پست نتیجه گیری (از) سال هشتاد و هشت

از میان بقیه نتایج البته.

 

١. آنکه به هیچ کس اعتماد نکرد، هرگز سرخورده نشد!

 

٢. می رن آدما

از اونا فقط

خاطره هاشون

به جا می مونه

...


٣. از نگاه یاران به یاران ندا می رسد

دوره رهایی رهایی فرا می رسد

این شب پریشان پریشان سحر می شود

روز نو گل افشان گل افشان به ما می رسد (بشنوید

  
نویسنده : ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳
تگ ها : آدمها ، مناسبت


هشت مارس روز من نیست!

تیتر تحریک آمیز است. می دانم. اما این احساس واقعی من است در طی دو سه سال اخیر. هشت مارس، هر چند که روز جهانی زن نامیده شده باشد، روز من نیست چون در کشوری که من در آن زندگی می کنم روزی است که در آن بیشتر از هر روز دیگری به من به عنوان زن محجبه توهین می شود. تلویزیون فرانسه را که در این روز و روزهای نزدیک به آن روشن می کنی یا مطبوعات را که ورق می زنی هر از چندگاهی کسانی را پیدا می کنی که از حقوق و احترام به زن حرف می زنند و در این گذار هم یکی بر سر زن محجبه می کوبند. در این روز بیشتر از هر روز دیگری به ما یادآوری می شود که خودباخته ایم و مطیع، که نمی توانیم بفهمیم که حجاب اسارت است و مدرنیته چیز دیگری می خواهد و بنابراین باید نجاتمان داد و آگاهمان کرد. جالب اینجاست که اکثر اینهایی که مشغول گفتن این حرفهایند چند دقیقه قبلش معمولا ابراز خوشحالی و رضایت کرده اند که زن امروزی خودش سرنوشتش را بدست می گیرد و هر چه می کند انتخاب خودش است: دوست دارد زود باردار شود، دیر باردار شود، اصلا باردار نشود، جنینش را سقط کند، بچه اش را ده ساعت در روز به پرستار بسپارد و خودش کار کند و خیلی چیزهای دیگر که همه دستاوردهای ارزشمند و قابل احترامی هستند، چون تصمیماتی هستند که در کمال هوشیاری و توسط زنی بالغ و عاقل گرفته شده اند. اما همین که نوبت ما می شود که تصمیم گرفته ایم خودمان را بپوشانیم، ما هم در کمال هوشیاری و با استقلال فکری، می شویم خودباخته و مطیع و سزاوار انواع و اقسام توهین. آنقدر سزاوار توهین که خانم سگولن روایال به خودش اجازه دهد برای تبلیغات ریاست جمهوریش زن محجبه را هم ردیف زنان کتک خورده و تجاوز شده و ختنه شده بداند و لازم بداند که برای ما مبارزه کند تا ما را نجات دهد. آنقدر که زنان و مردان «««مدرن»»» فرانسوی در روز هشت مارس راهپیمایی راه بیاندازند و برسر مردان حجاب کنند و آنان را با سری افکنده پشت سر زنانی زیبا و دلربا و «««آزاد»»»، روان کنند و هدف و پیامشان را اینطور اعلام کنند حجاب مایه شرمساری و ابزار تحقیر زن است و باید با آن جنگید.

