«و تو را ترسی شفاف فرامی‌گیرد»

آدم وقتی از کشورش دور است عوض اینکه دغدغه‌هایش هم دور شود، بیشتر می‌شود. نگرانی‌ها و اضطراب‌ها و پریشانی‌هایش هم. کافی است پدرومادرم بگویند دارند می‌روند تهران. من تمام روز جاده پیچ و واپیچ کندوان جلوی چشمم است. یا آن یکی بگوید داریم می‌رویم کربلا. یا یکی بخواهد با هواپیما سفر کند. یا هر چیز دیگری که به نظرم خطرناک بیاید. از اینجا که نگاه می‌کنی همه خطرها ترسناک‌تر و نگرانی‌ها نگران‌کننده‌تر است. اوضاع بقیه را نمی‌دانم اما من از یکشنبه هفته قبل در هول و ولا بودم. اضطراب روی اضطراب تا رسید به چهارشنبه که کلاس داشتم. دوستان فضای صمیمانه‌تر مجازی در جریانند که کلاس چهارشنبه‌ام را منحل کردم. از شدت پریشانی و حواس‌پرتی یادداشتهایم را خانه جا گذاشته بودم و اصلا قادر نبودم حواسم را جمع کنم و بی‌یادداشت حرف بزنم. دست از پا درازتر جلوی در کلاس ایستادم و هر که آمد گفتم نمی‌توانم بدون یادداشتها کلاس برگزار کنم. برای بچه‌ها جای سوال بود که چرا حالا که سر و مر و گنده دم کلاس ایستاده‌ام کلاس منحل است. دو نفر زنگ زدند و به بقیه گفتند که از کلاس قبلی مستقیم بروند خانه. برای یک جمع شش نفری که ایستاد و پرسید چه شده اوضاع ایران را توضیح دادم و گفتم که پریشانم و توان برگزار کردن کلاس بدون یادداشتهایم را ندارم. فرانسوی‌ها هم که این روزها همه اخبار خاور میانه را دنبال می‌کنند. همه در جریان بودند. همه ابراز همدردی و همدلی کردند.

فردایش ایمیلی از یکی از غایبین جمع دریافت کردم که خانم چهل- چهل و پنج ساله‌ای است. از طرف همه بچه‌های کلاس برایم پیام همدردی فرستاده بود و آخرش نوشته بود کاش کلاس جلسه بعد را با این شعر سهراب سپهری شروع کنیم: در فلق بود که پرسید سوار... شعر را تا "خانه دوست کجاست" به فینگلیش نوشته بود. فینگلیش که نه، اینطوری که نمی‌دانم نامش چیست.

به قول خودشان به شدت قلبم را لمس کرد. در جوابش تشکر که کردم نوشتم که همه ما احتیاج داریم که در لحظات سخت زندگیمان حس کنیم دیگران ازمان حمایت می‌کنند. خواستم برایش بنویسم این شعری که تو اینجا نوشته‌ای، شعری که ما را ترغیب به دوستی و جستجوی دوست می‌کند، آهم را درآورد. در کشور من روز به روز، واقعه به واقعه، دشمنی‌ها بیشتر می‌شود. دوستی‌ها را میان هم‌جبهه‌ای‌ها و نفرت از گروه مقابل را تقویت می‌کند. هیچ اراده‌ای هم وجود ندارد که این نفرت را از بین ببرد که هیچ، همه چیز در خدمت بیشتر کردن کینه و نفرت است. داریم منزوی می‌شویم در گروه خودمان و چراغهای رابطه را یکی پس از دیگری خاموش می‌کنیم و شمشیرها را از رو می‌بندیم. ولی ننوشتم. فقط نوشتم چقدر خوبست که همینطور که این شعر می‌گوید، به دنبال خانه دوست و دوستی باشیم، علیرغم همه احساس نفرتی که می‌تواند بین آدمها وجود داشته باشد. یعنی عاقبت این کینه و نفرت و خشمی که بین مردم ما زاده و بزرگ می‌شود چیست؟

  
نویسنده : ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳٠


ایمیلیزه شدن روابط در محل کار

یک نگاهی که به سیر کارهای اداری دانشگاه که می‌کنم می‌بینم همه چیز در این پنج ماه با ایمیل انجام شده یا انجام‌شدنی بوده. از همان اول که بهم اطلاع دادند برای تدریس پذیرفته شده‌ام – البته خودشان در فرم پرسیده بودند دوست دارید چطور از نتیجه مطلع شوید، ایمیل تلفن یا نامۀ پستی، من هم ایمیل را انتخاب کرده بودم- تا حالا.

