جام جهانی و همه جاری به تنم، وطنم، ایران

 

همیشه از چند روز قبل از شروع جام جهانی فوتبال، ملیتهای مختلف ساکن فرانسه پرچم کشورشان را از پنجره خانه­شان آویزان­می­کنند. در منطقه­ای که من زندگی­می­کنم بیشتر از پرچم فرانسه پرچم پرتقال و با فاصله زیادی اسپانیا و الجزایر دیده­می­شود. من هم پرچم ایران را به بالکن بستم. هر چند که ایران به جام­جهانی نرفته اما احتیاج داشتم در روزهایی که بقیه ابراز هویت می کنند که دست بر قضا مصادف شده بود با دهه سوم خرداد، من هم دستی به این غرور ملی بکشم!

همیشه دوست دارم کشورهای جهان سومی در مقابل حریفان غربیشان (البته به جز فرانسه!) بازی را ببرند. حس می­کنم جام جهانی برای مردم این کشورها عین مردم ما جایی برای عرض­اندام است. برای نشان دادن خود، برای اینکه به آن کشورهای صاحب نظم و حساب کتاب و اندیشه و ثروت و قدرت بگوییم ما هم عین شما برای خودمان غروری داریم و کشورمان را دوست داریم، هر چند که «دست سرنوشت» ما را جزو کشورهای «در حال توسعه» قرار داده باشد و شما را جزو از ما بهتران. و برای مایی که ایرانی هستیم این فرصتهای ورزشی چه فرصت خوبی است برای اینکه بگوییم ما هم عین شماییم، هر چند که از نظر قانونی به چشم بسیاری از تصمیم­گیران بزرگ دنیا مثل بقیه نیستیم و هر روز بیشتر از دیروز به گوشه انزوا کشیده می­شویم. اگر به خاطر ایرانی بودنمان باید برای یک کنفرانس رفتن دردبه­در دنبال ویزا باشیم و کلی پول و اعصاب و وقت هزینه کنیم، از رفتن به دوره­های آموزشی محروم ­شویم و هر غیر ایرانی که با ما با هدف انتقال تکنولوژی مکاتبه کند جریمه و تحریم شود ، در شاخه­های فیزیک و داروسازی و هرچه که به انرژی اتمی ذره­ای ربط دارد جایی برای ما در دانشگاههای کشورتان نباشد، اگر فارس را از کنار نام خلیجمان می­دزدید و آنچه دلتان بخواهد کنارش می­گذارید و کاری جز اعتراضهای اینترنتی نمی­توانیم بکنیم، ما هم کسانی هستیم که عین شما کشورمان را دوست داریم و برای موفقیتش هورا می­کشیم و از شکست و شکستنش زانوی غم به بغل می­گیریم. اما حیف که همین فرصت ایران ایران کردن را هم امسال نداریم. این را هم می­گذاریم در کنار بقیه نبودن­ها.

 از وقتی که در فرانسه­ام در فهرست کشورهایی که از امتیازهایی برخوردارند چشم می­گردانم که نام ایران را ببینم، اما نیست. فهرست کشورهایی که تلفن زدن به آنها بسیار ارزان است، فهرست دانشجویان کشورهایی که اگر کار کرده باشند حقوق بیکاری به آنها تعلق می گیرد، فهرست کشورهایی که پست مرسولات سفارشی علیرغم یکی بودن مسافت ارزانتر است ... در هر فهرستی که تسهیلات و امتیازی برای شهروندان هست نام کشور من نیست. در هر فهرستی که بازرسی بدنی و انگشت­نگاری و سخت­گیری بیشتر و امکانات کمتر سخن رفته نام کشور من هست. هر سال در فرانسه سال یک کشور است: چین، روسیه، برزیل ... نام و رسم و رسوم و فرهنگشان را با برنامه­های مختلف گرامی می­دارند. و من از خودم می­پرسم آیا زمانی هم نوبت ایران می شود که هیچ چیز از این کشورها کم ندارد؟ چرا ما باید دلمان فقط خوش باشد به نمایشگاه نقاشی یا کنسرت موسیقی یا فیلم ایرانی، که حس کنیم کشورمان را تحویل گرفته­اند. اینها شاید چیزهایی نباشد که اهمیت زیادی در زندگی روزمره آدم دارند، اما از نظر نمادین بار سنگینی دارند. تو ایرانی هستی، پس نمی توانی. نداری. نمی­شوی. نمی­روی. نیستی.

