نامه های کاغذی

نمی دانم چند نفر دیگر مثل من پیدا می شوند اما من هنوز برای پدر و مادرم نامه می نویسم. نامه کاغذی. چون از معدود کارهایی است که می توانم برای خوشحال کردن پدرو مادرم از این راه دور انجام دهم. مادرم گمانم یادش می رود که دفعه قبل هم همین را گفته: نامه هایت قند و عسلند. می گویند که انگار خودت اینجایی و نشسته ای و برایمان حرف می زنی. پدر و مادر تنها کسانی هستند که تو را همانطوری که هستی دوست دارند و قربان صدقه ات می روند، هر قدر هم بی معرفت باشی. بی آنکه نفعی از این دوست داشتن ببرند. بی آنکه حتی یک بار هم بهشان گفته باشی دوستشان داری. عجیب موجوداتی هستند پدر و مادر. هر بار که سفری می روم و تلفنی شرح ماوقع می دهم، صدای پدرم از دور می آید که اینها را در نامه بنویس. و مادرم می گوید چه کار داری بچه ام درس دارد! پدرم هم در جواب همیشه می گوید هر وقت که وقت کرد. یا برعکس، گوشی دست پدرم است و مادرم صدایش از دور می آید. آخر یکی دوباری همین دلیل را آوردم. همیشه که دلیل نامه ننوشتم درس خواندنم بوده، بعدش به خودم گفته ام عجب بدجنس بی معرفتی هستم. این همه وقت تلف می کنم. چرا برای نامه وقت ندارم. برای پدر و مادری که این همه بهشان مدیونم و تنها کاری که می توانم برایشان بکنم همین است. یاد این می افتم که وقتی ایران بودم و نامه ای از بستگانی که در خارج بودند می رسید، کسی که نامه را از صندوق بر می داشت هورا کشان یکی دو دقیقه توی خانه می چرخید و بقیه به دنبالش! هر بار که دارم پشت پاکت را می نویسم « خانواده عزیزم ملاحظه بفرماید. شادی» به یاد این لحظه برداشتن نامه و دیدن اسم پشتش و شادی بعدش هستم.

 

اصولا نامه کاغذی گمانم به هر کسی احساس خوبی می دهد. ایمیل هم همین طور است، اما کمتر. ایمیلی که برای عزیزی از احوالاتت بنویسی و اولش بنویسی فلانی عزیزم یا فلانی جان. شاید یکی از دلایل محبوبیت وبلاگهایی که از خودشان می نویسند همین باشد. که شرح احوالات کسی را خواندن، کسی که مدتی یا خیلی وقت است او را می شناسی برایت قشنگ است. حالا بگذریم که در نامه کاغذی حس لامسه و بینایی با دیدن خط طرف و گاهی بویایی (بیشتر) برانگیخته می شوند و در نتیجه احساسات آدم را بیشتر تحریک می کنند و آدم حس نزدیکی بیشتری با مطلب می کند.

 

آن سالهای اولیه زندگی در فرانسه خیلی ها برایم نامه می نوشتند. همان موقع یکی از دوستان که چند سالی بود در فرانسه بود گفت که این چیزها فقط سال اول است! حق هم داشت. به مرور کم شد. الان فقط خواهرم و کمتر برادر و والدینم هستند که برایم نامه می نویسند و بیهوده است که بگویم لابلای این همه نامه های تایپ شده فرانسوی چقدر دیدن دست خطشان برایم خوشحال کننده است.

 

اما نامه های من در دو سه سال اخیر دو سه تا در میان به دست خانواده ام رسیده است. دیگر یاد گرفته ام کارت یا عکس در پاکت نگذارم که در این صورت بنا به تجربه ام احتمال رسیدن به مقصد را به شدت کم می کند. یا اگر می گذارم باید سفارشی پست کنم. آن هم گران است خب! اما اخیرا حداقل دوبار نامه بدون کارت و عکسم هم بدست پدر و مادرم نرسید. آقا یا خانم گم کننده یا کش رونده نمی داند این نامه ها چه ارزشی برای یک پدر و مادر دارند. پدرم حتی تا اداره پست هم رفته اما چیزی عایدش نشده. یادم هست که چهار سال پیش برادرم منتظر نامه ای بسیار مهم بود. زنگ می زد می گفت فرستاده ایم. اداره پست می رفت خبری نبود. بعد از مدتها متوجه شدیم کارمند توزیع از شدت کار زیاد و حقوق کم لج کرده و همه نامه ها را نگه داشته! آن زمان که صدای دلنشین خسرو شکیبایی را گوش می کردم که شعر علی صالحی را خوانده بود سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد، باور نمی کردم مجبور باشم به همین دلیل یا از ترس آن نامه هایم را به دست دوستانم بسپرم که به خانواده ام برسانند. باز هم یکی دیگر دارد می رود. کبوترهای نامه بری هستند این دوستان!

