آنفولانزای خوکی داریییم!

من آنفولانزای خوکی گرفتم :)  کسی از وبلاگنویسها به داشتن آنفولانزای خوکی اعتراف کرده؟بالاخره ما نمردیم و در یک چیز اول شدیم. آنقدر در از زندگی سر این بیماری با بر و بچه ها توی سر و کله هم زدیم و خندیدیم که بالاخره یقه مان را گرفت که تا تو باشی به من نخندی.

این ویروس به شدت مسری است.  من آن را از بچه هایی که با آنها در تماسم گرفتم. بدین وسیله از فاطمه، آوین، آوا، بیتا، رها، ساناز، سولماز، شهناز خانم، حیات، لیندا، امل، نجات، میشل، میغی، زوئه و همه کسان دیگری که در این روزها با ایشان روبوسی به عمل آورده ام حلالیت می طلبم. خودم آزمایش ندادم که ببینم واقعا دارم یا نه اما مادر بچه هایی که من از آنها آنفولانزا را گرفتم و خودش هم به همین نشانه ها مبتلاست آزمایش داده و «خوکیت» آنفولانزایش ثابت شده. البته در اینجا دیگر کسی آنفولانزای خوکی نمی گوید و همه آن را به اسم «گریپ آ» می شناسند اما به نظر من خوکی بامزه تر است! اطلاعات خوبی را می توانید در سایت سازمانی جهانی بهداشت  راجع به این بیماری پیدا کنید. 

به گفته پزشکان این آنفولانزا فرق چندانی با بقیه آنفولانزاها نمی کند. و با اینکه این همه از خطرناک بودنش صحبت شده سازمان بهداشت اتحادیه اروپا چند وقت پیش اعلام کرد که آنفولانزاهای فصلی سه تا پنج برابر بیشتر از آنفولانزای خوکی آدم می کشد. و پزشکی در اخبار فرانسه اعلام کرد که 99 درصد آنفولانزاهای خوکی بی خطرند ولی همان یک درصد بشدت خطرناک است. من عجالتا تب دارم و سردرد و کوفتگی بدن و سرفه. همه اش نسبتا ملایم. اما معمولا تب و سرفه شدید از نشانه های این بیماری است. در حال حاضر منتظرم که تبم برود روی چهل. بچه ها و پدر و مادرشان که پنج شش روز پیش مبتلا شده بودند الان بهتر هستند و تبشان قطع شده و فقط سرفه می کنند. مادر و پدرشان که همانطوری سر کار هم رفتند علیرغم خستگی شدیدی که این بیماری برای آدم می اورد. برای درمان هم کار خاصی نباید کرد. باید مثل بقیه بیماری های ویروسی صبر کرد تا خودش برود پی کارش. من الان کپسولی می خورم که باید طی دو روز ابتدایی پیدایش نشانه های بیماری تا ده روز خورد. این کپسول  آنتی ویروس است! و جلوی گسترش بیماری را می گیرد. امروز هم سه نفری ماسک زدیم و رفتیم بیرون. ملت نگاهمان می کردند اما سعی می کردند زود به حالت طبیعی برگردند! خلاصه آنفولانزای خوکی آن غولی نیست که مسئولان و رسانه ها و سیاستمدارها ازش ساخته اند. گرفتید هم گرفتید. ای بابا. کاش دردهامان همه مثل همین آنفولانزای خوکی بود. 

پ ن. با تشکر از همه دوستان خوبم که حالم را مورد پرس و جو قرار دادند، عجالتا از مرگ خوکی جان سالم بدر بردیم. با آرزوی سلامتی برای خودتان.

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٩
تگ ها : یاد


مجلس عقد کنان!