 این همه تفاوت با بقیه آدم را خرد می­کند. من هم دلم می خواهد عین بقیه مردم دنیا باشم. دلم می­خواهد وقتی نام کشورم را می­شنوم افتخار کنم. نام آن کشور که پر از ذهن خلاق و هنرمند و اندیشمند و آگاه است. دلم نمی خواهد هر بار که نام ایران را از رادیو و تلویزیون می­شنوم صحبت تحریم باشد. این تحریم شاید تحریم فلان شرکت و فلان شخص باشد اما تحریم کشورت است. نام کشورت با تحریم که همراه شود ایرانی بودن تو است که تهدید می شود. انگار خودت هستی که تحریم می­شوی. تحقیر می­شوی. اندوهم می­گیرد وقتی می­بینم چندتا قلدر نشسته­اند و برای به انزوا کشاندن بیشتر وطنم تصمیم­گیری می­کنند و رای می­دهند. برای من مهم نیست که مقصر و مسئول این تحریمها و تفاوتها و سختگیریها کیست. مهم اینست که به عنوان یک ایرانی در کشور خارجی دلم می خواهد کشورم آن نامی را که برازنده­اش است داشته­باشد و همان امتیازات قانونی را دارا باشم که مردم کشورهای «بزرگ».

جام جهانی فوتبال جایی برای به نمایش گذاشتن هویتهاست. می­دانم که این هویت رنجور ما خیلی بیشتر از تکان دادن پرچم بین تماشاچیان فوتبال احتیاج به بازشناسایی بین­المللی دارد و با شنیدن «ملت عزیز، ملت بزرگ ایران» هم کمتر کسی احساس عزت و بزرگی می­کند. این را دیشب بعد از تساوی فوتبال الجزایر و انگلیس نوشتم، وقتی که تلویزیون را خاموش کردم که صدای بوق و شادمانی عربها در خیابان را گوش کنم و یادم برود ایران نازنین من خیلی­وقت است حذف شده است. از جام جهانی و از خیلی چیزهای دیگر. 

 

  
نویسنده : ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩


گیاهان پیامت می دهند

مونترئال که بودم با دیدن گلها و شکوفه­ها و درختان سرسبز از خودم می­پرسیدم چطور امکان دارد با وجود چنین شرایط آب و هوایی گیاهان اینطور مقاومت کنند. روزی که من رسیدم – اواخر اردیبهشت- برف باریده بود. فردا صبحش باد سردی که گویی از قطب شمال می­آید تا مغز استخوان آدم نفوذ می­کرد و بعدازظهر آفتاب بود و هوا بهاری. در طول روز می­دیدی هوا چند بار تغییر می­کند. یخ می­شود، داغ می­شود، یخ می­شود و دوباره داغ می­شود. اما شکوفه­ها و گلها و درختان برای خودشان سرحال و خوشحال می­شکفتند و زندگی می­کردند وعطر و رنگ و حضورشان حال آدم را سرجا می­آورد. انگار نه انگار که نه پالتویی دارند که از سرما حفظشان کند نه سایبانی که بعد از سرما، از آن گرمای عجیب حفظشان کند. یاد گیاهان گلدانی گرونوبل افتادم که بعد از زمستان سخت گذشته خیلی­هاشان از بین رفتند. به این نتیجه رسیدم که در شرایط سخت آب و هوایی، درختان و گلها یاد گرفته­اند چطور مقاومت کنند و علیرغم همه ناجوانمردیهای سرما و تغییر آب و هوا کماکان زندگی کنند و شاداب باشند. هر چند که دست چون منی هر لحظه می تواند از هستی ساقطشان کند، اما تا هستند شاداب هستند و با شرایط می­سازند و به روی خودشان هم نمی­آورند که دارند در چنین شرایط سختی زندگی می کنند.

