ظلمی که جاودان نماند- مورد تونس

هیجانزده‌ام. تلویزیون فرانسه هیجان‌زده است و این شور و هیجان به آدم را انتقال می‌دهد. زده‌ام شبکه خبر که یکسره دارد از تونس حرف می‌زند. امروز روز بزرگی در تاریخ تونس است. دیکتاتور تونس بالاخره رفت، بعد از بیست و سه سال ریاست به اصطلاح جمهوری! حرف مشترک مفسرین یک جمله است: «هیچ کس فکرش را نمی‌کرد». خفقانی که در تونس بود، مستبد و ظالمی که بن علی بود، فساد مالی و فقری که حاکم بود، اپوزیسیونی که خفه شده بود،‌ حمایتی که دولت بن‌علی می‌شد از طرف غرب "حامی حقوق بشر"، و از همه مهمتر مردمی که مطیع بودند و جیکشان در نمی‌آمد و سابقه نداشته اینطور به خروش بیایند و حتی جرات نداشتند در مکانهای عمومی مثل تاکسی حرف سیاسی مخالف دولت بزنند، هیچ‌کدام اجازه نمی‌داد آدم فکر کند بن علی اینطور سقوط می‌کند.

چکیده چیزهایی که من طی ساعتهای اخیر در تفسیرهای مختلف و از زبان خودم مردم تونس شنیدم این بود که  تونس در این بیست و سه سال بن علی از نظر توسعه اقتصادی رشد کرد و بن علی برخلاف بقیه کشورهای همسایه توانست کشورش را از حضور و رشد افراطی‌های اسلامگرا حفظ کند، اما جوان امروز تونسی آزادی می‌خواهد، کار می‌خواهد، ... بن علی "آزادسازی زنان" را هم در کارنامه‌اش دارد. ظاهرا قوانین حقوقی زیادی به نفع زنان تغییر کرد اما از آن طرف هم حجاب در دانشگاه ممنوع بود و دختران تونسی برای اینکه بتوانند در دانشگاه با حجاب حاضر شوند به فرانسه می‌آمدند! کشور از نظر اقتصادی رشد کرده بود اما مردم عادی در فقر زندگی می‌کردند. این است تناقضهای حکومت یک دیکتاتور! تلویزیون چند شب پیش خانمی را نشان می‌داد که فریاد می‌زد و می‌گفت فلانی با مدرک پزشکی سپور شده و خیابان را جارو می‌کند، آن یکی که داد می‌زد از دروغ و وعده خسته شدیم، بن علی را نمی‌خواهیم...

خیلی خوشحالم، برای همه دوستان تونسیم، برای مردم تونس و برای مردم عرب، که مطمئنا الان همه کشورهای دیکتاتور عرب که از ترس سرایت طغیان مردم ماستها را کیسه می‌کنند. مفسرین می‌گویند این اولین بار است که در یک کشور مسلمان انقلابی می‌شود که هدفش استقرار اسلام نیست و دمکراسی و آزادی است؛ اما درباره سوءاستفاده افراط‌گرایان اسلامی و اینکه آنها قدرت را به دست بگیرند نیز هشدار می‌دهند. مسلما هنوز اول راه است و باید منتظر ماند و دید که آیا پیروزی مردم ادامه خواهد یافت یا نه. امیدوارم عقلای تونس فکر روزهای بعد از دیکتاتور را کرده باشند و بتوانند آزادی و برابری و آرامش را در کشورشان برقرار کنند.

 هیچ کس فکرش را نمی‌کرد بن علی برود، همانطور که کسی فکر نمی‌کرد دیکتاتور ساحل عاج، لوران بگبو، اینطور بدبخت شود و حمایت بین‌المللی را همزمان با اعتراضات مردمی از دست بدهد. اما قدرت به کی وفا کرده که به زر و زور ایشان وفا کند. مرتب به یاد صحبت دوست فرانسویم می‌افتم: ظلم و زور که ماندنی نیست، این را همه می‌دانند!