امروز در منزل ما جشن ازدواج به پا بود! دخترخانمی عرب تبار با آقا پسری فرانسوی. سنا و توما. دوستی که ید طولایی در زمینه خواندن خطبه عقد اسلامی دارد این مسئولیت را به عهده گرفته بود. برای من خیلی هیجان انگیز بود! اصولا شاهد ازدواج دو نفر بودن هیجان انگیز است اما این مورد خیلی دلنشین تر بود چون هیچ شبیه عقدهایی نبود که تابحال دیده بودم. زوج جوان ساده و بی هیچ تکلف و قید و بندی آمده بودند و فقط هدفشان محرم شدن از نظر اسلام بود. با شلوار جین و ژاکت.  توما قبل از عقد تشهد را خواند و مسلمان شد. من یاد دوست دیگرمان افتادم که عین همین مورد دوستمان با پسری فرانسوی ازدواج کرده بود. آقا پسر خب مسلما تشهد را خوانده بود و بعد عقد اسلامی برایشان خوانده بودند. دوستمان روزی که به خانه شان رفته بودیم می گفت بنوآ خیلی خوشحال است که مسلمان شده. بنوآ خودت بگو چرا. او هم گفت چون حالا که مسلمان شده ام می توانم چهار تا زن بگیرم!

خلاصه. عاقد به عروس خانم گفت می توانی مهریه ای مشخص کنی و هر چی لازم داری از او بخواهی. او هم با خنده گفت که خیلی چیزها لازم دارد! اما وقتی خنده مان تمام شد با قاطعیت گفت که حلقه می خواهد. همین! بعد دوست عاقدمان مسائل مربوط به رابطه زناشویی در دایره قوانین اسلام را برایشان توضیح داد و من آنجا متوجه شدم واقعا چه مسائل مهمی برای توضیح دادن وجود دارد! از آنجایی که عاقد ما بسیار به حقوق زنان احترام می گذارد هی به خانم می گفت از شوهرت چه می خواهی. او هم گفت که می خواهم همینطوری که هست باقی بماند. مهربان و نرمخو. به من گفت شما چه نصیحتی به این خانم داری. حالا انگار که من چه صاحب نظری در این زمینه باشم. اما ما هم که بالاخره موهایمان را در آسیاب سفید نکرده ایم گفتم شاید بهتر باشد که از همین حالا قرار بگذارید که هر حقی او برای خودش در نظر می گیرد تو هم آن حق را داشته باشی مثل طلاق. عاقد گفت که اینجا فرانسه است و دادگاه طلاق می دهد. گفتم که اگر زمانی شوهر بدجنس شد و گفت از نظر اسلامی طلاقت نمی دهم چه؟ گفت در این صورت طلاق خلع هست که به زن اجازه می دهد بگوید مهریه ام را می بخشم و شوهرم را طلاق می دهم. دیدم که بله در قران هم این هست. پس چرا در قوانین ما نیست یا اگر هست به چه صورت است؟ چرا من تابحال به این فکر نکرده بودم؟ این حقوقدان ما هم که رفته حج و نیست تا پاسخ ما را بدهد. با این حال سنا به توما نگاه کرد و گفت بله من این حقوق را می خواهم. آن بنده خدا هم که هم فرانسوی است و این چیزها برایش عادیست و هم در عمل انجام شده قرار گرفته بود سریع گفت چشم! عاقد هی می گفت اگر سوالی دارید بپرسید. توما که همه اش ساکت بود اما سنا سوالهای جالبی می پرسید که مثلا ایا می توانم اسم غیر عرب روی بچه ام بگذارم؟ آیا شوهرم می تواند مویش را بلند نگه دارد؟ به ما گفته اند حرام است. آیا می توانیم فرزند خوانده داشته باشیم؟

نوبت که به خطبه رسید و عاقد ما با سوره حمد شروع کرد، آن دو خانم زود چیزی روی سرشان انداختند و انگار که عربها رسم دارند که در حین خواندن قرآن در چنین مجالسی دستشان را مثل حالت قنوت باز می کنند و سرشان را پایین می اندازند و حالتی جدی می گیرند. اما این وسط من نمی توانستم جلوی لبخندم را بگیرم بس که حس خوبی داشتم. چقدر وصل خوبست

