبلیغ حتی نکرده‌اند بنویسند "حجاب مرا به کسی که ..."، که لااقل مایی که چادری نیستیم احساس غربت نکنیم! اما حتی اگر کلمه حجاب هم استفاده شده بود من باز مخالف این پیام بودم. مخالفم چون از میان عواملی که می‌تواند ما را به خدا برساند حجاب جزء اولین‌ها نیست. چرا که هیچ‌وقت در قرآن نیامده با تقواترین شما باحجابترین شماست.

چرا که در برابر ده‌ها و صدها مرتبه‌ای که گفته شده دروغ نگویید، تهمت نزنید، با مردم مهربان باشید، در کار هم تجسس نکنید، به جان و مال هم تجاوز نکنید و اصولی از این دست، اشاره به لزوم و وجوب حجاب بسیار کم و ضمنی است.

چرا که در همین فرانسه خانمهای مسلمان بی‌حجابی را دیده‌ام که در هنگام سختی چنان مطمئن از لطف خدا و ضرورت توکل به او صحبت کرده‌اند که من محجبه به ایمانشان غبطه خورده‌ام.

چرا که هیچگاه در قرآن گفته نشده محجبه باشید که خدا محجبه‌ها را دوست دارد، در برابر دستورات دیگری که داده شده و بعدش گفته شده ولله یحب ... هر چند که من این را با تمام وجود حس کرده‌ام که به خاطر سختی‌هایی که به جهت محجبه بودن تحمل می‌کنم انس دیگری با او دارم. اما حرف من اینست که تاکید خود خداوند برای رسیدن به او و قدم برداشتن در راهش در مراحل اول روی اوامر و اصول دیگری به غیر از حجاب است که تعدادی را ذکر کردم و به همین دلیل پیام این تبلیغ که هم در شیعه آن لاین هم در تریبون مستضعفین آمده بود به نظر من اشتباه است.

 اگر هم از این "کسی" مرد مورد علاقه زن محجبه است که باز من نمی‌فهمم چطور چادر می‌تواند راهی باشد که آدم به عاشق و معشوقش برسد. و حتی اگر هم دلایلی وجود داشته باشد به نظر من بدین ترتیب این تبلیغ بیشتر دارد می‌گوید چادر بگذارید که به آدم مورد نظرتان برسید، در حالیکه هدف حجاب فقط باید تقرب به خدا باشد.

در این پوستر هم همان مفهوم نهفته است، اینکه حجاب باعث بال و پر گرفتن زن می‌شود و در نتیجه او را به خدایش می‌رساند. کاش رسیدن به خدا به همین آسانی بود! آن خدایی که می‌گوید اگر ذره‌ای دست از پا خطا کنی نتیجه‌اش را می‌بینی بسیار نکته‌بین‌تر از این حرفهاست. این‌گونه تبلیغها که تنها حجاب را عامل رسیدن به خدا معرفی می‌کنند به آسانی به روی تبلیغ و معرفی اصول مهمتر که این همه در قرآن و سیره پیغمبر به آنها اشاره شده چشم می‌پوشند. من منکر این نیستم که حجاب کمک می‌کند آدم رابطه بهتری با خدایش داشته باشد. اما این تنها و اولین و مهمترین عامل نیست. بسیاری اصول مهمتر از اینها هستند که سزاورترند برای به نمایش گذارده شدن و سفارش شدن. یعنی واقعا آن خانم یا آقایی که بسیار هم ظاهر مذهبی دارند و چادریند و غیره اما خانواده و دوست و همسایه از شر آزار دست و زبانش در امان نیستند بال و پر پرواز کسب کرده‌اند؟

 

پیام این تبلیغ هم به نظر من اشتباه است. در اینکه بعضی دوستیها نابودی است که شکی نیست! اما اینکه حجاب مانع از این شود که دختر و پسر در دام دوستیهای نابودکننده نیافتند را من قبول ندارم. حجاب به خودی خود کمکی به هیچ چیزی نمی‌کند. در یادداشت بعدیم این را توضیح خواهم داد. این حجاب جسمانی اگر روی قلب و روح حجاب نگذارد و اگر به فرد محجبه و مخاطبش یادآوری نکند که یکسری قید و بندهای رفتاری را هم خودش هم طرف مقابلش باید رعایت کنند، مانع یا باعث هیچ رفتاری نمی‌شود. همانطور که در کشور ما خیلی‌ها زیر چادر یا با ریش خیلی کارها می‌کنند. این "پوشش به خودی خود" نیست که برای فرد خوشبختی یا بدبختی می‌آورد. عاملهای زیادی دخیلند که آدم به طرف روابط مهلک نرود. با تبلیغ اینکه این حجاب است که برای شما عفت می‌آورد و شما را از این روابط حفظ می‌کند فقط مساله را ساده کرده‌ایم. مگر بین کسانی که به این نتیجه می‌رسند که همسر مناسبی انتخاب نکرده‌اند و چه بسا بسیار هم از ازدواجشان آسیب دیده‌اند و طلاق گرفته‌اند زن محجبه وجود نداشته؟ آنها هم به هر حال از یک رابطه شروع کرده‌اند.

- با این حال، چند نمونه خوب!