 

  
نویسنده : ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
تگ ها :


«نامه های فارسی» و وبلاگهای فارسی

با یکی از دوستان فرانسوی که آقایی است هفتاد و خرده ­ای ساله و دبیر بازنشسته ادبیات فرانسه، حرف می­ زدیم درباره وبلاگ نویسهای ایرانی و من می­ گفتم که ایشان چه تاکتیکهایی به کار می گیرند که کسی – از دوست و خانواده گرفته تا مسئولان دولتی اینترنت- نتواند بهشان گیر بدهد و مجبور نشوند بابت حرفهایی که زده اند هزینه ای گاهی سنگین پرداخت کنند. او هم گفت که نویسندگان قرن هجده فرانسه هم، آن زمان که دیکتاتوری شاه برقرار بوده، تکنیکهایی اختراع کرده بودند که حرفشان را بزنند در عین اینکه برای خودشان دردسر درست نمی­ کردند. و به کتاب «نامه های فارسی» (انگلیسی- فرانسه) از منتسکیو (Montesquieu) اشاره کرد. این کتاب شامل نوشته های دو ایرانی است که به فرانسه آمده اند و برای دوستانشان که در ایران هستند نامه می نویسند. در حقیقت منتسکیو نقدهای خودش به جامعه و شاه و کلیسا را از زبان یک خارجی بیان کرد و بدین ترتیب توجه­ ها را به سمت خود جلب نکرد. این دوست عزیز گفت که در دبیرستانهای فرانسه با تدریس قسمتهایی از این کتاب به دانش آموزان، به آنها توضیح می­دهند نقد جامعه از چه نظر می­ تواند  مفید باشد و به شکلهای مختلف از بچه­ ها می­ خواهند جامعه­ شان را نقد کنند، مثلا از بچه ها می­ خواهند که خودشان را به جای یک خارجی بگذارند که به فرانسه آمده است و چیزهای عجیبی را که می­ بیند به رشته تحریر در می­ آورد و به این ترتیب تمرینشان می­ دهند که نگاهی انتقادی به جامعه­ شان داشته باشند، ایرادهای آن را ببینند، به آنها توجه کنند و بعد بنویسند و نقد کنند.

 

خلاصه یکی از این نامه ها را که برگرفته از کتاب نامه های فارسی است برایتان اینجا می آورم که ببینید مونتسکیو سه قرن پیش در آن دوران خفقان شاهانه چطور انگشت روی مسائل حساس می­ گذاشت و نیز سیستم آموزشی فرانسه چقدر به اهمیت نقد کردن جامعه واقف است که چنین نمونه ای را تدریس می­کند و سعی می­کند از بچگی فرانسوی ها را اهل نقد بار آورد. بعدش هم اگر این نتیجه را گرفتید که وبلاگ نویسها در همین روزمره نویسی معمولیشان نشان می­ دهند که اشکالات جامعه مان را به خوبی می بینند و می نویسند و نقد می کنند که چه بهتر!

 

نامه بیست و چهارم

 

ما از یک ماه پیش در پاریس هستیم و همچنان در حال انجام دادن کارهایمان هستیم. کارهای زیادی لازم است تا اسکان داده شویم، آدمهایی را پیدا کنیم که بتوانیم با آنها حرف بزنیم و چیزهایی را که لازم هستند و هیچکدامشان را نداریم تهیه کنیم.

پاریس به بزرگی اصفهان است: خانه ها به همان اندازه بلند است و آدم می تواند قسم بخورد که در آنها فقط ستاره شناسان زندگی می کنند. می توانی تصور کنی شهری را که در هوا ساخته شده، که شش یا هفت خانه یکی روی دیگری ساخته شده بینهایت پرجمعیت است، و وقتی که همه به خیابان می آیند ازدحام بزرگی ایجاد می شود.

 

من اغلب پیاده روی می کنم و هر از چند گاهی مثل یک مسیحی عصبانی می شوم. چون حتی اگر از این بگذرم که ] هنگام رد شدن با ماشینهایشان[ من را از سر تا پا آب پاشی می کنند نمی توانم ضربه های آرنجی را که مرتبا دریافت می کنم ببخشم: مردی که در پی من می آید و از من سبقت می گیرد من را نیم دوری می چرخاند و دیگری که از طرف دیگر به من می خورد ناگهان من را به جای اولم بر می گرداند و هنوز صد قدم نرفته ام که چنان خرد و خمیر شده ام که انگار ده فرسخ راه رفته باشم.