درختان جلوی مجتمع آپارتمانی ما هم نوع دیگری سرسختی دارند. نمی­دانم به چه دلیل در پاییز زدند و تمام شاخه­های درختان به آن رشیدی را قطع کردند. کوچه دلگیر و خالی شده بود. الان اما روی همان تنه سترگ بی­شاخه­شان خروارخروار برگ روییده و گنجشکها دارند با همان درختان بی­شاخه اما پربرگ خودشان را خفه می­کنند. جوری زده بودندشان که آدم گمان نمی­کرد رستاخیزی هم داشته باشند و بتوانند به این زودی دوباره دور بردارند. اما الان دوباره زنده­اند. هربار که نگاهشان می­کنم و از دیدن تنه بی­شاخه اما پربرگشان (که شده شکل هیکل یک آدم با موهای به هوا رفتۀ سبزرنگ) خنده­ام می گیرد، حس می­­کنم پلاکاردی دستشان گرفته­اند: شما بزنید و قطع کنید! ما بلدیم چطور دوباره بروییم!

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦


ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم...

خرداد 89- گرونوبل

  
نویسنده : ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٢
تگ ها : مناسبت ، یاد ، عکس ، درد


حب، ندیدن و قضاوت

نوام چامسکی چند شب پیش در برنامه ای در France 3 شرکت کرده­بود. بعد از اینکه حمله اسراییل به کشتی و حمایت همه جانبه آمریکا از اسراییل را محکوم کرد، در میان حرفهای جالب دیگری که زد، یک نکته به نظر من مهم آمد. گفت (از دقیقه 8.50) که خیلیها مثل ما هستند که در دانشگاههای خوبی هم درس خوانده اند «اما شرطی شده­اند که بعضی چیزها را نبینند»­ و بعد حرفهایی زد که به چیزی که من می­خواهم بگویم ربط چندانی ندارد اما همین یک حرفش که ما ترجیح می دهیم نبینیم و در جهل بمانیم خیلی برای من جالب بود. چون دیدم این مشکل خیلی از ماست. و فکر کردم یکی از چیزهایی که باعث «ندیدن» می­شود «حب» است.

چند وقت پیش جایی از قول سارتر خواندم « آدم کسانی را که دوست دارد قضاوت نمی­کند.» نمی­دانم منظور سارتر از این جمله دقیقا چه بوده اما به نظر من امکان ندارد که ذهن ما دست از قضاوت کردن افراد بردارد. کسانی که دوست داریم را هم قضاوت می­کنیم، اما بیشتر وقتها قضاوتمان مبتنی بر عشق و ارادت است و نه عقل. این افراد می­توانند هر کسی باشند، یک شخصیت عمومی یا آدمهای اطرافمان. هر چقدر شدت این دوست داشتن بیشتر باشد امکان اینکه به عقل فضای جولان ندهیم بیشتر است. وقتی کسی را چو جان خویشتن داریم، وقتی در او ذوب شویم، وقتی او مراد و آقا و سرور ما شد، دیگر به سختی امکان دارد که باور کنیم او اشتباه می­کند. اگر با کسی درافتاد یا کسی با او در افتاد، الزاما تقصیر آن دیگری است. تمام حرفها و رفتارهایش شیرین است و دلنشین. البته ممکن است در این میان گاهی ذهنمان اندکی درگیر شود، اما رفتارها و گفتارهای اشتباهش را بی­اهمیت می­پنداریم و بطور اتوماتیک حق را به او می­دهیم و همه رفتارهایش را توجیه می­کنیم. درحالیکه اگر آن واکنشها از فرد دیگری صادر شده بود، ذهنمان احتمالا زود رفتار اشتباه را تشخیص می­داد و شخص را محکوم می­کرد. اما آخر مگر ممکن است کسی که اینقدر بزرگ است و من و خیلیهای دیگر به او مشتاقیم، اشتباه کند؟!!  در حقیقت معیار قضاوتمان حب می شود و نه حق. 

