شله زرد عاشورا به مثابه تقویت کننده روابط اجتماعی!
پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو
اوضاع قاراشمیشی دارم. کلاسهایم شروع شده اند و فقط دوتاشان تکرار پارسالند. سه تای دیگر جدیدند. عین آن حیوان دراز گوش می دوم. البته باز بهتر از پارسال است که اصلا نمی دانستم سیستم تدریس دانشگاهی فرانسه چطور است و یکی دوماه اول فقط گیج می زدم. تازه پارسال همین موقعها خانه ام چند تا موش درآورده بود که خانه ام را به زمین دو میدانی تبدیل کرده بودند و آسایش را از من سلب کرده بودند و همه خوراکی های نازنینی که از ایران آورده بودم خورده بودند و به جایش گلاب به رویتان فضله گذاشته بودند. احتمالا دو نقطه دی هم کنار شاهکارشان گذاشته بودند. هنوز هم موش هراسیش البته با من است و حتی وقتی پروانه ای پشه ای مگسی در خانه ام پرواز می کند و از گوشه چشمم حرکتی را می بینم خیال می کنم موش است. خلاصه این هم روی اعصاب است. ضمن اینکه هیچ تضمینی نیست که دوباره یک کلاس جدید بهم نیاندازند. مدیردانشکده مان هر جا من را می بیند یاد کلاس جدید می افتد. انگار روی پیشانی من نوشته شده باشد بفرما کلاس! اصولا این شغل ما (مامور موقت تحقیق و تدریس) گمانم خلق شده که هر درسی را استادهای کله گنده برنداشتند بیاندازند به ما. مادرم می گوید همه شغل ها همین است دخترم. تا شاگردی نکنی اوسا نمی شوی. ولی آخر بی انصافی نیست که بگذاری همه استادها درسشان را بردارند بر هر چه ماند دو هفته مانده به شروع کلاس بیاندازی به یک تازه کار؟! حالا شانسی که دارم این است که استادهای دیگر با روی باز جواب سوالهایم را می دهند و راهنماییم می کنند چی درس بدهم. به این ها اضافه می شود اولتیماتوم تمام کردن تز از طرف استادم. آخر بگو چه کار داری بابا نشستیم برای خودمان تاتی تاتی می کنیم دیگر. سرم را که روی بالش می گذارم و چشمانم را می بندم ایمیل استادم می آید جلوی چشمانم که یوهاهاها گویان می گوید پس فصل جدیدت کووووو... به اینها باز هم اضافه می شود ولی دیگر کوتاه آمده و شما را به خدای منان می سپارم. سراغ ویراسباز هم نمی روم و فاصله ها را به نیم فاصله تبدیل نمی کنم که مشخص تر باشد چه اوضاع قارشمیشی دارم! گفتم بیایم در جواب دوستان با معرفتی که غیبت ما را می بینند و احوال پرسی می کنند اعلام وضعیت کنم.
لبخند: دست دراز شدهای برای ارتباط

من این طرح حق لبخند را خیلی دوست دارم. چون تنها با دو خط منحنی و دو نقطه یکی از مهمترین اصول ارتباط (به اعتقاد من) را رقم زده است: لبخند. این طرح همزمان هم این دونقطه پرانتز آشنای خودمان :) که نشانه آشکار رضایت و خوشحالی روی اینترنت است را به تصویر کشیده و هم دو آدمی که دستانشان را به سمت هم دراز کردهاند. و به خاطر همین هم هست که من گمان میکنم به این ترتیب دارد رابطهای بین لبخند و ارتباط برقرار میکند.
لبخند به نظر من سادهترین راه است برای اینکه به طرف مقابلمان بگوییم من با تو در صلحم. به طرفت دست دوستی دراز میکنم. وقتی با لبخند حرف میزنیم انگار راه را برای رابطهای دوستانهتر، صمیمانهتر و بهتر باز میکنیم. یا اصلا برای یک رابطۀ حتی چند ثانیهای. در فرانسه خانمهای محجبه هر چند هم یکدیگر را نشناسند عموما وقتی از کنار هم رد میشوند به هم لبخند میزنند. به نوعی با لبخند به هم میگوییم تو آشنای منی، حتی اگر نشناسمت. خیلی وقتها سلام هم بعد از این لبخند میآید. من بارها به این رفتار دقیق شدهام. وقتی خانم محجبهای را میبینم هر کدام حواسمان زودتر جمع شود لبخندی میزند. دیگری که با لبخندی به لبخندش پاسخ داد نفر اول سلام میکند. یا اولی که لبخند زد دومی میداند که او نشانه دوستی را فرستاده و همراه با سلام لبخندی میزند. این گمانم از فرهنگی ناشی میشود که لبخند را در این کشور رفتاری نسبتا همگانی و همهجایی کرده است. گاهی وقتی محکم به کسی میخوری یا پایی را لگد میکنی و بعد عذرخواهی میکنی، پاسخت لبخند است. لبخند یعنی دستی دراز شده که دستِ (در اینجا عذرخواهیِ) تو را میفشارد. همان چیزی که این عکس دارد القا میکند. لبخند گاه چراغ سبز رابطهای هر چند کوتاه و در حد یک سلام یا خواهش میکنم است. ولی در رابطههای پایدارتر هم نقش لبخند بسیار پررنگ است. همه ما چهره لبخند به لب عزیزان و دوستان و آشنایانمان را بیشتر از چهره اخمو یا خنثیشان دوست داریم. لبخند (اگر زهرخند و نیشخند و پوزخند و مانند آن را را کنار بگذاریم) به نوعی به جا شدن در دل دیگری کمک میکند. به ماندگار شدن تصویر آدمی در ذهن دیگری. به القای حس آرامش که آدمهای پراسترس عصر جدید بسیار به آن نیاز دارند. به برقراری یا حفظ یک ارتباط بهتر.
ز پس صبر ترا او به سر صدر نشاند
چند شب پیش، در شبی که شب آرزوها مینامندش، اتفاقی افتاد که برای من شبیه معجزه بود. یک سری از بچههای "هم گروه" هم مطلعند. همه با هم آن شب خوشحال بودیم. به صورت «لایو» مطلع میشدیم و آن لاین مراحل خبر را به هم گزارش میکردیم. این روزها که همهاش خبرهای بد به گوش میرسد این اتفاقی که به نظر من معجزه است و فکر میکردم حالاحالاها رخ نخواهد داد دلم را گرم کرد. دیگران را نمیدانم ولی این آخرین اتفاق خوبی بود که احتمال میدادم بیفتد. روزها روزهایی است که خیلیهامان سرمان را کردهایم توی بالش و مشت میکوبیم به بالش بیچاره و داد میزنیم آخه خدایا چرا. آن شب اما با این اتفاق برای من پیامی آمد. تایید آیههای قرآن آمد. دیگران را نمیدانم، ولی برای من میان آن همه بدبختی نشانه خوبی بود برای اینکه بهم بگوید باید صبور باشی و دوام بیاوری. به خودم میگویم خودت شاهدی که صاحب آن همه سختی و این اتفاق خجسته چه صبوری کرد و چگونه یک ذره هم از ایمان و روی خوش و بزرگواریش کم نشد. پاداشش را هم گرفت.
این دنیا دنیای رنج کشیدن است. یکی کمتر یکی بیشتر. لقد خلقنا الانسان فی کبد. جایی خواندهام که آنجا هم که گفته ان مع العسر یسرا، این یسر آسانی در کارها نیست. آسانی در تحمل سختیهاست. بنابراین از شبیخون بلا نباید ترسید و صبر طلبید و تحمل. به گمان من این اعتقاد که این دنیا چند روزی بیشتر نیست و زندگی اصلی جای دیگری است و خدا با صابران است، تحمل سختیها را کمی آسان میکند. و «کمی» هم در این برهوت خودش باارزش است!
عنوان این یادداشت غزل نابی از مولاناست.
ما عاشوراییان و دفاع از مظلوم
امروزیها!
پریروز در ایستگاه قطار در پاریس منتظر قطار ایستاده بودم که پسر جوانی به طرفم آمد و گفت خانم میشود پولی به من بدهید که غذایی بخرم؟ من معمولا در برابر چنین تقاضایی پول نمیدهم و اگر خوردنی همراهم باشد آن را میدهم یا نهایتا چیزی میخرم و به دست طرف میدهم یا اصلا میگویم نه. تجربههای قبلی من نشان دادهاند که بسیاری از این آدمها که تقاضای پولی برای غذا میکنند خیلی هم خوشحال میشوند وقتی غذایی به ایشان میدهی. این بار هم غذایی همراهم بود که نصفش را خورده بودم وبقیهاش را نگه داشته بودم بعدا بخورم و همان را گرفتم طرفش و گفتم که این نصف یک غذاست. پسر با نارضایتی نگاهی به من کرد و پرسید گوشتش حلال است؟! خندهام گرفت. گفتم بله. باز با نارضایتی غذا را گرفت و بدون کلمهای تشکر دور شد.
همانجا یادم افتاد که سالها پیش وبلاگنویسی نوشته بود که با دوستش رفته بودند بنزین بزنند. در پمپ بنزین پسر جوانی به طرف ماشینشان میآید و پول میخواهد. دوست آن آقا یک صدتومانی به پسر میدهد و ضمنا به او میگوید: پسرجان تو جوانی، برو کار کن، درست نیست گدایی میکنی. پسر همانطور که پول را در جیبش میگذاشت و راهش را میکشید که برود گفت: صد تومن داده زرزر هم میکنه!
نه غرب سراپا پلیدی است، نه مدارا لولو خورخوره
نویسنده وبلاگ دانشطلب در یادداشتی ایراداتی به مطلب قبلی من وارد ساختهاست. من این انتقادها را به سه دسته اصلی تقسیم میکنم و به نکات کوچکتر متن ایشان در ذیل همین محورهای اصلی میپردازم. یادداشت طولانی است و تجربه نشان داده که هرچند که متون اینترنتی طولانی خواننده کمی دارند اما کیفیت خواندنها بالاست و ضمنا اگر کسی به بحث علاقمند باشد در اراده خواندنش خللی وارد نمیآید!
یک: غرب بهشت برین است. دانشطلب در دو پاراگراف اولش و نیز پاراگراف آخرش من را متهم کرده که با یادداشتم درباره وجود مدارا در غرب قصد بیان این مطلب را دارم که غرب بهشت زمینی است و با تشبیه من به جعفرخانی که از فرنگ برگشته مینویسد: «اما هستند بعضیهایی که هنوز فدای جذابیتهای بلواری غرب میشوند و در این خیال به سر میبرند که همه چیز در آنجا خوب است و همه چیز در اینجا بد!» و در پاراگراف دوم اضافه میکند که امثال من «بیشتر به دنبال یک جور تنزه و تقدیس از غرب هستند» و پاراگراف آخر قصد من را از نوشتن این جور مطالب «منزه جلوه دادن غرب» حدس زده است.