پ.ن. در وبلاگ یاسر میردامادی می‌توانید کمی درباره عقاید سیاسی تونسی‌ها بخوانید که محصول دیده‌ها و شنیده‌های نویسنده در سفر به این کشور است.

  
نویسنده : ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
تگ ها : آدمها ، مناسبت


بله؟ چه گفتید؟!

همکارم که دختر حدودا سی ساله‌ای است تعریف می‌کرد گوش‌های خیلی تیزی دارد و حتی صحبت‌های آرام دانشجویان را هم می‌شنود. یکی از ماجراهایی که تعریف کرد از این قرار بود که سر کلاس "فرهنگ دیجیتال" در نظر داشت درباره عکس روی اینترنت صحبت کند و از سرویس‌های به اشتراک گذاشتن عکس نظیر فلیکر یاد کرده بود و برای مثال عکس‌های فلیکر خودش را در کلاس نشان داد. یکی از دانشجویان پسر – دانشجوی مستر دو یعنی سال دوم کارشناسی ارشد- که ته کلاس نشسته بود به آرامی گفته « عجب جیگریه!» (ترجمه البته از بنده است که به نظرم می‌تواند در چنین کانتکستی معادلی برای trop bonne ! باشد.) ماریانیگ می‌‌گفت با عصبانیت گفتم بله؟ چه گفتید؟ می‌گفت پسر مات و مبهوت به من نگاه می‌کرد و به تته‌پته افتاده بود. ادامه داده «نه بفرمایید چه گفتید؟ بلند بگویید بقیه هم بشنوند!». و پسر باشرمندگی جواب داده معذرت می‌خواهم خانم. نباید چنین حرفی می‌زدم.

ماریانیگ به تعریف بقیه فتوحات گوشهایش ادامه داد اما من باخودم فکر کردم من اگر جای او بودم چه کار می‌کردم؟ یا اگر این اتفاق برای استاد خانمی در ایران بیافتد چه کار می‌کند؟ اگر استاد زن با برخوردی مشابه، به توهین اعتراض کند آیا پسر دانشجو معذرت‌خواهی می‌کند؟

 نمی دانم این روش " بله؟ چه گفتید؟" آیا در فرانسه برخورد غالب است در مواجهه با توهینی که به زن می‌شود یا نه. می‌شود با نگاه پاسخ داد، می‌شود بعد یارو را گرفت و با او صحبت کرد اگر آدم آدم مسلط‌به‌خودی باشد یا کارهای دیگر. قاعدتا باید به شخصیت آدم هم ربط داشته باشد. اما چیزی که قابل توجه است این اعتراض به توهین است که زن فرانسوی برایش امری بدیهی است. در فرانسه از بچگی به دختران و پسران یاد می‌دهند و این در جامعه جا افتاده که مرد حق توهین به زن، از هیچ نوعی را ندارد و حتی لباس باز یا گیسوان افشان و چهره فتنه‌برانگیز زن هم نباید وسیله‌ای باشد برای اینکه به حریم زن، کلامی یا تماسی، تجاوز کنند. اگر توهینی صورت گرفت زن حق خودش می‌داند اعتراض کند و از آنجا که برای مرد جا افتاده که توهین به زن کار اشتباهی است، از آن دفاع نمی‌کند و به آن اعتراف می‌کند. البته من این رفتار را به همه مردان فرانسوی تعمیم نمی‌دهم. اما برخورد غالب است.

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٧
تگ ها : فرانس ، زن ، تدریس


اینترنت‌بازی بزرگان

 

مدتی است که قصد دارم یادداشتهایی بر چند یادداشت وبلاگی بنویسم اما فرصت نمی‌کردم. یکی از آنها درباره یادداشت آقا حامد قدوسی بود. حامد در یادداشتش فیسبوک و گودر و فرندفید و تا حد ضعیفتری وبلاگ را تفریحات کم‌فایده‌ای می‌داند که آدمهای جدی – نظیر مصطفی ملکیان یا هایدگر و فروید- هرگز خود را آلوده آن نمی‌کنند یا نمی‌کردند.