 

این تصویر را من می‌توانم پوستر نسبتا مناسبی ارزیابی کنم با توجه به شعاری که آن بالا گذاشته: "حجاب زیبا حق من، انتخاب من، زندگی من". بسیار عالی. حجاب انتخاب منست و نه اجبار به من (و دیگری. پس اجبار نکنید!). کاملا موافق! از لحاظ عناصر تصویری هم به این نکته می‌توان اشاره کرد که با حضور کبوترها در کنار یک آدم می‌توان فرض کرد که آن خانم حالت تهاجمی و قصد آزار کبوتران را ندارد و حس امنیت را در کبوتران ایجاد کرده است. همان انتظاری که از یک زن محجبه می‌رود که باید به اصول اخلاقی و اسلامی که از جمله آنها نیازردن دیگران است پایبند باشد. حالا از نکته‌هایی که ممکن است در این پوستر مشکل‌زا باشد فاکتور می‌گیرم و به همین دو نکته خوب اکتفا می‌کنم.

 

یا این یکی که نقل قول چارلی چاپلین است و البته به موضوع حجاب در معنای مورد نظر ما اشاره نکرده اما دارد به شایسته نبودن برهنگی برای زن اشاره می‌کند و از آنجا که یک اروپایی چنین حرفی می‌زند می‌تواند برای خواننده ایرانی جالب باشد.

 

من تنها به بررسی یک سری از این پوسترها پرداختم و مسلما نکات دیگری را هم می‌توان از این پوسترها یا پوسترهای دیگر این سری تبلیغات استخراج کرد. هدف من این بود که به دو نکته اشاره کنم برای اینکه بگویم این تبلیغات اشتباه دارند. چه از نظر تکنیکی چه از نظر اعتقادی. اما من فکر می‌کنم حتی با وجود این نمونه‌های خوب - که در اقلیت هستند- هم این تبلیغات موثر نخواهند بود و تولیدکنندگان را به مقصود نخواهند رساند. در یادداشت بعدیم با استفاده این یادداشت و یادداشت قبلی سعی می‌کنم توضیح دهم چرا.

پ.ن. بعضی از خوانندگان اشاره کردند که این نامه از چارلی چاپلین نیست. جستجوهای من به زبان فرانسه هم نتیجه ای نداد. اما حتی اگر این حرف که "تن عریان تو باید از آن کسی باشد که روح عریانش از آن توست" از یک اروپایی نباشد، باز حرف قابل تاملی است و با بقیه پیامهایی که در این تبلیغات دیده می‌شود فرقهای اساسی می‌کند.

  
نویسنده : ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠


چند نمونه از «تبلیغات اجتماعی» در غرب

پخش پوسترهای تبلیغاتی حجاب در اینترنت  مصادف شد با درسی که یکی دو هفته اول می‌دادم راجع به "تبلیغات اجتماعی" و همین باعث شد بیشتر راجع به این نوع تبلیغات بخوانم و فکر کنم.  تبلیغات اجتماعی، برخلاف تبلیغات تجاری که هدفشان فروش کالاست، در پی آگاه‌سازی، مطلع کردن، آموزش، فرهنگ‌سازی، حساس کردن، از بین بردن عادات زشت و به وجود آوردن عادات پسندیده‌اند. تولیدکننده این تبلیغات می‌تواند دولت باشد، نهادهای غیردولتی یا انجمنها و نهادهای مردمی. قبلا –اینجا و اینجا - راجع به دو تبلیغ تلویزیونی نوشته‌ام. ویدئوهایی است که از تلویزیون فرانسه پخش شده راجع به تصادفات جاده‌ای و با شوکی قابل ملاحظه برای تاثیرگذاری بیشتر. تبلیغهای مذهبی و سیاسی را هم می‌توان جزو همین تبلیغات اجتماعی دانست. یعنی مطابق نظر نظریه‌پردازان، همین تبلیغاتی پوستری راجع به حجاب را که ما روی اینترنت و گاهی در کوچه و خیابان شاهدش هستیم، می‌توان از همین دست تبلیغات  به حساب آورد که جهت فرهنگسازی انجام می‌شود، همانطور که خود سازندگان نیز به این موضوع اذعان دارند.

من قصد دارم در این یادداشت تعدادی از این تبلیغات اجتماعی غربی را اینجا بگذارم، در یادداشت بعدی به تبلیغاتی که هم اکنون راجع به حجاب روی اینترنت و در جامعه صورت می‌پذیرد بپردازم و اگر همانجا جا نشد در یادداشت سومی توضیح دهم که آیا به نظر من این تبلیغات می‌توانند مفید باشند و کمک خواهند کرد که طراحان را به هدف خود که ایجاد حجاب و عفاف در جامعه باشد نزدیکتر کنند یا نه.

موضوعات عمده‌ای که در تبلیغات اجتماعی در غرب بیشتر به چشم من می‌خورند بیشتر در زمینه سلامتی و بهداشت، امنیت جاده‌ها و حقوق بشر – زن، کودکان، اقلیتها، ...- هستند. صد البته که موضوعات دیگری هم هست اما همینها که بسیار هم در رسانه‌ها دیده می‌شود می‌تواند معرف هدف سازندگان و پشتیبانان این تبلیغها باشد.

