جنگ اسراییل و لبنان در تلویزیون فرانسه

 

 

 

 

در اینکه رسانه های فرانسه تحت تسلط لابیهای قدرتمند یهودی هستند تقریبا شکی نیست.  این را بارها اززبان فرانسویها شنیده ام. برنامه های تلویزیونی و مخصوصا اخبار ساعت ۱۳و۲۰ نیز این را همیشه تایید کرده اند. کافی است یک عمل یهودستیزانه در یک دهکوره فرانسه اتفاق بیفتد. در راس اخبار قرار می گیرد, پیام محکوم کردن این عمل توسط شیراک بلافاصله پخش می شود و دقایق طولانی به این موضوع اختصاص می یابد. حالا وقتی که در کورس ( جزیره ایی در جنوب فرانسه) دهها عمل تروریستی علیه مسلمانان و عربها اتفاق بیفتد, مسلمانان با نامه تهدید به مرگ شوند, مغازه هایشان با سنگ یا بمب  تخریب شوند و دیوارهای شهر با «عرب بیرون» پر شوند, تیترهای مربوط به این اخبار به ندرت جزو اهم اخبار واقع می شوند و مدت زمانی که به شرح آن اختصاص می یابد به وضوح کم است. به ندرت در خبرها شنیده ام که کسی را به جرم عمل اسلام ستیزانه تقبیح کنند, در حالیکه از این نوع اتفاقها زیاد می افتد.

 

در مدت این چند روزی که از حملات اسراییل به فلسطین و لبنان می گذرد, حواسم را جمع کردم که ببینم تلویزیون فرانسه چگونه این موضوع را در اخبار به تصویر می کشد. انتظار داشتم که اخبار را با تخریب خانه ها و مجروحین و گریه و مظلوم نمایی اسراییلیها شروع کنند و خیلی کم از حملات وحشیانه اسراییل به غیرنظامیان فلسطین و لبنان صحبت کنند. اما نه. چند بار دیدم که در اخبار ساعت ۲۰که میلیونها بیننده دارد از آواره شدن لبنانیها و اینکه هدف اسراییل غیرنظامیها هستند صحبت کردند وگریه کردن و بر سر و سینه زدن لبنانیهایی را نشان دادند که در سوگ عزیزانشان نشسته اند. در عوض اسراییلیها را چگونه نشان می دادند؟ صحیح و سالم در پناهگاهایشان. من که یادم نمی اید اسراییلی را در حال گریه و زاری دیده باشم. با آنها مصاحبه که می کنند با آرامش می گویند که ما ۶۰ سال است که به جنگ عادت داریم. اسراییل پر از پناهگاه است و آب و غذا به اندازه کافی داریم. کشورمان را هم بخاطر جنگ ترک نمی کنیم.

 

من همه اخبار تلویزیونی را ندیدم و چیزی که در اینجا می نویسم با یک حساب سر انگشتی است. نظر دادن دقیق در این مورد باید با یک تحقیق کامل همراه باشد. اما فعلا با همین مشاهده یک خط در میان و بدون بازبینی اخبار می توانم بگویم که با این نوع بازنمایی تلویزیون فرانسه احیانا قصد به رخ کشیدن توانایی اسراییل را در حمایت از شهروندانش دارد. قصد نشان دادن قدرتمندی اسراییل و برتری او بر لبنان و فلسطین در حفظ جان مردمش و آواره نشدن آنها. یک نکته جالب دیگرهم اینست که حالا که نه ده روز از اغاز حمله به لبنان می گذرد برخلاف روزهای اول تلویزیون فرانسه مدت بسیار کوتاهی را به پخش خبر در این مورد اختصاص می دهد آنهم درلابلای خبرها. در صورتی که زمان جنگ آمریکا با عراق اهم اخبار و طولانیترین موضوع همین جنگ بود. حالا که نمی توانند دسته گلهای به آب داده مولایشان را توجیه کنند گرما و گزارش از خانه سالمندان و دریا رفتن اهمیت بسیار پیدا کرده اند.             

 


  
نویسنده : ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۳٠
تگ ها : تلویزیون


آهنگی دربارهٔ ضربه سر (جام)جهانی زیدان!

