ندانستن و پرسیدن

کسانی که در زمینه ارتباطات مطالعه دارند می‌دانند که تقریبا در هر کتابی که راجع به کلیات ارتباطات باشد تعریفی از رسانه داده شده است. اما این تعاریف از نویسنده به نویسنده و از مکتب فکری به مکتب فکری فرق می‌کند. مدتها بود که برای اینکه در تحقیقم ماهیت رسانه‌ای وبلاگ را بررسی کنم، به دنبال تعریف یکی از استادهایمان (Bernard Miège که از نظریه‌پردازان علوم ارتباطات فرانسه است) در همین باره بودم. در کتابهایش آنچه لازم بود را پیدا نمی‌کردم و از خودش هم جرات نمی‌کردم بپرسم. چون فکر می‌کردم که پیش خودش فکر می‌کند که این چه دانشجوی دکترایی است که تعریف رسانه را نمی‌داند و این فکر را اگر با کلمه بیان نکند، در هیات یک نگاه عاقل اندر سفیه خفن تحویلم خواهدداد.

تا اینکه چند روز پیش در دفاع از تز یکی از هم‌رشته‌ایهایم شرکت کردم که دست بر قضا همین استاد هم از اعضای هیات داوران بود. در اواخر جلسه در حین اینکه داشت از نقاط قوت کار دانشجو تمجید می‌کرد گفت که من یک سوال از شما دارم و آن اینست که تعریف شما از رسانه چیست؟ چون به نظر من رسانه چنین است و چنان. همان لحظه با خودم گفتم یعنی سوالی تا این اندازه پایه‌ایی را در یک دفاع از تز می‌توان مطرح کرد؟ و همین به من جرات داد که در شیرینی خوران بعد از دفاع بروم سوالم را بپرسم. برنارد میژ که در باب علم و در عین حال فروتنیش می‌شود کتابها نوشت، بعد از اینکه پرسیدم در کدام کتاب یا مقاله‌اش می‌توانم تعریفش از رسانه را پیدا کنم، عمیقا به فکر فرو رفت و بعد از کمی با خوشرویی گفت این مساله را بیشتر در کلاسهایم توضیح داده‌ام. گفتم خب پس من بروم از دانشجویان بخواهم جزوه‌هایشان را بدهند. گفت نه، آن سری دانشجویان دیگر اینجا نیستند. شما فلان کتابم* را بخوانید و اگر پیدا نکردید به خودم بگویید برایتان می‌فرستم.

استادانی اینچنین غنیمتند. کسانی که بسیار می‌دانند و نادانان را کوچک نمی‌شمرند و با علاقه دانسته‌هایشان رادر اختیار بقیه قرار می‌دهند. فکر می‌کنم یکی از مشابهین ایرانیش دکتر شکرخواه است. من تابحال ایشان را ندیده‌ام اما از حوصله و علاقه‌ایی که به پاسخگویی به سوالات نشان می‌دهد می‌توان این را فهمید.

فقط به نظر من یک نکته در امر خطیر سوال پرسیدن مهم است و آن اینکه قبل از اینکه به کسی مراجعه کنیم به خودمان زحمت بدهیم و جواب را در کتاب یا اینترنت یا منابع دیگرجستجو کنیم. سوال شونده وقتی بفهمد ما اهل جستجو و علاقمند به دانستن هستیم بیشتر رغبت می‌کند به سوال پاسخ دهد.
 
*Société conquise par la communication, tome II

  
نویسنده : ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۳٠
تگ ها : آدمها


قتل یک وبلاگ فرانسوی

پیشنهاد یک دوست عزیز مبنی بر تهیه یک فهرست موضوعی برای نوشته‌های وبلاگم باعث شد که نگاهی اجمالی به کلیه یادداشتهایم بکنم. یک یادداشت توجهم را جلب کرد. در این یادداشت یک وبلاگ طنز فرانسوی را معرفی کرده بودم که توسط چند جوان شوخ‌طبع و نوشته می‌شد. این وبلاگ بطور ظریف و ضمن درباره دزدیها، ریاکاریها و ندانمکاری‌های  ژاک شیراک و از زبان خود او نوشته می‌شد.

