سرک کشیدن به دفتر خاطرات مادموازلهای قرن نوزده

در راستای مطالعاتم راجع به "از خود نوشتن" ، کتابی* خواندم که به تحلیل دفتر خاطرات دختران جوان فرانسوی  سالهای ١۸۸۰-١٨۵۰ پرداخته بود. نویسنده با چاپ آگهی در روزنامه از خانواده‌هایی که چنین دفتر خاطراتی را از اجدادشان دارند خواسته بود آنرا برایش بفرستند. تعداد زیادی به این درخواست پاسخ مثبت داده بودند. نویسنده در مقدمه کتابش این سوال را مطرح میکند که آیا از نظر اخلاقی درست است که این دفترهای خاطرات علنی شود؟ و خودش پاسخ میدهد بله. چون یکی از همین دخترها در دفترش نوشته که تمام دوستهایش تمایل دارند که در پیری یا بعد از مرگشان دفترشان خوانده شود و همهٔ این مادموازلها دفترهایشان را با دقت در کنار کاغذهای مهم نگهداری کرده اند.

دخترهای صاحب دفتر خاطرات همگی از خانواده‌های اشراف یا نجیب‌زادهٔ‌ فرانسوی بودند و مربیانی داشتند که با تربیت مسیحی پرورششان می‌دادند و به آنها می‌آموختند که برای آینده سه راه در پیش دارند: ازدواج،‌ تجرد برای همیشه و راهبه شدن. به همین دلیل نویسنده کتاب معتقد است که این دفترها را نمی‌توان آیینه‌ایی دانست که خصوصیات روحی حقیقی نویسنده را منعکس می‌کند، چرا که این دخترها همه برای خود الگویی داشتند که باید دنبال می‌کردند و در حقیقت "من" آنها از پیش نقاشی شده بود.

برای من خیلی جالب است که صد و پنجاه سال پیش که زندگی فرانسویها مملو از حجب و حیا وتابو بود، دخترها مایل بودند کسی روایت زندگیشان را بخواند.نویسنده می‌گوید که این دخترها خیلی کم از قیافه‌شان حرف می‌زدند و تقریبا هیچ‌وقت از بدنشان حرف نمی‌زدند. فقط در این بین یک نفر پیدا شده که به وضوح از بدن و تجربیات بدنیش می‌نویسد.(این من را یاد وبلاگهای خودمان می‌اندازد، البته وبلاگهایی که با نام واقعی نویسندگانشان نوشته می‌شوند).

دو تا از این یادداشتها را اینجا می‌نویسم.
کلر: دفترخاطره‌ام را مثل یک موجود زنده و مهربان دوست دارم. اطرافیانم درد و رنجهای روزانه‌ من را خوب درک نمی‌کنند. این برگه های سفید حرفهایم را خوب گوش می‌کنند، هیچ چیز را فراموش نمی‌کنند و با من مخالفت نمی‌کنند. سکوت می‌کنند و در دردهایم شریک می‌شوند و اینها نشان می‌دهد که حرفهایم را می‌فهمند و با من همدردی می‌کنند. هر وقت بخواهم هستند. این دفتر خاطرات یک دوست واقعی است. شاید فقط یک اشکال داشته باشد و آن اینست که به من فرصت خودپرستی می‌دهد، چرا که من در اینجا فقط خودم را به نمایش می‌گذارم.

لوسی: الیزابت می‌خواست پرتره‌ای را که از او کشیده بودم ببیند و چون من دفترم را به او ندادم،‌ به من گفت که بالاخره روزی دفترم را خواهد دزدید. اگر من خاطراتم را می‌نویسم فقط برای خودم مینویسم. هر چیزی که دوست دارم در آن می‌نویسم. حتی مامان هم نمی‌داند که من یک دفتر خاطره دارم. چون در آن صورت می‌خواست آن را بخواند. و دفتر خاطره من تبدیل به یک تکلیف می‌شد نه محرم اسرار. نه، هیچ کس دفتر من را نخواهد خواند،‌من اینها را می‌نویسم تا وقتی که ییر شدم بخوانم و لذت ببرم.
این دخترها از یک طرف دفتر را برای "فقط" خودشان می‌نوشتند و از طرف دیگر آنها را از بین نبرده‌اند و امکان مراجعه به آن را به نسلهای بعدی داده‌اند. همین نشان می‌دهد که میل به خوانده شدن داشتند. زندگی هر کس برای خود او منحصر به فرد است و ارزش خوانده شدن دارد. این میل دیده شدن،‌خوانده شدن و شنیده شدن گویا میلی بشری است و مختص هیچ زمان و مکانی نیست.