داریوش محمدپور در یادداشتش این اشکال را به حامد گرفته که چرا آدمهای جدی را فقط امثال هایدگر یا ملکیان فرض کنیم. این هم حرفی است. من اما "جدی" را همان آدمهایی درنظر می‌گیرم که حامد مد نظرش است: فلاسفه و نظریه‌پردازان و محققین کارکشته و حتی اساتید دانشگاه، و کار جدی را نوشتن کتاب و از این دست. و قصد دارم توضیح بدهم چرا این تکنولوژیهای دیجیتال ارتباطی و اطلاعاتی – به گفته بعضی از متخصصین ارتباطات بهتر است دیگر نامش را نوین نگذاریم، چرا که نوین صفتی نسبی است و هر چیزی پس از مدتی کهنه می‌شود از جمله همین فناوریها- برای آدمهای "جدی" می‌توانند مفید و حتی لازم باشند.

نکته مهمی که هیچ‌وقت نباید فراموش شود و من به عنوان دانشجوی ارتباطات وظیفه علمی خودم (!) می‌دانم که مرتب یادآوریش کنم اینست (و این را در کامنتی که همان موقع برای یادداشت فوق‌الذکر داریوش در گودر گذاشتم نوشتم) که این منِ استفاده‌کننده هستم که به ابزار ارتباطی جان می‌دهم. می‌توانم ازش استفاده مفید و  "هدفمند" یا به قول حامد جدی بکنم، می‌توانم هم فقط برای وقت‌گذرانی استفاده کنم. پس اگر تابه‌حال (به فرض) استفاده جدی‌ از این ابزارها نشده تقصیر یا به لطف یا به دلیل نوع استفاده استفاده‌کننده‌ها بوده و نه خاصیت ذاتی این ابزارها. بنابراین فکر می‌کنم درست نباشد فکر کنیم فیسبوک و گودر و غیره صرفا "تفریحات کم‌فایده" هستند، حرفی که کم‌فایده بودن را به ذات این ابزارهای ارتباطی نسبت می‌دهد. این یعنی در دام جبرگرایی تکنیکی افتادن.

اما از این گذشته من موافق نیستم که دوست‌بازی و نظر گذاشتن و عکس و خاطره و شرح حال نوشتن روی فیسبوک و گودر و غیره را کاری جدی ندانیم. هر چند که این‌گونه نوشتنها با نظریه‌پردازی و کتاب نوشتن فرق می‌کنند اما فایده خودشان را دارند، حتی برای آدمهای جدی مثل فلاسفه و نظریه‌پردازان و غیره.

اولا که روزگار برج‌عاج‌نشینی محقق و فیلسوف دیگر گذشته ‌است. من بارها خوانده‌ام که امروزه این دسته از آدمها در غرب دست‌کم برای اینکه بودجه برای تحقیقاتشان به دست بیاورند باید به میان مردم بروند. از کارشان گزارش تهیه کنند و به مقامات بدهند و در روزنامه‌ها و جاهای دیگر مطرح کنند و خواننده و حامی به دست بیاورند. مفهوم علم مردمی یا (popular science(en)/ vulgarisation scientifique (fr از جمله به همین منظور ایجاد شد. که علم به گونه‌ و زبانی مطرح شود فقط میان نخبگان و اقشار تحصیل‌کرده باقی نماند و مردم عادی هم با آنها آشنا شوند. این ابزارها یکی از راههای مردمی کردن علم هستند. ولی علاوه بر انتقال دانش، تولید آن هم امری جمعی است. محقق نمی‌تواند تنها در گوشه خانه‌اش بنشیند و بنویسد. مشارکت مردم، چه متخصصین چه مردمی که ما خالی از تخصص می‌پنداریمشان به فهم و توضیح خیلی از مسائل کمک می‌کند. این ابزارها راه را برای مشارکت مردمی که در دسترس ما نیستند اما می‌توانند به پیشرفت علم یا فهم موضوعی کمک کنند آسان می‌سازد. حامد بین فیسبوک و توییتر و گودر با وبلاگ فرق قائل شده اما به مشاهده من خیلی‌ها از دسته اول همان استفاده‌ای را می‌کنند که از وبلاگ می‌شود کرد.

