برجسته سازی خبر و نتایج آن

چند روز پیش پنج انفجار تروریستی توسط استقلال طلبان کرس Corse در جزیرهٔ کرس فرانسه اتفاق افتاد. یک بمب گذارنده طی آن کشته شد و خرابی‌هایی هم به بار آمد. رادیو و تلویزیون فرانسه این خبر را بسیار کوتاه و لابلای بقیهٔ اخبار اعلام کردند. در حالیکه کافی است مسلمانی* در ابرقوی بورکینافاسو بمبی با خود حمل کند و یا آن را منفجر کند. خبر در راس اخبار قرار می‌گیرد. تمام زندگینامه‌اش را رو می‌کنند ( اسمش که حتما باید ذکر شود تا معلوم شود مسلمان است) و عکسش را هم اگر داشته باشند نشان می‌دهند تا چشم و ابرو و موی مشکیش تو ذوق بزند. (راستی تا به حال چقدر در اروپا یا آمریکا عکس تروریستهای غربی را در تلویزیون یا روزنامه‌ها دیده‌ایم؟)

یک نظریهٔ‌ ارتباطی( برجسته‌سازیagenda-settingیا )می‌گوید که رسانه‌ها با برجسته کردن بعضی خبرها (در اولویت قرار دادن، تخصیص زمان طولانی یا صفحات بیشتر برای پرداختن به آن، دفعات بیشتر پرداختن به آن و...)به مردم می‌گویند که به چه فکر کنند نه اینکه چه فکر کنند. طبق این نظریه هر چند که خود رسانه نظری منفی یا مثبت در باره فلان موضوع نمی‌دهد اما افکار عمومی را به اندیشیدن به آن سوق می‌دهد. در ضمن چیز جالب دیگری که این نظریه به ما یاد می‌دهد اینست که سیاست یک رسانه یا حتی یک شبکه خبری را می‌توان با تحلیل خبرهایی که در راس اخبار قرار می‌دهد درک کرد.

این نظریه به راحتی در موضوعی که بالا آوردم قابل بررسی است. فعالیتهای تروریستی مسلمانان در رسانه‌های فرانسه با طولانی کردن، در راس اخبار قرار دادن و زیاد کردن دفعات پخش خبر برجسته می‌شود. در عوض فعالیتهای تروریستی مشابه استقلال طلبان کرس یا اُ. ت. آ ی اسپانیولی چنین جایگاهی در همین رسانه‌ها ندارد. در نتیحه مخاطب آنها هم به حملات تروریستی مسلمانها بیشتر فکر می‌کند، اهمیت می‌دهد، فجیع‌ می‌داند و تا جایی پیش می‌رود که به این نتیجه می‌رسد که همه مسلمانها تروریست نیستند اما همه تروریستها مسلمانند. این جمله یکی از وبلاگنویسهای مشهور خودمان است که لااقل روی وبلاگش نشان داده آگاه به مسائل روز است. (متاسفانه لینکش را ندارم).
 
 *یا مسلمان نمایی. فعلا بحث سر این نیست.

  
نویسنده : ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٠
تگ ها : رسانه


پنج ناگفتهٔ تاپ یلدابازی

ناگفتهای شب یلدای وبلاگنویسان برای من خیلی جالب بود. فعلا پنج ناگفته‌ای که به نظرم از همه جالبتر بودند را ذکر میکنم. ملاک انتخاب اینها لذتی ـ تعجب، خنده، غم ـ بود که از خواندنشان بردم.

خودکشی خوابگرد. هرچند که قبلا به طور ضمنی نوشته بود اما اعتراف صریح به کاری دون شان آدم ـ به قول خودش ـ شهامت می‌خواهد. در ضمن آنقدر غم‌انگیز و در عین حال رمانتیک تعریف کرده که آدم می‌گوید بابا بالای این می‌نوشتی زیر هجده ساله‌ها نخوانند! بدآموزی دارد!

زنبور خوردم زنبور خوردم ابطحی. فکر اینکه ایشان با آن جبروت داد بزند آی زنبور خوردم و بعد ببیند فلفل‌ریزه‌ای بیش نبوده من را از خنده روده‌بر می‌کند!

