زیباترین داستان تز من شمایید*

سی مصاحبه تز من بالاخره تمام شد. حدود یک سال طول کشید. اما من تحلیلهایم را از خیلی وقت پیش شروع کرده بودم. هر قدر برای طراحی جدولهای تحلیل محتوایم لنگ می‌زنم از پرسشنامه‌ام راضیم. نسبت به اولین مصاحبه تغییر قابل توجهی نکرده است. تقریبا جواب همه مسائلی را که می‌خواهم بررسی کنم گرفته‌ام. وبلاگنویسهایی که قبول کردند با من مصاحبه کنند و به قولشان عمل کردند اینها هستند (لینک همه‌شان سمت راست وبلاگم هست):

  آپاچی- آشنایی با معلول قطع نخاع-  آقا معلم- از پشت یک سوم- از زندگی- الیزه- ایمان امروز- این مهمان ناخوانده- بلوط- بهشت دل-جز آسمان توام در جهان پناهی نیست- چند قدم نزدیکتر به خدا- حرفهایی از روی سادگی؟- خاطرات یک به فرنگ برگشته - خاطرات و خزعبلات پانته آ- خواب قاصدکها- خورشید خانم- دستنوشتهای یک کج و معوج 16+ 2 = ١٨-  ساروی کیجا- سایه پروانه-  سرتوماس مور- فلک را سقف بشکافیم- لولوی پشت شیشه ها- من و ام اس- مهم نیست- نیستان- وفادار دلشکسته- یادداشتهای نوید- یغورت- یک ایرانی در آمریکا!-

 ادعا نمی‌کنم که این سی وبلاگ معرف مجموع وبلاگهایی است که از خودشان می‌نویسند. چنین چیزی اصلا امکان پذیر نیست. اما تنوع زیادی در این سی انتخاب وجود دارد: کسانی که دلشان می‌خواهد بیشتر و بیشتر خوانده شوند و کامنت بگیرند، کسانی که از همان تعداد خواننده‌ای که دارند راضیند؛ کسانی که دلشان نمی‌خواهد توسط غیر از آشنایانشان خوانده شوند، کسانی که هر چه بیشتر کامنت بگیرند خوشحالتر می‌شوند، کسانی که فقط کامنت آدمهایی را دوست دارند که برایشان مهم هستند، کسانی که اصلا چیزی به اسم پرده پوشی زندگی خصوصی ندارند وهمه چیز را روی وبلاگ می‌نویسند، کسانی که اصلا از زندگی خصوصیشان حرف نمی‌زنند و اسم نوشته‌هایشان را می گذارند "زندگی روزمره" و ...

تحلیل کردن اینها برای من خیلی جالب است. مخصوصا که تا بحال هر چه نظریه در زمینه "حکایت خود" وجود دارد در عادات و فرهنگ غربی ریشه دارد و من در بررسی مصاحبه‌هایم دیدم که این نظریه‌ها را نمی شود بر مردمی با فرهنگ شرقی (جایی خواندم که در مورد ژاپنی ها هم کاربرد ندارد) و اسلامی – حتی اگر طرف اعتقادی به مذهب نداشته باشد- پیاده کرد.

در همین جا تشکر بزرگی نثار همه‌شان می کنم که مهربانانه وقتشان را در اختیار من گذاشتند و با اطلاعاتی که به من دادند بنای تحقیقم را ساختند. حتما در ابتدای تزم از همه‌تان تشکر می کنم. بعضی‌ها خیلی گرفتار بودند و یک ساعت هم برایشان یک ساعت بود. هر خمیازه ای که می کشیدند یا هر تلفنی که بهشان می شد که کی می‌آیی یا هر چیز دیگر که با جواب "بعدا بهت زنگ می زنم" روبرو می شد مثل پتکی بود بر سرم! چون خودشان که ذینفع نبودند و فقط بخاطر من بود که وقتشان را صرف کردند.

 با ده دوازده نفر از طریق چت حرف زدیم.  با توجه به اختلاف ساعت فرانسه و بعضی از کشورها زمان مصاحبه تداخل داشت با زمان استراحت بعضی از مصاحبه شونده‌ها  و اینکه من امسال در خوابگاهم اینترنت نداشتم کار را سخت تر می‌کرد. یزید بیچاره دق کرد از بس من را ساعت نه شب بزور از دانشکده بیرون کرد. دربان دانشکده‌مان را می گویم که در حین مصاحبه می‌آمد و در و شیپور رفتن را می‌زد!