* Philippe LEJEUNE, Le moi des demoiselles, enquête sur le journal de jeune fille, Seuil, 1993

  
نویسنده : ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢۸
تگ ها : وبلاگ


آیا واقعا وبلاگستان به مثابه حوزه عمومی هابرماسی است؟

عبدی کلانتری در رادیو زمانه مطلبی نوشته و در آن جنبه حوزه عمومی بودن وبلاگستان را بررسی کرده است. من به اقتضای موضوع تزم قدری در این زمینه فکر کرده‌ام و خیلی با نظر عبدی کلانتری موافق نیستم. یعنی به نظر من وبلاگستان با معیارهای یک حوزه عمومی آنطور که هابرماس مطرحش کرده جور در نمی‌آید.

نظریهٔ حوزهٔ عمومی را یورگن هابرماس بیش از چهل سال پیش ) به طور زیر بیان کرد (به زبانی ساده و خلاصه) :
در قرن هجده میلادی، بورژواهای روشنفکر فرانسه (و بعضا انگلستان و آلمان) در امکان عمومی مانند قهوه‌خانه، سالن، تئاتر و... جمع می‌شدند و به روشی عقلانی به بحث و استدلال می‌پرداختند و قدرت پادشاهی حاکم را به نقد می‌کشیدند. این انتقادها توسط روزنامه‌های آن زمان (که با وجود تمام مشکلات سیاسی و اقتصادی، تولید می‌شدند) منتشر می‌شدند و افکار عمومی را شکل می‌دادند. هابرماس این مکانهای ارتباطی را حوزه عمومی می‌خواند. پس از خصوصیات یک حوزهٔ عمومی اینهاست :
- عمومی است،‌
- ورود و صحبت کردن همهٔ افراد آزاد است (همه به یک اندازه و بدون تبعیض) ،
- انتخاب موضوع گفتگو محدودیتی ندارد ،
- بحثها استدلالی و عقلانی هستند ،
- این بحثها به توافقی نائل می‌شوند،
- و درنهایت حوزهٔ عمومی جایی است که شکل دهی افکار عمومی را در دست می‌گیرد.

اینکه به همین آسانی بخواهیم بگوییم وبلاگستان (لااقل ایرانی) یک حوزه عمومی هابرماسی است، ‌یعنی با معیارهای بالا جور درمی‌آید کار ساده‌ای نیست.

وبلاگستان به نظر من فاقد بعضی از این معیارهاست. اول اینکه در وبلاگستان همه از یک قدرت برخوردار نیستند.  درست است که هرکسی که صاحب یک خط اینترنت و کمی دانش کامپیوتری باشد می‌تواند وبلاگ بنویسد، ‌اما در وبلاگستان صحبت کردن به معنای شنیده شدن نیست. تا زمانی که وبلاگنویس شخص مشهوری نباشد صدایش در وبلاگستان پخش نمی‌شود و درواقع نمیتواند با بقیه اعضاء این حوزه ارتباط برقرار کند. مثالش را می‌توان در خیلی از وبلاگهای بی‌سروصدا دید. این سری وبلاگها هرقدر هم گفتگوی عقلانی و استدلال و بحثهای روشنفکرانه بکنند نمی‌توانند صدایشان را به گوش کسی برسانند. تا وقتیکه که ارسال کنندهٔ پیام نتواند پیام را به دریافت کننده ( در اینجا تمام اعضای حوزهٔ عمومی) برساند ارتباطی صورت نگرفته و درنتیجه گفتگویی انجام نشده که عقلانی و انتقادی باشد یا نه.

دوم اینکه بخش اعظم نوشته‌های وبلاگی را خاطرات و شعر و متنهای ادبی و ... تشکیل می‌دهند که با آنچه هابرماس گفتگوی انتقادی می‌نامد فرق دارد.

سوم اینکه من خیلی مطمئن نیستم که نوشته‌های وبلاگی در شکل‌دهی افکار عمومی نقش داشته باشد. حتی اگر وبلاگهایی که عبدی کلانتری «روشنفکر حوزهء عمومی» می‌نامدشان با «ابزارعقل تحلیلی و دانش اجتماعی و تسلط بر فنّ بیان» بنویسند، تا چه اندازه می‌توانند در شکل‌دهی افکار عمومی نقش داشته باشند؟ مگر چند درصد مردم ایران وبلاگ می‌خوانند؟  خیلی سخت است که بتوانیم تاثیر وبلاگ‌خوانی را بر شکل‌دهی افکار عمومی بسنجیم. یعنی بدون تحقیق کافی نمی‌شود گفت که وبلاگها در این امر نقشی داشته‌اند یا دارند.