برای اینکه وجدانم آسوده باشد که خارج از کادر مشخص شده وبلاگم نمی‌نویسم این توضیح را بدهم که تازگیها در یک کتاب خواندم موسیقی در کنار حرکت، ‌گفتار و نوشتار از اصلیترین وسایل ارتباطی است. پس با خیال آسوده آهنگ طنزآمیز دست‌اولی را که راجع به ضربه سر زیدان روی وبلاگهای فرانسوی پیدا کردم با ترجمه اینجا می‌گذارم .این نشان می‌دهد که فرانسویها تا چه اندازه از وسایل ارتباطی استفده می‌کنند که حرفشان را بزنند! آهنگ را دو روز بعد از فینال (دیروز) یک نفر برای لویک لومر پرخواننده فرستاده و در وبلاگستان فرانسوی منفجر شده است.

در اینجا گوش کنید ( روی فلش یا télécharger ce podcaste کلیک کنید.)

 

 

‌سه توضیح در مورد شعر این آهنگ:

 -در فرانسه سرو صدای زیادی به پا شد که داور چهارم این ضربه را از طریق ویدئو دیده و به داور اصلی خبر داده درحالیکه این کار از نظر فیفا مردود است. البته فیفا تکذیب کرد.

 

-شیراک روز بعد از فینال در یک سخنرانی احساسات برانگیز حسابی از زیدان تقدیر به عمل آورد بدون اینکه اشاره‌ای به این ضربه سر معروف بکند.

 

-آخر اینکه خود آهنگ که با لهجه‌ایی خنده‌دار خوانده شده خیلی قشنگتر از شعر (و بدتر، ترجمهٔ آن) است. من جای شما بودم زبان فرانسه یادمی‌گرفتم فقط برای اینکه این آهنگ را بفهمم!

 ترجمه

 توجه، رقص ضربه سر، ضربه سر به راست، ضربه  سر به چپ، یاللا آبیها، یاللا

زیدان زدش، زیدان زدش ، ضربه سر، ضربه سر

ایتالیا دردش گرفت، زیدان زدش، ایتالیاییه حالش خوب نیست، زیدان زدش،

داور تو تلویزیون دید، زیدان زدش

جام رو از دست دادیم ولی با اینحال کلی خندیدیم، زیدان زدش زیدان زدش

ترزگه بازی نکرد، وقتی هم که کرد خراب کرد

ما رو بازوند، جام رو از دست دادیم

بارتز هیچی نگرفت با اینکه خیلی هم سخت نبود

اسپانسورها همه عصبانین، اما شیراک خوب حرف زد

 زیدان زدش زیدان زدش ضربه سرضربه سر

توجهههههههه رقص ضربه سره! ضربه سر به راست،  ضربه سر به چپ، ضربه  سر جلو، ضربه سر عقب

حالا پنالتی، اومد بزنه، ییییییییییک دوووووووووو سهههههههه خراب کرررررررررد !

زیدان زدش، زیدان زدش، زیدان زدش، زیدان زدش

با اینحال کلی خندیدیم، زیدان و ترزگه، جام رو از دست دادیم، زیدان و ترزگه

و ترزگه و ترزگه و ترزگه ه ه و ترزگه ، ضربه سر، ضربه سر

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢۱
تگ ها : ارتباط


پایان غم‌انگیز زیدان

مردم فرانسه زیدان را خیلی دوست دارند. طبق یک نظرسنجی جدی، زیدان یکی از پنجاه چهره محبوب تاریخ فرانسه است. بازی اسپانیا با فرانسه را باید در خوابگاه ما می‌بودید تا می‌شنیدید چطور گرونوبل بعد از گل زی ‌‌زو رفت روی هوا.