این داروی نادرست است. چه کسی میگوید که با ذکر یک یا چند نکته از محاسن غرب گوینده قصد این را دارد که بگوید غرب منزه و مقدس است و همه چیز در غرب خوب است یا من اگر دارم از یک حسن غرب حرف میزنم به این معناست که به قول ایشان «کامل میشناسمش»؟ کدام عقل سلیمی چنین منطقی را میپذیرد؟ غرب خوبیهایی دارد و بدیهایی. همانطور که ایران یا هر جای دیگر. من اگر از خوبیهای غرب حرف میزنم از بدیهایش هم حرف زدهام. در یادداشت هشت مارس روز من نیست و رهایی از حجاب، رهایی از زندان به نگاه تحقیرآمیزی که در غرب به حجاب هست پرداختم و به آن اعتراض کردم. دریادداشت درباره برنامه پرگار بیبیسی درمورد اسلامهراسی و اسلام ستیزی که دارد در غرب شیوع مییابد نوشتم. تابستان هشتاد و شش در پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی درچارچوب سخنرانیهایی درمورد حجاب اسلامی صحبت کردم و تجربهام را از نگاه نامناسب جامعه فرانسه به حجاب بیان کردم و مجموعه سخنرانیها در آرشیو پژوهشکده موجود است. در پی آن برای کتابی که توسط همین پژوهشکده چاپ شد مقالهای نوشتم با عنوان بازنمایی حجاب اسلامی در رسانههای فرانسه* و سعی کردم نشان بدهم رسانههای فرانسه چه تصویر نامناسب و دور از واقعیتی از حجاب و زن محجبه نشان میدهند. در سال هشتاد و چهار مقاله آزادی به سبک فرانسوی را برای مجله سوره نوشتم و به قانون تبعیض آمیز ممنوعیت حجاب که در قالب لاییسیته وضع شده بود اعتراض کردم. به صورت گذری هم دریادداشتهای وبلاگ یا فضاهای مجازی دیگر از نکات منفی دیگری که اینجا دیدهام صحبت کردهام. اینها اگر انتقاد غرب نیست پس چیست؟ منتها من مثل برخی همه چیز را یا سیاه یا سفید نمیبینم. لااقل سعی خودم را میکنم. و همانطور که از این برخوردهای نامناسب و قوانین تبعیضآمیز موجود در فرانسه نوشتهام از خوبیها و نکات مثبت آن هم یاد میکنم. اگر دانشطلب و امثال او این مطالب را ندیدهاند یا نمیخواهند ببینند به این معنا نیست که من فقط خوبیهای غرب را میبینم. به این معناست که ایشان با نگاهی مطلقگرا گمان میکنند اگر کسی از یک یا چند حسن غرب صحبت کرد الزاما دارد میگوید غرب بهشت برین است و در غرب همه چیز خوب است. یا برعکس، اگر کسی به یک یا چند نقطه ضعف ایران اشاره کرد دارد سیاهنمایی میکند و میگوید ایران همهاش همین است. این نگاه مطلقگرایانه و سادهانگارانه از نظر من مردود است.
دوم: «ادعا» ی مدارا در غرب. دانشطلب معتقد است در غرب مدارا وجود ندارد و با اشاره به سه یادداشت نتیجه میگیرد که وجود مدارا «کاملا در تضاد با طبیعت غرب و اخباری است که از غرب منتشر میشود». با استناد به یادداشت اول به وحشیگری و نژادپرستی غرب از زمان یونان باستان تا جنگهای جهانی دوم و جنگ عراق و افغانستان اشاره میکند و آنها را نشانه توحش و نژادپرستی غرب، تحقیر غیرغربیها و عدم مدارا قلمداد میکند. کسی منکر این نیست که غرب سابقه خوبی در صلح و مدارا نداشته و جنگ و خونریزی و تبعیضنژادی در کارنامه فرهنگی و اجتماعیش وجود ندارد. منتها دانشطلب متوجه این نیست که من دارم از قرن بیست و یک و از بطن اجتماعی که در آن زندگی میکنم و رفتار مردم عادی حرف میزنم و نه از شکنجهگران ابوغریب یا جناحهای راست افراطی که سیاستشان نژادپرستانه است و عملا دستی در سیاست فرانسه ندارند. ایشان باز با آن نگاه تقلیلگرایانه میپندارد هر دولت که به بهانه نفت یا هر چیز دیگر جنگ راه انداخت یا همکاری کرد یعنی با مهاجرین و خارجیها و به طور کلی دیگریِ متفاوت سر دشمنی و عدم مدارا دارد و ایشان را تحقیر میکند.
سیاستهای تبعیضآمیز هم در غرب هست که من هم انکارش نمیکنم و از بعضی از آنها حرف زدهام. اما اولا این سیاستها مانع این نمی شود که دهها سیاست عادلانه دیگر وجود نداشته باشد که در پایین به چندتایی از آن اشاره خواهم کرد. ثانیا آنقدر آزادی بیان – یعنی تحمل نظر مخالف، یعنی مدارا- هست که هزاران محقق و متفکر "علوم انسانی غربی"– که خود لوی استروس که دانشطلب به او استناد میکند از جمله آنهاست- از دانشجو بگیر تا استاد دانشگاه و حتی ژورنالیستها به طرح و بررسی این قوانین و فرهنگ و سیاستهای تبعیضآمیز بپردازند و از سیاستمداران جواب بخواهند تا جایی که در آن سوی دنیا به گوش امثال من و دانشطلب برسد. حالا این افراد یا مثل آمریکاییها نقشی خواهند داشت تا سیاستمدارانشان را وادار کنند از سیاست قبلی دست بکشند و نیروهایشان را از عراق بیرون بکشند یا مثل مسلمانان فرانسه ذرهای اتحاد و اراده ندارند که شکایت ممنوعیت حجاب در مدارس را به دادگاههای بینالمللی ببرند و حقشان را بازپس بگیرند.
دانشطلب به دو مقاله بیبیسی (+ و +) ارجاع میدهد و با بیان اینکه آنگلا مرکل و کامرون، نخست وزیر بریتانیا، خود گفتهاند «سیاست چندفرهنگی در کشورهایشان شکست خورده» نتیجه میگیرد در غرب مدارا وجود ندارد. ایشان را دعوت میکنم دوباره این مقالهها را بخوانند و ببینند کجای این یادداشتها نوشته شده یا میشود این را برداشت کرد که «غرب تنها با کسی مدارا دارد که شبیه خودش شده باشد»؟ این نتیجهگیری دقیقا چیزی خلاف گفتار مرکل و کامرون را بیان میکنند. این دو دارند میگویند ما در این سالها که مهاجرین را در کشور خودمان پذیرفتیم، بسیار سعی کردیم که ایشان را در فرهنگ کشورمان ادغام کنیم اما موفق نشدیم و حضور و رشد اسلام مدافع خشونت و افراطگرایی این را ثابت میکند (خشونت، همان چیزی که از عدم مدارا حاصل میشود!). این مساله گفتمان رایج امروز غرب است. در فرانسه هم این بحث بارها مطرح شده و هر بار که حادثه تروریستی از جانب مسلمانان رخ میدهد، هربار که جوانان عرب و سیاه حومه شهرها مدرسه، ورزشگاه، ایستگاه اتوبوس و غیره را به آتش میکشند، هر بار که مرد مسلمانی اجازه نمیدهد زنش را پزشک مرد معاینه کند و در جواب "به شما مربوط نیستِ" کادر پزشکی، دست روی ایشان بلند میکند و کتککاری راه میاندازد، هربار که "دختر"بچههایشان را به کشور خودشان میبرند و ختنه شده بازمیگردانند و هر بار که از این دست کارهای افراطی و خشن به نام اسلام در کشورشان انجام میشود این بحث بالا میگیرد که سیاست چند فرهنگی ما شکست خورده است. این به معنای این نیست که ما مدارا نداریم، بلکه به این معناست که خارجیها نتوانستهاند قوانین و فرهنگ کشور ما را رعایت کنند. همین رفتارهای پر از خشونت مسلمان و رفتارهای نژادپرستانه یک سری معدود غربی و استفاده رسانهها باعث میشود هراسی بین مردم ایجاد شود و اخیرا در فرانسه هم طی یک نظرسنجی حدود شصت درصد مردم فرانسه هم معتقد بودند مسلمانان نتوانستهاند در جامعه فرانسوی ادغام شوند. مطالعه بیشتر در مورد شکست سیاستهای ادغام و چندفرهنگی سخنان مرکل و کامرون را روشنتر میکند.
دانشطلب با بیان اینکه با چاپ مطلب من که از نظر سیاسی با چارقد در دوجهت مخالف سیاسی قرار داریم نوشته این نشریه «عملا حدی از تسامح و مدارا را به نمایش گذاشته، و صاحب مطلب با زبان و ادعا! » – حالا بالاخره مدارا خوب است یا بد جناب دانشطلب؟!- اگر همین یک مورد برای اهل مدارا بودن کافیست، و حرف من درباره وجود مدارا در غرب ادعا، نظر ایشان در این باره چیست که من متشرع مسلمان دارم در دانشگاه فرانسوی تدریس میکنم و حقوق میگیرم؟ درباره اینکه چیزی به اسم گزینش وجود ندارد که بروند تحقیق کنند ببیند من همان دانشجویی هستم که حاضر نشدم برای ثبتنام در دکترا حجابم را بردارم و بنابراین استاد کارشناسی ارشدم و نیز مدیر دانشکده به من اجازه ثبتنام در دکترا را ندادند و من مجبور شدم در شهر دیگری دکترا ثبت نام کنم، چه فکری میکند؟ این که متدین و متشرع بودن – آن هم از نوع مسلمانی- نقشی در تدریس در دانشگاه و کار پیدا کردن ندارد و مانع فعالیت اجتماعی آدم نمیشود نشانه چیست؟ اینکه دولت فرانسه از مالیات فرانسویها به من و سایر زنان محجبه یا اصولا هر خارجی، در صورتی که درآمد مالی کمی داشته باشیم، بیمه کاملا مجانی میدهد و تا دو سوم کرایه خانهمان را پرداخت میکند نشانه چیست؟ اینکه هر فرانسوی چه مسلمان چه محجبه چه غیر آن حقوق بیکاری میگیرد و فرقی بین فرانسویهای سفید با رنگین پوستها نیست نشانه چیست؟ این قوانین عادلانه و به دور از تبعیض و امثال آن اگر نشانه احترام به حقوق دیگریِ متفاوت نیست، نشانه چیست؟ اگر در غرب فقط تحقیر هست و خشونت و مدارا نیست، اینها چیست؟ و از همه مهمتر، دانشطلب و امثال ایشان که گمان میکنند غرب پر از بدی است و « برای موجودیت و هویت دیگران ارزشی قائل نیست»، «اساسا تمدن غربی با دیگرستیزی و تحقیر غیرغربیان (وحشیها) اجین شده و به همین خاطر اروپائیان بیش از باقی تمدنها با نژادپرستی درگیر بودهاند» چیزهایی که سبب میشوند آدم به شدت احساس کند به شخصیتش توهین میشود، از خودشان تا به حال پرسیدهاند پس چرا این همه خارجی قصد آمدن به غرب را دارند و اکثرا وقتی وارد آن میشوند دیگر قصد بازگشت به کشور خودشان را ندارند؟ اصلا همین مسلمانان متشرع و محجبه، که به قول دانشطلب حتی برای خواندن نماز یا رعایت حجاب در فرانسه با مشکل مواجه هستند و باز به زعم ایشان از تحقیر و تبعیض نژادی رنج میبرند چرا به کشور خود باز نمیگردند که زندگی بهتری داشته باشند؟؟؟؟ اگر به قول ایشان این انبوه مسلمانان «تحت فشارند»، اینکه فرانسه و غرب را به کشور خود ترجیح میدهند به چه معناست؟
در غرب قوانین تبعیضآمیز هست. نژادپرستی و اسلامستیزی هم هست. اما اینگونه رفتارها آنقدر در اقلیت هستند که بسیاری از خارجیها یا مسلمان معتقد و پایبند به دین، از زندگی در غرب ناراضی نیستند و ضمنا هیچ کدام اینها مانع نمیشود که گفتمان مدارا و احترام به فرد مخالف یا متفاوت از سوی سیاستمداران، مربیان، خانوادهها و رسانهها و نهادهای دیگر تبلیغ نشود و مردم به این دست مسائل تشویق نشوند و جامعه از سطح نسبی مدارا برخوردار نباشد. دیدگاهی که میپندارد حالا که غرب در عراق جنگ راه میاندازد یا نژادپرستی در جوامع غربی به چشم میخورد، پس کلا با خارجی و مسلمان و فرد متفاوت سر جنگ دارد، دیدگاهی مطلقگرایانه و تقلیلگراست.
