قبل‌السفر

تا چند روز دیگر عازم ایران هستم. اسما برای انجام مصاحبه‌های تزم می‌روم. اما خودم می‌دانم که مصاحبه را می‌توانستم از طریق دیگر انجام دهم و تابستان را در اینجا بمانم. بهانه شد مصاحبه. سنگ هم که باشی هر بار که پدر و مادرت پشت تلفن می‌گویند دلمان برایت تنگ شده قدری آب می شوی. دیدنشان انرژی می شود برای به پایان رساندن این راه طولانی. کمتر لحظه‌ای به شیرینی لحظات وصل است. همان لحظاتی که از آخرین هفت‌خوان مسافرت رد می‌شوی و مامور گمرک گذرنامه‌ات را دستت می‌دهد و سرت را که بلند می‌کنی پشت شیشه‌ها همه عزیزانت را می‌بینی که شاد و هیجانزده بالا و پایین می‌پرند و همین که وارد سالن می‌شوی روی سر و کولت می‌پرند. آن لحظات همه‌مان سراپا شادی هستیم. این بار هم که یک موجود یک سال و نیمه را هم از خواب بی‌خواب می‌کنند و به فرودگاه می‌آورند که خاله‌اش را ببیند و خوشحال شود و احتمالا از خوشحالی بزند زیر گریه و از بغل مامانش جم نخورد.

 

 می‌دانم که این دو ماه مثل برق می‌گذرد. بخاطر همین هم برنامه ریزی کرده‌ام که بتوانم مصاحبه‌هایم را به خوبی انجام دهم. فردای روزی که می‌رسم با یک وبلاگ نویس فداکار قرار مصاحبه دارم. فداکار، چون قرار است فردایش به یک مسافرت دور و دراز برود و این تنها فرصت است. بقیه را می‌گذارم بعد از کمی استراحت. از بیست و سه  نفر از وبلاگنویسهای ساکن ایران هجده نفر قبول کردند که با من حضوری مصاحبه کنند که به نظرم رقم قابل توجهی است. چرا که اعتماد کردن به فردی که فقط وبلاگی ازش می‌شناسی و قرار ملاقات به او دادن لااقل برای ما ایرانی‌ها نباید کار آسانی باشد. از چهار نفری که ساکن ایران هستند اما مصاحبه حضوری را نپذیرفتند یک نفر گفت که خجالتی است،‌ دو نفر دیگر دلیلی ذکر نکردند و نفر چهارم گفت که شوهرش موافق نیست. با یک نفر هم به علت دوری راه تا تهران قرار مصاحبه صوتی گذاشتم. از همه این وبلاگ نویسهای خوب ممنونم که به سوالات من جواب می‌دهند. روزهای اول انتخابم با بدشانسی شدید مواجه شدم. دو نفر از وبلاگ نویسها جواب ایمیلم را ندادند. برای یکیشان دو بار هم کامنت گذاشتم که باز جواب نداد. نفر سوم هم جواب ایمیلم را نداد. برایش کامنت گذاشتم که نظر عنایتی کند. بعد از چند روز جوابم را داد که خوشحال می‌شود کمکم کند اما به شرطی که سوال و جوابها کوتاه باشد. و با وجود قولهای مساعد من دیگرجواب نداد. نفر چهارم به سرعت جوابم را داد و شکسته نفسی کرد که وبلاگ من که بدرد نمی‌خورد. از قضا وبلاگ ایشان از جمله وبلاگهایی بود که بسیار به درد من می‌خورد. خواستم برایش بنویسم بابا جان مگه شما باید تعیین کنی که برای من مفید است یا نه. تازه مگه خودت در وبلاگت ننوشته بودی کسی قدر و ارزش من را نفهمیده بجز استاد فلانی. خب حالا هم که یکی فهمیده چرا تحویلش نمی‌گیری. که البته ننوشتم و خواهش کردم که تعارف را کنار بگذارد و اگر مایل هست که به سوالات من جواب دهد اعلام کند. که او هم بسیار خشک گفت نه. که البته این حق را داشت و من خیلی هم ازش ممنونم که من را چند روز در انتظار جواب نگذاشت و زود جواب داد. اما شما حال من تازه کار را در نظر بگیرید که در اولین قدمهایش تپ و تپ به زمین می‌خورد. این مرحله که رد شد تا آخر هیچ‌کس به من جواب منفی نداد.