خیلی جالب است که در کشوری مثل فرانسه همه این حق را دارند که بر سرنوشت خود مسلط باشند و برای آینده خود تصمیم بگیرند و آزادی انتخاب از ارزشهای اجتماعی محسوب می شود، اما همین که کسانی پیدا شوند که نخواهند مطابق هنجارهای جامعه رفتار کنند می شوند خودباخته و شایسته تحقیر و توهین. ما خودباخته و مطیع نیستیم. ما انتخاب کرده ایم که اسیر و مطیع استبداد مد و زیبایی و دلربایی و س.ک.س.ی بودن و دیگر نقش های از پیش تعیین شده و ارزشمند شناخته شده دنیای مدرن برای زن نباشیم. من معتقدم که زن محجبه باید از خودش راجع به لزوم حجاب سوال بپرسد، به دلیلهای مفید بودن آن یا نظرهای مخالف فکر کند، در دفاع از حجابش یک سری حرف نخ نما را تحویل بقیه ندهد و بداند که همه چیز در مورد لزوم حجاب گفته نشده و اگر در عصر و جامعه کنونی حجاب لازم است بیاندیشد و خلاقیتش را به کار گیرد و برایش دلیل امروزی بیاورد، اما اصلا گیریم که ما هیچ استدلالی برای حجابمان نداشته باشیم و فقط بگوییم اینطور راحت ترم و دلم می خواهد اینطور لباس بپوشم. چرا آن که با چهل سانتی متر لباس بیرون می آید و دلیلش اینست که اینطوری راحت تر است و دلش می خواهد اینطور لباس بپوشد دلیل محترمی دارد و آزاد است و باید به او و انتخابش احترام گذاشت، اما ما نه؟ چرا باید آماج بی احترامی های کلامی و غیرکلامی شما قرار بگیریم؟ چرا نمی خواهید بپذیرید که کسانی وجود دارند که درس خوانده اند، کار می کنند، می اندیشند، اما اندیشه هایشان در تضاد با اندیشه های شماست و چیزی را که شما ارزش می دانید ارزشمند نمی دانند؟ چرا نظر مخالف همیشه محترم است و طبیعی است که وجود داشته باشد اما به ما که می رسد نه؟

هیچ انسانی به خاطر تصمیمی که برای زندگیش می گیرد و با آن به کسی آزاری نمی رساند مستحق تحقیر شدن و آزار دیدن نیست. همه به اندازه هم حق تصمیم گیری برای زندگیشان را دارند و هیچ کس حق ندارد به انتخاب فردی زن، چه با حجاب چه بی حجاب کوچکترین توهینی بکند. من همانقدر که این دست رفتارهای زنان و مردان «««مدرن و آزادی خواه»»» فرانسوی را نادرست و توهین آمیز می دانم، رفتار کسانی را که به زور می خواهند سر زنان ودختران حجاب کنند را هم نادرست و توهین آمیز می دانم. یکی از دلایلی کسانی که حجاب را نشانه مطیع بودن می دانند هم همین اجباری است که در فرانسه تعداد معدودی پدران و برادران و همسران زنان عرب اعمال می کنند یا در ایران اجرا می شود. این اجبارها توهین به زن، چه محجبه و چه بی حجاب است. من به عنوان کسی که حجاب را برای زندگیش مفید می داند احساس شرم می کنم وقتی می بینم چیزی که برایم تا این اندازه محترم است دستمایه آزار و اذیت و توهین به عده ای دیگر می شود. هر دو دسته این رفتارها، چه وادار کردن زن به برداشتن حجاب چه به گذاشتن آن از راه توهین های کلامی یا غیرکلامی، قدرت انتخاب و تصمیم گیری زن را نادیده می گیرد. هر قدر تو فهم و شعور و درک برای انتخاب راه زندگیت را داری من هم دارم و به هیچ عنوان نمی توانی ادعا کنی راهی که تو برای سعادتمند شدن من اجبار می کنی بهترین راه است. اجبار هیچ وقت سعادت آور نیست. خنده دار است که زن را مجبور به کاری می کنند که مایل نیست در حالی که یکی فریاد «آزادی انتخاب»اش گوش فلک را کر کرده و دیگری لااکره فی الدین را بعد از هر آیت الکرسی می خواند و می داند حضرت رسول یا حضرت علی هیچگاه زنان را مجبور به رعایت حجاب نکردند و با زنان غیرمحجبه برخورد نادرست نداشتند و ایشان را از هیچ حقی محروم نکردند. به زور نه می شود زن را مدرن کرد نه می شود او را به بهشت فرستاد. اجبار هیچ وقت نتیجه نداده و شکر خدا باز ثابت شد که نتیجه نمی دهد و همه دارند می بینند چطور علیرغم همه سخت گیری ها و گفتمان های مخالف و تحقیرآمیز، تعداد زنان محجبه در فرانسه دارد سال به سال افزایش می یابد (به گفته خود سگولن روایال هر دو ساعت یک زن در فرانسه محجبه می شود) و داد خیلی ها را در می آورد و از آن طرف در ایران چطور سال به سال کمتر می شود و آرایشها و رنگ زدنهای حیرت آور به صورت زیادتر. به جای اینکه به زن به انواع مختلف بدلیل حجاب یا بی حجابیش حمله کنید بروید فکر کنید ببینید چرا این طور شده است.