سوم: مدارا برای ایران لازم نیست. مطلب سومی که دانشطلب در یادداشتش مطرح میکند نامناسب دانستن مدارا و عدم لزوم آن در ایران و مخصوصا مدارای محجبه با بیحجاب است: «پیام نوشته برای دختران مسلمان این است که خیلی به حجاب و اینکه چه کسی از میان شما حجاب دارد و چه کسی ندارد و اینها کار نداشته باشید و با هم زندگی کنید. حتی اگر دین فردی شد و حجاب به پارچهای که موقع نماز بر سر میاندازند تقلیل پیدا کرد تعصبی! به خرج ندهید.» و «در ایران این بلاهت وجود ندارد (یا دستکم عمومیت ندارد) که ابتدا هویت اسلامی و ایرانی به حاشیه رانده شود و سپس در وضعیت فشار و ابتلا به مصائب گوناگون گرایشهای مختلف اسلامی دلخوش باشند که به یکدیگر نزدیک شده و در کنار هم با مدارا زندگی میکنند، یـا خوشحال باشند که قدرت تحمل یکدیگر را پیدا کردهاند!»
دانشطلب معتقد است مدارا با بیحجاب و رفتار مناسب با او به معنای کنار گذاشتن هویت ایرانی و اسلامی است. در اینجا اولین نکتهای که ایشان از آن غافل است تعریف مداراست. وقتی از مدارا حرف میزنیم فقط مسائل مذهبی مطرح نیست. هر گونه تفاوتی را به رسمیت میشناسیم و به آن احترام میگذاریم، اعم از نژاد، زبان، لهجه، رنگ پوست، روش زندگی، مذهب، و ... مدارا تمام این افراد متفاوت را به احترام و دوستی و صلح و همزیستی مسالمت آمیز دعوت میکند. مدارا باعث انسجام یک جامعه است. ایشان از این هم غافل است که مدارا تنها مدارای محجبهها با بیحجابها نیست، بلکه مدارای بیحجابها با محجبهها هم هست. چه کسی است که انکار کند که در کشور ما تعداد زیادی از دختران و زنان علاقهای به داشتن حجاب ندارند. و آقای دانشطلب خوب است که بروند از زنان و دختران محجبه راجع به رفتار نامناسب بعضی بیحجابها و بدحجابها که فقط و فقط به خاطر نوع پوششان صورت میگیرد سوالاتی بپرسند. من خودم بارها به خاطر حجابم چه در ایران چه در خارج با رفتار و نگاههای تحقیرآمیز هموطنانم روبرو بودهام. این را فقط من نمیگویم که دوستان چادریم (اعظم و سمیه، سردبیر چارقد) و بسیاری دیگر هم همین نظر را دارند. هر کدام از ما تجربههای ناخوشایندی از رفتار کسانی که حجابمان را قبول نداشتند داشتهایم، درحالیکه در جمع عربها یا فرانسویها واقعا به ندرت چنین برخوردی دیدهام. عین همین حرف را یکی از دوستانی اخیرا به فرانسه آمده به من میزد و میگفت به خاطر حجاب خانمم همه فکر میکردند ما "بسیجی" هستیم و کسی ما را به جمع خود راه نمیداد و رفتارها بسیار بد بود. اما خود فرانسویها با ما چنین نکردند. وقتی من مینویسم «مایی که در غرب زندگی کردهایم ... وظیفهای سنگینتری برای اشاعه چنین فرهنگی داریم» دقیقا روی سخنم با همین افراد است که دیدهاند که رفتار فرانسویها یا کلا غربیها با ما که از نژاد و مذهب و فرهنگ دیگری هستیم بسیار محترمانه است و از آن بسیار هم بهرهمند شدهاند، دیدهاند اما با یک فرد متفاوت چنین نامناسب برخورد میکنند. آقای دانشطلب لابد ندیده که خانمها و آقایان چطور یادداشتهای چارقد را، آنجا که به مساله زن از دید نویسندگانش مطرح است، دست به دست میکنند و آن را به تمسخر میگیرند و کامنت میگذارند: سطح دغدغه. ندیده که گاهی چطور سبزها یک نفر را که با احترام از اصولگرایی حرف میزند با برچسب ساندیسخور از میدان به در میکنند. وقتی یاد نگرفته باشیم که به عقیده مخالف احترام بگذاریم همین میشود. وقتی چماق کلامی و غیرکلامی برداریم و بر سر بیحجاب بکوبیم و خودمان را برتر از او بدانیم او هم جای دیگر – او هم به غلط- این تحقیر را پس میدهد. ایشان که توصیه به مدارا را غلط میداند و میگوید «نسخه تسامحی ایشان اساسا نسخهای مناسب با چنان جامعهای [غربی] است و نه یک الگوی عمومی»، لطف کند و بفرماید پیشنهاد ایشان برای همزیستی مسالمتآمیز محجبه و بیحجاب چیست؟ مدارا و احترام به تفاوتها از طرف هر دو دسته اگر نباشد با چه چیزی جای آن را پر میکنید آقای دانشطلب؟؟؟ غیر از اینست که جایش را خشونت و توهین و تحقیر و چماق از جانب هر دو دسته میگیرد؟ در فضای کنونی کشور ما که چه بخواهیم چه نخواهیم نوع پوشش و اندیشه مذهبی متنوع است اگر افراد جامعه به انتخاب هم احترام نگذارند و با دوستی و ملایمت با هم رفتار نکنند چه کار بکنند که به نفع سلامت و انسجام جامعهمان باشد؟
دانشطلب به شدت در معنای مدارا دچار اشتباه شده است. مدارا به این معنی نیست که « حساسیتهای خودتان را کنار بگذارید، حاکمیت ارزشهای غربی را بپذیرید» آنطور که او میپندارد. مدارا به این معناست که در عین اینکه حساسیتهای خودت را داری به حساسیتهای دیگران هم احترام بگذاری که زندگی برای هر دو دسته راحت شود. در عین حال که مذهب و اعتقادات و از جمله نحوه پوشش خودت برایت مهم است آنچه برای دیگری هم مهم است -و چه بسا که مخالف نظر تو باشد- را محترم بداری. چرا که احترام که از میان برود پای خشونت کلامی و غیرکلامی به میان میآید. کجای این حرف به این معناست که به قول دانشطلب «از هویت دینی و ایرانی خود خالی و سکولار شویم»؟؟!! ایشان از اولین نتایج پیشنهاد مدارا را تضعیف هویت دینی، نسبیت اعتقادی، عقب کشیدن دین از حوزه اجتماعی و حتی تعطیل گذاشتن اصولی مانند امر به معروف و نهی از منکر» میداند. از کی تا به حال احترام گذاشتن به فرد بیحجاب کنار گذاشتن دین از حوزه اجتماعی است؟ دانشطلب یک مورد برای من پیدا کند که حضرت رسول یا امیرالمومنین به زن بیحجاب توهین کردند و به جرم بیحجابی حقش را ضایع کردند. در زمان حکومت هر دوی ایشان زن مسلمان بیحجاب هم زندگی میکرد و هیچ کس ایشان را مجبور به حجاب نکرد. از پیامبر و حضرت علی مسلمانتریم ما؟
درضمن من نمیدانم چرا بعضیها وقتی به زن بیحجاب میرسد امر به معروف و نهی از منکرشان گل میکند. دانشطلب و دیگرانی که با این انگیزه امر به معروف و نهی از منکر، مدارا با زن "بدحجاب" یا بیحجاب را بیهوده میدانند آیا در همه موارد فسق و فجوری که مشاهده میکنند هم همینقدر به فکر امر و نهی هستند؟ آیا زمانی که متوجه شوند رییسشان برای زنان محل کار مزاحمت جنسی ایجاد میکند هم میروند او را نهی از منکر کنند؟ آیا اگر ببینند مغازهداری دارد سر بیسوادی را کلاه میگذارد و دولا پهنا حساب میکند،کسی در خیابان مورد ظلمی واقع شده، مردی همسر یا دخترش را کتک میزند و هزاران مورد دیگر، امر به معروف و نهی از منکر میکنند؟ همیشه امر به معروف میکنیم یا هر جا که برایمان نصرفد یادمان میرود؟ پاسخ این سوالات را به وجدان دانشطلب و بقیه همرزمانش واگذار میکنم.
اما من با امر به معروف و نهی از منکر مخالف نیستم. چرا که تذکر دادن به سلامت یک جامعه کمک میکند. ولی امر به معروف راههای مختلف دارد. گاهی یک نگاه، یک سکوت، حتی یک لبخند میتواند تذکردهنده باشد. رفتار خوب ما محجبهها و مسلمانان متشرع میتوانند امر به معروف و نهی از منکر کند. چه کسی گفته که الزاما باید چماق کلامی و غیرکلامی کوبید بر سر نامحجبهها؟ آیا این روشها تا به حال جواب داده که بعد از این بدهد؟ یک بار هم که شده بروید از این دخترانی که در خیابانها تذکر میگیرند سوال کنید که آیا تصمیم گرفتهاند که بعد از این حجابشان را به خوبی رعایت کنند؟
دانشطلب گاه سوالات خوبی مطرح میکند اما در این متنش نیز متاسفانه زبانی پر از طعنه و تمسخر دارد و بارها از من با نام جعفر خانِ از فرنگ برگشته یاد میکند، فقط به خاطر اینکه از یکی از محاسن غرب حرف زدهام. و از آنجایی که زبان طعنه برای او زبانی آشناست گمان میکند من هم با گفتن «مایی که در غرب زندگی میکنیم و مدارا را تجربه کردهایم خوبست که در اشاعه آن تلاش کنیم»، دارم میگویم بقیه «بدبخت بیچاره» هستند که در غرب زندگی نکردهاند! اگر شما بگویید مایی که در مدرسه عالی شهید مطهری درس خواندهایم خوب است که درسی که از این استاد آموختیم را به دیگران هم یاد بدهیم، یعنی دارید میگویید دیگران بدبخت بیچارهاند؟! نمیدانم شاید دانشطلب چنین اخلاقی داشته باشد. اما من چنین فکر نمیکنم. همانطور که آدم وقتی گل زیبایی را در منطقهای میبیند بذرش را به محل زندگی خودش میآورد، غذای خوبی میخورد و دستورش را میگیرد که برای نزدیکانش درست کند و هیچکدام به معنای این نیست که دیگری که از این نعمت بیبهره است بیچاره است. غرب هم خوبی دارد هم بدی. و از هردوی خصوصیات میشود آموخت. من هم همچنان هم از بدیها و خوبیهای غربیها مینویسم و هم از خوبیها و افراطهای اسلام و مسلمانان؛ و ابایی ندارم که اسلامستیزان مرا عقبمانده و امل، و غربستیزان مرا شیفته غرب و جعفرخان بخوانند. من شیفته غرب نیستم. شیفته تمام خصوصیات انسانی هستم که در رفتار و قوانین غربیها دیدهام و دوست دارم اگر در کشور خودم نیست سهمی در اشاعهاش داشته باشم. دعوت به مدارا دعوت به صلح و دوستی و آشتی میان آدمهای متفاوت و مخالف است، مخالفی که زبان و کلام هتاکانه ندارد، که با هتاک نمیتوان دوست بود و پای صحبتش نشست ولی باید احترامش را نگه داشت. و البته مسلم است که "خشونتطلب" را با مدارا کاری نیست.