اما فکر نکن که من الان می توانم بطور عمیق از عادات و آداب رسوم اروپایی ها برایت بگویم: من خودم اطلاعات کمی در این باره دارم و فقط فرصت کردم تعجب کنم.

شاه فرانسه قدرتمند ترین پادشاه اروپاست. او مانند همسایه اش، پادشاه اسپانیا، معدن طلا ندارد اما از او ثروتمندتر است.  پادشاه فرانسه این ثروت را از سطحی بودن رعیتش بدست می آورد که تمام نشدنی تر از هر معدنی است.

او یک شعبده باز است: سلطنتش حتی روی اذهان رعیتش هم گسترده است؛ کاری می کند که مردم همانطوری فکر کنند که او می خواهد. اگر یک میلیون سکه در خزانه داشت باشد و احتیاج به دو میلیون سکه باشد، مردم را قانع می کند که یک سکه معادل دو سکه است؛ و آنها باور می کنند. اگر باید به جنگ سختی برود و پولی در بساط نداشته باشد، کافی است که در مغز آنها فرو کند که یک تکه کاغذ ارزش پول را دارد؛ آنها هم به سرعت باور می کنند. او تا جایی پیش می رود که به آنها می باوراند که همه بیماری ها را با لمس کردن شفا می بخشد، بس که قدرتش بر اذهان زیاد است.

چیزهایی را که من راجع به این شاه به تو می گویم نباید متعجبت کند، چون شعبده باز دیگری هست که از او قوی تر است و بیشتر از اینکه ارباب ذهن خود باشد، ارباب ذهن دیگران است. این شعبده باز پاپ نام دارد: گاهی به مردم می باوراند که سه تا یکی است؛ گاهی می گوید نانی که می خوریم نان نیست و شرابی که می خوریم شراب نیست و هزار چیز دیگر از این دست*.

و برای اینکه همیشه توجه آنها را به سمت خود معطوف کند و کسی عادت ایمان داشتن را از دست ندهد گاه گداری به آنها دستورات اعتقادی می دهد. دو سال پیش متن طویلی برای شاه فرستاد که نامش را قانون اساسی گذاشته بود و شاه و رعیتش را مجبور کرد که از آن اطاعت کنند و در صورت عدم اطاعت مجازات شدیدی برایشان در نظر گرفته بود. در مورد شاه موفق شد چرا که او به سرعت تسلیم شد و الگوی رعیتش شد اما تعدادی از آنها قیام کردند و گفتند که نمی خواهند چیزی را که در این متن نوشته شده باور کنند. این زنان بودند که موتور این قیام شدند و در دربار و سلطنت و خانواده ها تفرقه ایجاد کردند. این قانون اساسی ممنوع می کند که زنان کتابی را که مسیحیان معتقدند از آسمان آمده است بخوانند. در حقیقت این کتاب همان قرآن آنهاست. با این حال باید گفت که این مفتی پر بیراه نمی گوید. از آنجایی که زنها آفریده هایی پست تر از ما هستند و پیامبران ما می گویند که وارد بهشت نخواهند شد چرا باید کتابی را بخوانند که برای نشان دادن راه بهشت آمده است؟

بیهوده این همه برایت از عجایب گفتم. شکی ندارم که باور نخواهی کرد.

باز هم برایت نامه خواهم نوشت و چیزهایی را که از ویژگیها و نبوغ ایرانی بدورند به تو یاد خواهم داد. یک زمین ما دو تا را در خود حمل می کند اما مردم کشوری که من در آن زندگی می کنم با مردم کشوری که تو در آن زندگی می کنی تفاوتهای بسیار دارند.

 

از پاریس، 4 ربیع الثانی،1712


Montesquieu. Lettres persanes. Genève : Libraire Droz. 1954. p. 64-69.

 

 

*اشاره به تثلیث و باوری که مطابق آن نانی که کشیش در مراسم عشا ربانی به مردم می دهد گوشت مسیح و شراب خون مسیح است.

  
نویسنده : ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧
تگ ها : وبلاگ ، فرانس ، کتاب


کنسرت سراج، کنسرت مکس!

کنسرت حسام الدین سراج «لغو شد». عده­ای که طبق معمول هویتشان مشخص نیست و نخواهد شد با «تجمع» مقابل تالار کنسرت مانع حضور سراج و مردم و در نتیجه اجرای این کنسرت شدند. کنسرتی که قرار بود به همت جمعیت دانشجویی خیریه امام(علی) و به منظور کمک به ایتام انجام شود.