می دانم که زنان و مردان زیادی هستند که برای از بین بردن قوانین و سنتهای تبعیض آمیز علیه زنان مبارزه می کنند و هشت مارس را گرامی می دارند. هر چند که زحمت و مبارزه شان را ارج می نهم و گاهی هم با آنها هم عقیده ام اما به نظر من همانقدر که قوانین تبعیض آمیزی مانند لازم بودن اجازه شوهر برای خروج از کشور و نظیر آن، زن را صغیر و ناتوان از تصمیم گیری می پندارد، گفتمانی که زن محجبه را خودباخته و مطیع می داند و لزوم نجات دادنشان را یادآوری می کند هم زن را صغیر و ناتوان از تصمیم گیری فرض می کند. و من نمی توانم روزی را که در آن مدام بهم یادآوری می شود قابلیت درست فکر کردن و تصمیم گیری برای زندگی و نحوه لباس پوشیدنم را ندارم را روز خودم بدانم، هر چند اسمش روز جهانی زن باشد. درست است که در فرانسه کسی به زور روسری را از سر ما نمی کشد و ما را به خاطر آن به بازداشتگاه نمی فرستد اما مطمئن باشید در جامعه ای که احترام به دیگری در آن موج می زند این نوع بی احترامی ها آدم را به شدت رنج می دهد، می خواهد نگاهی تحقیرآمیز باشد، می خواهد محرومیت از تحصیل.

هشت مارس روز من نیست اما کما فی السابق به همه کسانی که روز آنها هست و حجاب و تفکر من و ما را مستحق توهین نمی دانند مبارک!

پ.ن. توضیحات تکمیلی در پی سوالات مطرح شده:

اول: خواننده ای در بالاترین برای این یادداشت چنین کامنتی گذاشته بود:

ضمن احترام به نظر مطرح شده و تائید درستی حرف نویسنده مبنی بر لزوم وجود آزادی انتخاب، با این قسمت به هیچ وجه موافق نیستم:
ما خودباخته و مطیع نیستیم. ما انتخاب کرده ایم که اسیر و مطیع استبداد مد و زیبایی و دلربایی و س.کسی بودن و دیگر نقش‌های از پیش تعیین شده و ارزشمند شناخته شده دنیای مدرن برای زن نباشیم."

چون مفهوم آن این است که آنها که حجاب ندارند خودباخته و مطیع استبداد مد و زیبایی و دلربایی و س.کسی بودن و ... هستند! این هم یک نگاه صفر و یکی است و به غایت دور از واقعیت.

از آنجایی که دو خواننده دیگر هم چیزی شبیه این را تذکر داده اند، اینجا توضیحی می دهم. وقتی من می گویم حجاب را انتخاب کرده ام که اسیر نقشهای از پیش تعیین شده برای زن نباشم، به این معنا نیست که معتقدم آنانی که بی حجابند الزاما مطیع این فشارهای اجتماعی یا اجبارهای پنهان هستند. مثلا وقتی شما می گویید من ورزش می کنم که سالم بمانم، شاداب باشم، به طرف تفریحات کاذب و اعتیاد و غیره نروم مسلما منظورتان این نیست که کسانی که ورزش نمی کنند بیمار و افسرده و معتاد هستند! یا وقتی می گویید سیگار نمی کشم که سرطان و بیماری قلبی و تنگی نفس نگیرم به شعور کسانی که سیگار می کشند توهین نمی کنید که می خواهند به انواع و اقسام بیماری ها مبتلا شوند. ورزش و سیگار نکشیدن یکی از راههای سالم ماندن است و کسانی هستند که به هر دلیلی ورزش نمی کنند یا سیگار می کشند اما به سلامتیشان اهمیت می دهند. من زنهای غیر محجبه را اسیر نخواندم و نمی خوانم. منتها نمی توانم نبینم که فشارهایی از بدنه اجتماع و رسانه و غیره می آید باریک اندامی و زیبایی و دلبری و س.کسی بودن و غیره را ارزش جلوه می دهد و زنان را به آن سمت هل می دهد و کم نیستند کسانی که این چیزها را ارزش خود می دانند. این را محققین اینجا هم می گویند. حجاب به نظر من یکی از راههایی است که به آدم مدام یادآوری می کند که دلربا و س.کسی بودن برای زن ارزش محسوب نمی شود و به او کمک می کند به دنبال ارزشهای دیگری باشد. یک فرد غیر محجبه ممکن است راه دیگری برای خودش انتخاب کند.

