مقایسه‌ایی بین ده وبلاگ محبوب ایرانی و فرانسوی

در دنیای وبلاگ محبوبیت هر وبلاگ با میزان لینکهای داده شده به آن سنجیده می‌شود. تکنوراتی و بلاگرولینگ از مهمترین ابزارهای این سنجش هستند. ولی آمار ارئه شده در این دو سایت کاملا با هم فرق دارد. مثلا برای Instapundit تکنوراتی بیشتر از بیست و یک هزار لینک و بلاگرولینگ بیشتر از دوهزار لینک شمارش می‌کنند. به چرایی این تفاوت کاری ندارم. اما مجله نتی‌زن ماه آوریل لیستی از محبوبترین وبلاگهای فرانسوی بر اساس آمار تکنوراتی داده است که مرا تشویق کرد محبوبترین وبلاگهای ایرانی و فرانسوی را با هم مقایسه کنم. با این توضیح که آمار وبلاگهای ایرانی از بلاگرولینگ می‌آید و آمار وبلاگهای فرانسوی از تکنوراتی.

 

 

اولین چیزی که می‌توان از مقایسه این لیست با لیست ایرانی می‌توان فهمید اینست که وبلاگهای تخصصی –مخصوصا در زمینهٔ وبلاگ و اینترنت ـ در بین وبلاگنویسان محبوبیت زیادی دارد. یعنی وبلاگ نویسان به شناخت وبلاگستان و دنیای مجازی علاقه زیادی نشان می‌دهند. درحالیکه شاید بتوان گفت که در وبلاگستان ایرانی هیچکدام از این ده وبلاگ محبوب، تخصصی نیستند و دربارهٔ همه چیز می‌نویسند. من از وبلاگ تخصصی چیزی مثل دات می‌فهمم. البته خوابگرد را شاید بشود کمی جدا کرد چون مطالبش دربارهٔ ادبیات بر بقیه نوشته‌هایش می‌چربد.

 دوم اینکه به قول یکی از همین وبلاگنویسها وبلاگستان فرانسوی زن‌ستیز است! اگر وبلاگهای پنجم و دهم که با نام مستعار می‌نویسند و زن یا مرد بودنشان معلوم نیست را کنار بگذاریم، می‌بینیم که وبلاگ زنها چندان برای وبلاگنویسها جالب نیست، البته هست ولی به شرط اینکه طرز تهیهٔ غذاهای مختلف را نوشته باشند! من فکر می‌کنم دلیل موفقیت وبلاگ زنان ایرانی و عدم موفقیت فرانسویها به درون جامعه برمی‌گردد. ایرانیها هیچوقت فرصت نکرده‌اند زن را از نزدیک بشناسند.  روحیات، علائق، شادی ها و غمها و هزار چیز دیگر مربوط به زن که در دل این وبلاگهای خاطره‌نویسی است، برای همه جالب است. چیزی است که در هیچ رسانه‌ای دیده نشده و در خود جامعه هم بدلیل هزار تابو اجازهٔ بیانش نیست. برعکس در فرانسه زن مثل مرد کاملا شناخته شده و زیر ذره‌بین رفته است. از برنامه‌های تلویزیونی گرفته تا گفتگوهای عادی روزمره در بارهٔ زن هیچ تابویی وجود ندارد. چیزی که در وبلاگها هست اکثرا برایشان تکراری است.  

 

این مقایسهٔ تطبیقی همچنان ادامه دارد و شایستهٔ یک تحقیق واقعی است. شاید در برنامهٔ پنج سالهٔ دوم این کار راکردم!

مرتبط

چهل وبلاگ پر طرفدار فارسی ـ سیبستان

  
نویسنده : ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۳۱
تگ ها : وبلاگ


یک استاد ارتباطات دیگر

 دیروز تنها هم‌دانشکده‌ای ایرانی من، آقای سهرابی، از تزش دفاع کرد. آقای سهرابی که قبلاً از اساتید دانشگاه کرمانشاه بوده و در حین نوشتن تزش چندین مقاله در کنفرانسهای فرانسه و خارج ارائه داده، یکی از معدود ایرانی‌هایی است که معلوماتش را سخاوتمندانه و بی‌ادعا در اختیار بقیه قرار می‌دهد. در مدت یک سال و نیمی که با هم هم‌دانشکده‌ایی بودیم، اطلاعات زیادی دربارهٔ دانشکده، استادها، تزنوشتن و کنفرانس دادن به من داده که بسیار مفید بوده‌اند. مهمتر اینکه استاد راهنمایمان هم به طور تصادفی یکی شد و آقای سهرابی اولین دانشجوی استاد تازه‌کار و سختگیرمان بود که از تزش دفاع می‌کرد و تجربه‌اش برای من بسیار مهم بود.