 

سلامتی و بهداشت:

 

متن سمت راست تبلیغ : "سیمون/ هجده ماهه/سیگاری/ علیرغم میلش". تبلیغی است برای حساس کردن اطرافیان کودکان، و چیزی که آن را "سیگار کشیدن منفعلانه" (Tabagisme passif) می‌نامند، یعنی وقتی یک فرد غیرسیگاری دود سیگار دیگران را می‌بلعد. تبلیغات زیادی ساخته شده که به مردم یاد بدهد یا یادآوری کند که وقتی شما در حضور یک فرد غیرسیگاری سیگار می‌کشید سلامتی او را هم به خطر می‌اندازید.

- این ویدئو درباره ضررهایی است که سیگار کشیدن برای خود سیگاریها به همراه دارد. جلسه‌ای است از آدمهایی با سرو وضع مرتب و شیک. رییس جلسه توضیح می‌دهد که خانمها و آقایان، ما شصت تن آشغال سمی داریم که‌ نمی‌دانیم با آنها چه کنیم. ، آرسنیک، کلمیوم، آمونیاک. باید راه‌حلی پیدا کنیم که از شرشان خلاص شویم. دو سه نفری راه‌حلی پیشنهاد می‌کنند اما رییس به دلایلی آنها را رد می‌کند. مردی پیشنهاد می‌دهد بیایید آنها را به خورد مردم بدهیم. رییس می‌گوید: به خورد مردم؟ اینها چیزهایی هستند که حال آدم را به هم می‌زنند، زود متوجه می‌شوند مردم. جواب می‌دهد نه! هر روز یک ذره بدهیم ببلعند چیزی نمی‌فهمند. فقط باید عادتشان داد. می‌شود با جوانها شروع کرد. بهشان بقبولانیم که چیز باحالی است و حالت طغیانگری به شما می‌دهد و تمام. رییس می‌پرسد چطور این محصول را ارائه می‌کنید؟ در همین لحظه تصویر جلسه جایش را به صفحه‌ سیاهی می‌دهد که رویش نوشته شده (و صدای آف زنی همزمان می‌گوید) که سیگار پر از مواد سمی است و آشغال. بعد برمی‌گردد به جلسه و رییس که می‌گوید حالا این کار چقدر هزینه برمی‌دارد؟ مرد جواب می‌دهد هیچ، جوانها حتی حاضرند برای بلعیدن این گ.. پول هم بدهند.

این تبلیغ به نظر من با واژگانی که انتخاب کرده – آشغال به خورد مردم دادن و فرودادن گ..- کمی آدم را شوکه می‌کند. اما این تبلیغ در شبکه‌های دولتی تلویزیون فرانسه پخش شد، برای اینکه مضرات سیگار کشیدن را بیرحمانه‌تر به رخ بکشد.

- این ویدئو هشدار می‌دهد که سیگار کشیدن و نوشیدن الکل باعث ابتلا به سرطان خواهند شد.

- عکس پایین هم که مشخص است که درباره مضرات خوردن مواد غذایی روغنی مانند چیپس است.


 


 

- این تبلیغات ممکن است جهت درخواست کمک مالی برای موسسات تحقیقاتی، درمانی یا انجمنهای حامی بیماریهای خاص ساخته شوند. مثل این ویدئو اسپانیایی که بس که تاثیرگذار است مدتها دست به دست می‌چرخید. دختر بچه‌ای را نشان می‌دهد که زمانیکه به انتظار والدین و برادرش نشسته موهای بلندش را قیچی می‌کند و وقتی برمی‌گردند با دامنی پر از موهایش به استقبالشان می‌رود و آنها را به برادرش می‌دهد که در اثر شیمی‌درمانی موهایش را از دست داده است.

 

امنیت جاده‌ها:

- درباره امنیت جاده‌ها هم دو ویدئویی که در بالا معرفی کردم (یک- دو) بسیار جالبند. با به نمایش کشیدن صحنه‌ خونین تصادف و شوکهای دیداری که به آدم وارد می‌کند به سرعت توجه آدم را جلب می‌کنند.

 

- این تصویری است که در آکلند روی پیاده رو ها گذاشته‌اند تا مردم را از خطرات جانی که ممکن است در پیاده‌رو ها برایشان پدید بیاید آگاه کند. توضیحاتی هم در کنار این تصاویر در پیاده‌رو گذاشته شده است.



حقوق:


- پوستر بالا برای حساس کردن مردم نسبت به حقوق مبتلایان به ایدز است و اینکه باید آنها را در جامعه پذیرفت و با ایشان مثل بقیه  رفتار کرد.


 

متن این پوستر بدین قرار است: "پنجشنبه عشقش بودم/ امروز احمق/ خشونت بین زوجها/ کلمات مانند ضربه‌ها زخمی می‌کنند" و آدرس یک سایت اینترنتی را داده که معنای آدرس چنین است: "خشونت چه کنیم(دات سی اچ)" یعنی تبلیغ می‌کند قربانیان خشونت خانگی برای چاره‌جویی به این سایت مراجعه کنند و اضافه کرده که بدون دادن نام سوالاتتان را بپرسید و پاسخ کارشناسان را دریافت کنید. نکته جالب اینکه دارد روی خشونت کلامی مرد تاکید می‌کند، با دوجمله اول و جمله آخر. یعنی با نقل ناسزای احمق  و جمله کلمات مانند ضربه‌ها زخمی می‌کنند آموزش می‌دهد که خشونت کلامی مرد مانند خشونت بدنی آسیب‌زاست و باید از آن نجات پیدا کنید.