یادم افتاد که هنوز دوماه بیشتر از فعالیت این وبلاگ نمی‌گذشت که نویسندگان یادداشت آخر را با عنوان «نتیجه گیری» نوشتند و دیگر خبری از آنها نشد. متن یادداشتی چیزی نبود جز نامه‌ٔ اسکن شدهٔ دفتر ریاست جمهوری، که در آن از نویسندگان خواسته شده بود تا به فعالیت وبلاگ خاتمه دهند. در این نامه ذکر شده بود که رییس جمهور در ابتدا از نوشته‌های شما خوشش می‌آمده اما ادعای شما مبنی بر داشتن رابطه با آژانس دولتی و نیز نظرهای توهین‌آمیز خوانندگانتان او را ناراحت کرده است.

پارسال که نامه و عنوان یادداشت -که خبر از پایان وبلاگ را می‌داد- را خواندم فکر کردم که این هم یک شوخی است. کامنتگذاران هم همین را می‌گفتند. هر چند که ظاهر نامهٔ اسکن شده حکایتی از جعلی بودن آن نمی‌کرد اما اصلا فکرش را نمی‌کردم که یک وبلاگ برای شیراک آنقدر مهم باشد که دستور توقفش را بدهد.

رسانه‌های فرانسه مخصوصا تلویزیون تا می‌توانند شیراک و زنش را دست می‌اندازند. برنامهٔ‌ Les Guignoles de l’info هم در راس آنهاست که گاهی بطور بسیار زننده شیراک را نقد می‌کند. پارسال فکر می‌کردم که آن وبلاگ همه را سر کار گذاشته و دوباره باز می‌شود، اما امروز که بعد از مدتها خواستم سری به آن بزنم دیدم به کل از صحنه روزگار محو شده است. اینکه رسانه‌های فرانسه بسیاری از خبط و خطاهای رییس جمهور مملکتشان را به طور جدی، با طنز و یا حتی هجو بیان می‌کنند اما یک وبلاگ طنز اجازه نوشتن در همین باره را ندارد نشاندهنده چیست؟

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٤
تگ ها : وبلاگ


ربنا لا تحمّلنا ما لا طاقة لنا به

این روزها قالب وبلاگم دارد تغییر میکند. خودم هم.

خط تهوما را دوست ندارم. نمی‌دانم چرا به نظرم مضحک می‌آید و مناسب طنز نویسی است. تایمز را بیشتر دوست دارم. ولی حیف که به درد فارسی آنهم روی مانیتور نمی‌خورد.
هفتۀ قبل امتحان داشتم. هفته سختی بود. شده‌ام عین جغد. تا صبح بیدارم. صبح می‌خوابم. بعدازظهر صبحانه می‌خورم. آخر بگو تو که امتحان دادن برایت عذاب الیم است چرا می‌روی ثبت نام می‌کنی. امتحان را هم که خراب می‌کنی تا مدتی از خودت دلخور و ناامیدی و شرمنده معلم. نه به تزت می‌رسی نه اقلاً به وبلاگت که چکنویس آن است. تازه قول همکاری علمی هم به همه می‌دهی.
امروز که دلم خواست بیایم این چیزها را روی وبلاگم بنویسم خنده‌ام گرفت. چون دیدم خودم سوژه تحقیق خودم شده‌ام. تا به حال وبلاگ بقیه را بررسی می‌کردم که چطور جایی برای خالی کردن غمها می‌شود. بالاخره آقا شتره دم در وبلاگ ما هم خوابید. منیر
 تو بودی می‌گفتی وبلاگ همان سنگ صبور (مدرن) است؟

  
نویسنده : ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٩
تگ ها : یاد


کامنتها، بازتاب رفتار اجتماعی ما

یک وبلاگنویس معروف می‌گفت: « یک سری از کامنتگذاران هستند که من هر چه می‌نویسم بد و بیراه می‌گویند. راجع به تکنولوژی می‌نویسم، فحش می‌دهند و می‌گویند تو برو از سیاست بنویس؛ تو را چه به این کارها. از سیاست می‌نویسم، می‌نویسند فلان فلان شده تو از سیاست چه حالیت می‌شود، برو از جامعه بنویس. و قس علیهذا.» گفتم:«خب پس ناسزاها را حذف کن تا این سری مجال جولان نداشته باشند.» گفت:«در آن صورت سه چهار تا کامنت بیشتر نمی‌ماند!»