فهرست درسهایم را با ایمیل فرستادند. یک سری اسمهای عجیب غریب و ناآشنا. من با ایمیلی از مدیر دانشکده پرسیدم حالا اینی که وفرستادید یعنی چه؟ او هم ایمیلی ایمیل مسئولان مربوطه را برایم فرستاد و ایمیلی هم به آنها زد و ما را با هم آشنا کرد و آنها هم با ایمیل توضیحات بسیار خوبی بهم دادند. بعدش من به دوستانم ایمیل زدم و راهنمایی بیشتر خواستم. هر کس در حد توانش بهم پاسخ داد و گره از کارم گشود. ایمیلی.

بعضی از کلاسهای ما در سالن کامپیوتر است. هر وقت که به کار با کامپیوتر نیاز داریم باید یکی از این سالنها را رزرو کنیم. با ایمیل. درب این سالن‌ها قفل دیجیتالی دارند و با ماسماسکی دیجیتالی باز می‌شوند. هر بار که قرار است وارد سالنی جدید بشویم باید از مسئول امنیت سالنها بخواهیم نام ما را وارد کامپیوتر ماسماسک کند. این هم از با ایمیل و بدون مراجعه ممکن است.

کلاس که نتوانم بروم به آموزش و اگر بشود به بچه‌ها ایمیل می‌زنم و غیبتم را اطلاع می‌زنم. کلاس جبرانی که بخواهم بگذارم ایمیل می‌زنم و از آموزش کلاس خالی طلب می‌کنم. سوالات امتحانی را با ایمیل برای آموزش می‌فرستیم. در یک دانشکده ممتحن خودم نبودم. فردای امتحان ایمیل زدند بیا برگه‌ها را بگیر. بچه‌ها به نمره‌شان اعتراض داشته باشند ایمیل می‌زنند. من هم با ایمیل پاسخ می‌دهم و اشکالاتشان را توضیح می‌دهم. و آخرش هم می‌نویسم با این حال اگر راضی نشدید بیایید دفترم برگه‌تان را ببینید. کسی نیامده تا به حال.

جلسه شورای دانشکده که داشته باشیم مدیر گروه به همه همکاران ایمیل می‌زند که بروید فلان فرم را روی اینترنت پر کنید و یکی از روز-ساعتهای پیشنهادی را انتخاب کنید. بعد هر ساعتی که رای بیشتر بیاورد به عنوان روز و ساعت جلسه انتخاب می‌شود. (بابا دمکراسی!) خب خود جلسه هنوز ایمیلی نشده ولی بعید نیست روزی بشود!

نصف هزینه حمل نقل مسیر خانه - دانشگاه را دانشگاه پرداخت می‌کند. هر ماه باید بلیط حمل و نقل را به مسئول مربوطه بدهیم. خودش گفته البته حضوری لازم نیست بلیط را ارائه کنید. اسکن کنید و با ایمیل بفرستید.

البته این وسط یک چیزهایی را نمی‌شود ایمیلی انجام داد. مثلا گرفتن برگه‌های امتحانی. اما میزان ارتباطهایی که از طریق ایمیل انجام می‌شود به نظر من قابل توجه است. خب ممکن است بعضی‌ها بگویند در این صورت روابط بسیار ماشینیزه شده‌اند و ارتباط رو در رو کم شده است. آدمها نیاز دارند همدیگر را ببینند و ارتباط دیجیتال باعث می‌شود آدمها از میزان این ارتباطها بکاهد.