از جمله تبلیغات دیگری که در همین زمینه خشونت خانگی توجه مرا جلب کرد این ویدئوست. پیام آخر تبلیغ اینست: "اگر قربانی یا شاهد چنین خشونتهایی هستید خبر بدهید". یعنی در شاهدان، اعم از دوست، خویشاوند یا همسایه قربانی احساس مسئولیت ایجاد می‌کند که به چنین اوضاعی واکنش نشان دهند. این ویدئو هم سه نوع خشونت خانگی را که در حق زن انجام می‌شود نشان می‌دهد، با هدف حساس کردن همه مردم چه قربانی که اطرافیانشان است و برای فهمیدن منظور تبلیغ نیاز چندانی به دانستن فرانسه نیست.



 

- عکس بالا هم پوستری است که در دانشگاه خودمان همه جا چسبانده‌اند و کارتهای کوچکی را هم روی میزهای کتابخانه در دسترس مراجعه کنندگان قرار داده‌اند. تبلیغی است جهت آگاه‌سازی مردم درباره چیزی که می‌توان "مزاحمت جنسی" نامید. در دفترچه راهنمای تحصیلات که به هر دانشجو داده می‌شود این مطلب آمده و توضیح داده شده که مزاحمت جنسی عبارت است از "هر نوع حرکت اعم از فشار کلامی، شانتاژ، فعل و غیره که هدف آن این باشد که فاعل به نفع خود یا نفر سومی خدمات جنسی دریافت کند. این توهین به شخصیت قربانی است. فاعل و قربانی می‌توانند مرد یا زن، دانشجو، کارمند یا مدرس دانشگاه باشند." و توضیح داده که مزاحمت جنسی به حکم قانون ممنوع است و مجرم به یک سال زندان و پرداختن پانزده هزار یورو جریمه محکوم خواهد شد و نشانی و شماره تلفنهایی داده که قربانیان در صورت مواجهه با چنین مساله‌ای به آن رجوع کنند. این تصویر در نگاه اول از این جهت توجه مرا جلب کرد که یک نیمرخ بیشتر زنانه و نیمرخ دیگر بیشتر مردانه است – که بفهماند قربانیان مرد هم می‌توانند باشند- و به سمت گرگی می‌نگرند که در سمت چپ با دهانی باز حالت حمله گرفته است.

از این پوسترها و مخصوصا ویدئوهایی که برای آگاه‌سازی ساخته می‌شود و با رسانه‌های مختلف پخش می‌شوند زیاد می‌شود دید. اینکه آیا تحقیقهایی انجام شده که میزان تاثیرگذاری این تبلیغات را سنجیده باشد را نمی‌دانم. اما حتما موثر بوده که همین که می‌بینند آماری به طرز نگران‌کننده‌ای بالا رفته به تبلیغات اجتماعی متوسل می‌شوند. در این تبلیغات از تکنیکهای خلاقانه کلامی و صوتی-تصویری و نیز انواع و اقسام آمارها استفاده می‌شود که توجه مردم را بیشتر جلب کنند. چون معمولا همین بالابودن آمار هست که مسئولین را وا می‌دارد که چاره‌ای بیاندیشند و به شخصه هیچ‌جا نشنیده‌ام کسی بگوید اینها سیاهنمایی هستند. به جای اینکه واقعیات تلخ را بپوشانند، چیزی که به وخیمتر شدن اوضاع کمک می‌کند، مطرحش می‌کنند و از جمله از طریق فرهنگسازی و آموزش سعی می‌کنند این مشکلات اجتماعی را حل کنند. از جمله تبلیغات اجتماعی موفقی که در ایران صورت گرفت من می‌توانم به تبلیغاتی که جهت کاهش زاد و ولد انجام شد اشاره کنم. به خوبی یادم هست که زمان جنگ که ابتدایی بودم، از راه مدرسه به خانه در شهر کوچک و خیابان کم رفت و آمد ما تابلوی بزرگی زده بودند با همین یک جمله: دو بچه کافیست.

در یادداشت بعدی همانطور که گفتم قصد دارم درباره تبلیغات اجتماعی درباره حجاب که بازارش در حال حاضر در کشورمان داغ است و میزان تاثیر گذاریش بنویسم.

  
نویسنده : ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥


ماموران امنیت!

بعضی آدمها هستند که هر جا هستند، باشند، بودنشان امنیت است. هر قدر هم دور باشند همین که هستند برای تو مایه امیدند و اطمینان. می‌دانی که همیشه هستند که تو را همانطور که هستی پذیرا باشند. خراب یا خوب. آدمها نیاز دارند که چندتایی از این جور همنشینها داشته باشند برای همیشه و مخصوصا برای روز مبادا. یعنی آن روزهایی که خوبی و سرحال و نیازی به درددل کردن یا دیدار در خودت حس نمی‌کنی هم این جور آدمها لازمند. که خیالت جمع باشد که زمان استیصال کسی هست که حاضر است حرفت را بشنود، ایمیلت را بخواند، بگویی بیا چت بدود و سعی کند آرامش بیاورد برایت، وقتی به آن نیاز داری.