 

تا به حال دو تا از مصاحبه‌هایم را انجام دادم. دوست محبوبی که موقتا ساکن گرونوبل  است و آقا معلم کم نظیری که از طریق چت صوتی با هم صحبت کردیم. این دو مصاحبه به قدری برای کار من مفید بودند که تمام سختی کار به شیرینی تبدیل شد. اطلاعاتی که به من دادند بسیار جالب بود و اصلا خارج از موضوع حرف نزدند. به نظر خودم نقش پرسش‌ها خیلی مهم است. خدا پدر و مادر جامعه شناسها را بیامرزد که همچین روش تحقیقی کشف کردند.

 

دیدار وبلاگنویسهایی که وبلاگشان را می خوانم از جالبترین اتفاقهای سفرم می تواند باشد. وبلاگنویسها معمولا با وبلاگشان فرق می کنند.چون اولا خود وبلاگنویس همه جنبه های فکری و درونیش را روی وبلاگ به نمایش نمی‌گذارد ثانیا من خواننده با خواندن نوشته‌هایش تصویری از او در ذهنم می‌سازم که ممکن است با شخصیت واقعی او ارتباط زیادی نداشته باشد. البته دیدارهای این بار من با وبلاگنویسها نمی‌تواند خیلی طولانی باشد و برای یک مقایسه کامل بین شخصیت وبلاگی و شخصیت حقیقی وبلاگنویسان کافی نیست اما انسانها در اولین برخوردهایشان با رفتار و گفتارشان اطلاعات زیادی- غلط یا درست- از خودشان می‌دهند که معمولا شکل‌گیری تصویرشان در ذهن مخاطب تاثیر بسیار می‌گذارد.  به هر حال دیدن آنها و شنیدن جوابهایشان به سوالاتم هیجان‌انگیز است.

خب این درازیادداشت هم قبل‌السفر من بود؛ البته سفر به شرطی که کارمندان راه آهن ، متروی پاریس و فرودگاه اُرلی اعتصاب نکنند. تا سارکوزی بجنبد و رفرمهایش را به اجرا بگذارد و داد مردم را دربیاورد باید در رفت. در سفر که باشم شاید فرصت برای نوشتن زیاد نداشته باشم. تابستان خوب و پر از فالودهٔ شیرازی‌یی داشته باشید.

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٩
تگ ها : تز


کامنت شما نشانه حضور شما و دیده شدن من است

حکایت کامنت گذاران وبلاگها حکایت جالبی است. مطهره بانو دارد در این باره تحقیقاتی می‌کند. من درحال حاضر چیزی که برایم جالب است اینست که وبلاگ نویسها چطور از خواننده‌ها دعوت به نظر گذاشتن می‌کنند. اصلا چرا وبلاگنویسها دوست دارند بقیه برایشان کامنت بگذارند؟ سراغ نظریه‌های روانشناسی اجتماعی و روابط بین فردی که برویم می‌گویند که ما برای تایید خودمان احتیاج به نگاه و تایید دیگران داریم. یعنی به نوعی خودمان را در بقیه می‌جوییم. سارتر می‌گوید کافی است که دیگری به من نگاه کند تا من من شوم.

 ما خودآگاه یا ناخودآگاه دوست داریم که دیگران ما را ببینند و جدیمان بگیرند. به ما لینک بدهند. برایمان نظر بگذارند. حالا اینکه چرا بعضی از وبلاگ نویسها کامنتدونیشان را کلا می‌بندند و عطای این نوع نگاه دیگران را به لقایش می‌بخشند جای بررسی دارد. من برای انتخاب وبلاگهای تحقیقم در لابلای وبلاگها می‌گشتم و کسانی که علنا این نگاه را طلب می‌کردند را شکار می‌کردم. وبلاگنویسها ترفندهای جالبی برای کامنت‌گیری دارند. بعضی‌ها هر از چندگاهی در متن یادداشتها اشاره به کمبود نظر می‌کنند و یا درخواست پیام می‌کنند. بعضی ها هم به جای "نظر دیگران" جملات جالبی می‌نویسند. من نمره اول را به وفادار دلشکسته می‌دهم که با دو جمله

 

 اگه خوندی و خوشت اومد ولی کامنت ندادی خیلی کم لطفی کردی..
کامنت شما نشانه حضور شما و باعث دلگرمی است!