اما هر قدر آقای سهرابی قبل و در حین دفاع آرام و بی‌اضطراب بود، من از شدت دلهره و استرس خفه شدم. هرقدر هم به خودم نهیب می‌زدم که تو این وسط چه کاره بیدی هیچ فایده‌ایی نداشت. بالاخره بعد از کندوکاو درونم به گمانم ریشه این همه اضطراب را کشف کردم. یک قانون روزنامه نگاری که proximity (نزدیکی) نام دارد می‌گوید که چیزی که برای خواننده خبر جالبتر است و خبری که بیشتر او را تحت تاثیر قرار می‌دهد، خبری است که از جنبه‌های مختلف به او نزدیکتر باشد. مثلاً زلزله‌ای که در شمال کشور اتفاق می‌افتد منِ شمالی را بیشتر تحت تاثیر قرار می‌دهد تا زلزله‌ایی که در جنوب اتفاق می‌افتد و زلزله‌ایی که در جنوب ایران اتفاق می‌افتد مرا بیشتر از زلزله‌ٔ ژاپن متاثر می‌کندـ (نزدیکی جغرافیایی). یا برای من مسلمان عملیات تروریستی مسلمانان تاسف‌بارتر است از عملیات تروریستی OTA ی اسپانیولی و مرا بیشتر تحت تاثیر قرار می‌دهد (نزدیکی اجتماعی- فرهنگی). حالا در گیرودار دفاع آقای سهرابی من یاد این نظریه افتادم و دیدم هموطن بودن، هم‌رشته بودن، هم‌دفتر بون، و یکی بودن استادهایمان عوامل همان احساس نزدیکی هستند، چیزی که باعث شد بیشتر از تمام دفاع از تزهای دوستان دیگرم تحت تاثیر قرار گیرم.       

البته دفاع که تمام شد و لحظهٔ شیرین شیرینی خوران فرارسید کم‌کم نظریه‌ها و استرسها یادم رفت چون سفره رنگینی که به لطف جیب آقای سهرابی و دستان هنرمند خانمهای ایرانی چیده شده بود، چشم فرانسوی‌ها را خیره کرده بود و همه راجع به غذاها توضیحات می‌خواستند. البته آقای سهرابی به این قناعت نکرد و در میعادگاه همیشگی ایرانیان، Ile d’amour (جزیرهٔ عشق) که پارکی در حومهٔ گرونوبل است کباب خوران مفصلی راه انداخت و همه حسابی فیض بردند.

من باز این موفقیت شیرین را به آقای سهرابی، فوزیه خانم و پسرهای دسته‌گلش امیر وپارسا تبریک می‌گویم. شاگردان و همکاران آینده آقای سهرابی منتظر یک استاد کم نظیر باشند.

  
نویسنده : ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٧
تگ ها : یاد


انسجام ملی‌ـ‌‌ ایرانی به لطف فوتبال

تماشا کردن فوتبال تیم ملی را دوست دارم، چون حس می‌کنم مرا با همهٔ ایرانی‌ها از هر تفکر و نژاد و مذهبی پیوند می‌دهد. مخصوصاً بعد از این همه غوغا که بر سر کاریکاتور مانا نیستانی به وجود آمد و همه جا صحبت از «ما» و «آنها» شد، فوتبال دوباره نقطه مشترک و عامل همبستگی همهٔ ایرانیها شد، شنیدن فارسی آمیخته به ترکی یکی از بازیکنان (که نامش را نمی‌دانم) خیلی لذت‌بخش بود وقتی می‌گفت «ما» آمده‌ایم خوب بازی کنیم.