حدود بیست نفر را در ایران دیدم و معمولا هم در پارک ملت یا کافی شاپهای جلوی پارک قرار می‌گذاشتیم. بنایش را هم کیوان از پشت یک سوم گذاشت. من قبل از مصاحبه چند ماهی از وبلاگها را می‌خواندم  و از شما چه پنهان که درانتخاب مصاحبه شوندگان علاوه بر معیارهای عقلانی! که داشتم کمی هم احساس دخیل بود. یعنی کسانی را انتخاب کردم که نوشته‌هایشان برام خواندنی بود و گاهی به قول فرانسوی ها قلبم را لمس می کرد (البته این را هیچ محققی نمی‌تواند انکار کند که آدم سراغ چیزهایی برای تحقیق می‌رود که برایش جالب است) و این باعث می‌شد حرفهایی که از خودشان می‌زنند برایم شنیدنی‌تر باشد.

مصاحبه که می کردم گاهی حس می‌کردم دارم در احساسات یا زندگی خصوصی مخاطبم فضولی می کنم. چون یک قسمت از کار من به بررسی این مساله اختصاص دارد که وبلاگ نویسها چرا و تا کجا از زندگی خصوصی و بسیار خصوصیشان روی وبلاگ حرف می‌زنند و آیا این وبلاگ است که این فرصت را بهشان داده یا در زندگی واقعی هم همینطور هستند؟ من خودم معذب می‌شدم وقتی می دیدم –رودررو که باشد بدتر- مخاطبم دارد به کسی که نمی‌شناسد از حرفهایی می گوید که روی وبلاگش نمی‌نویسد. این را استادم بهم گفته بود که زندگی خصوصی موضوعی حساس است و ممکن است سوالاتم مشکل ایجاد کند. که البته بجز یک مورد نکرد. آن یک مورد هم بخاطر این بود که آنقدر مسنجر بازی در آورد که وبلاگ نویس حوصله اش سررفت و با لحنی که این حال را منتقل کند گفت که بهتر است مصاحبه را شروع کنیم و نشد که من موضوع تزم و شکل و شمایل سوالاتم را توضیح بدهم. وقتی به این سوال رسیدم که آیا از مسائل بسیار خصوصیتان با اطرافیانتان حرف می زنید با عصبانیت گفت که این به تز شما مربوط نمی شود و حاضر نیست جواب بدهد. من از لحن خشن و غیرقابل انتظار پشت چت برای چند لحظه ای هنگ کردم. وقتی مصاحبه تمام شد برایش توضیح دادم که هدفم از پرسیدن این سوال چه بوده و اینکه بیست نفر قبلی هیچ مشکلی با این سوال نداشتند. که البته رفع سوءتفاهم شد و بعد کلی حرف از این ور و آن ور زدیم و آخرش من از ترس یزیدی که در بالا ذکرش رفت خداحافظی کردم!

پیدا کردن وبلاگنویسها کار خیلی سختی بود. چون باید اول وبلاگشان را با توجه به معیارها انتخاب می کردم و بعد موافقتشان را جلب می کردم. نمی دانم چند صد وبلاگ را باز کردم و خواندم و ایمیل زدم تا این سی نفر را پیدا کردم. راست می گفت آن استادمان که در انجام مصاحبه ها باید سرسختی به خرج داد و از رو نرفت. همین جا از همه آنهایی که من را سر کار گذاشتند و اول جواب درخواست مصاحبه ام را مثبت دادند وبعد من را قال گذاشتند کمال تشکر را به عمل می‌آورم. چون اولا اگر آنها نبودند من قدر این سی نفر را آنطور که باید نمی‌دانستم و درثانی مزدی که الان دارم می گیرم واقعا بهم می‌چسبد. از آنهایی هم که خودشان را به من معرفی کردند اما وبلاگشان مناسب کار من نبود هم ممنونم. شاید وقتی دیگر!

اولین مصاحبه ام را با محبوبه انجام دادم که از بیست و نه نفر دیگر برایم آشناتر بود و لبخندهای شیرینش در پاسخ به سوالات باعث شد ترسم از مصاحبه کردن بریزد. همه اش فکر می کردم نکند سوالاتم نامفهوم باشد مخصوصا که چند تا سوال را استادم اضافه کرده بود که به نظر من معنای خاصی نداشتند!

من با تشکر از لوا که از زمان خواب و مهمانی خانه عمه‌اش زد تا نصفه شبی با من مصاحبه کند و ویولت که با وضعیت سختی خودش را به من رساند و نشستن را تحمل کرد، کاپ فداکارترین مصاحبه شونده را به کیوان از پشت یک سوم می دهم که شب قبل از رفتنش به آمریکا با من قرار گذاشت. هر کس وبلاگ کیوان را بخواند می‌داند ایران را ترک کردن چقدر برایش سخت است. شب رفتن هم که برای همه سخت است. طفلک از یک طرف با غصه جواب تلفنهای دوستانش را می‌داد و از یک طرف با من حرف می‌زد. اما چون من دیروزش رسیده بودم ایران چاره دیگری نداشتم.