 

واقعا حق مطلب را ادا کرده است. تعداد نظرها را هم نگاه کنید می‌بینید که چقدر موثر بوده است. جمله فروغ هم قشنگ است:"با من حرف بزن". یک وبلاگنویس را هم پیدا کردم که نوشته بود "تا به حال ... نفر پیام دادند. بدو بدو عقب نمونی." متاسفانه چون شرایطش برای تحقیقم مناسب نبود آدرس وبلاگش را گم کردم! چند ماه پیش هم یک وبلاگی را دیده بودم که می‌نوشت "دم در بده بفرمایید تو!"یک سری دیگر هم هستند که مثلا می‌نویسند ... مهربان. یا ... همراه. و صفتهای اینچنینی که خواننده را تشویق می‌کند نظر بگذارد. چند روز پیش با دوستی صحبت می‌کردم و آخرش یک ابتکار جالبی برای دعوت به نظر گذاشتن ذهنمان رسید: " لعنت به پدر و مادر کسی که در این مکان کامنت نگذارد" که البته چنین وبلاگ نویسی ناسزای بقیه را به جان خواهد خرید!

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٧


موثرهای من

مهم نیست که تاثیرگذارندگانت چه کسانی هستند، مهم اینست که چه در چنتهٔ تو گذاشته باشند.

 با این سخن حکیمانه و با تاخیر بسیار دعوت آقای هنوز را لبیک گفته و از تاثیر گذارندگان بر شادی ضابط می‌نویسم. ولی اول باید اعتراف کنم که وقتی این جنبش به راه افتاد عین شاگرد تنبلهایی که وقتی معلمشان می‌خواهد اسمی را برای درس پرسیدن صدا بزند،‌ خودشان را پشت همکلاسی قایم می‌کنند و خداخدا می‌کنند که اسمشان برده نشود، من هم چشم امید داشتم که چشم کسی به من نخورد، اما نشد. چون بنده که معرف حضور هستم، میلی به از خود نوشتن در این وبلاگ ندارم مگر اینکه واقعا خودش خودبخود و بدون اجازه من بجوشد. سری قبل که افشین مرا برای بازی آرزو دعوت کرد توانستم یک جوری بپیچانمش اما هنوز با هنوز رودربایستی دارم!

 خب برویم سر اصل مطلب. به نظر من سوال"تاثیر گذارندگان بر شما کیستند؟" دو معنا دارد یا در عمل توسط وبلاگنویسهایی که به این سوال جواب دادند دو جور معنا شد. در وهله اول می‌شود از آن این را فهمید: افرادی که بر ما تاثیر گذاشته‌اند، به گونه‌ای که خط و مشی تفکر و زندگیمان را شکل داده‌اند یا عوض کرده‌اند. مفهوم دوم افرادی که آدم را تحت تاثیر قرار داده‌اند. خیلی‌ها ممکن است آدم را تحت تاثیر قرار دهند جوری که حتی یاد آن تا سالها باقی بماند اما کسانی که بر ما، نوع تفکر و زیستنمان اثر گذاشته‌اند زیاد نیستند. 
 حالا اگر من بخواهم از سری اول نام ببرم اول به دکتر شریعتی اشاره می‌کنم که سالها قبل، ‌روی نگاهم به دینم تاثیر گذاشت و دوم به زندگی کردن در فرانسه که روی نگاهم به دنیای اطرافم موثر بود. زندگی کردن با آدمهایی که همنوعشان را همانطوری که هستند قبول دارند و به او احترام می‌گذارند، که صادق و رکند،‌ که زندگی هم را با فضولی و دخالت تباه نمی‌کنند.  

در مرحله تحت تاثیر واقع شدن خیلی‌ها هستند. از پیرزنی که لنگ لنگان ویلچر شوهر معلولش را هل می‌دهد بگیرید، ‌از بچه‌هایی که به آدم التماس می‌کنند فلان چیز را بخر عبور کنید، تا کسی که صادقانه مهرش را نثار محبوبش می‌کند.  

 

اما همانطور که در ابتدا گفتم آنچه مهم است اینست که این موثرها چه از آدم ساخته باشند.

 

غ. م. (غیر مرتبط!):باز از همه کسانی که در یادداشت قبلی وبلاگ معرفی کردند ممنونم. و متاسفم که نمی‌توانم به تک‌تکشان توضیح دهم آیا وبلاگ معرفی شده به کار تحقیق من می‌آید یا نه. به هر حال در نظرخواهی آن یادداشت هنوز باز است!

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢
تگ ها :