به این مساله خیلی فکر کرده بودم وقتی می­دیدم چطور ممکن است دوستان نازنینم که در انسان بودنشان حرفی نیست از فردی حمایت می­کنند که به وضوح این­همه اشتباه می­کند و چرا اشتباهات آشکارش را نمی­بینند. چامسکی خیالم را راحت کرد که در طول تاریخ تا بوده همین بوده! و در ضمن متوجه شدم این اشتباهها به چشم من اشتباه است و به چشم کسی که دل در گرو آن فرد دارد نه تنها اشتباه نیست، که خیلی هم درست است. همان صحبت همیشگی که عشق پرده­ای روی چشم می­کشد و اختیار از آدمی می­برد. به قول فرانسویها دل برای خودش دلیلهایی دارد که عقل با آنها ناآشناست. رمانتیک یا عارفانه که به مساله نگاه کنیم خیلی هم قشنگ است. اما همه زندگی که رمانس یا عرفان نیست و ما نتیجه اختیارعقل به دست عشق و ارادت دادن را خواهیم دید و هزینه انتخابها و قضاوتهایمان را دیر یا زود خواهیم پرداخت. و چقدر تلخ است آن روزی که آگاه شویم که در شناختن مراد و محبوبمان اشتباهات بزرگی کرده­ایم.

 

  
نویسنده : ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٥


ما برای وصل کردن آمدیم؟ نی، برای فصل کردن آمدیم!

دیروز صبح ایمیلی دریافت کردم که عصر امروز به دلیل حمله اسراییل به کشتی حامل کمکهای بشردوستانه راهی فلسطین، تجمعی در فلان جا خواهیم داشت. با اینکه تصمیم صبح همان روز گرفته شده بود،حدود دویست- دویست پنجاه نفری آمده بودند. حضور فرانسویها هم بسیار چشمگیر بود. دو نفر صحبتهایی کردند راجع به رفتارهای وحشیانه صهیونیستها و اینکه اروپا و مخصوصا سارکوزی و کوشنر (وزیر امور خارجه فرانسه) همدست اینها هستند. به اینجا که رسید مردم اول دست زدند و بعد این دو را هو کردند. چند مثال از روابط صمیمانه سیاسی فرانسه با اسراییل زدند و اینکه دولت فرانسه اقتصاد را به انسانیت ترجیح می­دهد و اهمیتی نمی­دهد که انسانها در آنجا دارند کشته می­شوند. ملت هم داد زدند اسراییل قاتل، اروپا همدست. من باز مشغول حسرت خوردن بودم که چه آزاد می­توانند در مرکز شهر و در ملاعام بایستند و سیاست و سیاستمداران کشورشان را به باد انتقاد بگیرند (چه کار کنم، برایم عادی نمی­شود!)، که سخنران گفت حالا چند تا شعار می­دهیم و ناگهان صدای دختری که فرانسه را با لهجه عربهای فرانسوی حرف می­زد، بلند شد که : این چه حرفهایی است که اینجا می­زنید، آدمها در آنجا مرده­اند و شما چهارتا حرف معمولی می­زنید و می­خواهید سرو ته قضیه را هم بیاورید؟ و رفت روی پله­های کلیسایی که مرد در آنجا مشغول سخنرانی بود و با فریاد و خشم ادامه داد: تلویزیون فرانسه به ما گفته نه کشته، درحالیکه الجزیره می­گوید سی کشته، چرا از این کشته­ها هیچ نمی­گویید، فقط برای تبلیغ انجمنتان است که اینجا آمده­اید؟ در لابلای حرفهایش هم یک سری برایش دست می­زدند و داد می­زدند میکروفن را بگیر! فیلمبردار تلویزیون فرانسه هم که دوربینش را خاموش کرده بود زود روشنش کرد و فیلم گرفت. سخنران گفت نظم تجمع را بهم نزنید، شما سخنران این برنامه نیستید. دخترک چند کلمه­ای دیگر گفت و با واسطه­گری یکی دو نفر پایین رفت.

بعد از آن مردم به کلی سرد شدند و سخنران هم بی­حال و حوصله چند شعار داد و وقتی دید مردم به سردی جواب می­دهند تمام کرد و پایین آمد. حرف مردم هم شد این که آیا این دختر کار خوبی کرد یا نه. من و دوستانم داشتیم می­گفتیم که به هر حال خوب یا بد چیزی بوده که برنامه ریزی شده بوده و این کار دختر درست نبود و این حرفها، که دختر دیگری آمد وسط و گفت اینهایی که این تجمع را سامان داده­اند به هیچ انجمن دیگری اجازه دخالت و سخنرانی ندادند. انجمن ما هم اجازه سخنرانی خواست اما موافقت نکردند. چون رییس این انجمن با یک نفر از انجمن ما مشکل دارد! البته خودش هم گفت که خب، این مکان عمومی جای تسویه حساب شخصی نبود.