*بازنمایی حجاب در رسانه های فرانسه، در مجموعه مقالات، تاملی بر ابعاد عملی و تجربی حجاب، به اهتمام محمدجواد جاوید، پژوهشکده مطالعات اجتماعی، 1388، ص145-185.
صحبت از مدارا در «چارقد»
اعظم جان ایرانشاهی چند روز پیش به من پیشنهاد کرده بود راجع به زنان مسلمان عرب فرانسه مطلبی برای چارقد بنویسم. چارقد را از قبل میشناختم و میدانستم که مواضع سیاسی و گاه اعتقادیمان به هم نزدیک نیست که هیچ، خیلی هم از هم دور است! اعظم هم از این موضوع آگاه بود. سمیه خانمی هم که مسئول دریافت مطلبم و مکاتبه با من بود بعد از وقایع دوشنبه قبل در جریان قرار گرفت! اما هیچ کدام اینها باعث نشد که برخلاف تصور من در چاپ مطلبم خللی ایجاد شود. مطلبی که موضوعش تاکید بر مدارا و به طور خاص مدارا با کسانی که پوششی متفاوت از ما دارند بود.
وقتی که اعظم به من پیشنهاد نوشتن برای چارقد را داد، فکر کردم از چیزی بنویسم که برای مخاطبین چارقد جدید باشد. به خاطر همین هم موضوع تسامح را انتخاب کردم. به نظرم ما ایرانیها خیلی نیاز داریم که رفتن به سوی دیگری و ارتباط با او را تمرین کنیم. به قول طارق رمضان، اسلامشناس مصری-سوییسی، "ریسک کنیم و به طرف دیگری برویم". دیگرییی که به شدت با ما تفاوت دارد و به نوع دیگری فکر میکند. حالا یک سری ممکن است بگویند شعار میدهی. اما شعار دادن که همیشه بد نیست. یک سری چیزها را آنقدر باید گفت و صد البته بهشان عمل کرد که در جامعه جا بیفتد. ما برای اینکه بتوانیم در کنار هم با صلح و آرامش زندگی کنیم چارهای نداریم به جز اینکه همدیگر را بشناسیم و تفاوتهای هم را به رسمیت بشناسیم و به آن احترام بگذاریم. از هر فرصتی استفاده کنیم که با این "دیگری متفاوت" رابطه برقرار کنیم و بفهمیمش و خودمان را بفهمانیم. راه صلح ما فقط از رفتن به سمت دیگری، ارتباط و گفتگو با او، و احترام متقابل میگذرد. تا زمانی که هر کدام از ما در گوشه خودش نشسته باشد و به تحقیر و آتو گرفتن و خوار شمردن آن یکی سر خودش را گرم کند هیچ چیز درست نمیشود. و من فکر میکنم مایی که در غرب زندگی کردهایم و مدارا با خودمان به عنوان "بیگانه" و متفاوت را تجربه کردهایم و از آن لذت بردهایم وظیفه سنگینتری داریم که با حرف و مخصوصا عمل در اشاعه آن تلاش کنیم.
و اما خود مطلب:
مشاهدات من از دختران مسلمان فرانسه: دوستی و مدارا
زندگی در غرب هرچند که با غربت و مسئولیتهای خاص همراه است، اما دارای ویژگیهایی نظیر زندگی مسالمتآمیز انسانها و دوستی و رفتوآمد بدون پیشداوریهای متعصبانه نسبت به یکدیگر است. در سالهای دانشجویی در گرونوبل با انجمنی آشنا شدم به نام انجمن دانشجویان مسلمان فرانسه. محفل مناسبی است برای برگزاری مناسبتهای مذهبی یا غیرمذهبی، دانشگاهی یا غیردانشگاهی، گرد هم جمع شدن و دیدن و گپ و گفتگو. جمع دانشجویان ترکیبی است از عربتبارهایی که در فرانسه به دنیا آمدهاند و بزرگ شدهاند و تربیتی فرانسوی دارند، و دانشجویانی که اکثرا از کشورهای عربی برای تحصیل به فرانسه آمدهاند. فضای شاد و دوستانه و درعینحال مذهبی این انجمن در کشوری که کمتر میتوان نشانه آشکاری از مذهب در آن پیدا کرد همیشه برایم دلنشین بوده است. طیفهای مختلف دختر و پسر مسلمان در این مجالس شرکت میکنند. از بسیار متشرع تا کسانی که اهمیت چندانی به ظواهر اسلامی نمیدهند. نکتهای که همیشه توجه مرا جلب کرده روحیه مدارا و دوستی است که بین این دانشجویان و از هر نوع اندیشه و مرام و پوشش رواج دارد. و در این بین، احتمالا به لحاظ جنسیتم، رفتار دختران بیشتر مرا به خود خوانده است. در این جمعها دخترانی هستند که با مقنعههای بلند تا زیرزانو وارد میشوند و دخترانی که بیحجاب و با آستین کوتاه و یقهای باز میآیند. اما همگی در کنار هم گل میگویند و گل میشنوند. بین این دو نوع پوشش، یکی کاملا محجبه و دیگر کاملا بیحجاب دسته دیگری هم هست که البته کمتر پیدا میشود: آنهایی که موهایشان را کامل میپوشانند اما گوشهای گوشواره به گوششان را بیرون میگذارند. یا کسانی که تا بعدازظهر بیحجاب بودهاند، چون حجاب داشتن هنگام کار ممنوع بوده، اما بیرون که میآیند حجاب میکنند. دوستانشان هم مطلعند و چه پسر و چه دختر او را در وضعیت قبلی دیدهاند اما کسی به دیگری کاری ندارد. خرده نمیگیرد. پوزخند نمیزند. به رخ نمیکشد. برچسب نمی زند. من همیشه این روحیه را تحسین کردهام و به آن غبطه خوردهام که هر دو دسته می توانند اینچنین دوستانه تفاوتها را نادیده بگیرند و به اشتراکات که در راس آنها انسان بودن واقع است تکیه کنند.
افطاریهای ماه رمضان را گاه با هم سر میکنیم. خانوادههای عرب رسم دارند که ماه رمضان برای روزهداران غذا بپزند و به مسجد ببرند. ما هم این غذاها را از طرف انجمن دانشجویان فرانسه مسلمان از مسجد به جمع صد- صد و بیست نفره دانشجویان میبریم. اینجا تعداد و نوع پوششها بیشتر مشخص میشود. در افطارهای ماه رمضان فضای محفلمان معنوی و روحانی است و مراسم دعا و نماز برقرار، اما این باعث نمیشود که دختران بیحجاب از آمدن پرهیز کنند. میآیند و اتفاقا روسریشان را از کیفشان بیرون میکشند و نماز میخوانند و بعد از نماز برش میدارند. باحجاب و بیحجاب در کنار هم به افطارکنندگان -آنها هم متشکل از هر دو طیف- غذا میدهند و در کنار هم افطار میکنند و میگویند و میخندند تا هیچکس احساس غریبی نکند. همیشه در این افطارها یاد نثری از ابوالحسن خرقانی میافتم: «هر کس که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید، چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد بر خوان بوالحسن به نان ارزد .»
این مشاهدات من را به این فکر انداخته که آدمها برای اینکه احساس خوبی از بودنشان داشته باشند قبل از هر چیز نیاز دارند که رابطه خوبی با همنوعشان داشته باشند. حس دوستی و آشتی و صلح با دیگری در درجه اول برای خود آدم نشاطآور است. این هم که ممکن نیست همه عین هم فکر و عمل کنند. پس چه بهتر است که با تفاوتهای هم کنار بیاییم و به آنها احترام بگذاریم و به خودمان یادآوری کنیم که دیگری هم پیش از هر چیز دیگر مثل ما انسان و آفریده خداست و به همین لحاظ اشتراکاتمان با او عموما خیلی بیشتر از افتراقاتمان است. حس صلح و دوستی و آشتی به نفع همه ماست. تفاوتها را روا بداریم و با هم مدارا کنیم.

--------------------------
سمیه چند تا عکس خواست و من فکر کردم حضور توامان زن محجبه و غیرمحجبه میتواند چیز خوبی باشد. فلذا یک شب که همکارم ماریانیگ (که خانهاش در شهر دیگر است) خانه من خوابید استفاده ابزاری کردم و برایش جریان را توضیح دادم و ازش خواستم که با هم عکسی بگیریم. فکر کردم عکسی باشد که دوستی این دو نوع پوشش را به تصویر بکشد و پیشنهاد کرده بودم دستمان را دور کمر هم بیاندازیم. این عکس را در دانشکده خودمان گرفتیم. ماریانیگ گفت که روی پلهای که به سمت بالا میرود عکس بگیریم که نمادی از بالا رفتن سطح مدارا باشد. وسط عکس گرفتن من گفتم یک پایمان را بگذاریم روی پله بالاتر و ماریانیگ هم موافق بود که این شکلی قشنگتر است. ولی دیگر یادمان رفت نشانه دوستی را در دستمان هم عیان کنیم! بیزحمت به آن فلش روی دیوار هم که دارد میرود بالا توجه کنید! البته فکر کنم عین ملانصرالدین (که برای هر کس نامه مینوشت بس که بدخط بود خودش هم باید به مقصد میرفت تا نامه را بخواند) ما هم باید همراه عکس شویم و این توضیح را بدهیم!
بقیه عکسها را هم در خود چارقد میتوانید ببینید که در بازاری در لیل گرفتم. مخصوصا اگر برایتان سوال است که مقنعه تا زیر زانو دیگر چیست!