سوتی قرن از امشاسپندان. چون مورد اخلاقی دارد متاسفانه نمی‌توانم نقلش کنم! از آن سوتی‌هایی است که تا عمر داری ازش می‌سوزی. من حال آن استاد را تصور می‌کنم که نه می‌توانسته جلوی خنده‌اش را بگیرد نه قرمز شدن شاگردش را نبیند! برای چند هزار نفر تعریف کرده خدا می‌داند!

بچه‌دار بودن زیتون. شاخ درآوردم. چطور می‌شود اینهمه بنویسی و اینهمه خودسانسوری- یا بهتر، فرزند سانسوری- کنی؟ بامزه‌تر این بود که جلویش نوشته: چیه؟ خوب دارم دیگه! یعنی می‌داند که همه تعجب می‌کنند.

و در آخر چهارده خرابکاری کجا (که خدا رحم کرد که تمایلی به نوشتن نداشت و توی رودربایستی گیر کرده بود والا خدا می‌داند چند تا می‌شد). آدم باورش نمی‌شود بچه به این شری هم وجود داشته باشد. اما گویا تنها به دوران کودکی ختم نمی‌شود. ر.ک. کامنت پنجم. 

  
نویسنده : ; ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱۳
تگ ها : آدمها ، وبلاگ


من هم بازیم گرفته!

دو وبلاگِ دوست من را برای شرکت در بازی وبلاگی شب یلدا پیشنهاد کرده‌اند. یعنی خواسته‌اند تا پنج چیزی را که خوانندگان از من نمی‌دانند، بنویسم. حس کسی را دارم که اصلا بلد نیست برقصد و به زور آورده‌اندش وسط و حالا مجبور است دست و پایی تکان دهد! چون من هنوز آنقدر با خوانندگانم خودمانی نشده‌ام که بخواهم به این وضوح از خودم بگویم. 

- از جمله آدمهای احساساتی هستم که احساساتش را به آسانی بروز می‌دهد. هر چند که در بیشتر مواقع دلپذیر است اما گاهی هم باعث دردسر می‌شود.

- هر بار که یادداشت وبلاگی می‌نویسم اول می‌گذارم قلمم هر جا که می‌خواهد برود و بعد که تمام شد در بیشتر مواقع هر جاییش که چیزی از درونم را لو می‌دهد حذف می‌کنم. بله. این با مورد اول به نوعی در تضاد است. من هم مثل اکثر وبلاگنویسها با وبلاگم فرق می‌کنم.

- اگر قرار بود در مدرسه موشها نقشی داشته باشم «سرمایی» می‌شدم. حالا شما حسابش را بکنید که من در جوار کوههای آلپ و در گرونوبل که اکثرا سردترین شهر فرانسه است چطور زندگی می‌کنم.

- تخصص عجیبی دارم در اینکه آدرس ایمیل مخاطبانم را در دفترچه آدرس یاهو عوضی ببینم و در نتیجه ایمیل عوضی بفرستم. یک بار ایمیل فریده را برای فهیمه فرستادم و فریده بیچاره که نمی‌دانست نباید برای شام منتظر من بماند فقط و فقط به خاطر من کلم پلوی شیرازی درست کرد و کلی بابت اینکه برای بقیه مهمانانش غذای تکراری درست کرده شرمنده شد و من هم نبودم که شفاعتش را بکنم. بنابراین اگر ایمیلی از من گرفتید که محتوایش به نظرتان مشکوک می‌زد، خیر از جوانیتان ببینید، لطفا به من خبر دهید تا برای صاحب اصلیش بفرستم.

- با یکی از دوستان وبلاگیم کاری کرده‌ایم که به عقل جن هم نمی‌رسد. از همین جا به او سلام می‌کنم .

 

پنج وبلاگی که من برای این بازی پیشنهاد می‌کنم پنج وبلاگ هستند که مثل خودم علاقه‌ای به «از خود نوشتن» ندارند. من هم مخصوصا هلشان می‌دهم وسط.(شاید این به شما کمک کرد تا با خوانندگانتان خودمانی‌تر شوید!)

پرانتز، سفیر عدالت، نمادها و نشانه‌ها، وبلاگ کتابداری، وبلاگ 

  
نویسنده : ; ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٦
تگ ها : یاد