من مخالف این حرف نیستم که این ارتباطهای اینترنتی از میزان ارتباطهای رودررو می‌کاهند. اما آن را الزاما چیز بدی نمی‌دانم. چرا که ارتباطهای اینترنتی در محیط کار به آدم این امکان را می‌دهد که در وقت و انرژی و همینطور در دیدن آدمهای نچسب صرفه‌جویی کنیم! مثلا من خیلی وقتها کارهایی که با یک بخش از آموزشمان در ارتباط است را حضوری انجام می‌دهم. چون یک قسمت از قشنگ‌کردن روزم عبارتست از اینکه وارد اتاق آن چهار خانم آموزش بشوم و بلند بگویم: بونژوغ خانمها! و آنها هم علیرغم اینکه به شدت مشغولند سرشان را بلند کنند و چهارتایی باهم بگویند: بونژوغ شادی! همچین لذت‌بخش‌ است همین گفتگوی کوتاه و دیدن لبخند خسته اما مهربانشان! اما در عوض نمی‌روم سراغ اتاق کناری که مردکی به شدت نژادپرست در آن کار می‌کند. مریض که نیستم با کسی رودررو شوم که به خاطر رنگ پوستم، ملیت یا مذهبم خودش را برتر از من می‌داند و باید دوزار بگذاری کف دستش تا جواب سلامت را بدهد و وقتی دارد با من حرف می‌زند یک طرف دیگر را نگاه می‌کند! ایمیل به من این سعادت را می‌دهد که او را حتی‌الامکان فاکتور بگیرم.

 ایمیل و ماشین و ابزارها نیستند که ما را ماشینی می‌کنند. تکنولوژی‌های ارتباطی و اطلاعاتی نه اجبارکننده‌اند نه رهایی‌بخش. ابزارند و فقط "امکان"ش را به ما می‌دهند. هیچکس من را مجبور نکرده که حتما با ایمیل کارهایم را انجام بدهم. تلفنی یا حضوری هم می‌توانم. این خود ماییم که با استفاده‌کردن اینطوری یا آنطوری روش زندگیمان را ماشینی می‌کنیم یا نمی‌کنیم. بیت:

 تکنیک به ذات خود ندارد عیبی

هر عیب که هست در بکارگیری ماست!

  
نویسنده : ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٥


بی‌اعتمادبه‌نفسی

قرار است در ماه آوریل کنفرانسی بروم راجع به زندگی خصوصی. کنفرانسش بین‌المللی است و شاخه‌های مختلف علوم انسانی در آن شرکت می‌کنند. بنابراین ترسناک است. استادم بهم پیشنهادش کرده بود و من هم مقاله‌ای راجع به اینکه بلاگرهای ایرانی چطور از زندگی خصوصیشان حرف می‌زنند فرستادم و پذیرفته شد. دو سه روز پیش روز ارائه و مشخصات گروهمان را فرستادند. دیدم افتاده‌ام در گروهی که یکی از محققین کله‌گنده ارتباطات هم در آن است. از همین حالا عزا گرفته‌ام که نکند مطلبم را خوب ارائه نکنم، نکند جالب نباشد و خلاصه باز عزای اعتماد به نفس نداشتنم را گرفته‌ام. البته بیشترش به خاطر اینست که هنوز به نوشتن این بخش از تزم نرسید‌ه‌ام و دقیق نمی‌دانم از چه باید حرف بزنم!

دیشب با همین فکرها سروکله می‌زدم که دیدم باغبان مهدی سیبستانی در گودر نتی بر ویدئویی گذاشته و اعتماد به نفس یکی از سخنرانان را تحسین کرده و ابراز تعجب کرده که چرا فلانی که زبان انگلیسیش بهتر هم هست اعتماد به نفس ندارد. در حقیقت اضطرابی که در کلام و چهره نفر دوم بود این بی‌اعتماد به نفسی را القا می‌کرد. هر دو نفر هم اتفاقا آشنا و از سرشناسان وب هستند. دو دستی زدم توی سرم که دیدی وقتی موقع صحبت اضطراب داری چه می‌شود!