دیروز من فینال جام جهانی را بیرون تماشا کردم، در غلغلهٔ یک پارک و روی یک پردهٔ بزرگ. رفته بودم کمی مطالعه جامعه شناسی و مردم شناسی کنم! از شور و هیجان تماشای بازی و موج تشویقها که من راهم با خودشان بردند بگذریم. بگذریم که فرانسویهای حاضر در جمع، کلی بازیکنهای ایتالیایی و سرود ملی ایتالیا را هو کردند( البته شیراک و زنش هم که در بین تماشاچیها نشان داده شدند، از این هو‌شدنها بهره بردند!). از این هم بگذریم که فرانسویها برعکس ما که با کوچکترین خطای بازیکنهایمان فحش‌بارانشان می‌کنیم و استادیوم فوتبالمان پر ازشعارهای آمیخته با ناسزاست، بد و بیراه به هیچکس نگفتند، حتی به ترزگه که پنالتی را خراب کرد (به جز چند نفری که دو سه بار شعار زشتی علیه داور یا ایتالیایی‌ها دادند و کسی هم همصدایشان نشد). از خوشحالی ایتالیاییهای گرنوبل که پرچم بدست ریختند بیرون و البته هیچکس تحویلشان نگرفت هم بگذریم. چون مثنوی هفتاد من می‌شود.

 چیزی که برای من از همه جالبتر است عکس‌العمل مردم در برابر حرکت عجیب زیدان بود. وقتی زیدان با سر به سینهٔ مترزی زد فریاد تشویق و دست و سوت همه به هوا بلند شد. من با همین سواد اکابری فوتبالیم می‌دانستم که این کار اقلا کارت زرد دارد و با توجه به کارت زردی که زیدان قبلا گرفته بود حتما اخراج می‌شود اما انگار فرانسویها بیشتر جذب قدرت سرزنی زی زو شده بودند! زیدان که اخراج شد آه از نهاد همه بر آمد. زیدان همیشه نماد بازیکنان با اخلاق بود. به قدری آرام و مودب حرف می‌زند که برنامه طنز Gignole de l’info   این آرامش و ادب را مسخره می‌کند. تبلیغهای ورزشیشان پر از اوست. سیاستمداران اگر بخوهند خارجی تباری را مثال بزنند که در فرانسه خوب جا افتاده زیدان را مثال می‌زنند. لحظه اخراج شدنش گفتم الان است که سیل فحشهای نژادپرستانه روانه‌اش شود. اگر گفتید چه شد؟ همه با هم فریاد زدند زی زو، زی زو! همان ایوالله ایوالله ایوالله خودمان!  تا پایان بازی چند بار زی زو زی زو کردند. در راه بازگشت سوار تراموا شدیم واز قضا تراموایی که هر پانصد سال یک بار خراب می‌شود وسط راه پنچر شد! حتی درها هم باز نمی‌شد که مردم پیاده شوند. وقتی راننده با آچار به جان در افتاد یکی داد زد «مسیو بزن وسط سینه‌اش! مثل زی‌ زو با سر بکوب تو سینه‌اش باز می‌شه!» و همه با او دم گرفتند!

هنوز رسانه‌ها چیز زیادی راجع به این کارت قرمز نگفته‌اند. من برایم جالب بود که ببینم مردم روی وبلاگها چه عکس‌العملی نشان می‌دهند. آیا مثل جمعیت حاضر در پارک کف می‌زنند یا زیدان را توبیخ می‌کنند؟ یا بدتر به حساب آدم نشدن عربها و وحشی بودنشان می‌گذارند؟ وبلاگها هم هنوز خیلی اظهار نظر نکرده‌اند. انگار فعلاً در خماری باخت به سر می‌برند. لویک لومُر، یکی از وبلاگهای پرخواننده نظر خواهی کرده و در عرض چند ساعتی که از فرستادن این پادداشت می‌گذرد ۶۵ نظر دریافت کرده است. همه جور نظر هست. خوبی وبلاگ هم همین است. یکی گفته «این کار زیدان کار فوتبالیستهای آماتور بود و غیر قابل بخشش»، یکی دیگر گفته که «او هم انسان است و جایزالخطا»، یکی گفته «بهتر است تا یک مدت جایی پیدایش نشود»، دیگری گفته «من بعد از باخت رفتم با ایتالیاییها جشن گرفتم، اتحادیه اروپا یعنی همین!» آن‌یکی گفته «پول کلانی می‌دهد تا بفهمد مترزی چه به زیدان گفته که او چنین از کوره در رفته است». یکی هم این وسط خیلی جدی گفته «احتمالا مترزی به او گفته تروریست»! ولی در این میان حرف نژادپرستانه ندیدم.