دخترک که رفت یکی از بچه­ها گفت که چند سال پیش که برای اعتراض به حمله اسراییل به لبنان هم تجمع تشکیل داده بودیم، مسلمانها شروع کردند به دادن شعارهای مذهبی و الله اکبر گفتن و این چیزها. یهودیهای زیادی که برای اعتراض به اسراییل با ما همراه شده بودند و با پرچم انجمنشان مشخص می­شدند، یکی یکی از جمع جدا شدند و رفتند. از آنجایی که این تجمعات روبروی یک کلیسا انجام می­شود کشیش هم بیرون آمده و گفته ببخشید، اما اینجا کلیساست!

با خودم فکر کردم چقدر این کارها برایم آشناست. اصولا ما اگر می­توانستیم با هم متحد شویم و اینقدر اهداف مشترکمان را فدای مسائل جزئی و خواسته­ها و منفعت شخصیمان نکنیم وضعمان خیلی بهتر از این بود. ماها نمونه خوبی از رفتار دولتهایمان هستیم. اگر کشورهای مسلمان توانسته بودند به دلیل همان مشترکاتی که باعث مباهات و بخشی از هویتشان است، با اتحاد با هم قدرتی نصف قدرت اتحادیه اروپا بسازند الان وضع همه ما خیلی بهتر از این بود، از جمله مردم بی­پناه فلسطین. ماها خیلی هنر بکنیم با هم دعوا و جنگ نکنیم. اتحاد پیشکش. هنرمان شده خشونت و دعوا و به هم زدن رابطه.

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۱


فرانسه: علوم انسانی غربی؛ اساتید سکولار؛ اما جوانانِ مسلمان، متشرع

 

بالاخره فرصت شد صحبتهای مرتضی نبوی را بخوانم. می بینم که چکیده­ای است از سخنانی که تابه­حال درباره مضر بودن علوم انسانی غربی شنیده­ام. خلاصه­اش اینکه این نظریه­ها، پژوهشکده­ها، اساتید و غیره، وقتی به غرب متمایل شد یا از آنجا آمد، اعتقادات اسلامی جوانان ما تباه می­شود.

با خودم فکر می­کنم آیا واقعا همه تقصیرها سر علوم انسانی است؟ مگر چند درصد جوانان ما علوم انسانی می­خوانند؟ ولله ما که دیپلم ریاضیمان را که گرفتیم نه فلسفه و منطق می دانستیم چیست، نه جامعه شناسی، نه علوم سیاسی، نه هیچ علمی از علوم انسانی دیگر. من و خیلی از جوانان ایرانی که شاخه دبیرستان و دانشگاهمان زبان و فنی و علوم پایه و هنر و این چیزها بوده، نه تنها علوم انسانی غربی نخوانده­ایم، که از همان کلاس دوم تعلیمات دینی داشتیم تا دانشگاه که باز واحد اخلاق اسلامی باید می­گذراندیم. ماها بچه­های تعلیمات دینی هستیم، نه بچه علوم انسانی غربی. می­ماند دانشجویانی که در دانشگاه علوم انسانی می­خوانند که حتی اگر بگیریم این علوم تدریس شده غربی هستند، این جوانها هم عین ما کلی آموزشهای مذهبی دیده­اند و اساتید مذهبی داشته­اند، بگذریم از اینکه اساتید ما همواره خط قرمزهایی داشتند که اگر پا را از آن فراتر می­نهادند باید حساب پس می­دادند. امّا.