دیدن ایرانیهای متفاوت اما متحد قشنگ است، تماشاگرانی که علیرغم همه  اختلاف عقیده و رفتارشان پرچم به دست و پرچم به صورت می‌آیند تا نود دقیقه همه با هم تیم کشورشان را تشویق کنند و بعد از باخت با قیافه‌ای درهم برگردند. هر چند که توانستم به لطف تلویزیون فرانسه تماشاگران متفاوت از هم ( با حجاب و بی‌حجاب و پرچم الله دار و شیر و خورشید دار و غیره و ذلک) را ببینم و از ایران ایران گفتنشان لذت ببرم، اما جای گزارش فردوسی‌پور و خیابانی خیلی خالی بود، جای دلداری‌دادنهایشان بعد از باخت یا انتقاد کردنهایشان جوری که دل آدم خنک شود. تلویزیون فرانسه در آخر بازی تقریباً فقط شادی مکزیکیها را نشان داد و تنها گفت که ایران شایستهٔ این باخت نبود و این اصلاً به تسکین درد شکست کمک نکرد!

  
نویسنده : ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٢
تگ ها : آدمها


نگاه کردن از سوراخ کلید

از آنجایی که بخش زیادی از نوشته‌های وبلاگستان را خاطره‌نویسی تشکیل می‌دهد، برای مطالعهٔ این جنبهٔ وبلاگ در حال خواندن کتاب و مقاله در این‌باره هستم. در یکی از این کتابها* که ترجمهٔ نامش « نمایش خویشتن، از دفتر خاطرات تا وب‌کم» است، نکتهٔ جالبی در مورد خواندن خاطرات دیگران خواندم: «خوانندهٔ دفتر خاطرات در موقعیت کسی است که به طور قانونی دید می‌زند و گناه «سوراخ کلید» یا «فالگوش ایستادن» را به پایش نمی‌نویسند.» در مورد وبلاگ هم این اصطلاح «سوراخ کلید» را این جا و آنجا خوانده‌ام. یعنی وبلاگ اجازه دید زدن زندگی دیگران را، البته با اجازه خودشان، به ما می‌دهد.

چند روز پیش که داشتم نامه‌های فروغ به پرویز شاپور را می‌خواندم دچار چنین حسی شدم. حس کردم دارم از سوراخ کلید به زندگی فروغ نگاه می‌کنم. نمی‌دانم آیا واقعاً  نامه‌های فروغ است یا کم و زیاد شده (این همه تفاوت بین نظم و نثر یک شاعر؟)، ولی احتمال زیادی می‌دهم که اگر به میل خودش بود دوست نداشت نامه‌هایش که در آنها از جزیی‌ترین مسائل (مثل قول و قرارهای مراسم خواستگاری) نوشته اینطوری عمومی شود. دلیلم هم اینست که کمتر کسی از نویسندگان و شاعران کنونی ما چنین کاری می‌کند. مثلاً ما چند شاعر یا نویسنده داریم که زندگی تا این حد خصوصیشان را روی وبلاگ یا هرجای دیگر نقل کنند؟ اصولا ما ایرانی‌ها آدمهای بسیار توداری هستیم. دور حریم خصوصیمان را چنان با قرمز خط می‌کشیم که از چند فرسخی داد می‌زند. به آسانی و برای هرکسی هم در این حریم را باز نمی‌کنیم. ( به خاطر همین است که این همه شور و شعف برای خاطره‌نویسی و عمومی کردن حوزه خصوصی در وبلاگهای ایرانی برایم مسالهٔ جالبی است که باید حسابی برایش وقت بگذارم. ) البته شاید نویسنده ورود همگان به خلوتش را بعد از مرگ مجاز بداند، مثل نامه‌های جلال و سیمین به یکدیگر. به هر حال هر چه هست ما در ایران از این نمونه‌ها خیلی کم داریم.

 

* L’exposition de soi, du journal intime aux webcams, Anne Cauquelin, Editions Eshel, 2003

کتاب بسیار جالبی است دربارهٔ «از خود نوشتن».اما فرانسهٔ سختی دارد، نویسنده‌اش فلسفه‌دان و مونتنی‌خوان است و این کتاب را به شدت ادبی ـ فلسفی نوشته‌است.