صحبت من هم راجع به همین سری کامنت‌گذاران یا به قول یک وبلاگنویس تروریستهای اینترنتی در وبلاگ خودم است. کافیست با یک یا چند جمله‌ام مخالف باشند. چنان عنان می‌گسلند که آدم حیران می‌ماند. بهترینش اینست که بنویسند: «از حضرتعالی که دانشجوی دکترای ارتباطات در فرانسه هستید بعید است که فلان». انگار که یک دانشجوی دکترای ارتباطات در فرانسه حق ندارد نظری مخالف نظر خودشان داشته باشد و یا اصلا اشتباه کند. باید تحصیلاتش را میل کرد و در چشمش فرو کرد تا ادب شود. حالا تازه این مودبانه‌ترینش است. بعد از اینکه من از سایت آی‌تی  ایراد گرفتم، تا چند روز کامنتها مربوط به نکوهش سرقتهای وبلاگی بود. همین که آقای شهرام شریف با لحن نامناسب از خود من و یادداشتم نوشت، رنگ کامنتهای یادداشت دومم هم عوض شد. البته خود آقای شریف بلافاصله جملات توهین‌آمیزش را خط زد و به اصطلاح حرفهایش را پس گرفت. اما یک سری از کامنتها واقعا خواندنی بودند.

جمع‌بندی من از کامنتهای وبلاگ خودم و وبلاگهای دیگران این است که کامنتها صورت نوشتاری رفتارهای اجتماعی ما هستند. نقد کردن و نقد شدن در جامعه ما معنایی ندارد. بیشتر ِما وقتی  با کسی مخالفیم گوجه فرنگی گندیده به طرفش پرت می‌کنیم. زمانی هم که از نظرش دفاع می کند به لجاجت و کله‌شقی متهمش می کنیم. اصلاً تا به طرف مخالف طعنه نزنیم یا توهین نکنیم جانمان آرام نمی‌گیرد. یکسری از ما هم اصلاً حق خودمان نمی‌دانیم که با طرف مخالفت کنیم. در همان یادداشت کسانی بودند که به خاطر مخالفت با من معذرت خواهی کردند. چرا عذرخواهی؟ این حق شماست که با من مخالف باشید. همانطور که حق منست که با شما مخالف باشم. قرار نیست که همه با هم موافق باشند. منتها این مخالفت باید با استدلال همراه باشد نه ناسزا و توهین و طعنه.