مطلب دانشطلب در مورد این یادداشت و پاسخ من
«و تو را ترسی شفاف فرامیگیرد»
آدم وقتی از کشورش دور است عوض اینکه دغدغههایش هم دور شود، بیشتر میشود. نگرانیها و اضطرابها و پریشانیهایش هم. کافی است پدرومادرم بگویند دارند میروند تهران. من تمام روز جاده پیچ و واپیچ کندوان جلوی چشمم است. یا آن یکی بگوید داریم میرویم کربلا. یا یکی بخواهد با هواپیما سفر کند. یا هر چیز دیگری که به نظرم خطرناک بیاید. از اینجا که نگاه میکنی همه خطرها ترسناکتر و نگرانیها نگرانکنندهتر است. اوضاع بقیه را نمیدانم اما من از یکشنبه هفته قبل در هول و ولا بودم. اضطراب روی اضطراب تا رسید به چهارشنبه که کلاس داشتم. دوستان فضای صمیمانهتر مجازی در جریانند که کلاس چهارشنبهام را منحل کردم. از شدت پریشانی و حواسپرتی یادداشتهایم را خانه جا گذاشته بودم و اصلا قادر نبودم حواسم را جمع کنم و بییادداشت حرف بزنم. دست از پا درازتر جلوی در کلاس ایستادم و هر که آمد گفتم نمیتوانم بدون یادداشتها کلاس برگزار کنم. برای بچهها جای سوال بود که چرا حالا که سر و مر و گنده دم کلاس ایستادهام کلاس منحل است. دو نفر زنگ زدند و به بقیه گفتند که از کلاس قبلی مستقیم بروند خانه. برای یک جمع شش نفری که ایستاد و پرسید چه شده اوضاع ایران را توضیح دادم و گفتم که پریشانم و توان برگزار کردن کلاس بدون یادداشتهایم را ندارم. فرانسویها هم که این روزها همه اخبار خاور میانه را دنبال میکنند. همه در جریان بودند. همه ابراز همدردی و همدلی کردند.
فردایش ایمیلی از یکی از غایبین جمع دریافت کردم که خانم چهل- چهل و پنج سالهای است. از طرف همه بچههای کلاس برایم پیام همدردی فرستاده بود و آخرش نوشته بود کاش کلاس جلسه بعد را با این شعر سهراب سپهری شروع کنیم: در فلق بود که پرسید سوار... شعر را تا "خانه دوست کجاست" به فینگلیش نوشته بود. فینگلیش که نه، اینطوری که نمیدانم نامش چیست.
به قول خودشان به شدت قلبم را لمس کرد. در جوابش تشکر که کردم نوشتم که همه ما احتیاج داریم که در لحظات سخت زندگیمان حس کنیم دیگران ازمان حمایت میکنند. خواستم برایش بنویسم این شعری که تو اینجا نوشتهای، شعری که ما را ترغیب به دوستی و جستجوی دوست میکند، آهم را درآورد. در کشور من روز به روز، واقعه به واقعه، دشمنیها بیشتر میشود. دوستیها را میان همجبههایها و نفرت از گروه مقابل را تقویت میکند. هیچ ارادهای هم وجود ندارد که این نفرت را از بین ببرد که هیچ، همه چیز در خدمت بیشتر کردن کینه و نفرت است. داریم منزوی میشویم در گروه خودمان و چراغهای رابطه را یکی پس از دیگری خاموش میکنیم و شمشیرها را از رو میبندیم. ولی ننوشتم. فقط نوشتم چقدر خوبست که همینطور که این شعر میگوید، به دنبال خانه دوست و دوستی باشیم، علیرغم همه احساس نفرتی که میتواند بین آدمها وجود داشته باشد. یعنی عاقبت این کینه و نفرت و خشمی که بین مردم ما زاده و بزرگ میشود چیست؟
ایمیلیزه شدن روابط در محل کار
یک نگاهی که به سیر کارهای اداری دانشگاه که میکنم میبینم همه چیز در این پنج ماه با ایمیل انجام شده یا انجامشدنی بوده. از همان اول که بهم اطلاع دادند برای تدریس پذیرفته شدهام – البته خودشان در فرم پرسیده بودند دوست دارید چطور از نتیجه مطلع شوید، ایمیل تلفن یا نامۀ پستی، من هم ایمیل را انتخاب کرده بودم- تا حالا.
فهرست درسهایم را با ایمیل فرستادند. یک سری اسمهای عجیب غریب و ناآشنا. من با ایمیلی از مدیر دانشکده پرسیدم حالا اینی که وفرستادید یعنی چه؟ او هم ایمیلی ایمیل مسئولان مربوطه را برایم فرستاد و ایمیلی هم به آنها زد و ما را با هم آشنا کرد و آنها هم با ایمیل توضیحات بسیار خوبی بهم دادند. بعدش من به دوستانم ایمیل زدم و راهنمایی بیشتر خواستم. هر کس در حد توانش بهم پاسخ داد و گره از کارم گشود. ایمیلی.
بعضی از کلاسهای ما در سالن کامپیوتر است. هر وقت که به کار با کامپیوتر نیاز داریم باید یکی از این سالنها را رزرو کنیم. با ایمیل. درب این سالنها قفل دیجیتالی دارند و با ماسماسکی دیجیتالی باز میشوند. هر بار که قرار است وارد سالنی جدید بشویم باید از مسئول امنیت سالنها بخواهیم نام ما را وارد کامپیوتر ماسماسک کند. این هم از با ایمیل و بدون مراجعه ممکن است.
کلاس که نتوانم بروم به آموزش و اگر بشود به بچهها ایمیل میزنم و غیبتم را اطلاع میزنم. کلاس جبرانی که بخواهم بگذارم ایمیل میزنم و از آموزش کلاس خالی طلب میکنم. سوالات امتحانی را با ایمیل برای آموزش میفرستیم. در یک دانشکده ممتحن خودم نبودم. فردای امتحان ایمیل زدند بیا برگهها را بگیر. بچهها به نمرهشان اعتراض داشته باشند ایمیل میزنند. من هم با ایمیل پاسخ میدهم و اشکالاتشان را توضیح میدهم. و آخرش هم مینویسم با این حال اگر راضی نشدید بیایید دفترم برگهتان را ببینید. کسی نیامده تا به حال.
جلسه شورای دانشکده که داشته باشیم مدیر گروه به همه همکاران ایمیل میزند که بروید فلان فرم را روی اینترنت پر کنید و یکی از روز-ساعتهای پیشنهادی را انتخاب کنید. بعد هر ساعتی که رای بیشتر بیاورد به عنوان روز و ساعت جلسه انتخاب میشود. (بابا دمکراسی!) خب خود جلسه هنوز ایمیلی نشده ولی بعید نیست روزی بشود!
نصف هزینه حمل نقل مسیر خانه - دانشگاه را دانشگاه پرداخت میکند. هر ماه باید بلیط حمل و نقل را به مسئول مربوطه بدهیم. خودش گفته البته حضوری لازم نیست بلیط را ارائه کنید. اسکن کنید و با ایمیل بفرستید.
البته این وسط یک چیزهایی را نمیشود ایمیلی انجام داد. مثلا گرفتن برگههای امتحانی. اما میزان ارتباطهایی که از طریق ایمیل انجام میشود به نظر من قابل توجه است. خب ممکن است بعضیها بگویند در این صورت روابط بسیار ماشینیزه شدهاند و ارتباط رو در رو کم شده است. آدمها نیاز دارند همدیگر را ببینند و ارتباط دیجیتال باعث میشود آدمها از میزان این ارتباطها بکاهد.
من مخالف این حرف نیستم که این ارتباطهای اینترنتی از میزان ارتباطهای رودررو میکاهند. اما آن را الزاما چیز بدی نمیدانم. چرا که ارتباطهای اینترنتی در محیط کار به آدم این امکان را میدهد که در وقت و انرژی و همینطور در دیدن آدمهای نچسب صرفهجویی کنیم! مثلا من خیلی وقتها کارهایی که با یک بخش از آموزشمان در ارتباط است را حضوری انجام میدهم. چون یک قسمت از قشنگکردن روزم عبارتست از اینکه وارد اتاق آن چهار خانم آموزش بشوم و بلند بگویم: بونژوغ خانمها! و آنها هم علیرغم اینکه به شدت مشغولند سرشان را بلند کنند و چهارتایی باهم بگویند: بونژوغ شادی! همچین لذتبخش است همین گفتگوی کوتاه و دیدن لبخند خسته اما مهربانشان! اما در عوض نمیروم سراغ اتاق کناری که مردکی به شدت نژادپرست در آن کار میکند. مریض که نیستم با کسی رودررو شوم که به خاطر رنگ پوستم، ملیت یا مذهبم خودش را برتر از من میداند و باید دوزار بگذاری کف دستش تا جواب سلامت را بدهد و وقتی دارد با من حرف میزند یک طرف دیگر را نگاه میکند! ایمیل به من این سعادت را میدهد که او را حتیالامکان فاکتور بگیرم.
ایمیل و ماشین و ابزارها نیستند که ما را ماشینی میکنند. تکنولوژیهای ارتباطی و اطلاعاتی نه اجبارکنندهاند نه رهاییبخش. ابزارند و فقط "امکان"ش را به ما میدهند. هیچکس من را مجبور نکرده که حتما با ایمیل کارهایم را انجام بدهم. تلفنی یا حضوری هم میتوانم. این خود ماییم که با استفادهکردن اینطوری یا آنطوری روش زندگیمان را ماشینی میکنیم یا نمیکنیم. بیت:
تکنیک به ذات خود ندارد عیبی
هر عیب که هست در بکارگیری ماست!
بیاعتمادبهنفسی
قرار است در ماه آوریل کنفرانسی بروم راجع به زندگی خصوصی. کنفرانسش بینالمللی است و شاخههای مختلف علوم انسانی در آن شرکت میکنند. بنابراین ترسناک است. استادم بهم پیشنهادش کرده بود و من هم مقالهای راجع به اینکه بلاگرهای ایرانی چطور از زندگی خصوصیشان حرف میزنند فرستادم و پذیرفته شد. دو سه روز پیش روز ارائه و مشخصات گروهمان را فرستادند. دیدم افتادهام در گروهی که یکی از محققین کلهگنده ارتباطات هم در آن است. از همین حالا عزا گرفتهام که نکند مطلبم را خوب ارائه نکنم، نکند جالب نباشد و خلاصه باز عزای اعتماد به نفس نداشتنم را گرفتهام. البته بیشترش به خاطر اینست که هنوز به نوشتن این بخش از تزم نرسیدهام و دقیق نمیدانم از چه باید حرف بزنم!
دیشب با همین فکرها سروکله میزدم که دیدم باغبان مهدی سیبستانی در گودر نتی بر ویدئویی گذاشته و اعتماد به نفس یکی از سخنرانان را تحسین کرده و ابراز تعجب کرده که چرا فلانی که زبان انگلیسیش بهتر هم هست اعتماد به نفس ندارد. در حقیقت اضطرابی که در کلام و چهره نفر دوم بود این بیاعتماد به نفسی را القا میکرد. هر دو نفر هم اتفاقا آشنا و از سرشناسان وب هستند. دو دستی زدم توی سرم که دیدی وقتی موقع صحبت اضطراب داری چه میشود!