  
نویسنده : ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٩
تگ ها : وبلاگ ، بیان خود


نام مستعار وبلاگی : نقاب گذاشتن یا نقاب برداشتن؟

عوامل زیادی باعث می‌شود که یک وبلاگنویس نام اصلیش را مشخص نکند و با نام مستعار بنویسد. من فعلاً به دلایل چنین انتخابی کار ندارم. نکته‌ای که در این میان جالب است اینست که نام مستعار در عین اینکه موجب می‌شود فرد بخشی از هویتش (مثلاً نام یا نام خانوادگی‌) را مخفی کند و به تعبیر دیگر نقابی به چهره بزند، باعث می‌شود که وبلاگنویس از بسیاری از جنبه‌های شخصیتیش تقاب بردارد. جنبه‌های شخصیتی‌یی که به علت الزامات خانوادگی، اجتماعی، سیاسی،... مخفی مانده ‌بودند. نام مستعار در وبلاگ این امکان را به فرد می‌دهد که آن کسی بشود که در زندگی واقعی یا با ذکر نام حقیقیش در وبلاگ نمی‌تواند باشد. بدین ترتیب وبلاگنویس جرات می‌کند از «خودهای دیگرش» (به قول مادام اِم) نقاب بردارد و به جستجوی خود واقعیش برود، خودی که دیگر اهمیتی به امر و نهی‌های اجتماعی نمی‌دهد. از طرف دیگر ظاهراً نامهای مستعار وبلاگی خیلی هم با شخصیت نویسنده بیگانه نیست. من هنوز تحقیقی در این زمینه نکرده‌ام اما مواردی مثل آشپزباشی (شغل نویسنده) یا وبلاگ پویا (که خبر از پویایی روح نویسنده و وبلاگش می‌دهد) از این مواردند. فکر کنم چرایی و چگونگی انتخاب اسم مستعار وبلاگی را در تزم بررسی کنم.

 

این هم برای رعایت امانتداری: ایده اصلی این مطلب از این مقاله آمده است:

Voile et simulacre sur les meesageries,Yves Toussaint, Réseaux n° 38  

 

نویسنده مستعارنویسی را در مورد meesagerie  بررسی کرده‌است. meesagerie در دههٔ هشتاد در فرانسه کار ایمیل و فُرومهای اینترنتی کنونی را انجام می‌داد. یعنی برقراری ارتباط الکترونیکی اما از طریق مینیتل و نه اینترنت.

 

مرتبط

تا چه اندازه می‌توان بدون نقاب در وبلاگ‌ها سخن گفت؟ - ایسنا 

 آیا هویت "مستعار" و "هویت جعلی" یکی هستند؟ نظری کوتاه ... ـ وبلاگ پویا

پایانی بر مستعار نویسی ـ second self

گفتگو با رضا شکراللهی ـ  بیلی و من

  
نویسنده : ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٥
تگ ها : وبلاگ


به مناسبت روز پرستار

پرستاری از سخت‌ترین شغلهای دنیاست. در تماس بودن با بیمارانی که جسماً و روحاً ضعیف شده‌اند، در خدمتشان بودن، کاستن دردشان و تحمل ناله‌هایشان، صبر و روحیه‌ایی عالی می‌خواهد. حقوق کم پرستاران ایرانی را هم که به این همه اضافه کنیم شاید کمی به بعضی پرستاران ایرانی حق بدهیم که خوش‌اخلاق نباشند.

 اینها را خواهرم که پرستار است می‌گوید. اوایل که به فرانسه آمده ‌بودم وادب و دلسوزی و خوش اخلاقی و احترام پرستارها را نسبت به بیماران مسحورم کرده بود برای خواهرم تعریف می‌کردم. برای من پرستار همان خانم بدجنس پنی‌سیلین بدستی بود که ناجوانمردانه آهت را درمی‌آورد و ککش هم نمی‌گزید. اینجا وقتی می‌خواهند کمی پماد به تنت بمالند اول می‌گویند « یه کم سرده، ببخشید». سیاه و سفید و عرب و عجم و فقیر و غنی هم ندارد.همه محترمند و شایستهٔ لطف. سخت‌ترین کارها را هم برای مریض می‌کنند. از تمیز کردنش تا هر لحظه گوش به فرمان بودنش. خواهرم می‌گفت «بعله، ما هم از این کارها می‌کنیم ولی ما با آدمهای پر توقع زیاد روبرو می‌شویم. بارها شده که تا به مریض یا همراهانش روی خوش نشان دادیم روی سرمان سوار شده‌اند. از آنطرف هم باید غرغر بیماران را تحمل ‌کنیم هم اخم و تخم دکترها را». تازه خواهر من عاشق شغلش است و صبور و دلسوز. البته می‌دانم که در بین پرستارها و بیماران ما هم خوب هست و هم بد ولی اگر پزشکان و پرستاران، خود یا یکی از افراد خانواده‌شان را جای مریض قرار دهند و بیماران و همراهانشان قدر زحمت کادر پزشکی را بیشتر بدانند و نهایتاً همه‌مان حق بقیه و حد و مرزهای خود را رعایت کنیم شاید اوضاع کمی بهتر شود. البته بگذریم که ما ایرانی‌ها کلا با مشتری، ارباب رجوع، بیمار، شاگرد ...  خیلی مهربان نیستیم. این را وقتی به اینجا آمدم فهمیدم. اما تابستان پارسال که پدرم در بیمارستان شهید رجایی عمل قلب انجام داد از مهربانی پرستارهای خوشرو و دلسوز و پرکار تعریفها کرد. کلی امیدوار شدم!