اما به اطرافم نگاه می­کنم و به نسل جوان مسلمان اینجا. اینجا فرانسه است. کشوری که سه قرن پیش شعار جدایی دین و سیاست سر داد و فاتحه دین را خواند. بچه­های اینجا از دین فقط تاریخش را می­خوانند. یعنی تا همین حد که بفهمند ادیان الهی چیستند و چه می­گویند و چه­ها کرده­اند. به هیچ عنوان آموزش مذهبی نمی­­بینند. فقط مدارس خصوصی اجازه تبلیغ و آموزش دینی را دارند که در فرانسه از نوع اسلامیش بسیار کم است و اگر باشد آنقدر شهریه­ها گرانند که کمتر پدرمادری می­تواند فرزندش را به این مدارس بفرستد. دانشگاه هم که مشخص است. از قدیمی­ترین تا جدیدترین تئوری­های الحادی و داروینی و سکولار و بنا به سلیقه استادان حتی ضد دینی و ضداسلامی تدریس می­شود. نه شورای انقلاب فرهنگی داشتند نه دولتی که بالاسرشان باشد و هدایتشان کند. اگر ما مورد «تهاجم» نظریه­های غربی قرار گرفته­ایم که دانشگاههای فرانسوی و کشور فرانسه «مادر» بسیاری ازاین نظریه­ها و «میزبان» خیلی دیگر هستند. تا دلتان بخواهد هم کتاب‌های ضد دین و ضد ارزش‌های الهی می­خوانند و می­شنوند. به هر حال به مدرسه و دانشگاه می­روند و باید واحدهایشان را بگذرانند. نه تنها در دانشگاه، که رسانه­ها و جامعه­ای که در آن زندگی می­­کنند هم پر از ارزشهایی است که با ارزشهای اسلامی مغایرت دارد. پس چرا اسلام به این سرعت در اینجا در حال رشد است؟

 تعداد محجبه­های فرانسه چنان بالا رفته که چشم همه اعم از سیاستمدار و مردم عادی را خیره و خیلی­ها را نگران کرده است. به قول یکی از بچه­ها، در بعضی از مناطق حومه عرب­نشین پاریس که قدم می­گذاری باید بگردی تا بی­حجاب پیدا کنی! تعداد مغازه­هایی که گوشت حلال می­فروشند هم دارد بیشتر و بیشتر می­شود. اخیرا باز شدن یک مغازه زنجیره­ای فست فود (Quick)که تمام گوشتهایش حلال بود، غوغایی در جمع سیاستمداران به پا کرد. می­دانند که اینها همه نشانه بالارفتن مشتری مسلمان و در نتیجه بالاتر رفتن تعداد مسلمانان متشرع است. در شهر ما روزهای جمعه در مسجد برای نماز جا نیست. در کشوری با پیشینه مسیحی که در کلیساهایش یکشنبه­ها به زحمت می­توانی در کنار تعداد کمی فرد مسن­، جوانی را ببینی، به وضوح می­بینی که دانشجویان دختر و پسر و حتی دبیرستانی­ها آمده­اند نمازشان را بخوانند و به کلاسشان برگردند. گاهی حتی محجبه نیستند و فقط برای ورود به مسجد روسری را از کیفشان خارج می­کنند و نمازشان اول وقتشان را می­خوانند و خطبه را گوش می­کنند و می­روند. مراسم دعا و قرآن خوانیشان هم به راه است. راهپیماییهای ضد صهیونیستیشان را هم باید بود و عظمت جمعیت را دید. صد البته که من نمی­گویم همه جوانان عرب فرانسوی اینطورند، اما بالارفتن تعدادشان آنقدر هست که چشمها را خیره و سیاستمداران را نگران کند.  این دیده شدن مسلمانان چنان اذیتشان می کند که از سر بی- چارگی، دیده شدن نقاب و مناره مسجد را ممنوع می کنند.