فاطمه از همین آدمهاست. از آن سری آدمهایی که در این دوره و زمانه کم پیدا می‌شوند. از آنهایی که می‌توانستم هر وقت دلم می‌خواهد سرش خراب شوم و مطمئن باشم در خانه‌اش همیشه به روی من باز است و حضورم خوشحالش می‌کند. من حدود دوماهی است که گرونوبل را ترک کرده‌ام و از او دور شدم. اما پریروز که به خاطر الزامات شغلی تقریبا برای همیشه برگشتند ایران انگار که از پیش خودم رفته. انگار که یه ور فرانسه خالی شده. یک جای خالی گنده در جنوب شرقی فرانسه به چشم می‌خورد. حالا نه اینکه ما دم به دقیقه ور دل هم بودیم ها. خود فاطمه هم همیشه همین را گفته که حالا انگار چقدر همدیگر را می‌بینیم، اما وقتی گرونوبل نیستی نبودنت را خیلی حس می‌کنم.

این جور رابطه را حتما اکثر آدمها تجربه کرده‌اند. امنیت و آرامشی که از بودن یک نفر در آدم موج می‌زند، آدمی که الزاما زیاد هم نمی‌بینیش. این آدمها نزدیک باشند چه بهتر. اما اگر هم دور بودند همین که هستند، به کار خودشان مشغولند و در گوشه‌ای زندگی می‌کنند و همیشه برایت وقت دارند کفایتت می‌کند. امنیت و آرامش است. همین که می‌دانی هست که با ایمیلی، تلفنی، یا اگر شد دیدار نوک پایی‌یی دلت باز شود. که اگر بیافتی با تمام توان زیر بازویت را می‌گیرند و بلندت می‌کنند. آدمها هر قدر هم به نیروهای ماوراء‌طبیعه توسل بجویند باز به حکم انسان بودنشان به موجوداتی از جنس گوشت و خون نیاز دارند.

 پریشب ساعت می‌زدم. الان پاریس هستند. الان رسیده‌اند فرودگاه. الان فک و فامیل دو تا دختر عسلینش را گرفته‌اند و دِ ماچ بکن. هر چند که رفت، اما باز خوشحالم که خاطره‌های خوبی برای هم گذاشتیم. خاطره‌هایی که باعث می‌شوند بودنش آن سر دنیا هم برایم امنیت باشد.

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸


ایران، طلاق، و رابطه‌هایی که سرد می‌شوند

سمیه چند وقت پیش راجع به آمار بالای طلاق در ایران و مشکلات بعدی زن مطلقه نوشته بود و اینکه باید از مساله طلاق تابوزدایی شود. من هم کاملا با این مساله موافقم. به هر حال رابطه‌های زیادی در زندگی ما هست که با شکست مواجه می‌شود و در پی آن یا خودبه‌‌خود تمام می‌شود یا آدم خودش به این نتیجه می‌رسد که بهتر است به آن خاتمه دهد. زندگی زناشویی هم یکی از این رابطه‌هاست. باید بپذیریم که این هم مثل بقیه روابط ممکن است روزی به قطع بیانجامد و در آن  هیچ چیز غیرطبیعی وجود ندارد. اما حرف من راجع به این نیست. چیزی که توجه من را جلب کرد آمار قابل توجه طلاق در ایران است که عموما هم در چهار سال اول زندگی صورت می گیرد. بالا بودن آمار طلاق در جامعه ما که هنوز می‌توان آن را -لااقل از نظر نگاه به طلاق- جامعه سنتی نامید و با توجه به تابو بودن این پدیده قابل توجه است.

من چندان فرصت مطالعه تحقیقهایی که در زمینه دلایل طلاق در ایران انجام شده است را نداشته‌ام و نمی‌دانم دلایل بالارفتن طلاق در ایران چه ذکر می‌شود. اما فکر می‌کنم یک مساله در بالارفتن آمار طلاق در کشور ما نقش دارد: پایین آمدن آستانه تحمل. پایین‌تر از حد متوسط و معمول. ماها خیلی کم تحملیم. یعنی عمدتا دلیل کمی لازم است تا از کوره در برویم و بزنیم کاسه کوزه را به هم بریزیم و در پی آن دیگر ریخت طرف مقابل را هم نخواهیم ببینیم. این را در جامعه به خوبی می‌توان مشاهده کرد. ما مردمی عصبانی هستیم. آدم های حساسی شده ایم. زود ِ زود غمگین می شویم. زود ِ زود عاشق می شویم.  زود ِ زود به خشم می آییم. زود ِ زود به رنج می آییم. خیلی زود پیر شدیم. دلخوشیها و شادیهایمان کم است و اعصاب‌خردی‌ها و آزار دیدن و استرسمان بالا. سن سکته که به سی و دو سالگی رسیده خودش گویای خیلی چیزهاست. کیست که نداند یکی از عوامل اصلی سکته حرص و جوش خوردن است. وقتی آدمها مجبورباشند از صبح تا شب با اطرافیان دور، از راننده تاکسی گرفته تا همکار و پزشک و ارباب رجوع و ... سروکله بزنند و حرص بخورند و مدام آزار ببینند، سرشان کلاه برود و روی خوش نبینند، چطور می‌توان انتظار داشت که با اطرافیان نزدیکشان رابطه‌ای مستحکم و مناسب داشته باشند و خشمشان را بر سر آنها خالی نکنند. وقتی روز تا شب توهین تحمل می‌کنند چطور می‌توانند روحی شاداب داشته باشند. من جایی می‌گفتم در فرانسه به خاطر حجابم هر چند که شخصا توهین کلامی خیلی کم دیده‌ام اما گاهی نگاههای تحقیرآمیز می‌بینم که به شدت اذیتم می‌کنند. یکی گفت "ای بابا. ما اینجا روز تا شب فحش می‌خوریم. کافیست در تاکسی را محکم ببندی تا فحش بشنوی. اینها برای ما عادی شده‌است. نگاه تحقیرآمیز که چیزی نیست." اما من موافق نیستم. آدمی هیچ وقت به توهین عادت نمی‌کند. عزت نفس و شخصیت و غرور انسان اینها را پس می‌زند. شاید گوش شنیدنش را عادی بداند اما روح آسیب می‌بیند. می‌شکند. تکرار روزانه و همیشگیش باعث می‌شود که آدم دیگر نتواند انرژی و طراوت لازم را برای داشتن یک رابطه خوب با خودش و دیگران داشته باشد.