یک چیز دیگر که از قبل به آن فکر می‌کردم و در وبلاگ خودم هم تایید شد اینست که بعضی کامنتگذاران زود تحت تاثیر کامنتهای قبلی یا تفسیر لینک دهنده به مطلب قرار می‌گیرند. در بخشهای نظرخواهی، زیاد دیده‌ام که نویسنده به چند مطلب مختلف اشاره کرده است. همین که دو سه تا کامنت به یک سمت می‌روند بیشتر کامنتهای بعدی هم به همان سمت می‌روند. درباره اینکه کامنت‌گذاران توسط تفسیر لینک دهنده تحت تاثیر قرار می‌گیرند، مثال لینک شریف و سایت بازتاب برایم خیلی جالب است. آقای شریف با واژه‌هایی نامناسب و لحنی تند  مطلبش را نوشت و تعدادی از کامنتگذاران همان واژه‌ها را با همان لحن برای مخالفت با من از سر گرفتند. بازتاب ضمن بازچاپ مطلب من – منتها با تغییر یکسری از واژه‌ها، که نگارش فارسی مطلب را بهتر نکرد، که بدتر کرد- در انتقاد از کار رسانه‌های ایران یکی دو خط نوشت و بیشتر کامنتها به آن سمت رفت. من احتمال می‌دهم اگر بازتاب مثلاً تیتر می‌زد: «تلویزیون فرانسه، دایهٔ مهربانتر از مادر» و یکی دو خط می‌نوشت که حالا چه شده که تلویزیون فرانسه به فکر مردم ایران افتاده است و یا چیزی شبیه این، لحن کامنتهای من هم عوض می‌شد. مثلا می‌نوشتند: از شما که دانشجوی دکترای ارتباطات در فرانسه هستید عجیب است که ...!!
می‌خواهم بگویم که گاهی مردم ما فکر نکرده و سریع جوگیر می‌شوند و عکس‌العمل نشان می‌دهند.  این را بارها در جامعه‌مان هم دیده‌ایم. کمی فکرکنیم مثالهای زیادی یادمان می‌اید. در وبلاگها هم که بگردیم زیاد می‌بینیم.

یک کامنت‌گذار دیگر هم دارم که در نوع خودش پدیده‌ایست. این آقای وبلاگنویس هرازچند‌گاهی می‌آید و جمله‌ای می‌نویسد و  (:-*) می‌گذارد و می‌رود. هر چند که از کامنتهای دیگر این آقا بر می‌آید که قصد توهین ندارد. اما آیا ایشان ذره‌ای احتمال نمی‌دهد که من ممکن است خوشم نیاید؟ مگر با عرف ایران آشنایی ندارد؟ مگر امکان ندارد من از جمله زنانی باشم که این کار را توهین تلقی می‌کنند؟این هم برمی‌گردد به رایج بودن بی‌احترامی به عقیده و شخصیت دیگران در ایران. این هم بسان صدها متلکی است که زنهای ایرانی روزانه در کوچه و خیابان می‌خورند. لطفاً دیگر اینجا نگویید زنها خودشان مرض دارند. تمام وبلاگ مرا بگردید یک عدد از این «مرض»ها پیدا نمی‌کنید. اینها از آنجا ناشی می‌شود که ما به خودمان این حق را می‌دهیم که تا زمانی که کسی نیست که گوشمان را بکشد، به هم توهین کنیم و حق هم را ندیده بگیریم. به علاقه و انتخاب دیگری احترام نگذاریم. فقط خودمان راببینیم و نه دیگری را.

خلاصه اینکه در کنار کامنتهای محبت‌آمیز، خنثی و اسپام اینجور کامنتها در بیشتر وبلاگها وجود دارند. من هم سعی کرده‌ام سطح رواداریم را بالا ببرم و تا می‌توانم چیزی را حذف نکنم تا کامنتدونیم آیینهٔ تمام‌نمای رفتار هموطنان کامنتگذار باشد. اگر رفتار نسل قبل را فقط در کتابها یا از زبان بزرگترها می‌توان خواند یا شنید، رفتار نسل ما در وبلاگها و کامنتدونیش هم ثبت می‌شود. برای وبلاگ‌پژوهان هم نکته‌های قابل تاملی در آنها پیدا می‌شود.

  
نویسنده : ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٢
تگ ها : وبلاگ


باغ من و بهار من!

در دنیا فقط یک خواهرزاده داشته باشی، ‌روز تولد یک‌سالگیش باشد، فرسنگها دور باشی،‌ وبلاگ داشته باشی و چیزی راجع به او ننویسی؟ که چی،‌ این وبلاگی راجع به وبلاگ و غیره است؟