خب به نظر من هیچ ربطی ندارد که آدم زبان بلد باشد یا نه. به من بگویی فارسی هم برو سخنرانی کن همینقدر احساس بیاعتمادبهنفسی و اضطراب میکنم. حتی اگر مطمئن هم باشم که مطلبم خیلی جالب است قابلیت این را دارم که چنان از شدت اضطراب به خودم بپیچم که حتی برای از رو خواندن هم نفس نداشته باشم. میدانم که اعتماد به نفس چیزی نیست که آدم یکشبه بدست بیاورد یا از دستش بدهد و بنابراین به این هم ربط ندارد که مطلبم را خوب آماده کرده باشم. به نظر من اتفاقات زندگی آدم هم در ساخته شدن یا از دست دادن اعتماد به نفس نقش دارند. به دیدی هم که آدم از خودش دارد ربط دارد که این هم به شدت هم تحت تاثیر نگاهی است که دیگران به ما دارند. البته باز این هم خیلی وقتها در مورد من صادق نیست. استادم هربار از مقالههایم راضی است. از زبان فرانسهام هم همینطور. یک بار حتی با مهربانی تشر زده که پس کی می خواهی معتمد به نفس شوی. نباید که منتظر دوران بازنشستگیت باشی که اعتمادبهنفسدار شوی! بعد مقداری ازم تعریف کرد که دانشجوی خوبی هستم و دلیلی ندارد نگران باشم. طفلکی میداند که باید بهم اعتماد به نفس بدهد اما هیچکدام باعث نمی شوند که من آنچه بشوم که باید.
یک مقدار این اضطرابها به نظر من برمی گردد به عادت نداشتن به صحبت در جمع. اما ترم اول ما تمام شد و منی که منتظر بودم از شدت اضطراب تدریس دردهای عصبی نظیر دندان درد و دست دردم برگردد خبری ازشان نشد! نمیدانم این همه تسلط و آرامش از کجا آمد. آدمی موجود عجیبی است واقعا. حالا اینی که باعث میشود من سرکلاس راحت باشم یعنی از بالارفتن اعتماد به نفس است؟! نمیدانم اما میدانم هر کسی دوای دردش دست خودش است. من میدانم که باید گوش خودم را بگیرم و یکی بزنم توی سرم و خودم را بفرستم به کنفرانس و آنقدر جلوی آدمبزرگها حرف بزنم تا عادت کنم! اما اعتماد به نفس داشتن فقط در این مورد کاربرد ندارد. همین الان که دارم این را مینویسم هی میگویم چرت و پرت است چاپش نمیکنم! این هم چارهاش اینست که گوش خودت را بگیری و چاپ کنی و به خودت بگویی آن کاری را بکن که فکر میکنی درست است و بی خیال خوش آمدن یا نیامدن بقیه. اوهوم. راهها را باید پیدا کرد.
از تئاتر شازده کوچولو
چهار پنج شب پیش رفته بودم تئاتر شازده کوچولو، نوشته سنت اگزوپری. شازده کوچولو از معدود کتابهایی بود که من در سفر اولم با خود از ایران به فرانسه آوردم و تنها کنفرانس دوره لیسانسم بود که تحسین استاد را با آن برانگیختم و تنها کتاب نثری است که قسمتهایی از آن را با وجود حافظه خرابم حفظم و تنها شخصیتی است که برای هر که بخواهم کارت بفرستم میتوانم کارتی با تصویر او بخرم و به راحتی دوستی و دوست داشتن و آرزویم را ابراز کنم.
شازده کوچولو به نظر من بُرشی از زندگی خود ماست که گلی داریم، رهایش میکنیم، دوباره بازمییابیمش، به دنیای عجیب آدمها وارد میشویم: سلطان، خودپسند، شرابخواره، آدم بزرگها و... سرانجام آن روباه نازنین که دست دوستی به سمتمان دراز میکند و به ما میآموزد چطور "آدم" اهلی میشود و باید این واقعیت را پذیرفت که بعد از هر اهلیشدنی یک جدایی هم در پیش است. کتاب شازده کوچولو پر از درسها و نکتههای کوچولوست که هم بزرگترها را جذب میکند و هم کوچکترها را و به خاطر همین هم بود که جمعیت حاضر در تئاتر نصف بچه و نصف "آدمبزرگها" بودند. ولله ما که شازده کوچولو خواندن در زمان بچگی هیچ لذتی بهمان نداد نمیدانم بچه فرانسویها از این کتاب چه میفهمند! ولی به غیر از دختر هشت نه سالهای که کنار من نشسته بود و یکسره از اول تا آخر وول خورد و پایش را صد بار از توی کفشش درآورد و دوباره پوشید و ما را بارها از بوی جورابش مستفیض کرد، بقیه بچهها خطای چندانی نداشتند. به غیر از سوالاتی که با صدای آرام از پدر و مادرشان میپرسیدند سروصدای دیگری نکردند. حال آنکه من با دیدن آن همه بچه چهار پنج ساله عزا گرفته بودم که مگر میگذارند تمرکز کنیم روی تئاتر! در یک جا، آن جایی که بیزنسمَن -یا به قول شاملو مرد تجارتپیشه- ستارهها را میشمرد اما واژه ستاره یادش نبود اتفاق بامزهای افتاد. بیزنسمن در جواب شازده کوچولو که پرسید چه چیزی را میشمری هی نشانه میداد که آن چیزی که میدرخشد، فلان است چنان است و چند تا بچه با صدای بچگانه توی آن تاریکی داد میزدند "اِتوآل، اِتوآل"! (ستاره). داشتند جواب معلم را میدادند انگار یا تقلب میرساندند به شازده کوچولو! حسابی رفته بودند در بحر نمایش!
من به شخصه بسیار از تماشای این نمایش لذت بردم. داستان نمایش وقتی شناخته شده باشد کار کارگردان به نظر من سختتر است. اما آنقدر این کارگردان در اجرا خلاقیت و هنر داشت که آدم احساس خستگی یا تکراری بودن داستان نمیکرد. همانقدر که دوست نداشتم رز شازده کوچولو یک خانم زیبا باشد که لباس گل به تنش کردهاند- که اینطور هم نبود و کارگردان به یک شاخه گل رز قرمز و صدای زنی بسنده کرده بود- دوست داشتم روباه یک روباه واقعی باشد و با آن دم زیبایش بخرامد. پیش خودم میگفتم خلاقیت است دیگر! یک هو دیدی از یک روباه واقعی هم صحنهها و گفتگوهای زیبا درآمد! که البته باز هم اینطور نبود! کارگردان در نهایت ظرافت در نقش روباه مردی با موهای سیاه را انتخاب کرده بود که فرانسه را به وضوح با لحن و لهجه عربی حرف میزد. من حظ کردم. فرانسه سالهاست که با مشکلی به نام ادغام مسلمانان عرب روبروست. اغلب محلههای عرب متاسفانه محلههای کثیف و خطرناک و پر از آلودگی صوتی و مواد مخدر و اینهاست. اقلیتی از عربها خرابکاریهای زیادی از جمله حمل ونقل مواد مخدر و دزدی و کتککاری و از این دست در اینجا میکنند و البته سندش به نام "عربها" زده میشود و رابطه این دو ملیت که شهروندان یک کشورند را بد میکند. از یک طرف برخی از فرانسویها اعتراض میکنند که یک سری از عربها نمیخواهند یا نتوانستهاند در جامعه غربی ادغام شوند – وخیلیها تصریح میکنند که اقلیتی هستند که خرابی به بار میآورند- و از طرف دیگر عربها اعتراض میکنند که این جامعه فرانسه است که همیشه ما را در محلههای دور از شهر جا داده و خود فرانسویها هستند که از ما دوری میکنند و به ما کار نمیدهند و غیره.
این بحث ادغام عربها و سیاهان بحث و مشکلی است که جامعه فرانسه با آن روبروست و کارگردان این نمایش چه ایده قشنگی داشت که داستان اهلی شدن روباه و دوستی و دوستداشتن بین این دو را اینطور نمایش داد. این قسمتش پر از استعارههای قشنگ بود. آن جایی که به شازده کوچولو گفت که برای اهلی کردنم باید اول دورتر بنشینی. هرروز سرساعت بیا و کمی نزدیکتر بیا. آنجا که روباه آدمها را دشمنی میدانست که شکارش میکنند اما سرانجام با یکی از همانها دوست شد و بدو دل بست. «اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت...». بعد از آموختن درس اهلی شدن، ریتم نمایش تند شد. روباه عاشق شد و شازده کوچولو را در آغوش گرفت و با هم چرخیدند و چرخیدند و ما هم با آنها کیف کردیم و به عرش رفتیم. بعد که نوبت به خداحافظی رسید دوباره همگی پایمان را گذاشتیم روی زمین که همیشه اینجا جای دردناک داستان است. آنجا که روباه اشک میریزد از رفتنش. و شازده کوچولو، که به روباه میگوید: «تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.» من هر بار که با این جمله (بیرحمانه!) شازده کوچولو برخورد میکنم یاد این بیت حافظ میافتم :
گفت خود دادی به ما دل حافظا/ ما محصل بر کسی نگماشتیم
خلاصه که من در طی این یکساعت و نیم هی در حال عبور و "مرور" بودم به لحظههای مشابه زندگی خودم و خلاقیت کارگردان و تطبیق آنچه خوانده بودم با آنچه میدیدم و اگر یک چیز از این نمایش به خاطر بسپارم و آن را تحسین کنم اینست که کارگردان هنر را به کارگرفت که از زیباترین صحنه داستان – به زعم من- استفاده کند برای اینکه پیام آشتی و دوستی بدهد بین دو دسته مردم کشورش که کم و بیش با هم درگیری دارند. هنر را مثل خیلی ابزارهای دیگر برای پخش نفرت هم میتوان به کار گرفت. زندهباد هنر هنرمندانی نظیر اگزوپری و این کارگردان، Stéphane Pezerat.
- اعظم عزیز از من خواسته بود از نمایش عکس بگیرم. راستش اول نمایش اعلام کردند تلفنها خاموش عکس هم در حین نمایش ممنوع. آقا اگر شما از این نمایش عکس گرفتید این فرانسویها هم گرفتند! من هم تو رودربایستی گیر کردم و دوربینم را درنیاوردم! و هنگام تعظیمات هنرپیشهها که دوربینها روشن شد من هم عکس بالا را گرفتم. اما دوربین خوبی لازم بود که در تاریکی بهتر عکس بگیرد. آن که سمت راست شازدهکوچولو ایستاده راوی داستان است و در سمت چپ خلبان. در داستان هر دو یک نفر هستند البته.
- کتاب شازدهکوچولو را میتوانید در اینجا با ترجمه محشر و صدای گرم شاملوی عزیز هم بخوانید هم بشنوید. این هم بخش روباه به جهت پارتیبازی.
- این هم سایت تولیدکننده این تئاتر که میتوانید عکسهای بیشتری در آن ببینید.
- نویسنده وبلاگ اینجا داستان کوتاه نیز یادداشت خوبی درباره شازده کوچولو نوشته است.