خب به نظر من هیچ ربطی ندارد که آدم زبان بلد باشد یا نه. به من بگویی فارسی هم برو سخنرانی کن همینقدر احساس بی‌اعتماد‌به‌نفسی و اضطراب می‌کنم. حتی اگر مطمئن هم باشم که مطلبم خیلی جالب است قابلیت این را دارم که چنان از شدت اضطراب به خودم بپیچم که حتی برای از رو خواندن هم نفس نداشته باشم. می‌دانم که اعتماد به نفس چیزی نیست که آدم یک‌شبه بدست بیاورد یا از دستش بدهد و بنابراین به این هم ربط ندارد که مطلبم را خوب آماده کرده باشم. به نظر من اتفاقات زندگی آدم هم در ساخته شدن یا از دست دادن اعتماد به نفس نقش دارند. به دیدی هم که آدم از خودش دارد ربط دارد که این هم به شدت هم تحت تاثیر نگاهی است که دیگران به ما دارند. البته باز این هم خیلی وقتها در مورد من صادق نیست. استادم هربار از مقاله‌هایم راضی است. از زبان فرانسه‌ام هم همینطور. یک بار حتی با مهربانی تشر زده که پس کی می خواهی معتمد به نفس شوی. نباید که منتظر دوران بازنشستگیت باشی که اعتمادبه‌نفس‌دار شوی! بعد مقداری ازم تعریف کرد که دانشجوی خوبی هستم و دلیلی ندارد نگران باشم. طفلکی می‌داند که باید بهم اعتماد به نفس بدهد اما هیچکدام باعث نمی شوند که من آنچه بشوم که باید.

یک مقدار این اضطرابها به نظر من برمی گردد به عادت نداشتن به صحبت در جمع. اما ترم اول ما تمام شد و منی که منتظر بودم از شدت اضطراب تدریس دردهای عصبی نظیر دندان درد و دست دردم برگردد خبری ازشان نشد! نمی‌دانم این همه تسلط و آرامش از کجا آمد. آدمی موجود عجیبی است واقعا. حالا اینی که باعث می‌شود من سرکلاس راحت باشم یعنی از بالارفتن اعتماد به نفس است؟! نمی‌دانم اما می‌دانم هر کسی دوای دردش دست خودش است. من می‌دانم که باید گوش خودم را بگیرم و یکی بزنم توی سرم و خودم را بفرستم به کنفرانس و آنقدر جلوی آدم‌بزرگها حرف بزنم تا عادت کنم! اما اعتماد به نفس داشتن فقط در این مورد کاربرد ندارد. همین الان که دارم این را می‌نویسم هی می‌گویم چرت و پرت است چاپش نمی‌کنم! این هم چاره‌اش اینست که گوش خودت را بگیری و چاپ کنی و به خودت بگویی آن کاری را بکن که فکر می‌کنی درست است و بی خیال خوش آمدن یا نیامدن بقیه. اوهوم. راهها را باید پیدا کرد.

  
نویسنده : ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٩
تگ ها : تدریس ، تز


از تئاتر شازده کوچولو

چهار پنج شب پیش رفته بودم تئاتر شازده کوچولو، نوشته سنت اگزوپری. شازده کوچولو از معدود کتابهایی بود که من در سفر اولم با خود از ایران به فرانسه آوردم و تنها کنفرانس دوره لیسانسم بود که تحسین استاد را با آن برانگیختم و تنها کتاب نثری است که قسمتهایی از آن را با وجود حافظه خرابم حفظم و تنها شخصیتی است که برای هر که بخواهم کارت بفرستم می‌توانم کارتی با تصویر او بخرم و به راحتی دوستی و دوست داشتن و آرزویم را ابراز کنم.