پارسال، هشت هشت هشتاد و چهار، ساعت هشت و پنجاه و پنج دقیقه بود که ایلیاد با صورتی گرد و قرمز و با دستانی پر از چین و چروک به دنیا آمد. درد مریم از ساعت پنج بعدازظهر روز قبل شروع شده بود. تا زنگ زدیم و تا رضا بیاید ساعت پنج و نیم شده بود. رضا گفت که با ترافیک قبل از افطار فرقی نمی‌کند الان راه بیفتیم یا نیم ساعت دیگر. خواهر نازنین من گفت که صبر می‌کند و خودش به قدم زدن ادامه داد. حتی بزرگوارانه پیشنهاد کرد سریال « او یک فرشته بود»مان را هم ببینیم. بیمارستان که رسیدیم «هاشم آقا» شروع شده بود! دکترش گفت که امشب ماندنی است و ما بهتر است برگردیم. برگشتیم و به همهٔ عالم زنگ زدیم. از جمله پدر و مادرم، برای اینکه بار سفر را زودترببندند.

 فردا کله سحر بیمارستان بودیم. چشمان گود رفته و جان دردکشیدهٔ مریم بود و ایلیادی که هنوز نزول اجلال نکرده بود. دیگر صبر جایز نبود. بردندش اتاق عمل. بیرون اتاق من بودم و رضا و مادرش که نتوانسته‌بود در خانه بماند. تمام طول یک ساعت عمل را رضا گفت و من خندیدم. اگر مریم از قبل به من نگفته بود که رضا هر وقت دچار اضطراب می‌شود شوخ‌طبعیش چند برابر می‌شود و خدا به داد بغل‌دستیش برسد، حتماً عصبانی می‌شدم! قسمتی از هزینهٔ نجومی بیمارستان را پرداخت کرده بود. می‌گفت: «یادم باشه از دکتر بپرسم بچه چند کیلوست.» پرسیدم: «که چی؟» گفت: «می‌خوام بدونم کیلویی چند دراومده!»

با همین حرفها بود که یک ساعت گذشت و ایلیاد را آوردند. ساکت بود و چشمانش را برایمان باز کرد. خاله شدن حس قشنگی‌است. خواهرت هم اگر گلی مثل مریم باشد که قشنگتر می‌شود. همه چیزش زیباست. انتظار و آماده شدن برای به دنیا آمدن خواهرزاده تا شنیدن گریه‌هایش، حمام کردنش، تماشای شیر خوردنش و قربان صدقه رفتنش.

دو هفته‌ای بود که گذاشتمش و آمدم و حالا یک سال است که به جای همهٔ این لذتها به دیدن عکس و فیلم و شنیدن اَده اَبهٔ ایلیاد خوشم. مریم قول داده که ایلیاد زود بزرگ نشود تا من بچگی کردنش را سیر ببینم. رضا هم جوانمردی کرده و وب‌کم خریده تا من «صدا و سیما»ی ایلیاد را داشته باشم. می‌نشانندش توی صندلی غذایش که نتواند از جلوی وب‌کم تکان بخورد. بچه می‌بیند که غذایی در کار نیست، حوصله‌اش سر می‌رود و هی دست و پا می‌زند که درش بیاورند. وقتی که  صدای ناز دادن مرا از کامپیوتر می‌شنود حیران می‌ماند که صدا از کجاست و با تعجب مریم و رضا را نگاه می‌کند. گاهی هم طرف در خانه‌شان را نگاه می‌کند بلکه کسی از آنجا پیدایش شد.

ایلیاد خاله! دعا کن که این آُدیسهٔ خاله زود و خوب به پایان برسد و خاله پیش شما برگردد؛ که هیچ جای این فرانسهٔ قشنگ نه ایلیاد دارد، نه مریم، ‌نه رضا و نه هیچکدام از باغ و بهارهای دیگر من. تولدت مبارک.

این توضیح هم بخاطر راهنمای عزیز که می‌گوید من کلمات فرانسوی و اصطلاحات خاص استفاده می‌کنم و توجهی به مخاطب عام ندارم: معنای مجازی ادیسه (Odyssey یا odysée)، «سفر پرماجرا»ست.