ظلمی که جاودان نماند- مورد تونس
هیجانزدهام. تلویزیون فرانسه هیجانزده است و این شور و هیجان به آدم را انتقال میدهد. زدهام شبکه خبر که یکسره دارد از تونس حرف میزند. امروز روز بزرگی در تاریخ تونس است. دیکتاتور تونس بالاخره رفت، بعد از بیست و سه سال ریاست به اصطلاح جمهوری! حرف مشترک مفسرین یک جمله است: «هیچ کس فکرش را نمیکرد». خفقانی که در تونس بود، مستبد و ظالمی که بن علی بود، فساد مالی و فقری که حاکم بود، اپوزیسیونی که خفه شده بود، حمایتی که دولت بنعلی میشد از طرف غرب "حامی حقوق بشر"، و از همه مهمتر مردمی که مطیع بودند و جیکشان در نمیآمد و سابقه نداشته اینطور به خروش بیایند و حتی جرات نداشتند در مکانهای عمومی مثل تاکسی حرف سیاسی مخالف دولت بزنند، هیچکدام اجازه نمیداد آدم فکر کند بن علی اینطور سقوط میکند.
چکیده چیزهایی که من طی ساعتهای اخیر در تفسیرهای مختلف و از زبان خودم مردم تونس شنیدم این بود که تونس در این بیست و سه سال بن علی از نظر توسعه اقتصادی رشد کرد و بن علی برخلاف بقیه کشورهای همسایه توانست کشورش را از حضور و رشد افراطیهای اسلامگرا حفظ کند، اما جوان امروز تونسی آزادی میخواهد، کار میخواهد، ... بن علی "آزادسازی زنان" را هم در کارنامهاش دارد. ظاهرا قوانین حقوقی زیادی به نفع زنان تغییر کرد اما از آن طرف هم حجاب در دانشگاه ممنوع بود و دختران تونسی برای اینکه بتوانند در دانشگاه با حجاب حاضر شوند به فرانسه میآمدند! کشور از نظر اقتصادی رشد کرده بود اما مردم عادی در فقر زندگی میکردند. این است تناقضهای حکومت یک دیکتاتور! تلویزیون چند شب پیش خانمی را نشان میداد که فریاد میزد و میگفت فلانی با مدرک پزشکی سپور شده و خیابان را جارو میکند، آن یکی که داد میزد از دروغ و وعده خسته شدیم، بن علی را نمیخواهیم...
خیلی خوشحالم، برای همه دوستان تونسیم، برای مردم تونس و برای مردم عرب، که مطمئنا الان همه کشورهای دیکتاتور عرب که از ترس سرایت طغیان مردم ماستها را کیسه میکنند. مفسرین میگویند این اولین بار است که در یک کشور مسلمان انقلابی میشود که هدفش استقرار اسلام نیست و دمکراسی و آزادی است؛ اما درباره سوءاستفاده افراطگرایان اسلامی و اینکه آنها قدرت را به دست بگیرند نیز هشدار میدهند. مسلما هنوز اول راه است و باید منتظر ماند و دید که آیا پیروزی مردم ادامه خواهد یافت یا نه. امیدوارم عقلای تونس فکر روزهای بعد از دیکتاتور را کرده باشند و بتوانند آزادی و برابری و آرامش را در کشورشان برقرار کنند.
هیچ کس فکرش را نمیکرد بن علی برود، همانطور که کسی فکر نمیکرد دیکتاتور ساحل عاج، لوران بگبو، اینطور بدبخت شود و حمایت بینالمللی را همزمان با اعتراضات مردمی از دست بدهد. اما قدرت به کی وفا کرده که به زر و زور ایشان وفا کند. مرتب به یاد صحبت دوست فرانسویم میافتم: ظلم و زور که ماندنی نیست، این را همه میدانند!
پ.ن. در وبلاگ یاسر میردامادی میتوانید کمی درباره عقاید سیاسی تونسیها بخوانید که محصول دیدهها و شنیدههای نویسنده در سفر به این کشور است.
بله؟ چه گفتید؟!
همکارم که دختر حدودا سی سالهای است تعریف میکرد گوشهای خیلی تیزی دارد و حتی صحبتهای آرام دانشجویان را هم میشنود. یکی از ماجراهایی که تعریف کرد از این قرار بود که سر کلاس "فرهنگ دیجیتال" در نظر داشت درباره عکس روی اینترنت صحبت کند و از سرویسهای به اشتراک گذاشتن عکس نظیر فلیکر یاد کرده بود و برای مثال عکسهای فلیکر خودش را در کلاس نشان داد. یکی از دانشجویان پسر – دانشجوی مستر دو یعنی سال دوم کارشناسی ارشد- که ته کلاس نشسته بود به آرامی گفته « عجب جیگریه!» (ترجمه البته از بنده است که به نظرم میتواند در چنین کانتکستی معادلی برای trop bonne ! باشد.) ماریانیگ میگفت با عصبانیت گفتم بله؟ چه گفتید؟ میگفت پسر مات و مبهوت به من نگاه میکرد و به تتهپته افتاده بود. ادامه داده «نه بفرمایید چه گفتید؟ بلند بگویید بقیه هم بشنوند!». و پسر باشرمندگی جواب داده معذرت میخواهم خانم. نباید چنین حرفی میزدم.
ماریانیگ به تعریف بقیه فتوحات گوشهایش ادامه داد اما من باخودم فکر کردم من اگر جای او بودم چه کار میکردم؟ یا اگر این اتفاق برای استاد خانمی در ایران بیافتد چه کار میکند؟ اگر استاد زن با برخوردی مشابه، به توهین اعتراض کند آیا پسر دانشجو معذرتخواهی میکند؟
نمی دانم این روش " بله؟ چه گفتید؟" آیا در فرانسه برخورد غالب است در مواجهه با توهینی که به زن میشود یا نه. میشود با نگاه پاسخ داد، میشود بعد یارو را گرفت و با او صحبت کرد اگر آدم آدم مسلطبهخودی باشد یا کارهای دیگر. قاعدتا باید به شخصیت آدم هم ربط داشته باشد. اما چیزی که قابل توجه است این اعتراض به توهین است که زن فرانسوی برایش امری بدیهی است. در فرانسه از بچگی به دختران و پسران یاد میدهند و این در جامعه جا افتاده که مرد حق توهین به زن، از هیچ نوعی را ندارد و حتی لباس باز یا گیسوان افشان و چهره فتنهبرانگیز زن هم نباید وسیلهای باشد برای اینکه به حریم زن، کلامی یا تماسی، تجاوز کنند. اگر توهینی صورت گرفت زن حق خودش میداند اعتراض کند و از آنجا که برای مرد جا افتاده که توهین به زن کار اشتباهی است، از آن دفاع نمیکند و به آن اعتراف میکند. البته من این رفتار را به همه مردان فرانسوی تعمیم نمیدهم. اما برخورد غالب است.
اینترنتبازی بزرگان
مدتی است که قصد دارم یادداشتهایی بر چند یادداشت وبلاگی بنویسم اما فرصت نمیکردم. یکی از آنها درباره یادداشت آقا حامد قدوسی بود. حامد در یادداشتش فیسبوک و گودر و فرندفید و تا حد ضعیفتری وبلاگ را تفریحات کمفایدهای میداند که آدمهای جدی – نظیر مصطفی ملکیان یا هایدگر و فروید- هرگز خود را آلوده آن نمیکنند یا نمیکردند.
داریوش محمدپور در یادداشتش این اشکال را به حامد گرفته که چرا آدمهای جدی را فقط امثال هایدگر یا ملکیان فرض کنیم. این هم حرفی است. من اما "جدی" را همان آدمهایی درنظر میگیرم که حامد مد نظرش است: فلاسفه و نظریهپردازان و محققین کارکشته و حتی اساتید دانشگاه، و کار جدی را نوشتن کتاب و از این دست. و قصد دارم توضیح بدهم چرا این تکنولوژیهای دیجیتال ارتباطی و اطلاعاتی – به گفته بعضی از متخصصین ارتباطات بهتر است دیگر نامش را نوین نگذاریم، چرا که نوین صفتی نسبی است و هر چیزی پس از مدتی کهنه میشود از جمله همین فناوریها- برای آدمهای "جدی" میتوانند مفید و حتی لازم باشند.
نکته مهمی که هیچوقت نباید فراموش شود و من به عنوان دانشجوی ارتباطات وظیفه علمی خودم (!) میدانم که مرتب یادآوریش کنم اینست (و این را در کامنتی که همان موقع برای یادداشت فوقالذکر داریوش در گودر گذاشتم نوشتم) که این منِ استفادهکننده هستم که به ابزار ارتباطی جان میدهم. میتوانم ازش استفاده مفید و "هدفمند" یا به قول حامد جدی بکنم، میتوانم هم فقط برای وقتگذرانی استفاده کنم. پس اگر تابهحال (به فرض) استفاده جدی از این ابزارها نشده تقصیر یا به لطف یا به دلیل نوع استفاده استفادهکنندهها بوده و نه خاصیت ذاتی این ابزارها. بنابراین فکر میکنم درست نباشد فکر کنیم فیسبوک و گودر و غیره صرفا "تفریحات کمفایده" هستند، حرفی که کمفایده بودن را به ذات این ابزارهای ارتباطی نسبت میدهد. این یعنی در دام جبرگرایی تکنیکی افتادن.
اما از این گذشته من موافق نیستم که دوستبازی و نظر گذاشتن و عکس و خاطره و شرح حال نوشتن روی فیسبوک و گودر و غیره را کاری جدی ندانیم. هر چند که اینگونه نوشتنها با نظریهپردازی و کتاب نوشتن فرق میکنند اما فایده خودشان را دارند، حتی برای آدمهای جدی مثل فلاسفه و نظریهپردازان و غیره.
اولا که روزگار برجعاجنشینی محقق و فیلسوف دیگر گذشته است. من بارها خواندهام که امروزه این دسته از آدمها در غرب دستکم برای اینکه بودجه برای تحقیقاتشان به دست بیاورند باید به میان مردم بروند. از کارشان گزارش تهیه کنند و به مقامات بدهند و در روزنامهها و جاهای دیگر مطرح کنند و خواننده و حامی به دست بیاورند. مفهوم علم مردمی یا (popular science(en)/ vulgarisation scientifique (fr از جمله به همین منظور ایجاد شد. که علم به گونه و زبانی مطرح شود فقط میان نخبگان و اقشار تحصیلکرده باقی نماند و مردم عادی هم با آنها آشنا شوند. این ابزارها یکی از راههای مردمی کردن علم هستند. ولی علاوه بر انتقال دانش، تولید آن هم امری جمعی است. محقق نمیتواند تنها در گوشه خانهاش بنشیند و بنویسد. مشارکت مردم، چه متخصصین چه مردمی که ما خالی از تخصص میپنداریمشان به فهم و توضیح خیلی از مسائل کمک میکند. این ابزارها راه را برای مشارکت مردمی که در دسترس ما نیستند اما میتوانند به پیشرفت علم یا فهم موضوعی کمک کنند آسان میسازد. حامد بین فیسبوک و توییتر و گودر با وبلاگ فرق قائل شده اما به مشاهده من خیلیها از دسته اول همان استفادهای را میکنند که از وبلاگ میشود کرد.