اما برای ما ایرانیها این ابزارها می‌توانند نقش مهمتری بازی کنند. در غرب هزاران کنفرانس و همایش و جشن و نمایشگاه برگزار می‌شود که مردم علاقمند به علم می‌توانند در آن شرکت کنند و یاد بگیرند. در فرانسه شهرداری‌ها، کتابخانه‌ها، دانشگاهها و غیره از یک محقق یا استاد دانشگاه دعوت می‌کنند متناسب با سطح سواد مردم کوچه و بازار از سیاست، اوضاع جامعه، فلسفه، سیاست و غیره صحبت کنند. در کشور ما چنین نیست. علم و مخصوصا علوم انسانی همچنان در جمع عالمان باقی مانده است. من فکر نمی‌کنم این مردم هستند که علاقمند نیستند. بلکه معتقدم این دانشگاهی‌ها هستند که نتوانسته‌اند با زبانی ساده و جذاب و به گونه‌ای که آدمی با سطح سواد متوسط را فراری ندهد معلوماتشان را به مردم منتقل کنند.

هر چند که دسترسی به اینترنت هنوز همگانی نشده اما این مطالب به هر حال خواننده خودش را دارد. یعنی اینکه اگر آدمهای جدی مملکت ما – به ایشان می‌توان باز گروههای دیگری را هم اضافه کرد نظیر هنرمندان و نویسنده‌ها و ورزشکاران و روحانیون و غیره- استفاده از ابزار ارتباطی و اطلاعاتی دیجیتال را جدی بگیرند بسیار راحت‌تر می‌توانند علم و دانش و هنر و تجربه و از آنها مهمتر "اخلاق حرفه‌ای" را، اگر برایشان اهمیت داشته باشد، به مردم انتقال دهند.

ابزارهای ارتباطی دیجیتال علاوه بر اینکه کمک می‌کنند این دسته علمشان را از راهی ساده به میان مردم ببرند، از آن جهت که ابزارهای ارتباطند به این افراد کمک می‌کند که محقق از جمع‌ نخبگان یا کسانی که از نظر تحصیلات و اندیشه مثل خودش هستند به میان مردمی از جنس دیگر برود. یعنی علاوه بر علمش، خود فرد دانش‌ورز* – سلام داریوش!- هم مردمی می‌شود. من فکر می‌کنم این برای جامعه ما خیلی مفید باشد. چون ما همیشه این دسته از آدمها را انسانهایی غیرقابل‌دسترس یافته‌ایم. آدمهایی با ابهت، که نمی‌توان به آنها نزدیک شد. اینکه آدم ببیند فلان فیلسوف یا فلان محقق معروف مثلا عکسهایش را روی فیسبوک گذاشته یا چند خط خودمانی در گودر یا توییترش نوشته کمک می‌کند که این یخ رابطه بین مردم عادی و این آدمهای جدی شکسته شود. همه ماهایی که در غرب درس خواند‌ه‌ایم دیده‌ایم بزرگترین اساتید، حتی آنها که شهرت جهانی دارند، چطور بابهانه و بی‌بهانه به سمت دانشجویان می‌روند، با ایشان سر صحبت را باز می‌کنند و حتی سر میزشان می‌نشینند و با ایشان غذا می‌خورند. تاقچه‌بالا گذاشتن، دیگری را به "جرم" مدرک و شغلِ پایین‌ترش ریز دیدن و خود را بهتر از دیگری فرض کردن، بنا به تجربه من، میان اکثر آدمهای جدی غرب معنایی ندارد. و چه کسی است که انکار کند چقدر این برخورد انسانی به آدم می‌چسبد و برایش لذت‌بخش است. رابطه‌ها هر چه صمیمی‌تر و انسانی‌تر باشند آدمها احساس بهتری دارند. به همین دلیل به نظر من این گونه رفتارهای "غیرجدی" روی فیسبوک و گودر و غیره را که باعث صمیمی‌تر شدن رابطه‌ها می‌شوند را نباید کم‌اهمیت دانست.