پس بین وبلاگنویسها در ایجاد ارتباط با بقیه تبعیض برقرار است،‌ بیشتر گفتگوهای وبلاگی از جنس استدلال عقلانی نیست و وبلاگستان در شکل‌دهی افکار عمومی (لااقل در حال حاضر) نقشی ندارد. به همین دلیل نمی‌توان آن را یک حوزه عمومی دانست.

رضا کلاهی در فروغ با زبانی ساده مطالب جالبی راجع به حوزه عمومی و وبلاگستان نوشته است. لینک بخش اولش را می‌گذارم. برای خواندن این مجموعه شش قسمتی زحمت بکشید به 67 لینک در نوار آدرستان یک اضافه کنید و تا 75 پیش بروید.

 پ.ن.  یادم افتاد در یکی از بحثهایی که در یکی از کنفرانسها در همین باره شده بود، یکی از  شرکت کنندگان به جای حوزه عمومی "حوزه مشترک"،  یا "حوزه خصوصی گشوده به عموم "را پیشنهاد کرده بود. 

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٥
تگ ها : وبلاگ


یک یادداشت آموزنده!

از دولت سر فناوری نوین، ما در خوابگاه به جای کلید، در اتاقمانرا با کارت دیجیتال باز می‌کنیم. اگر این کارتها را گم کنیم باید ده یورو برای دوباره گرفتنشان بدهیم. اگر هم کارت را در اتاقمان جا بگذاریم، چیزی که زیاد اتفاق می‌افتد،‌باید پنج یورو بدهیم تا مسئول بیاید و در را باز کند. من هم در یک روز دل‌انگیز و در حالی که همهٔ هوش حواسم جمع بود و ظاهراً زیادی سرحال بودم کارتم را در اتاقم جا گذاشتم و رفتم خرید. خریدم را کردم و موقع برگشت جلوی در ساختمان متوجه غیبت کارتم شدم. تمام محتویات کیفم را ریختم بیرون و فهمیدم که فراموش کرده‌ام برش دارم. با دلی سوخته بابت پنج یورویی که باید برای این سهل‌انگاری می‌پرداختم رفتم دفتر خوابگاه و آنجا فهمیدم که از بار سوم باید پول بدهیم و من چون بار دومم  بود که در را برایم باز می‌کردند لازم نیست پولی بپزدارم. نفس راحتی کشیدم. حالا نگو که من در حین جستجوی کارت،  کیف پولم را گم کرده‌ام و خودم خبر ندارم. دست بر قضا فردا شب کامپیوترم خراب ‌شد و من هم احتیاج مبرم به فرستادن یک ایمیل داشتم. دل دل کردم که سر کدام همسایه خراب شوم. خلاصه یکی را انتخاب کردم که دو تا مهمان هم داشت. مشغول نوشتن ایمیلم بودم که یکی از مهمانان از من پرسید : شما یک کیف پول گم نکرده‌اید؟ دیروز پیدایش کردم. من هم با کمال اطمینان گفتم نه. من یک کیف سبز دارم و امروز هم خرید کردم. گفت بله سبز رنگ است. گفتم به هر حال مال من نیست! و راهنماییش کرده که فلان جا آگهی بگذار! فردای آن روز که به کیف پولم احتیاج پیدا کردم و پیدایش نکردم فهمیدم که کیف خودم بوده. بدو بدو رفتم شماره اتاق یابنده را از همسایه‌ام گرفتم و کیفم را پس گرفتم.

کامپیوتر من عدل باید همان شب خراب می‌شد، من هم عدل باید بین این همه همسایه اتاق لوییزا را انتخاب می‌کردم و عدل، کسی که کیف من را پیدا کرده بود آن چند دقیقه آنجا بود.

بله. بعضی وقتها برای اینکه چیزی ـ شیئی، آدمی،‌ کاری، زمانی  ... - را پیدا کنید همه چیز دست به دست هم می‌دهد. طوری که خودتان هم باور نمی‌کنید. گاهی هم هر چه خودتان را می‌کشید پیدایش نمی‌کنید. نخواهد پیدا بشود نمی‌شود. اصرار هم بکنید گاهی جوری پرت می‌کنند جلویتان که پشیمان شوید.   

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱
تگ ها : آدمها