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۸
تگ ها : یاد


بیان زندگی خصوصی، این بار با موسیقی

دوست الجزایری تباری دارم به اسم حنان. پارسال که همسایهٔ دیوار به دیوار بودیم شبی به اتاقش رفتم تا گپی بزنیم. در را که باز کرد داشت همزمان آهنگی را با خواننده زمزمه می‌کرد. همین طور که داشت صدای موسیقی را کم می‌کرد شروع کرد به توضیح که این خواننده سوریه‌ای - اصالة نصری - دو ویدئو کلوپ با مردی بازی کرده و گویا بعد از پخش شایعات شوهرش غیرتی شد و طلاقش داد. اصالة هم که هنوز شوهرش را دوست داشته و خود را قربانی سوء‌ظن شوهرش می‌دیده آهنگ مابقش انا ( من من نیستم) را بیرون می‌دهد و در رسانه‌ها اعلام می‌کند که آن را برای شوهر سابقش خوانده است:

«اگر با تمام قلبت به طرف من برنگشتی،‌اگر قسم نخوردی که یک ثانیه دور بودن از من عین یک سال است، اگر باور نکردی که بهشت در آغوش من است، من من نیستم
اگر مطمئن نشدی که لطف تو از من نشات می‌گیرد و عشقی که در قلبت است مال من است، اگر حتی زمانی که از من دور می‌شوی باز هم دلت مرا نخواست، من من نیستم
اگر از دور بودن از من پشیمان نشدی، اگر بهای روزهایی را که من خودم را غریبه حس می‌کردم نپرداختی، اگر از جام تلخی که من نوشیدم ننوشیدی، من من نیستم
به هر حال من ساکت می‌شوم و دیگر چیزی نمی‌گویم
این قلب مومن است که هدایتش می‌کند و من مومنم
اگر اشک‌ریزان برنگشتی که آشتی کنیم،‌ من من نیستم*»

نتیجه : شوهر سابق رجعت می‌کند.
پارسال که حنان این ماجرا را تعریف کرد به این فکر کردم که مطرح کردن زندگی خصوصی در یک محیط عمومی تا کجاها که پیش نمی‌رود و چه کارها که نمی‌کند. امسال بعد از اینکه در حین اسباب‌کشی، ترجمهٔ آهنگ را گم کرده بودم از حنان که روزی پیش من مهمان بود خواستم دوباره آن را برایم ترجمه کند. نگاه پر از شکی به من کرد و گفت : « تو یک چیزیت می‌شود که از این آهنگ خوشت می‌آید!» برایش گفتم که قسمتی از تزم راجع به مطرح کردن زندگی خصوصی روی محیط عمومی وبلاگ است و مثال این آهنگ برایم جالب است. ما ایرانیها آدمهای توداری هستیم و حرف دلمان را در بیشتر وقتها به نزدیکترین کسانمان هم نمی‌زنیم. اینکه یک نفر اینطوری زندگی خصوصیش را علنی کرده و تازه نتیجه مثبت هم گرفته برایم جالب است. حنان گفت که از این خواننده‌ها که زندگیشان را آواز می‌خوانند در بین عربها زیاد است. در بین فرانسویها هم چند تا مثال زد که من ادیت پیاف، دلیدا و پاتریک بروئل یادم مانده است.
حنان که رفت من فکر کردم که ما چند تا آهنگ ایرانی داریم که خواننده‌هایشان از زندگی خصوصی خود حرف زده باشند؟ چیزی پیدا نکردم. اگر هم باشد آنقدر کم هست که نتوانم مثل حنان پشت سر هم ردیفشان کنم. شما می‌شناسید؟
بنابراین من فکر می‌کنم بعد از تله رئالیته‌ها و صفحات شخصی این سومین ابزاری است که غربیها و حتی بعضی از شرقیها برای «بیان خود» استفاده می‌کنند. ما ایرانیها عجالتاً همین وبلاگ را داریم. اعتراض دارید کامنتدونی باز است و جاده دراز.

*ترجمه از عربی به فرانسه از حنان و از فرانسه به فارسی از من! چه شود!

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٥
تگ ها : بیان خود