  
نویسنده : ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٤
تگ ها : یاد


نابغه هایی که کشف می شوند

اخیرا دوستی نشانی وبلاگی را برایمان ارسال کرده بود. وبلاگ خبرنگار یکی از خبرگزاری ها و طرفدار یکی از سیاستمداران روز بود و مسلما در طرفداری از سیاستمدار محبوبش و انتقاد از مخالفان او چیزهایی نوشته بود. ایشان با اسم واقعیش – آن طور که خودش را معرفی کرده- می نویسد و عکسش را هم کنار وبلاگش گذاشته است. دیدم سبک نوشته هایش همانگونه است که در سایت خبرگزاری محل کارش می خواندم. یعنی «علنا» به کسی فحشی نداده. کامنتدونیش را باز کردم که کامنتدونی خیلی چیزها راجع به وبلاگ می گوید. دیدم نوشته شده است که کامنت شما باید به تایید نویسنده برسد. نگاهی به کامنتها کردم. دو نوع کامنت بدجوری به چشم می آمد: دسته ای که تعریف و تمجید از وبلاگ کرده بودند و دسته ای که در طرفداری از سیاستمداران مورد نقد وبلاگنویس فحشهای رکیکی نثارش کرده بودند. مثلا اگر نویسنده در طرفداری از الف و مخالفت با ب چیز نوشته بود، کامنتگذاران نوشته بودند که توی فلان فلان شده کی باشی که راجع به ب نظر بدهی و بر این گونه. از آن دست ناسزاهایی که به ندرت روی وبلاگها یا وبسایتها می توان دید چون کمتر کسی پیدا می شود که بپذیرد در حریم خصوصیش و با اجازه خودش آنچنان به او یا بقیه مخصوصا افراد محبوبش توهین شود. مگر اینکه وبلاگنویس به کل کامنتدونیش را باز گذاشته باشد و بی خیال هر توهین و ناسزایی باشد. من یک لحظه از خودم پرسیدم پس آن سیستم تاییدی کردن کامنتدونی به چه دردی می خورد؟ مگر نه اینست که بدترین چیزها توهین آن هم با این الفاظ به شدت رکیک است؟ شما کامنتدونی ات را تاییدی کرده ای که یک سری را چاپ نکنی، حالا که فحش و فضیحت را چاپ می کنی پس چه چیزی را منتشر نمی کنی؟ نقدهایی که درست و حسابی ریشه افکارت را از بن می زنند؟ چاپ این توهینهای زشتی که در طرفداری از آقای ب به تو شده به چه معناست؟ که تو به اندیشه مخالف اجازه بیان می دهی؟ پس چرا کامنت مرا که همین نکته ها را به تو تذکر دادم چاپ نکردی؟! نشانه اینست که طرفداران ب بی ادب و بی اخلاقند؟ واقعا فکر می کند خواننده ها این را باور می کنند؟ اصلا این دست نویسندگان چیزی به نام قدرت درک و فهم مخاطب شنیده اند؟

با دیدن و خواندن این چیزها روی اینترنت آدم گاهی حیران می ماند که این همه نابغه از کجا پیدا شده اند و چطور شده است که همه دور و بر یک نفر یا یک تفکر جمع شده اند. بعد هم بیشتر مطمئن می شود که دقیقا به دلیل حضور همین نوابغ و نخبه هاست – هر چند می دانم که همه تا این حد نابغه نیستند- که این نوع تفکر و عمل جواب نخواهد داد.

  
نویسنده : ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠
تگ ها : وبلاگ


hasht/8/ هشتاد و ۸

چهار سال پیش در چنین روزی، هشت هشت هشتاد و چهار، خواهر زاده من در پشت درهای بسته و با توافقی که بین مادرش، دکتر مادرش و صد البته خودش حاصل شد، چشم به جهان گشود. از آنجایی که ظریفان می دانند که امروز در ایران روز چهارتا هشت است و در ضمن تولد امام هشتم مسلمانان شیعه جعفری که گنبد طلاییش من را یاد موهای شازده کوچولو می اندازد، از فرصت استفاده نموده و همزمانی چهار سالگی یگانه اختر تابناک خانواده مان را با تولد امام رضای دوست داشتنی گرامی می دارم. گفتنی است که نام خانوادگی وی موسوی است و از دوسالگی علاقه شدیدی به رنگ سبز دارد و در این زمینه به هیچ عنوان از مواضعش چه اسباب بازی، چه لیوان، چه لباس کوتاه نمی آید. اما بنده به عنوان سخنگوی رسمی ایشان در اینترنت، وابستگی نامبرده را به هر گونه گروههای آشوبگر، اغتشاش گر، منافقین، مجاهدین،سلطنت طلب، استقلال طلبهای کرس فرانسه، او ته آی اسپانیا، گریای کلمبیا، ببرهای تامیل و غیره بشدت تکذیب می کنم.  «خال شادی». 

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸
تگ ها : یاد ، مناسبت