دوم: من با انتقاد از حجاب مخالف نیستم. وقتی می نویسم «معتقدم که زن محجبه باید از خودش راجع به لزوم حجاب سوال بپرسد، به دلیلهای مفید بودن آن یا نظرهای مخالف فکر کند، در دفاع از حجابش یک سری حرف نخ نما را تحویل بقیه ندهد و بداند که همه چیز در مورد لزوم حجاب گفته نشده و اگر در عصر و جامعه کنونی حجاب لازم است بیاندیشد و خلاقیتش را به کار گیرد و برایش دلیل امروزی بیاورد»، یعنی زن محجبه باید به طرف انتقادات برود. مگر فکر کردن به نظرهای مخالف از طریق راهی جز شنیدن انتقاد و نظر مخالف ممکن است؟ چیزی که من به آن اعتراض و آن را انتقاد کردم توهین و تحقیر زن محجبه است نه انتقاد، و مثالهایش را هم آوردم. آنها نقد نیستند، توهین و تحقیرند. کامنت «یک دوست» را هم بخوانید که در اینجا دانشجوی برجسته ای بوده. چه بخواهیم و چه نخواهیم این حق کشی ها و توهین ها هست و اینکه در ایران زن را مجبور می کنند حجاب بگذارد مجوز توهین به ما یا محروم کردن از حقمان را نمی دهد.

 

  
نویسنده : ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦


همیوپاتی را دریابیم!

 بنده حقیر فقیر سراپا تقصیری که ما باشیم، تصمیم گرفتیم غرورمان را بشکنیم و به بیمار بودن و درمان نشدن و احتیاج به دارو داشتن خود اعتراف کنیم و برویم دکتر همیوپاتمان را ملاقات کنیم و چاره جوییم. اما مدتها طول کشید که به این نتیجه برسم. اصولا آدم گاهی نمی خواهد بپذیرد که مریض است و بیماریش می تواند بیماری مهمی هم باشد. حالا چه سرما خوردگی باشد چه مثلا زخم پا باشد چه پریشانی و بی اشتهایی و بی خوابی و گوشه گیری و غیره. مریضی که شاخ و دم ندارد. خجالت هم ندارد! وقتی پریشانی و بی تابی و اضطراب توان انجام کارهای معمولی زندگی را از آدم می گیرد و باعث می شود با خودت و بقیه بداخلاق باشی چرا به پزشک مراجعه نکنی. این را به خاطر این می نویسم که بارها در اطرافیانم می بینم که نشانه های بیماری مخصوصا روحی در افراد هست اما هر گونه فرضیه بیماری و لزوم مراجعه به پزشک را مردود می دانند. و چرا آدم وقتی می تواند با مراجعه به دکتر بهتر شود بگذارد بیماریش ماهها اذیتش کند. می دانم که بس که پزشک متقلب دیده ایم که فقط به فکر پر کردن جیبش است اعتمادمان را به هر چه دوا و دکتر است از دست داده ایم اما هنوز هم پزشکان خوب زیادی وجود دارند.

قبل از اینکه بروم نشستم فکر کردم چه به دکتر بگویم که من را خوب بفهمد و دردم برایش خنده دار نباشد. اولش به این فکر کردم که دردمان هم به آدمها نرفته. بگویی شوهرم، دوست پسرم، عشقم یا حتی مادرم یا پدرم زده مرا با خاک یکسان کرده، برای همه قابل فهم است. همه به تو حق می دهند که بدحال شوی و با تو همدردی می کنند و بدین ترتیب دردت بازشناسایی می شود و کمی تسکین می یابی. من بروم چه بگویم با این مورد به قول حضرتش «نامتعارفم»؟! به هر کس بگویم جواب می دهد ای بابا اینکه ارزشش را ندارد خودت را این طوری ناراحت کنی... کی گفته ندارد. دارد. خوب هم دارد. دلهره داشتم که نکند دکترم هم نفهمد من چه می گویم. اما اصولا پزشکان فهمیده تر از آنند که موارد غیرمتعارف را نفهمند. و جدیدا به این نتیجه رسیده ام پزشکان همیوپات بیشتر، چون گوش کردن به حرفهای بیمار و کاویدن روحش بخش مهمی از کارشان است و عادت به این جور موارد دارند. او هم با دقت گوش کرد، گوش کرد، گوش کرد، انگار که همه هم و غمش اینست که دردم را ازم بگیرد. همیشه در مراجعه به او همین حس را داشتم. و شما چه می دانید بعد از روزها خفه خون گرفتن، حرف زدن برای چنین کسی یعنی چه. آن وسط حرف تزم شد و پرسید مگر موضوع تزتان چیست؟ و وقتی گفتم از خود حرف زدن روی وبلاگ، هر دو همزمان لبخندی طولانی زدیم. چون داشتم می گفتم که آدمها باید با هم حرف بزنند و بگویند و قبل ترش گفته بودم تا همین امروز نتوانسته بودم به این وضوح دردم را به کسی بگویم.