به هر حال روز پرستار به «گل انار، نغمهٔ تار، بوی بهار، خواهرکم»، به دوستانش فاطمه و پرستو، به پرستارهای کم نظیر بیمارستان شهید رجایی و به همهٔ پرستارهای ایرانی مبارک! آرزو می‌کنم حقوقتان را افزایش دهند!  این دسته گل هم که از اینجا کش رفتم تقدیمتان.

 

                                 

   زینب کوچولوی ناز فهیمه، جشن تو هم مبارک!                          

  
نویسنده : ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱۱
تگ ها : آدمها


وبلاگ سیاستمداران: وبلاگهایی نه مثل بقیه

پنج سیاستمدار وبلاگنویس ایرانی (ابطحی، تاجزاده، کدیور، معین و مهاجرانی ) در وبلاگنویسی چند نقطهٔ مشترک با هم دارند: نه در متن یادداشتشان به کسی لینک می‌دهند، نه لینکدونی دارند ونه وبلاگدونی (همان ستون دراز اسامی وبلاگ دوستان و آشنایان). بخش نظرخواهی تمام این وبلاگها باز است و بدین ترتیب فضای گفتگو فراهم است اما در بخش نظرخواهی هیچ وبلاگی نظر نمی دهند. البته هستند وبلاگنویسهایی که به دلایل مختلف از نظر گذاشتن در وبلاگ بقیه خودداری می‌کنند اما این مورد وقتی به لینک ندادن به بقیه وبلاگها اضافه می‌شود از وبلاگ سیاستمداران برج عاجی می‌سازد که در سخنرانی می‌کنند و بزرگوارانه به بقیه اجازه می‌دهند به دیدارشان بیایند. تقریباً مثل همان دفترهای کارشان که مردم را به حضور می‌پذیرند. البته آقای ابطحی در این میان استثنای کوچکی ایجاد می‌کند و در بخش بازتابها  و یادداشت و تحلیل مطالب سایتها و وبلاگها را می‌گذارد اما فقط آنهایی که از خودش نوشته‌اند. در ضمن این کار در متن یادداشتها انجام نمی‌شود، یعنی هیچوقت در یادداشتهایش به کسی لینک نمی‌دهد، به علاوهٔ اینکه وبلاگدونی هم ندارد.     

من این سوال را بارها از خودم پرسیده‌ام که در حالیکه یکی از خصوصیت مهم وبلاگنویسی لینک دادن است و تقریباً هیچ وبلاگی را پیدا نمی‌کنیم که به بقیه وبلاگها لینک نداده باشد، چرا هر پنج سیاستمدار وبلاگنویس ما از این‌ کار خودداری می‌کنند. غیرممکن است که ازوجود چنین امکانی بی‌خبر باشند. در ضمن گمان نمی‌کنم لینک دادن به یک مطلب وبلاگی یا کلاً به وبلاگ دیگران برایشان مساله‌ساز شود، همانطوری که (تا جایی که من می‌دانم) برای هیچ‌کس نشده است. در وبلاگستان وقتی لینک می‌دهیم یا نظرمی‌گذاریم نشان می‌دهیم که وبلاگ یا نوشته‌ایی را خوانده‌ایم و به آن اهمیت داده‌ایم. چه با نظر نویسنده‌اش موافق باشیم چه مخالف با او وارد گفتگو شده‌ایم و به عبارت دیگر آنقدر برایمان اهمیت داشته که درباره‌اش حرف بزنیم.