مورد سومی که من را تشویق می‌کند بنویسم که این ابزارها برای ما ایرانیها به طور خاص مفید است اینست که این ابزارهای خودمانی اینترنت رشته کلام را به دست آدمهایی می‌دهند که صدایی در رسانه‌های ایران ندارند. آنها شاید خودمانی چیزی بنویسند اما سایتهای خبری این حرفها را جدی می‌گیرند و به گوش افراد بیشتری می‌رسانند. نظیر آقای ابطحی که در سالگرد اعترافات تلویزیونیش در فیسبوک نوشت: «پارسال مثل امروزی دادگاه داشتیم. روز قبلش تمرین کرده بودیم.چه روزی بود... » که خب، هر کس از آن آنچه خواند که خود می‌خواست. خیلی از سایتهای خبری آن را نقل کردند نظیر تابناک و یا نامه جعفر پناهی که به بهانه حمله به مسیح علی‌نژاد در تقبیح توهین و طعنه چند خطی نوشت. و از آنجایی که فیسبوک و گودر متعلق به خود شخص است و خودش در آن نوشته و نقل از کس دیگر یا گزارش نیست، باور کردنش برای خواننده آسانتر است و سایتهای خبری نیز از این مطالب استقبال می‌کنند.

اینها چند نکته بود که به ذهنم آمد که مسلما کامل نیست. البته من مخالف این نیستم که رفتارهایی نظیر اعتیاد به این ابزارهای ارتباطی و اطلاعاتی نیز آدم را تهدید می‌کنند اما این دلیل نمی‌شود که این را تقصیر ابزار ارتباطی بگذاریم. این آدم پشت این اینترنت است که باید اندازه نگه دارد. به همان ترتیب این مطلب که هنوز آدمهای جدی این ابزارها را جدی نگرفته‌اند و کتاب‌نویسی و مقاله‌نویسی و ترجمه و شرکت در کنفرانس را مهمتر می‌دانند، نباید باعث شود فکر کنیم واقعا این ابزار است که چنین خاصیتی –جدی نبودن- دارد. هر کس بنا به خلاقیت و توان و دانش خودش می‌تواند استفاده‌ای از این ابزارها بکند که می‌تواند به اندازه کتاب‌نویسی و غیره اهمیت داشته باشد. باید رفت و از آدمهایی که از این ابزارها استفاده‌ جدی و هدفمند و مفید کرده‌اند پرسید.

*اضافه کردن ورز به اسم برای ساختن صفت را از داریوش محمدپور یادگرفتم، که برای ترجمه صفت médiatique  (که در جمله به معنای کسی بود که زیاد در رسانه‌‌ها حضور می‌یابد) رسانه‌ورز را پیشنهاد کرد.

  
نویسنده : ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٠


مُسکنی برای روزهای پر از مصیبت‌

آدمها برای تسکین یافتن، ‌زمانی که درد روحی چیره می‌شود، راه‌های مختلفی سراغ دارند. بعضی سراغ نوشیدنی فراموشی می‌روند، بعضی سراغ مواد شادی‌زا، بعضی سراغ مدیتیشن، بعضی سراغ آدمهای تسکین دهنده و گوشی که شنوای دردها باشد، بعضی گریه و فقط گریه، ... من فکر می‌کنم اگر آدم در مواقع سختی نمونه‌ای از آدمهایی در ذهنش داشته باشد که با وجود همه سختی‌ها و دردها و ناامیدی‌ها دوام آوردند و تحمل کردند و ماندند، بهتر می‌تواند به خودش دلداری بدهد و صبوری کند. همه ما لحظه‌های سخت در زندگیمان داشته‌ایم و خواهیم‌داشت. لحظه از دست دادن عزیزی، جداشدن از او، به خاک سپردنش و وداع همیشگی، یا لحظات تحقیر و توهین و بی‌حرمتی از طرف همنوعان و چه بسا نزدیکان و دوستان خودمان.