 

من سعی کرده بودم حس واقعیم را برایش بگویم که این روزها خیلی اذیتم کرده بودند. فهمیده ام که برای داروی مناسب گرفتن از یک همیوپات باید اول دردهایت را خوب تشخیص بدهی، بعد خوب توضیحشان بدهی. آخرش بهم گفت واژگانی که به کار می گیری واژگان بزرگی هستند. خشونت، تحقیر، له شدن. ازم توضیح بیشتر خواست. و باورتان نمی شود که گفت دارویی که می دهم برای از بین بردن حس تحقیر است. شاخم درآمد. ادامه داد اگر با خوردنش خوب نشدی این یکی را بخور که دوای غم جدایی و عزا است. این یکی برایم آشنا بود چون دوستی خورده بود و نتیجه مثبتش را دیده بود.

پزشکی همیوپاتی مشکلات روحی و جسمی را به هم مرتبط می داند و داروهایش از مواد معدنی یا گیاهان است. این پزشکان معمولا پزشک عمومی هستند که دوره آموزشی همیوپاتی دیده اند. یعنی حتی عنوان «پزشک متخصص» هم به آنها اطلاق نمی شود. شنیده ام که در ایران هم پزشکان همیوپات حاذقی وجود دارند و این پزشکی در ایران هم در حال گسترش است.این را هم می دانم که هم در میان پزشکان و هم در میان بیماران کسانی هستند که از معاندین این پزشکی جایگزین هستند اما من به شخصه بسیار بهره بردم و آن را به خیلی ها توصیه کردم. بعضی ها چه در میان پزشکان و چه در میان بیماران می گویند این داروها اثر خاصی ندارند و درمان به واسطه تلقین انجام می شود. موارد زیادی دارم که این حرف را نقض می کند اما عجالتا خدمتشان عرض کنم که من دکتر همیوپاتم را به دلیل صفات برجسته انسانی که دارد و احترامی که برای آدم قائل است خیلی دوست دارم. به تشخیص و داروهایی هم که می دهد خیلی اعتقاد دارم و همین که از مطبش بیرون می آیم می دانم که فردا، دقیقا فردا با خوردن چهار بار قرص همیوپاتی تجویزی او خوب خواهم شد. اما این بار نشد. اگر تلقین بود این بار هم باید اثر می کرد، این باری که با حرف زدن بار سنگینی از دوش هایم برداشته شده بود و باز فکر می کردم فردا همین موقع خوب خواهم بود. از نوع برخوردش، صحبتهایش و داروی با دوز بالایی که داد و تعداد دفعات و روزهای خوردنش فهمیده بودم حالم خراب تر از آنی است که فکرش را می کردم اما با این حال فکر می کردم مثل همیشه زود تاثیرش را خواهد گذاشت. قرصها تاثیری نداشت و بی تابی های من ادامه داشت و دقیقا زمانی که داشتم به خودم می گفتم بی فایده است و باید بهش زنگ بزنم، آرام آرام آرام شدم. گاهی بدن زمان می طلبد که پاسخ مناسبی بدهد. دکترم هم بهم گفت که با توجه به آنچه به شما گذشت باید به خودتان فرصت بدهید که زخمهایتان بهبودی یابند. هنوز هم عزادارم اما قبلا هم اینجا نوشته ام که وقتی درد بیچاره کننده ای داری، ده درصد تسکین هم برای خودش غنیمت است. می دانم که باید صبور بود. اگر به همیوپات مراجعه کردید و دارو خوردید بدانید که قرص مسکن نمی خورید که بیست دقیقه بعد دردتان تسکین یابد. در درمان همیوپاتی هم باید صبور بود.