 

کاپ باحوصله ترین مصاحبه شونده را هم می دهم به نوید. چقدر کامپیوتر من و اینترنت و یاهو مسنجر ادا درآوردند. من یک چیزی می‌گویم و شما یک چیز می‌شنوید. طفلک خم به ابرو نیاورد و هربار دقیقتر از قبل فکر می‌کرد و جواب می‌داد. تقریبا بعد از هر جوابی هم که می‌داد از کامل بودن آن اطمینان حاصل می‌کرد: خوب بود؟

 

کاپ فروتن ترین مصاحبه شونده را هم می دهم به خانم دکتر احمدنیا که من را نشاند پشت میز کارش در دانشکده به این بهانه که من آنجا برای نوشتن راحت ترم و خودش روی یک صندلی روبرویم نشست. من تا مدتی معذب بودم! در این دوره و زمانه که همه دودستی صندلیشان را می‌چسبند و اقتدار استادی هیچ وقت نباید حتی بطور نمادین زیر سوال برود این برایم شگفت‌انگیز بود. بعد هم من فکر می کردم ممکن است به عنوان یک استاد جامعه شناسی سوالهایم را با نگاه محققانه‌اش تحلیل کند که اصلا چنین چیزی اتفاق نیافتاد. آسان نیست که در ارتباط با دیگری هویت و نقش و جایگاه اجتماعیت را فراموش کنی. این را در یک کتاب روانشناسی ارتباط خواندم!

کاپ صمیمی‌ترین مصاحبه شونده را مشترکا به سارا و یاسمن و مهرداد میدهم که من را در خانه شان پذیرفتند و چنان پذیرایی گرمی کردند که انگار سالهاست من را می شناسند.

دو تا کاپ دیگر هم دارم که اینجا جایش نیست هدیه شود! البته این اهدای کاپ به معنای این نیست که دیگر مصاحبه‌شوندگان فاقد این خصوصیات بودند. گاهی نفر اول با چند صدم درصد شایستگی برنده می شود. داورها هم آدمند به هر حال!!

من یک سری تشکر دیگر هم بدهکارم: از زندگی، نوید، بلوط هر کدام تعدادی از وبلاگ نویسها را به من برای مصاحبه معرفی کردند که اگر این لطفشان نبود معلوم نبود من هنوز مصاحبه هایم تمام شده باشد. از مغی هم ممنونم که کلید خانه اش را سخاوتمندانه در اختیار من قرار می‌داد که به اینترنت دسترسی داشته باشم؛ هر چند که نمی تواند فارسی بخواند. از داداش عزیزم هم ممنونم که برای تعداد زیادی از مصاحبه ها من را به محل ملاقات می رساند، منتظر می‌شد کارمان تمام شود و من را بر می‌گرداند.

یک سری از مصاحبه شونده‌ها از من راجع به دسترسی به نتیجه کارم پرسیدند. من دقیقا یادم نمی آید کی‌ها بودند اما همین جا قول می دهم هر کاری به فارسی نوشتم برای همه‌شان بفرستم. تا حالا برای اینکه احتمال می‌دادم مصاحبه شوندگان آتی وبلاگم را بخوانند و از نوشته های من و حرفهای بقیه تاثیر بگیرند چیزی از نتایج کارم ننوشتم. بعد از این سعی می کنم نرم نرمک این کار را بکنم.

این مصاحبه ها تجربه خیلی خوبی برای من بودند. دوستان خوبی پیدا کردم که دوست دارم [دوباره] ببینمشان. چقدر از موضوع تزم راضیم!

 

یادداشت طولانی‌یی شد. حیفم آمد خلاصه یا دو تکه‌اش کنم.می گذارم یک ماه بماند که هر روز بیایید چند خطی را بخوانید!

* عنوان این یادداشت برگرفته از نام آهنگی است از باربارا: (Ma plus belle histoire d’amour, c’est vous) "زیباترین داستان عشق من شمایید". سگولن روایال رقیب سارکوزی در انتخابات ریاست جمهوری اخیر فرانسه هم جدیدا کتابی منتشر کرده به نام "زیباترین داستان من شمایید".

پ . ن.ها:

-من یادم رفت بنویسم که سه نفر را دوباره شکنجه کردم چون بار اول صجبتهایشان ضبط نشد: آقا معلم، وفادار و بلوط. بنابراین این سه نفر این متن را دوبار بخوانند!!

-توجه توجه: یکی از خواننده از بس که از یاددشت قبلی من خوشش آمده آن را در وبلاگهای مختلف کامنت گذاشته. قربانیان ببخشندش! و توجه داشته باشید که آی‌پی من از فرانسه است و معمولا از دانشگاه استاندال.

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦
تگ ها : وبلاگ ، تز