به هر حال حیف شد که زیدان به خاطر یک حرکت ناشایست و با کارت قرمز بازوبند کاپیتانی را – که در تمام بازیها دم به دقیقه از بازویش می‌افتاد!- به بارتز داد و با فوتبال خداحافظی کرد. از امروز تحلیلهای جدی شروع شده است. خیلی مشتاقم ببینم رسانه‌های فرانسه چطور حرکت غیرمنطقی قهرمان خارجی‌تبار کشورشان را بازنمایی می‌کنند.   

  
نویسنده : ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٩
تگ ها : آدمها


دفتر خاطرهٔ جمعی ما

جوانیهایمان، آن موقع که در تولوز دانشجو بودیم، دوستی خوش‌ذوق و تکنولوژی‌دوست داشتیم که معتاد اینترنت و کوکا بود. پرشین بلاگ که باز شد ( خرداد ۸١ ) لحظه‌ایی درنگ نکرد و وبلاگ‌زنی را شروع کرد. دوتا برای خودش درست کرد، یکی برای دانشجویان ایرانی مقیم تولوز، یکی را هم برای بچهٔ به دنیا نیامده‌ٔ دوستمان. نشان به آن نشانی که به سال نکشیده یکی را پس از دیگری رها کرد!

خانه دانشجویان ایرانی در تولوز را که باز کرد، به ما ـ دانشجویان ایرانی تولوز که پنج شش نفر بیشتر نبودیم ـ پیشنهاد کرد که بنویسیم. اما کلمهٔ عبورش را فقط به دوستی که همسایه‌اش بود داد و به بقیه گفت مطالبتان را برای من بفرستید و من بعد از خواندن چاپ می‌کنم. البته شایان ذکر است که که این دو تا دوست ما ( که هر کجا هستند خداوند به سلامت داردشان) از مرفهین بی‌درد بودند و در بهترین خوابگاه تولوز ساکن بودند! به هر حال تاثیر می‌گذارد دیگر!

در ناهار خورانی که در این وبلاگ با تیتر « سه  خبر» به رشتهٔ تحریر درآمده، من اعتراض کردم که این نظارت استصوابی یعنی چه؟ چرا کلمهٔ عبور را به یکی می‌دهی به یکی نه؟ گفت « آخه تو می‌ری می‌نویسی ایتالیا شیره!» حالا موضوع از این قرار است که آنموقع هم زمان بازیهای جام جهانی بود و من بیچاره یک بار کامنتی با همین مضمون گذاشته بودم! یکی دیگر از دوستانمان هم گفت « حالا شما کلمهٔ عبور را بده، اگر چنین اتفاقی افتاد آن وقت فکر دیگری کن.» ظاهرا همانطور که خودش نوشته کلمهٔ عبور را داده اما باز کسی ننوشت و خانهٔ نازنین ما متروک ماند. من تا وقتی که تولوز بودم کامپیوتر نداشتم و کامپیوترهای دانشگاه هم کاراکتر فارسی نداشتند والا دست به خاطره‌نویسی‌ام بد نیست و یادم هست که خیلی دوست داشتم بنویسم. به هر حال این وبلاگ بعد از چند یادداشت رها شد.

 

مدتها بود که این نوشته‌ها را نخوانده بودم. شاید دو سال. الان که بعد از چهار سال این خاطره‌ها را مرور می‌کنم افسوس می‌خورم که چرا ادامه‌ ندادیم. یا اقلا کاش همان دوستمان ادامه می‌داد. درس که نمی‌‌خواند، اقلا می‌نشست وبلاگ می‌نوشت! این همه جشن موزیک و جشن ملی ١۴ ژوییه رفتیم، فریدا دیدیم، ماه رمضان و عید و شب یلدا مهمانی دادیم و خودمان را مهمان کردیم، کوفته پلوشیرازی ( یا کلم پلو رویا؟ آنقدر درست نکردی که اسمش هم یادم رفت) و میرزا قاسمی و شله‌زرد و دلمه درست کردیم، کلی دانشجوی ایرانی بهمان اضافه شد، بهزاد بیچاره کلی ما را با ماشینش این طرف و آن طرف برد و مایی که پشت می‌نشستیم چه ماجرایی داشتیم،  مجتبی و علی و زینب و مهدی و دنیز دنیا آمدند و ما عمه و خاله و عمو ‌شدیم، اینهمه اتفاق خنده‌دار و گریه‌دار اتفاق افتاد و ما می‌توانستیم بعد از چهار سال دفتر خاطره‌ایی پر از ماجراهای زندگی دانشجویی در فرانسه داشته باشیم. حیف که نداریم. البته من دفتر خاطره غیر وبلاگی دارم و ماجراهای زیادی را در آنها ثبت کردم اما جذابیت زیادی برایم ندارند. برعکس، این وبلاگ برایم جالب است. نمی‌دانم چرا. شاید چون اینترنتی است. شاید هم چون کس دیگری آن را نوشته است. اصولا خواندن دفتر خاطرات دیگران مزه‌ای دارد که خواندن دفتر خاطرات خودت ندارد!!