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٧


Invictus را ببینید!

یکی از این روزهایی که دستگاه تنفسیم به کارخانه آه سازی تبدیل شده است تصمیم گرفتم برای فرار از قیل و قال دنیا بروم سینما. اینویکتوس را انتخاب کردم که تعریفش را زیاد شنیده بودم. اما همین که فیلم شروع شد یک آه دیگر، این بار خودآگاه به مجموعه آن آه ها اضافه شد! کلی خودم را سرزنش کردم که چرا بدون مطالعه فیلم انتخاب می کنی. فیلم راجع به حوادث بعد از انتخابات ماندلا در سال 1994 بود و با روز بعد از انتخابات و انزجاری که سفید پوستان از انتخاب ماندلا به عنوان رییس جمهور ابراز می کردند آغاز شد. فکر کردم دوساعت دیگر باید با فکرهای سیاسی کلنجار بروم و خسته و با اعصابی خردتر از سالن بیرون بیایم. اما اینطور نبود. اینویکتوس روایت روح بزرگ و هوشیار ماندلاست که دست دوستی و آشتی و صلح به طرف کسانی دراز کرد که 27 سال او را به زندان و کار اجباری کشیده بودند و قرنها به همسانانش بخاطر رنگ پوستشان ظلم کرده بودند. کلینت ایسوود، کارگردان فیلم، به خوبی نشان داد ماندلا چطور اول از همه خودش به طرف کسانی رفت که از او منتفر بودند و حتی بعضیهاشان قصد جانش را داشتند، چطور کینه ای از آنهمه ظلمی که به او کرده بودند به دل نگرفت، آنها را دشمن خود ندانست – درحالیکه می دانست بعضیهاشان به سختی دشمنش هستند-، دست دوستی به سمتشان دراز کرد، آنها را وارد دولت کرد و چگونه در پی آن سعی کرد همین را به مردم، سیاه و سفید، نشان دهد و آنها را تشویق کند که با هم آشتی کنند و دشمنی ها را فراموش کنند.

ماندلا به فراست دریافت و آن را به صراحت ذکر کرد که اگر این دوپارگی بین مردم ادامه پیدا کند «نابود خواهیم شد» و تمام توان و تلاش و هوشش را به کار گرفت که از راگبی استفاده کند و از آن نماد آشتی بین سیاه و سفید بسازد. سیاهی که چنان از سفید بیزار بود که حتی در مسابقه ها، تیم ملی راگبی خودش را رها می کرد و تیم حریف را تشویق می کرد چون راگبی در سیطره سفیدها و سمبل این سیطره بود. و سفیدی که در سرش به جز برتری داشتن و برده دانستن سیاه پوستان و نالایق بودن ماندلا برای ریاست جمهوری نداشت. اینویکتوس نام شعر زیبایی است که ماندلا خیلی دوستش داشت و نخ هدایت کننده داستان فیلم است: هر اندازه جاده باریک باشد/ هر قدر به من تهمت بزنند و سرزنشم کنند/من صاحب سرنوشت خویشم/ من ناخدای جان خویشم.

به نظر من مفهوم و عملی که کارگردان خواسته در این فیلم برجسته اش کند بخشش است، بخششی آنچنان، که فقط از روح های بزرگ می توان انتظارش را داشت، اما من پیش خودم می گفتم آیا می توان فکر کرد که هر کدام از ما یک ماندلای درون داریم که بتواند چنین واکنشهایی را در ما سبب شود؟ حالا شاید نه به حد و اندازه ماندلا و قدرتمندی رییس جمهوری که به راحتی می توانست انتقام بگیرد، که در حد همین واکنشهای روزانه با اطرافیانمان... مایی که با دیدن این صفات به وجد می آییم و تحسینشان می کنیم و در نزد دیگران زیبا می پنداریمشان، خودمان چقدر می توانیم از کینه کسی که به ما ظلم کرده تهی باشیم و به جایش دوستی و صلح بنشانیم؟

اینویکتوس فیلمی است پر از مفاهیم و مخصوصا جملات زیبا. اینویکتوس برای من فیلم صلح است، فیلم بزرگواری، بخشش، لبخند، صلح، آشتی، امید، رفتن به طرف دیگری حتی کسی که ازت متنفر است، و فیلم... حسرت.

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
تگ ها : فیلم