بازگشت ظفرمندانه از سمینار متز

 

هفته قبل به اتفاق آقای فتوره‌چی در سمیناری در متز شرکت کردیم. هر دو چکیده ای را از کارهایی که تا بحال در تزمان انجام داده ایم ارائه کردیم. من طرح کلاسیک مساله تحقیق – فرضیه ها – روش تحقیق-نتایج را انتخاب کرده بودم و یکی از نتایجی کارم را مطرح کردم و توضیح دادم (البته سعی کردم توضیح بدهم ) که چطور وبلاگ‌نویسی باعث ساخته شدن «خود» وبلاگ‌نویسها می‌شود. چون این مساله در علم ارتباطات اهمیت زیادی دارد که ارتباطهای ما نقش بسیار مهمی در ساخته شدن هویتمان، یعنی تعریفی که از خودمان داریم، بازی می‌کنند. در آنجا توضیح دادم که برای وبلاگنویسهایی که با من مصاحبه کردند برقراری ارتباط از طریق وبلاگ نویسی و دریافت واکنشهای دیگران  باعث شده که آنها دید مثبتی از توانایی ها و ظرفیتهای خود پیدا کنند (یا این دید را تقویت کنند). هر بار که جایی یا با کسی از تزم حرف می‌زنم برایم جالب است که ببینم به چه قسمتی از کارم توجه نشان می‌دهد و احیانا راجع به چه چیزی سوال می‌پرسد.به من که ثابت شده که محیط‌های دانشگاهی به جنبه علمی قضیه بیشتر کار دارند و روش تحقیق برایشان بیشتر اهمیت دارد تا نتایج بدست آمده. در اینجا هم بیشتر از نحوه انتخاب وبلاگ ها و معیارهای نمونه‌گیری ازم پرسیدند و اینکه چطور این وبلاگها می‌توانند به اثبات فرضیه‌هایم کمک کنند.

ضمن توضیحاتی که درباره چون و چرایی علاقه بلاگ نویسها به دریافت کامنت می‌دادم مثال وفاداردل شکسته را زدم که بعد از هر یادداشت می‌نویسد :«اگه خوندی و خوشت اومد ولی کامنت ندادی خیلی کم لطفی کردی..
کامنت شما نشانه حضور شما و باعث دلگرمی است! ولی کو گوش شنوا؟؟ » به «کم لطفی کردی» که رسیدم همه خندیدند! برایم جالب بود!

نکته دیگری که به آن توجه شد مساله سانسور و خودسانسوری وبلاگ‌نویسهای ایرانی بود. چون من اشاراتی کرده بودم که ایرانیها مجبورند در جامعه و در جمع دوستان ،رعایت چیزهای زیادی را بکنند و حرفهایی را که در دل دارند نزنند. مایل بودند بدانند آیا روی وبلاگ هم این محدودیت ها را حس می‌کنند یا خیر و اصولا وبلاگ در این زمینه چه فایده‌ای برایشان دارد.

استادم -که خودش در این سمینار حضور نداشت- دو سه هفته قبل از رفتنم به من هشدار داده بود که کسی قرار است به این جلسه بیایید که آدم فوق‌العاده خودخواهی است، شما را (بعد دو انگشتش را مثل هفت تیر طرف من گرفت و گفت) بنگ بنگ بنگ...! گفت که این شخص بسیار خودبزرگ‌بین است و خودش را علامه‌دهر می داند و شما چون دانشجو هستید بی سواد و بی عقل هستید و چیزهایی می گوید که خردتان کند، در عین حال آدم باهوشی هم هست و می داند انگشتش را روی چه نکته‌ای بگذارد! گفت که چندین دفاع از تز با او همکار بوده، و بارها دیده که دانشجویان و مخصوصا دانشجویی که خودش راهنمایی تزش را به عهده داشته را به شدت کوبیده، در حالیکه وظیفه استاد راهنما، حتی اگر دانشجویش احمقترین، بی سوادترین و ناتوان‌ترین دانشجو باشد، فقط دفاع از اوست و بس. اگر احمق و بی سواد و ناتوان بود نباید در تز قبولش می کردیم و حالا که کردیم باید تا آخرین لحظه از او دفاع کنیم، وظیفه استاد راهنما اینست که هر طوری هست نکات مثبت تز را استخراج کند و در جلسه دفاع مطرح کند؛ در حالیکه این فرد یک لیست 14تایی از ایرادهایی تز دانشجویش استخراج کرده بود و طوری شد که ما سه نفر داور فقط از محاسن تز گفتیم!