سیاستمدارن وبلاگنویس محترم که از وبلاگشان پیداست بسیار هم انتقاد پذیر هستند بر من می بخشایند اگر اشتباه می‌کنم، اما به نظر من لینک ندادن به بقیه وبلاگها و وبلاگدونی نداشتن یعنی ندیده گرفتن، اعتنا نکردن، مثل آنها نبودن، آنها را از خود ندانستن و خود را از آنها ندانستن. اینکه آقای مهاجرانی فقط به همسرش خانم کدیور لینک داده و خانم کدیور هم فقط به آقای مهاجرانی، مصداقی از همین «خودی ندانستن» است. کمی که فکر کنیم می‌بینیم که وبلاگ باز هم آیینهٔ فرهنگ و رفتارهای اجتماعیمان شده است واین بار آیینهٔ «از جنس مردم نبودن» سیاستمداران.  

  
نویسنده : ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۸
تگ ها : وبلاگ ، آدمها


ماجراهای دفاع از تز یک ژاپنی

چند روز پیش یکی از همکلاسی‌هایمان، کِن‌جی، از تزش دفاع کرد. موضوع تزش (استفاده از چهره در ارتباط)  و نیز یکی از اعضای هیات ژوری که استادی بلند پایه بود باعث شد در دفاعش شرکت کنم.  اما این استاد به شدت تصویرش را در ذهنم عوض کرد. در حین صحبت دو عضو دیگر ژوری مجله‌ای در دست گرفت و تا نوبت خودش شود مجله‌خوانی کرد و یادداشت برداشت. من که دو تا شاخ در آورده بودم (از همانهایی که موقع عکس گرفتن برای بقیه می‌گذارم). دیده بودم یک عضو ژوری چرت بزند یا تز را ورق بزند و تند تند مطالبی را که می‌خواهد دو دقیقهٔ دیگر بگوید یاداشت کند، ولی همچین بی‌احترامی‌ ندیده بودم.

 بعد نوبت شیرینی خوران دفاع از تز بود. این قسمت را خیلی دوست دارم چون علاوه بر بخوربخور می‌توانیم با استادها گفتگوی صمیمانه داشته باشیم. این بار خود این استاد آمد طرفمان و پرسید روی چه موضوعی کار می‌کنیم. گفتم وبلاگهای ایرانی. کلی سوالات کرد و آخرش گفت خب حالا چطوری این وبلاگها را پیدا می‌کنی؟ گفتم از روی وبلاگهای دیگر. گفت نه منظورم اینست که روی صفحه کلید چه کاری انجام می‌دهی یعنی چی تایپ می‌کنی که به یک وبلاگ دسترسی پیدا می‌کنی؟ من دو تا شاخ دیگر جلوی چشمهای آبیش روی سرم سبز شد. یعنی استاد معروف ارتباطات تا به حال وبلاگ نخوانده؟ جرات نکردم بپرسم. برایش توضیح دادم و برای حسن ختام پرسید که وبلاگهای ایرانی چه موضعی در برابر انرژی هسته‌ایی دارند (نشد ما بگوییم ایرانی هستیم و حرف انرژی هسته‌ایی وسط نیاید). گفتم هم مخالف داریم هم موافق. ولی الیت‌های وبلاگستان بیشتر مخالفند. گفت آهان آنهایی که غربی شده‌اند؟ گفتم نه‌خیر حتی از داخل ایران و مذهبی‌ها هم هستند که مخالفند. گفت آ بُن! ( «اِ» به روش فرانسوی! )

بعدش که استادها خداحافظی کردند و رفتند منشی دانشکده آمد و گفت نمی‌دانید این استاد چقدر برای آمدن به اینجا ناز کرد. ازش خواستم شماره حساب و شماره بیمه‌اش را برایم بفرستد تا پول قطار را به حسابش بریزیم. عصبانی شده و گفته من این کارها را نمی‌کنم. یا همین حالا بلیطم را بفرستید یا اصلا نمی‌آیم.