اما برای ما ایرانیها این ابزارها میتوانند نقش مهمتری بازی کنند. در غرب هزاران کنفرانس و همایش و جشن و نمایشگاه برگزار میشود که مردم علاقمند به علم میتوانند در آن شرکت کنند و یاد بگیرند. در فرانسه شهرداریها، کتابخانهها، دانشگاهها و غیره از یک محقق یا استاد دانشگاه دعوت میکنند متناسب با سطح سواد مردم کوچه و بازار از سیاست، اوضاع جامعه، فلسفه، سیاست و غیره صحبت کنند. در کشور ما چنین نیست. علم و مخصوصا علوم انسانی همچنان در جمع عالمان باقی مانده است. من فکر نمیکنم این مردم هستند که علاقمند نیستند. بلکه معتقدم این دانشگاهیها هستند که نتوانستهاند با زبانی ساده و جذاب و به گونهای که آدمی با سطح سواد متوسط را فراری ندهد معلوماتشان را به مردم منتقل کنند.
هر چند که دسترسی به اینترنت هنوز همگانی نشده اما این مطالب به هر حال خواننده خودش را دارد. یعنی اینکه اگر آدمهای جدی مملکت ما – به ایشان میتوان باز گروههای دیگری را هم اضافه کرد نظیر هنرمندان و نویسندهها و ورزشکاران و روحانیون و غیره- استفاده از ابزار ارتباطی و اطلاعاتی دیجیتال را جدی بگیرند بسیار راحتتر میتوانند علم و دانش و هنر و تجربه و از آنها مهمتر "اخلاق حرفهای" را، اگر برایشان اهمیت داشته باشد، به مردم انتقال دهند.
ابزارهای ارتباطی دیجیتال علاوه بر اینکه کمک میکنند این دسته علمشان را از راهی ساده به میان مردم ببرند، از آن جهت که ابزارهای ارتباطند به این افراد کمک میکند که محقق از جمع نخبگان یا کسانی که از نظر تحصیلات و اندیشه مثل خودش هستند به میان مردمی از جنس دیگر برود. یعنی علاوه بر علمش، خود فرد دانشورز* – سلام داریوش!- هم مردمی میشود. من فکر میکنم این برای جامعه ما خیلی مفید باشد. چون ما همیشه این دسته از آدمها را انسانهایی غیرقابلدسترس یافتهایم. آدمهایی با ابهت، که نمیتوان به آنها نزدیک شد. اینکه آدم ببیند فلان فیلسوف یا فلان محقق معروف مثلا عکسهایش را روی فیسبوک گذاشته یا چند خط خودمانی در گودر یا توییترش نوشته کمک میکند که این یخ رابطه بین مردم عادی و این آدمهای جدی شکسته شود. همه ماهایی که در غرب درس خواندهایم دیدهایم بزرگترین اساتید، حتی آنها که شهرت جهانی دارند، چطور بابهانه و بیبهانه به سمت دانشجویان میروند، با ایشان سر صحبت را باز میکنند و حتی سر میزشان مینشینند و با ایشان غذا میخورند. تاقچهبالا گذاشتن، دیگری را به "جرم" مدرک و شغلِ پایینترش ریز دیدن و خود را بهتر از دیگری فرض کردن، بنا به تجربه من، میان اکثر آدمهای جدی غرب معنایی ندارد. و چه کسی است که انکار کند چقدر این برخورد انسانی به آدم میچسبد و برایش لذتبخش است. رابطهها هر چه صمیمیتر و انسانیتر باشند آدمها احساس بهتری دارند. به همین دلیل به نظر من این گونه رفتارهای "غیرجدی" روی فیسبوک و گودر و غیره را که باعث صمیمیتر شدن رابطهها میشوند را نباید کماهمیت دانست.
مورد سومی که من را تشویق میکند بنویسم که این ابزارها برای ما ایرانیها به طور خاص مفید است اینست که این ابزارهای خودمانی اینترنت رشته کلام را به دست آدمهایی میدهند که صدایی در رسانههای ایران ندارند. آنها شاید خودمانی چیزی بنویسند اما سایتهای خبری این حرفها را جدی میگیرند و به گوش افراد بیشتری میرسانند. نظیر آقای ابطحی که در سالگرد اعترافات تلویزیونیش در فیسبوک نوشت: «پارسال مثل امروزی دادگاه داشتیم. روز قبلش تمرین کرده بودیم.چه روزی بود... » که خب، هر کس از آن آنچه خواند که خود میخواست. خیلی از سایتهای خبری آن را نقل کردند نظیر تابناک و یا نامه جعفر پناهی که به بهانه حمله به مسیح علینژاد در تقبیح توهین و طعنه چند خطی نوشت. و از آنجایی که فیسبوک و گودر متعلق به خود شخص است و خودش در آن نوشته و نقل از کس دیگر یا گزارش نیست، باور کردنش برای خواننده آسانتر است و سایتهای خبری نیز از این مطالب استقبال میکنند.
اینها چند نکته بود که به ذهنم آمد که مسلما کامل نیست. البته من مخالف این نیستم که رفتارهایی نظیر اعتیاد به این ابزارهای ارتباطی و اطلاعاتی نیز آدم را تهدید میکنند اما این دلیل نمیشود که این را تقصیر ابزار ارتباطی بگذاریم. این آدم پشت این اینترنت است که باید اندازه نگه دارد. به همان ترتیب این مطلب که هنوز آدمهای جدی این ابزارها را جدی نگرفتهاند و کتابنویسی و مقالهنویسی و ترجمه و شرکت در کنفرانس را مهمتر میدانند، نباید باعث شود فکر کنیم واقعا این ابزار است که چنین خاصیتی –جدی نبودن- دارد. هر کس بنا به خلاقیت و توان و دانش خودش میتواند استفادهای از این ابزارها بکند که میتواند به اندازه کتابنویسی و غیره اهمیت داشته باشد. باید رفت و از آدمهایی که از این ابزارها استفاده جدی و هدفمند و مفید کردهاند پرسید.
*اضافه کردن ورز به اسم برای ساختن صفت را از داریوش محمدپور یادگرفتم، که برای ترجمه صفت médiatique (که در جمله به معنای کسی بود که زیاد در رسانهها حضور مییابد) رسانهورز را پیشنهاد کرد.
مُسکنی برای روزهای پر از مصیبت
آدمها برای تسکین یافتن، زمانی که درد روحی چیره میشود، راههای مختلفی سراغ دارند. بعضی سراغ نوشیدنی فراموشی میروند، بعضی سراغ مواد شادیزا، بعضی سراغ مدیتیشن، بعضی سراغ آدمهای تسکین دهنده و گوشی که شنوای دردها باشد، بعضی گریه و فقط گریه، ... من فکر میکنم اگر آدم در مواقع سختی نمونهای از آدمهایی در ذهنش داشته باشد که با وجود همه سختیها و دردها و ناامیدیها دوام آوردند و تحمل کردند و ماندند، بهتر میتواند به خودش دلداری بدهد و صبوری کند. همه ما لحظههای سخت در زندگیمان داشتهایم و خواهیمداشت. لحظه از دست دادن عزیزی، جداشدن از او، به خاک سپردنش و وداع همیشگی، یا لحظات تحقیر و توهین و بیحرمتی از طرف همنوعان و چه بسا نزدیکان و دوستان خودمان.
به نظر من به یاد داشتن همیشگی ماجرای عاشورا، برای کسانی که امام حسین را عزیز میدارند، میتواند در مواقع سختی تسکین خیلی از دردها باشد. نمیگویم درمان، میگویم تسلی؛ که خودش در روزهای عذابآور چیز کمی نیست. در واقعه عاشورا خیانت هست، بیوفایی هست، ظلم هست، نامهربانی هست، بیحرمتی هست، توهین و تحقیر هست، بیرحمی به زن و کودک بیدفاع هست، کتک و شکنجه هست، دیدن قتل عزیزان هست، به خاک نسپردنشان و به روی خاک رها کردنشان هست، اسارت هست، و به نقل تاریخ سر عزیز را جلوی چشم کودکانش به روی نیزه بردن هست... یعنی بسیاری از انواع عذاب کشیدن و خیلی از انواع تسلی را از یک سری آدم گرفتن هست.
برای مایی که امام حسین را از خاندان پیامبر و از بهترین بندگان خدا میدانیم تکرار کردن این مصائب و به ذهن داشتنش، به نظر من، میتواند کمک کند که در مواجهه با دردهایی مشابه بهتر صبوری کنیم. اگر اینها همیشه در ذهنمان ثبت شده باشد و مدام به خودمان تکرار کنیم و با آنها انس بگیریم، ذهن در روزهای سختی به سرعت ارجاع میدهد به سختیهای خاندان کسی که به دید ما بهترین بنده خدا بود. به وقت سختی که آدمی به دنبال تسلی میگردد، اگر با امام حسین و حماسهاش انس گرفته باشد ناخودآگاه به یاد میآورد که آنها که از بهترینها بودند سختترینها را چشیدند و تحمل کردند. که همه چیز ازدستدادنی است چه برای من چه برای آنها که مقربین بودند. و همین آدم را کم و بیش تسکین میدهد.
من فکر میکنم اگر سفارش شده که همواره واقعه عاشورا را بیاد بیاورید یکیش به این دلیل است. درسهای عاشورا مسلما زیاد است اما این چیزی است که به شخصه تجربه کردهام. البته موافق این نیستم که برای به ذهن داشتن عاشورا مدام نوحهخوانی کنیم و اشک دربیاوریم و غمگین باشیم و در ضمن راهی بشود برای کسب نان و جعل واقعیات و اضافه کردن خرافه و دروغ. چرا که اولا که به نظر من برای ادامه زندگی شاد بودن بیشتر نیاز است تا گریان بودن. ثانیا گمانم شهید مطهری است که میگوید نیازی نیست برای گریه کردن برای حسین نوحه بخوانیم. خود ماجرای کربلا را به نثر هم که بخوانیم و حکایت کنیم اشکها روان میشوند. از ثالثا بگذریم که حرف من اینجا چیز دیگری است. چیزی که مد نظر من است اینست که از جمله درسهای عاشورا صبوری بر سختترین بلاهاست. میدانم که این حرف تازهای نیست اما خواستم تجربه شخصیم را بنویسم و مشاهداتم از آدمهایی که در مصیبتها دل میسپردند به مصیبت کربلاییان: درمیان انواع ابزار یا راههایی که آدم را در دردها تسکین میدهند، یاد بندگان پاک خدا و سختیهایی که برایشان رفت و صبوریشان، سربالاگرفتنشان و پناه به خدا بردن و ادامه دادن زندگی، در سختیها و اشکها و مصیبتها به آدم دلگرمی میدهد که تنها نبوده و حتی بهترینها هم این مراحل را پشت سر گذشتهاند. همان بهترینها که اتفاقا کسانی هستند که برای تو عزیزند و قابلاحترام و همیشه با ایشان مانوس بودهای. همین یک چیز را از عاشورا به خاطر بسپاریم، در این دنیایی که ظلم و بیمعرفتی و تحقیر و بیحرمتی و از دستدادن کم درش پیدا نمیشود، کمی هم تسکین بیابیم خودش خیلی است.
آلین