به هر حال امیدوارم پرشین بلاگ چوب حراج به خانهٔ کوچک جوانیهای ما نزند تا یادمان بماند زمانی با هم دوست بودیم!  

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱۳
تگ ها : وبلاگ


وقتی وبلاگنویسان فوت می‌کنند...

ماه‌پیشونی ظاهرا اولین وبلاگ‌نویس ایرانی بود که در شهریور ۸١ از دنیا رفت. مرگ این دختر نوجوان که با دوستان اینترنتیش به کوهنوردی رفته بود و بر اثر سقوط از کوه و نرسیدن کمک جانش را از دست داد، غوغایی در وبلاگستان نوپای آن زمان به پا کرد.   

سینا مطلبی در مقاله‌ای توضیح می‌دهد که چطور مرگ ماه‌پیشونی نوید تشکیل یک شبکه اجتماعى پرقدرت را داد. دوستان ماه‌پیشونی به سرعت خبر را در فروم‌های گفتگو و وبلاگها پخش کردند و وبلاگ او که روزانه بیش از ٣٠ -٢۵ بازدید کننده نداشت ، یک روز پس از حادثه بیش از دوهزار بار مراجعه کننده پیدا کرد، ده‌ها پیام تسلیت و تاسف دریافت کرد و حتی بسیاری از این خوانندگان در مراسم ختم او نیز حضور یافتند. دوستانش به هم قول دادند که وبلاگ او را تنها نگذارند و هنوز به قولشان وفادارند.

دومین وبلاگنویس فوت شده زن رشتی بود. آزیتا این وبلاگ را به توصیه یکی از دوستانش در حالی باز کرد که می‌دانست سرطانش عود کرده و رفتنی ‌است. نوشته‌هایش اما، اصلا بوی مرگ نمی‌دهند. همان دوست خبر فوت آزیتا و کمی از شخصیت و داستان زندگی‌ او نوشت و دیگر پیدایش نشد. دوستان و خوانندگان گذری زن رشتی هنوز در بخش نظرخواهی یاد او را گرامی می‌دارند.

شاید در این بین وبلاگنویسان دیگری نیز فوت کرده باشند اما آخرین وبلاگنویس فوت شده ایرانی که من می‌شناسم سزار بود. سزار مجروح شیمیایی جنگ بود که پارسال از دنیا رفت. بعد از رفتنش، همسرش بهار متن غمناکی روی وبلاگش گذاشت که محال بود بخوانی و اشک نریزی. متاسفانه آنرا برداشته است. بهار همچنان وبلاگ سزار را با نوشته‌های خود سزار ادامه می‌دهد و خوانندگان وفاداری دارد.

برعکس سرویسهای وبلاگی ایرانی،   Skyrockیکی از سرویسهای فرانسوی، وبلاگ فرد فوت شده را بلافاصله می‌بندد. بلاگ‌اسکای فرانسوی هم بخش نظرخواهی وبلاگ را می‌بندد که وبلاگ از تعرضهای احتمالی خوانندگان در امان بماند. خوشبختانه سرویسهای وبلاگی ما چنین کاری نمی‌کنند و اجازه می‌دهند یاد مرحوم زنده بماند. تمام کامنتها راهم که بگردید کوچکترین بی‌احترامی‌ نمی بینید. من فکر می‌کنم وبلاگنویسان به قول حافظ دوامشان را بر جریدهٔ عالم ثبت می‌کنند. منتها یادشان نرود که کلمه عبور وبلاگشان را به یک نفر بدهند تا خبر فوتشان را در وبلاگ درج کند!

  
نویسنده : ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٦
تگ ها : وبلاگ