سارکوزی اگر به گفته آقای نبوی به دنبال تهاجم فرهنگی در کشور ماست، چرا با دیدن این همه پیشروی اسلام در خاکش در درجه اول برای کشور خودش کاری نمی­کند تا با همان تاکتیکهای کارآمد بند بر پای جوانان مسلمان کشورش نهد؟

 به راستی چرا جوانان مسلمان فرانسوی که در دبیرستان و دانشگاه صد برابر ما با کتابهایی که فسلفه مادی پشت آنهاست در تماسند، که اساتید صهیونیست و سکولار و ملحد دارند، که حتی اگر دیپلم ریاضی هم بخواهند بگیرند یا مهندسی و پزشکی در دانشگاه بخوانند باید تعدادی از دروس علوم انسانی را هم بگذرانند، و هیچ نهادی هم آنان را مجبور به اجرای قوانین اسلامی نمی­کند، اینطور شوق و شور و احساس مسئولیتشان به اسلام و دستوراتش بیشتر و بیشتر می­شود و جوانان ما به قول آقای نبوی در ماه رمضان بطری آب در دستشان است و می­نوشند و شعارشان «نه غزه، نه لبنان» است و عزاداری عاشورایشان تبدیل به کارناوال شده و برای وادار کردنشان به رعایت اصول اسلامی مجبوریم پای نمره را وسط بکشیم و آیین­نامه و حراست و کمیته انضباطی و گشت ارشاد؟ 

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٧


حذف کنیم ببینیم چه می شود!

 

چند سال پیش که داشتم وبلاگنویسی را شروع می­کردم خودم را مجبور کردم فقط در حیطه رشته تحصیلیم بنویسم. به خاطر همین هم و.ا.ر (حروف ابتدایی وبلاگ، ارتباطات و رسانه) را به وبلاگ چسباندم که خودم را موظف به نوشتن درباره این جور مسائل بدانم چون می­دانستم اگر غیر از این باشد می­زنم به صحرای کربلای اتفاقات زندگیم و خاطراتم و چیزهایی می­نویسم که بعدها پشیمان خواهم شد. می­دانستم که وبلاگنویسی به دلیل جذبه­های خوانده­شدن و دریافت کامنتش آدم را به گفتن خیلی چیزها می­کشاند که بعدها باید در برابرش جواب پس بدهی یا خودت پشیمان می­شوی که چرا سفره دل را حراج کردی. به قول یکی از مصاحبه­شوندگانم، «ما می­نویسیم و درددل می­کنیم و می­رویم اما دیگران به خوبی به ذهن می­سپارند». و باید تحمل این را داشته باشی که کنجکاو داستان زندگیت باشند که این گاه به قول محبوبه جانم نه از سر فضولی، که خیرخواهی است؛ اما می­تواند آزاردهنده باشد. من چنین آدمی نبودم و نیستم.  

خیلی وقتها دلم می­خواست از خیلی اتفاقات بنویسم اما بدلیل همان محدودیت بالا ننوشتم. الان می­گویم چه عجب که یک بار عقل کردم و در دام دل نیافتادم و یک تصمیم درست و حسابی گرفتم که با روحیاتم سازگار است! و گرنه من هم تابه­حال یا کامنتدونیم را بسته بودم یا وبلاگم را. اما مدتی است که حس می­کنم آنقدر بزرگ شده­ام که این محدودیت را بردارم و موضوعات نوشته­هایم را به چیزهای دیگری بسط دهم. چیزهایی که دور و برم می بینم و بهشان فکر می­کنم و حس می­کنم ارزش نوشته­شدن دارند. فکر می­کنم قادر خواهم­بود نوشتنم را کنترل کنم و از چیزهایی که نباید بنویسم ننویسم. بخاطر همین، حالا که چندی است که این وبلاگ به قول معروف از مسیر اصلیش منحرف شده، آن «وبلاگی درباره وبلاگ، ارتباطات، رسانه» را که معرفی موضوع وبلاگم بود را حذف می­کنم، هر چند که باز در این باره خواهم­نوشت. اما خداوکیلیش نمی­دانم این وبلاگ با این موضوعات خشک و رسمیش که سعی کرده بودم در نامش هم نمود پیدا کند چطور برای من این همه دوست و فرصت حرف زدن و گرفتن کامنتهای جالب و خیلی چیزهای دیگر آورد. بیشتر حس خوبی که آدم از وبلاگنویسی دارد مدیون خواننده است. ممنونم از خوانندگانم به خاطر همه چیزهای خوبی که برایم به ارمغان می­آورند؛ می خواهد "تو اشتباه می­کنی" باشد، "آره" باشد، خنده باشد، سلام باشد، حفظ ارتباط باشد، ...

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳
تگ ها :