شازده کوچولو به نظر من بُرشی از زندگی خود ماست که گلی داریم، رهایش می‌کنیم، دوباره بازمی‌یابیمش، به دنیای عجیب آدمها وارد می‌شویم: سلطان، خودپسند، شرابخواره، آدم بزرگها و... سرانجام آن روباه نازنین که دست دوستی به سمتمان دراز می‌کند و به ما می‌آموزد چطور "آدم" اهلی می‌شود و باید این واقعیت را پذیرفت که بعد از هر اهلی‌شدنی یک جدایی هم در پیش است. کتاب شازده کوچولو پر از درسها و نکته‌های کوچولوست که هم بزرگترها را جذب می‌کند و هم کوچکترها را و به خاطر همین هم بود که جمعیت حاضر در تئاتر نصف بچه و نصف "آدم‌بزرگها" بودند. ولله ما که شازده کوچولو خواندن در زمان بچگی هیچ لذتی بهمان نداد نمی‌دانم بچه‌ فرانسوی‌ها از این کتاب چه می‌فهمند! ولی به غیر از دختر هشت نه ساله‌ای که کنار من نشسته بود و یکسره از اول تا آخر وول خورد و پایش را صد بار از توی کفشش درآورد و دوباره پوشید و ما را بارها از بوی جورابش مستفیض کرد، بقیه بچه‌ها خطای چندانی نداشتند. به غیر از سوالاتی که با صدای آرام از پدر و مادرشان می‌پرسیدند سروصدای دیگری نکردند. حال آنکه من با دیدن آن همه بچه چهار پنج ساله عزا گرفته بودم که مگر می‌گذارند تمرکز کنیم روی تئاتر! در یک جا، آن جایی که بیزنس‌مَن -یا به قول شاملو مرد تجارت‌پیشه- ستاره‌ها را می‌شمرد اما واژه ستاره یادش نبود اتفاق بامزه‌ای افتاد. بیزنس‌من در جواب شازده کوچولو که پرسید چه چیزی را می‌شمری هی نشانه می‌داد که آن چیزی که می‌درخشد، فلان است چنان است و چند تا بچه‌ با صدای بچگانه توی آن تاریکی داد می‌زدند "اِتوآل، اِتوآل"! (ستاره). داشتند جواب معلم را می‌دادند انگار یا تقلب می‌رساندند به شازده کوچولو! حسابی رفته بودند در بحر نمایش!

من به شخصه بسیار از تماشای این نمایش لذت بردم. داستان نمایش وقتی شناخته شده باشد کار کارگردان به نظر من سخت‌تر است. اما آنقدر این کارگردان در اجرا خلاقیت و هنر داشت که آدم احساس خستگی یا تکراری بودن داستان نمی‌کرد. همانقدر که دوست نداشتم رز شازده کوچولو یک خانم زیبا باشد که لباس گل به تنش کرده‌اند- که اینطور هم نبود و کارگردان به یک شاخه گل رز قرمز و صدای زنی بسنده کرده بود- دوست داشتم روباه یک روباه واقعی باشد و با آن دم زیبایش بخرامد. پیش خودم می‌گفتم خلاقیت است دیگر! یک هو دیدی از یک روباه واقعی هم صحنه‌ها و گفتگوهای زیبا درآمد! که البته باز هم اینطور نبود! کارگردان در نهایت ظرافت در نقش روباه مردی با موهای سیاه را انتخاب کرده بود که فرانسه را به وضوح با لحن و لهجه عربی حرف می‌زد. من حظ کردم. فرانسه سالهاست که با مشکلی به نام ادغام مسلمانان عرب روبروست. اغلب محله‌های عرب متاسفانه محله‌های کثیف و خطرناک و پر از آلودگی صوتی و مواد مخدر و اینهاست. اقلیتی از عربها خرابکاری‌های زیادی از جمله حمل ونقل مواد مخدر و دزدی و کتک‌کاری و از این دست در اینجا می‌کنند و البته سندش به نام "عربها" زده می‌شود و رابطه این دو ملیت که شهروندان یک کشورند را بد می‌کند. از یک طرف برخی از فرانسوی‌ها اعتراض می‌کنند که یک سری از عربها نمی‌خواهند یا نتوانسته‌اند در جامعه غربی ادغام شوند – وخیلی‌ها تصریح می‌کنند که اقلیتی هستند که خرابی ‌به بار می‌آورند- و از طرف دیگر عربها اعتراض می‌کنند که این جامعه فرانسه است که همیشه ما را در محله‌های دور از شهر جا داده و خود فرانسوی‌ها هستند که از ما دوری می‌کنند و به ما کار نمی‌دهند و غیره.