من خیلی تعجب کرده‌بودم، چون در طی سالهای تحصیلم در فرانسه هرگز به چنین آدمهایی برنخورده‌بودم؛ بارها و بارها با نظریه‌پردازان بزرگ ارتباطات هم‌کنفرانس و هم‌کلام و هم‌کلاس شدم اما چنان تواضعی در رفتار و کلامشان دیده بودم که اصلا فکرش را هم نمی توانستم بکنم که چنین رفتارهای تندی را هم می‌شود دید! از استادم پرسیدم در برابر چنین آدمهایی چه باید کرد؟ گفت اگر به حرفی که می‌زنید مطمئنید قاطع بگویید که این نتیجه‌ایست که به آن رسیده‌اید؛ به هر حال این کار شماست و شما بیشتر از هر کس دیگری به آن تسلط دارید، در عین حال هم باید رفتاری باز داشته ‌باشید و اگر از چیزی مطمئن نیستید بگویید که شما فعلا دانشجو هستید و بیشتر خواهید خواند و با من یا دانشجویان دیگر در این باره صحبت خواهید کرد. اگر هم نمی دانید بگویید نمی دانم  و بیشتر راجع به آن تحقیق می کنم. و ادامه داد که روزی که ارائه‌تان را به پایان رساندید ممکن است روز بدی برایتان باشد اما فردا باید همه چیز را فراموش کنید. عیب از کار شما نبوده از اوست که خودش را برتر از دیگران می داند. به هیچ عنوان نباید خودتان را متزلزل نشان دهید، اگر هم گریه می‌خواهید بکنید بعد از جلسه! یا در قطار!

هر چند که این حرفهای استادم باعث شد من فاتحه خودم را بخوانم اما از طرفی هم از دلگرمی‌هایی که ضمن این صحبت ها به من داد شادمان بودم و اصلا همین که به من این اعتماد را کرد که چنین حرفهایی بزند و بگوید نگران نباش خودش خیلی بود! در نهایت این مساله باعث شد صد بار متن ارائه را مرور کنم تا جایی که شب قبل از سمینار که بعد از هفت ساعت قطارسواری به متز رسیدم چنان خیالم راحت بود که عوض استراحت و مرور دوباره، رفتم سیاحت! اما فکر می‌کنید چه شد؟ آن استاد گرانمایه فرصت حضور پیدا نکرد و ما خوشحال و خندان راهی گشت و گذارمان در شهر زرد متز شدیم. این استاد که به ما افتخار نداد تا ببینیم پیش‌بینیهای استادمان تا چه اندازه درست است اما حرفهای استادم را برای این اینجا نوشتم چون فکر می کنم همه ما در حین دفاع از چیزی(چه مقاله، چه عقیده، چه هر چیز دیگر) با آدمهایی این‌چنینی روبرو می شویم که با بی‌احترامی چیزی را تذکر می دهند، فکر کنم بهتر است در چنین مواردی یادمان بیافتد که این فرد احتمالا به خاطر زبان تلخش نزد خیلی‌ها شناخته شده است و حتی اگر نباشد همین نحوه حرف‌زدن معرف شخصیت اوست، پس این شخصیت ما نیست که زیر سوال می رود. شاید بدین ترتیب به قول گافمن face مان، یعنی ارزش مثبت اجتماعیمان را که خدشه‌دار شده ترمیم کنیم!

 

با تشکر مجدد از مهمان‌نوازی و هموطن‌نوازی بلامنازع آقای فتوره چی و همین طور بابت معرفی کردن این سمینار.

  
نویسنده : ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳
تگ ها : تز ، وبلاگ ، آدمها