به نظر من اگر می‌خواهیم طلاق را در جامعه‌مان بفهمیم باید یک نگاهی به کل ارتباطهای اجتماعیمان بیاندازیم. اطرافمان را که نگاه کنیم می‌بینیم که چقدر پایه روابط خانوادگی و دوستی و همسایگی و کلا رفت و آمدها سست شده است. شرایط بد اقتصادی باعث شده که یک مهمانی دادن فلان قدر خرج بردارد. پس ترجیحا کمتر مهمانی برویم تا کمتر مهمان بیاید. اگر هم بخواهیم به دیدار کسی برویم تا ساعت هفت هشت شب که سر کاریم. بعدش هم خسته و کوفته می‌رویم مهمانی و عموما هم که تلویزیون روشن است و چشم به آن داریم و نه کسی میل دارد پای درددل کسی بنشیند نه درددلی کند. "مردم خودشان هزار بدبختی دارند". رابطه‌ها دارند به مرور سرد و سردتر می‌شوند. بی‌حوصله شده‌ایم. دلمرده شده‌ایم. مردمی ناشکیبا شده‌ایم. رابطه‌های دوستی و خانوادگیمان سست‌ و سست‌تر می‌شوند.

من بالارفتن آمار جدایی زن و شوهر را زیر مجموعه‌ای از سرد شدن و قطع شدن کلیه ارتباطات بین‌فردی می‌دانم که از جمله قربانی سختی‌های زندگی در ایران شده است. قربانی بی‌اعتمادی‌ها، بدبینی‌ها، بدگمانی‌ها، خشونتهای کلامی و غیرکلامی، عدم مدارا و گذشت و مهربانی.

شور و عاشقی هفته‌ها و ماههای اول که گذشت و مشکلات بیشتر خودشان را نشان دادند و زن و مرد مجبور شدند دو نفره بار یک زندگی را به دوش بکشند، آن وقت است که نیاز به صبر و مدارا و کوتاه آمدن بیشتر مشخص می‌شود. حرف من سوختن و ساختن با کسی که صد و هشتاد درجه با آدم متفاوت است یا به شدت آدم را آزار می‌دهد نیست. سخن من کنار آمدن با کسی است که تا همین چند وقت پیش دوستش داشتیم. ادامه هر مسیری، هر رابطه اجتماعی، با هر که باشد، دوست، همکار، همسایه، همسفر و...، از هر دو طرف مدارا می‌طلبد، شکیبایی می‌طلبد، از خود گذشتگی و کوتاه آمدن و نادیده گرفتن می‌طلبد. و بیشتر از هر چیز دیگری، به باور من، گفتگو.

 گفتگوست که باعث می‌شود زخم کوچک روحیمان به دملی چرکین تبدیل نشود. در هر رابطه‌ای با گفتگو می‌توان خیلی از سوءتفاهمهایی را که سر هیچ و پوچ پدید آمده‌اند حل کرد. نگذاشت کار به جایی برسد که طرفین فقط داد بزنند و هیچ نشنوند. اما ما اینها را کجا باید یاد بگیریم. از که باید یاد بگیریم که در زندگی دونفره‌مان هم اجرایش کنیم. اینها چیزهایی هستند که کمتر دیدیم کسی بدانها عمل کند.  اینها را همیشه از واعظ و مشاور و وکیل و غیره فقط شنیده‌ایم. اما شنیدن که دردی را از آدم دوا نمی‌کند. اینها باید برای آدم عادت شوند، عادی شوند، در آدم نهادینه شوند تا وقتی به زندگی زناشویی رسیدیم هم به دردمان بخورند. جامعه‌ ما پر است از خشونت و عدم مدارا و بدگمانی و توهین و تحقیر. دست از پا خطا کنی به بدترین وجه با تو برخورد می‌شود. معلوم است که جوان هم اینها را درونی می‌کند و رفتارهایش مطابق همین هنجارها شکل می‌گیرد. در جامعه‌ای که بزرگترهایش اصلا به واژه "گفتگو" حساسیت دارند و روزش را از تقویم حذف می‌کنند کجا فرد می‌تواند بفهمد این حیاتی‌ترین مساله برای رسیدن به مفاهمه و ادامه رابطه محترمانه و انسانی است. معلوم است که آدمهای چنین جامعه‌ای مهارتی در برقراری ارتباط کلامی نخواهند داشت. و گفتگو که حذف شود مسلم است که خشونت کلامی و غیرکلامی جای آن را می‌گیرد و نهایتا کار به قطع رابطه می‌کشد. این جوانی که هیچ جا گفتگو و مدارا را تمرین نکرده چطور در رابطه با همسرش اجراشان کند؟