به نظر من به یاد داشتن همیشگی ماجرای عاشورا، برای کسانی که امام حسین را عزیز می‌دارند، می‌تواند در مواقع سختی تسکین خیلی از دردها باشد. نمی‌گویم درمان، می‌گویم تسلی؛ که خودش در روزهای عذاب‌آور چیز کمی نیست. در واقعه عاشورا خیانت هست، بی‌وفایی هست، ظلم هست، نامهربانی هست، بی‌حرمتی هست، توهین و تحقیر هست، بی‌رحمی به زن و کودک بی‌دفاع هست، کتک و شکنجه هست، دیدن قتل عزیزان هست، به خاک نسپردنشان و به روی خاک رها کردنشان هست، اسارت هست، و به نقل تاریخ سر عزیز را جلوی چشم کودکانش به روی نیزه بردن هست... یعنی بسیاری از انواع عذاب کشیدن و خیلی از انواع تسلی را از یک سری آدم گرفتن هست.

برای مایی که امام حسین را از خاندان پیامبر و از بهترین بندگان خدا می‌دانیم تکرار کردن این مصائب و به ذهن داشتنش، به نظر من، می‌تواند کمک کند که در مواجهه با دردهایی مشابه بهتر صبوری کنیم. اگر اینها همیشه در ذهنمان ثبت شده باشد و مدام به خودمان تکرار کنیم و با آنها انس بگیریم، ذهن در روزهای سختی به سرعت ارجاع می‌دهد به سختی‌های خاندان کسی که به دید ما بهترین بنده خدا بود. به وقت سختی که آدمی  به دنبال تسلی می‌گردد، اگر با امام حسین و حماسه‌اش انس گرفته باشد ناخودآگاه به یاد می‌آورد که آنها که از بهترین‌ها بودند سخت‌ترین‌ها را چشیدند و تحمل کردند. که همه چیز ازدست‌دادنی است چه برای من چه برای آنها که مقربین بودند. و همین آدم را کم و بیش تسکین می‌دهد.

من فکر می‌کنم اگر سفارش شده که همواره واقعه عاشورا را بیاد بیاورید یکیش به این دلیل است. درسهای عاشورا مسلما زیاد است اما این چیزی است که به شخصه تجربه کرده‌ام. البته موافق این نیستم که برای به ذهن داشتن عاشورا مدام نوحه‌خوانی کنیم و اشک دربیاوریم و غمگین باشیم و در ضمن راهی بشود برای کسب نان و جعل واقعیات و اضافه کردن خرافه و دروغ. چرا که اولا که به نظر من برای ادامه زندگی شاد بودن بیشتر نیاز است تا گریان بودن. ثانیا گمانم شهید مطهری است که می‌گوید نیازی نیست برای گریه کردن برای حسین نوحه بخوانیم. خود ماجرای کربلا را به نثر هم که بخوانیم و حکایت کنیم اشکها روان می‌شوند. از ثالثا بگذریم که حرف من اینجا چیز دیگری است. چیزی که مد نظر من است اینست که از جمله درسهای عاشورا صبوری بر سخت‌ترین بلاهاست. می‌دانم که این حرف تازه‌ای نیست اما خواستم تجربه‌ شخصیم را بنویسم و مشاهداتم از آدمهایی که در مصیبتها دل می‌سپردند به مصیبت کربلاییان:  درمیان انواع ابزار یا راه‌هایی که آدم را در دردها تسکین می‌دهند، یاد بندگان پاک خدا و سختیهایی که برایشان رفت و صبوریشان، سربالاگرفتنشان و پناه به خدا بردن و ادامه دادن زندگی، در سختی‌ها و اشک‌ها و مصیبت‌ها به آدم دلگرمی می‌دهد که تنها نبوده و حتی بهترین‌ها هم این مراحل را پشت سر گذشته‌اند. همان بهترین‌ها که اتفاقا کسانی هستند که برای تو عزیزند و قابل‌احترام و همیشه با ایشان مانوس ‌بوده‌ای. همین یک چیز را از عاشورا به خاطر بسپاریم، در این دنیایی که ظلم و بی‌معرفتی و تحقیر و بی‌حرمتی و از دست‌دادن کم درش پیدا نمی‌شود، کمی هم تسکین بیابیم خودش خیلی است.

  
نویسنده : ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٦