این بحث ادغام عربها و سیاهان بحث و مشکلی است که جامعه فرانسه با آن روبروست و کارگردان این نمایش چه ایده قشنگی داشت که داستان اهلی شدن روباه و دوستی و دوست‌داشتن بین این دو را اینطور نمایش داد. این قسمتش پر از استعاره‌های قشنگ بود. آن جایی که به شازده کوچولو گفت که برای اهلی کردنم باید اول دورتر بنشینی. هرروز سرساعت بیا و کمی نزدیکتر بیا. آنجا که روباه آدم‌ها را دشمنی می‌دانست که شکارش می‌کنند اما سرانجام با یکی از همانها دوست شد و بدو دل بست. «اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...». بعد از آموختن درس اهلی شدن، ریتم نمایش تند شد. روباه عاشق شد و شازده کوچولو را در آغوش گرفت و با هم چرخیدند و چرخیدند و ما هم با آنها کیف کردیم و به عرش رفتیم. بعد که نوبت به خداحافظی رسید دوباره همگی پایمان را گذاشتیم روی زمین که همیشه اینجا جای دردناک داستان است. آن‌جا که روباه اشک می‌ریزد از رفتنش. و شازده کوچولو، که به روباه می‌گوید: «تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.» من هر بار که با این جمله (بی‌رحمانه!) شازده کوچولو برخورد می‌کنم یاد این بیت حافظ می‌افتم :

گفت خود دادی به ما دل حافظا/ ما محصل بر کسی نگماشتیم

خلاصه که من در طی این یکساعت و نیم هی در حال عبور و "مرور" بودم به لحظه‌های مشابه زندگی خودم و خلاقیت کارگردان و تطبیق آنچه خوانده بودم با آنچه می‌دیدم و اگر یک چیز از این نمایش به خاطر بسپارم و آن را تحسین کنم اینست که کارگردان هنر را به کارگرفت که از زیباترین صحنه داستان – به زعم من- استفاده کند برای اینکه پیام آشتی و دوستی بدهد بین دو دسته مردم کشورش که کم و بیش با هم درگیری دارند. هنر را مثل خیلی ابزارهای دیگر برای پخش نفرت هم می‌توان به کار گرفت. زنده‌باد هنر هنرمندانی نظیر اگزوپری و این کارگردان، Stéphane Pezerat.

 

-          اعظم عزیز از من خواسته بود از نمایش عکس بگیرم. راستش اول نمایش اعلام کردند تلفنها خاموش عکس هم در حین نمایش ممنوع. آقا اگر شما از این نمایش عکس گرفتید این فرانسوی‌ها هم گرفتند! من هم تو رودربایستی گیر کردم و دوربینم را درنیاوردم! و هنگام تعظیمات هنرپیشه‌ها که دوربینها روشن شد من هم عکس بالا را گرفتم. اما دوربین خوبی لازم بود که در تاریکی بهتر عکس بگیرد. آن که سمت راست شازده‌کوچولو ایستاده راوی داستان است و در سمت چپ خلبان. در داستان هر دو یک نفر هستند البته.

-          کتاب شازده‌کوچولو را می‌توانید در اینجا با ترجمه محشر و صدای گرم شاملوی عزیز هم بخوانید هم بشنوید. این هم بخش روباه به جهت پارتی‌بازی.

-          این هم سایت تولید‌کننده این تئاتر که می‌توانید عکسهای بیشتری در آن ببینید.

- نویسنده وبلاگ اینجا داستان کوتاه نیز یادداشت خوبی درباره شازده کوچولو نوشته است.


  
نویسنده : ; ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٤