من باز هم می‌گویم که با طلاق به خودی خود مشکلی ندارم که طلاق پایانی بر یک رابطه ناموفق است و رابطه ناموفق و اشتباه کردن در شناخت یک نفر همیشه ممکن است در زندگی آدم رخ دهد. حرف من اینست حالا که عمدتا عاشق شدیم و باهم پیمانی بستیم،‌ بهتر است خودمان را در قبال پیمانمان و فرد مقابلمان مسئول حس کنیم و هر دو تلاش کنیم که همه راههای متمدنانه را امتحان کنیم برای وفادار ماندن به قولمان. مدارا کنیم، با هم حرف بزنیم و قبول کنیم که طرف مقابل هم انسان است و حق اشتباه دارد و فرصت جبران به او بدهیم. قطع رابطه همیشه بهترین راه نیست. هر چقدر هم آدمها بگویند "آخیش راحت شدم" باز یک رابطه ناموفق، از هر نوعی، در سی‌وی زندگی شخصی آدم خیلی افتخاربرانگیز نیست. "ناموفقیت" است. موفقیت نیست. و در این مورد خاص می‌تواند آسیبهای زیادی به زندگی آن دو نفر و چه بسا به اطرافیانشان وارد کند.

در ضمن قصد ندارم این عامل را به همه طلاقهای زوجهای ایرانی بسط بدهم. اما آن را در یک سری از طلاقها عامل مهمی می‌دانم. و مسلما و خوشبختانه این عامل باعث نمی‌شود همه ازدواجها به طلاق بیانجامد چون آدمها طاقت و توان و گذشته و آموزش یکسانی ندارند. بعضی می‌توانند علیرغم شرایط سخت اجتماعی که گفتم ارتباطاتشان را چه با همسر چه با دیگران حفظ کنند و گسترش بدهند، بعضی نه. اما اینکه روابط دوستی و خانوادگی و زناشویی بیشتر و بیشتر به سردی می‌گراید نشان می‌دهد که این شرایط روی بیشتر مردم تاثیر بدی دارد. چون باعث می‌شوند آدم با خودش رابطه خوبی نداشته باشد. با خودش در صلح نباشد و در نتیجه با "دیگران" هم سر صلح نداشته باشد. رابطه‌های اجتماعیش به مرور شکننده‌تر و دایره کسانی که می‌تواند با آنها بسازد کوچکتر شود. این راه که آغاز شد چه کسی ضمانت می‌کند همسر آدم جزو آن "دیگران" و کسانی که خارج از دایره قرار می‌گیرند نباشد؟

  
نویسنده : ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸


پذیرش دانشجو و محقق در سوییس، این بار در رشته‌های مختلف علوم اجتماعی

نمی دانم به دلیل مهرورزی‌هایی است که با علوم انسانی در ایران می‌شود یا چه، که دو تا از دوستان من که خارج از ایران دانشجوی دکترا هستند و همدیگر را هم نمی‌شناسند و از تصمیم هم باخبر نبودند، همزمان تصمیم گرفته‌اند زمینه را برای ارتباط بیشتر دانشجویان و اساتید علوم انسانی در ایران و خارج فراهم کنند. اطلاع‌رسانی کنند و تلاش کنند برای انتقال دانش و خبرهای مربوط به آن. برای این کار باز بدون اینکه از تصمیم هم مطلع باشند وبلاگی باز کرده‌اند و خبر فرصت مناسب تحصیلی و تحقیقاتی در چند شاخه علوم اجتماعی در دانشگاههای سوییس را در آن درج کرده‌اند. با توجه به استقبال شایان توجه همسایگان وبلاگی و غیر وبلاگی از آگهی قبلی که فقط پذیرش در شاخه ارتباطات بود، بر آن شدیم که این یکی را هم دراینجا ثبت کنیم! مخصوص داوطلبان دکترا، پست دکترا و همینطور تحقیق است. امیدوارم به درد هموطنان علاقمند به تحصیل و تحقیق بخورد. تیرهایتان را از هر کرانه روان کنید بلکه یکی در این میانه کارگر شد. 

این وبلاگ دانشجویان اقتصاد و مدیریت و این وبلاگ دانشجویان ارتباطات است که در ابتدا صحبتش را کردم. قالب بهتری هم اگر به آقای فتوره‌چی، یعنی صاحب وبلاگ دوم پیشنهاد کنید ممنون می‌شویم! با آرزوی اینکه هر دو وبلاگ و آدمهای پشتشان به ایجاد ارتباطی خوب بین داوطلبین علم و دانش کمک کنند.

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳
تگ ها : وبلاگ ، آگهی


معجزه شد!

هفته ای که گذشت اولین روزهای تدریس عمومی در طول عمرم بود. انتظار داشتم سر کلاس از اضطراب بمیرم. هول شوم. رشته کلام را گم کنم و تته پته کنم. شما من را نمی‌شناسید. نمی‌دانید قادرم چه خرابیهایی به بار بیاورم هنگام صحبت کردن. حالا شاید مخاطبین متوجه نباشند. خودشان که معمولا همین را گفته‌اند. اما من همیشه درونم غوغاست. از چند روز پیشش فکرش من را می‌کشد. علاوه بر آن تا به حال هر چه تجربه صحبت در جمع داشتم تجربه کنفرانس بوده. آن هم که بیست دقیقه است و در ضمن خیلی فرق می‌کند. اینجا داری حقوق می‌گیری. مسئولیت داری حرفی درست و حسابی و قابل فهم بزنی. باید چیزی به معلومات دیگران اضافه کنی. همه اینها کافی بود که من از شدت اضطراب جان به جان آفرین تسلیم کنم. اما این بار نمی‌دانم این همه آرامش از کجا آمده بود.