واقعا برایم عجیب بود. استادهایی که من در این چند سال دیدم هیچکدام اینقدر از خودراضی و «احترام نگذار» نبوده‌اند. حالا تازه یک چیز جالب دیگر هم منشیمان روزبعد روی اینترنت کشف کرد. این استاد کمونیست دو آتشه  سه سال در بولیوی در زندان بوده چرا که از یاران چگوارا بود. جالبتر اینکه عضو کمیسیون کذایی استازی بوده که سال ٢٠٠٣ حجاب را در مدارس فرانسه ممنوع اعلام کرد. خلاصه اینکه پدیده‌ایست برای خودش.

این دفاع از تز به یاد ماندنی با یک هدیه ژاپنی همراه بود. کن‌جی به استادها یک بادبزن اُشینی هدیه داد و به شرکت‌کنندگان هم یک تکه پارچه دوخته نشده ٩٠ در ٢٠ سانتی. پرسیدیم به چه دردی می‌خورد؟ گفت دماغ گرفتن! گفتیم آخر به این بزرگی؟ یکی از استادها گفت چون دماغ ژاپنی‌ها بزرگ است! گفتیم نه بابا بیچاره‌ها! گفت پس جیبشان زیادی بزرگ است!

  
نویسنده : ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٥
تگ ها : تز ، آدمها


شباهت وبلاگ و تئاتر قرن ١٩ فرانسه

در فرانسهٔ قرن نوزده بین هنرپیشگان تئاتر و تماشاگران فاصلهٔ فیزیکی وجود نداشت. یعنی تماشاگران روی سن تئاتر می‌نشستند و حتی گاهی با بازیگران حرف می‌زدنند. در سالهای ١٨۵٠ فضای بازی و تماشاگران از هم جدا شد. با این حال مردم در حین تماشای نمایش با صدای بلند گریه می‌کردند، می‌خندیدند و حرف می‌زدنند. یعنی از فضای عمومی تئاتر فضایی خصوصی مثل خانه ساخته بودند. بیست سال بعد رعایت سکوت در حین اجرای نمایش اجباری شد و  تا آخر قرن نوزده این قانون در تمام سالنهای تئاتر اجباری شد. یعنی مردمی که قبلا بطور دسته جمعی تئاتر نگاه می‌کردند، دسته جمعی می‌خنندیدند و دسته جمعی گریه می‌کردند مجبور بودند ساکت بنشینند. اما ظاهرا این گذار خیلی هم با خشونت انجام نشده است. بالزاک در یکی از کتابهایش توضیح می‌دهد که در ساختار جدید تئاترها لژهایی به وجود آمد که مثل فضای خانه عمل می‌کردند. تماشاگران نه تنها با هم حرف می‌زدند بلکه بیشتر حواسشان به همدیگر بود تا به تئاتر. فقط هم به خیره شدن به قیافهٔ دیگران راضی نمی‌شدند بلکه سعی می‌کردند بفهمند خود یا همراهانشان چه تاثیری روی آنها گذاشته‌اند. این «آیینه بازی» موضوع صحبتهای زیادی می‌شد. مردان از این لژ به آن لژ می‌رفتند و بدین ترتیب از بقیه بازدید به عمل می‌آوردند و راجع به تئاتر و نیز زندگی روزمره با هم حرف می‌زدند.

 این قسمت آخر تا حدودی قابل مقایسه با وبلاگ است. وبلاگنویسان در عین اینکه می‌نویسند مراقب بقیه نیز هستند و اثری را که روی آنها می‌گذارند، زیر نظر دارند. در نظرخواهی‌ها هم می‌توان هم حال و احوال کردن روزمره را دید و هم اظهار نظر در مورد یادداشت مربوطه را. لژهای تئاتر قرن ١٩ فرانسه و وبلاگ به نوعی فضای عمومی را خصوصی می‌کنند. البته هنوز به نتیجه نرسیده‌ام که وبلاگها بیشتر فضای عمومی اینترنت را خصوصی می‌کنند یا فضای خصوصی و خلوت خود را عمومی. 

 

مطالب مربوط به تئاتر را در کتاب Une histoire de la communication moderne : espace public et vie privée ( تاریخ ارتباطات نوین: حوزه عمومی و زندگی خصوصی) نوشته P. Flichy خواندم.

  
نویسنده : ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱
تگ ها :