نه دروغ گفتم. می دانم. مگر می‌شود ندانم. تمام دعاها و انرژیهایی که شما به سویم روانه کردید به دستم رسید. چه در کامنت چه در هر جای دیگر و به هر صورت دیگر. می‌دانستم می‌رسد. در همان یادداشت هم نوشته بودم. نمی‌دانم چه نوشته بودم که کامنتهایی به آن شیرینی گرفتم. خوشحال شدن خیلی‌ها از نوشته‌شان پیدا بود. ذوق کردنشان. کسانی که من را نمی‌شناختند و نمی‌شناختمشان. یا کسانی که هیچ وقت کامنتی برای من نگذاشته بودند ولی می‌شناختمشان. همین‌ها بودند که به من انرژی دادند. چیزهایی که انتظارش را نداشتم. این تبریکها و پیامهای دلگرم کننده هر چند که ممکن است به نظر ارسال کننده چیز مهمی نیاید، اما برای دریافت کننده بسیار ارزشمندند. این قبلا به من به عنوان کامنت‌گذار گفته شده بود اما نمی‌فهمیدم یعنی چه. دارم فکر می‌کنم آدمها همانقدر که احتیاج دارند غمشان را با بقیه تقسیم کنند، نیاز دارند که شادیهایشان را هم با هم به اشتراک بگذارند. در این یک هفته من بسیار کم خوابیدم و در طول روز عین آدمی بودم که نصفه شب بیدارش کرده‌اند و می‌گویند کار کن. آماده کردن کلاسها خیلی خیلی سخت بود. اما شدنی بود. آنچه نشدنی بود این حال بی‌نظیر من بود.

 این روزها را من با یاد تک تک حرفهای دلنشین شما گذراندم و انرژی گرفتم. باور شاید نکنید. اما نقش خیلی مهمی داشتند حرفهای شما و بقیه کسانی که از طریق دیگر برایم دعا کردند و به من انرژی دادند، برای منی که حتی یک هموطن و همزبان در این شهر نمی‌شناسم. قبل از رفتن به کلاس و در مسیر دانشگاه دستانم در جیبم بود و نمی‌دانم بی‌خیال زیر لب چه ترانه‌ای زمزمه می‌کردم. یک آن به خودم می‌گفتم این تویی؟ نه . آن من نبودم. من خودم را خوب می‌شناسم. دیده‌اید کسانی را که کاری کرده‌اند که شما گفته‌اید این او نبود. او اینطوری نبود. انگار کس دیگری شده بود.  من هم یک نفر دیگر شده بودم. شاید برای شما بی‌اهمیت باشد که حالا مثلا مگر چه اتفاقی افتاده. اما برای من خیلی است. این یک اتفاق بسیار مهم برای منست. این همه آرامش. حول حالنا الی احسن الحال من به وقوع پیوست. برای شما هم آرزویش می‌کنم. اگر خانم هستید، روی ماهتان را می‌بوسم؛ اگر هم آقا هستید،‌ خدا از آقایی کمتان نکند، بهتان لبخند می‌زنم و می‌گویم خیلی ممنون!

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱


ایمایان متشکریم!

 جا دارد تشکری عرض کنم خدمت خانم یا آقای ایمایان که مطالب بنده را هر قدر هم طولانی باشند می‌خواند و تازه بهشان لینک هم می‌دهد. خداییش کی توی این دوره و زمونه حوصله می‌کند متن دراز بخواند؟ آن هم جدی! آن هم اسلام‌هراسی و این حرفها! از تعداد کلیکهای روی لینکی که به مطلب من داده شده هم مشخص است که این دست موضوعات و متن‌ها خیلی طرفدار ندارد. شواهد و قرائن نشان داده که وبلاگنویسان هم این را می‌دانند، اما اگر قرار باشد آدم موضوعی را تحلیل کند که به نظرش مهم می رسد معمولا نمی‌تواند کوتاه بنویسد. مسلما خوانندگان خودش را دارد هر چند معدود. و ایشان از جمله کسانی است که برخلاف روالی که اکثر ما در پیش می‌گیریم با استواری تمام مطالب طولانی دیگران را می‌خواند و لینک می‌دهد. یعنی لینکدونی ایمایان پر از مطالب بلند و تحلیلی است که البته معلوم است خوانده شده‌اند چون بیانگر خط فکری ایشان است و اکثرا توضیحی به همراه دارند. از آنجایی که نوشته‌های خودشان هم ارزشمند و حاکی از تامل روی مسائل است من لذت می‌برم وقتی لینک یادداشتهایم را در لینکدونی ایشان می‌بینم. بنده به سهم خودم از ایشان تشکر به عمل می‌آورم و غبطه می‌خورم به قدرت تسلیم نشدشان در برابر بی‌حوصلگی، و ادامه دادن به خواندن متن‌های بلند!

این فید وبلاگش

این هم فید وبچینش


  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠
تگ ها : وبلاگ ، آگهی