با خواندن این خبر در تابناک یاد فیلم مکس افتادم. داستان یک خواننده لوس آنجلسی است که به اشتباه به ایران دعوت می شود و بعد از ارائه چند کنسرت با آهنگهای رو حوضی خشم گروه فشار (در فیلم با این اسم خوانده می­ شوند) را بر می­ انگیزد و مورد مهرورزی آنان قرار می گیرد. این فیلم که در زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی به کارگردانی سامان مقدم ساخته شده – سال 83- سر به سر هر کسی که دم دستش قرار می­ گیرد می­ گذارد : از اصلاح طلبان و روزنامه­ هایشان گرفته تا بی­سوادی دانشجویان موسیقی و اساتیدشان و زن جاه طلب و همکار مرد حسودش و خارج ­مانده های سوسول و همینطور گروه فشار.  

نمی دانم در این چند سال اجازه پخش داشته یا نه اما دوستی که به تازگی از ایران در آمده می­ گوید سی­ دی­ اش با مجوز وزارت ارشاد به بازار آمده. تمام گیر دادنها به اصلاح طلبان هست، تمام آهنگهای روحوضی و حرکات موزون! هنرپیشه­ ها هست، اما سکانس مربوط به گروه فشار که کنسرت مکس را به هم می ­زنند و دم هتلش تحصن می­ کنند و شعار می دهند و دست بر قضا بسیار هم قشنگ نوشته و اجرا شده به کل حذف شده است!


به گفته تابناک، بعد از عمل غیر قانونی بر هم زدن کنسرت سراج، که مجوز قانونی داشته و قرار بوده تمام عوایدش صرف امور خیریه شود، وزارت ارشاد «بدون هماهنگی با مسئولین کنسرت» به ملتی که بلیط خریده است گفته بروند پولشان را بگیرند! در حالیکه مسئول برگزاری کنسرت می گوید این پولها قبلا هزینه شده است.


نمی دانم فیلم مکس را دیده اید یا نه. اگر ندیده اید این کمدی موزیکال قشنگ را بدون سانسور در اینجا دانلود کنید. سی دی دومش از وسطهای ماجرای همان عضو گروه فشار شروع می شود. این هم همان قسمت از یوتیوب. ببینید و بخندید، از جمله به این روزگار تلختر از زهر.

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۱
تگ ها : فیلم ، درد


به یاد بچه های کوه آلپ

کامنت باد صبا برای یادداشت قبل به ذهنم انداخت که این عکسها را اینجا بگذارم. هم نسلیهای من (و همین طور اکثر مادرانمان، چون آنها هم کم و بیش در کنار ما حضور داشتند وقتی کارتون تماشا می­کردیم!) حتما کارتون بچههای کوه آلپ را به یاد دارند. چند روز پیش رفته بودیم کوه­پیمایی در دل کوههای آلپ. با دیدن منظره­های ناب به یاد منظره­های این کارتون و شبیه آن مثل هایدی می­افتادم. جای خیلیهاتان را خالی کردم، حتی شمایی که نمی­شناسیدم اما می­خوانمتان و به یادتان هستم. گفتم عکسهایش را اینجا بگذارم که این همه «جای این و جای آن خالی» گفتن اینطوری کمی جبران شود. «این» و «آن» شمایید!

 

چند ثانیه بعد از این عکس یکی از این بچه ها با شلوار شلپ نشست توی آب. پدرش این را با صدای بلند اعلام کرد. مادرش هم فقط گفت آه نو

از شونصد تا عکسی که از درون ماشین در حال حرکت گرفتم این دو عکس بالا و پایین از معدود عکسهای قابل ارائه است! 

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٩
تگ ها : فرانس ، عکس ، یاد


نمایش باریک اندامی در رسانه ها و تاثیر آن بر زنان

 

مطلبی که در زیر می­آورم خلاصه یکی از مقالاتی است که در کنگره اکفاس ارائه شد. به نظر من یکی از به درد بخورترینها بود. نشان به آن نشانی که کلاس پر بود از شنونده. عجیب هم نبود چون پانل مربوط به بدن (با نگرش علوم انسانی) بود و اصولا هر چیزی که مربوط به بدن شود طرفدار زیاد دارد! من یادم نمی اید این خانم که استاد یکی از دانشگاههای کانادا بود از روش تحقیقش حرف زده باشد و در پاور پوینتی هم که برایم فرستاد و از روی آن مقاله­اش را ارائه کرد روشش را ذکر نکرده است – بله عجیب است!-. اما به هر حال رسانه هر کدام از رسانه­ها باشد و تعداد نفرات پرسش شده هر چه باشد و غیره، نتیجه­های جالبی به دست آورده است.

او در آغاز از شدت گرفتن فشارها که باریک ­اندامی – صد البته باریک اندامی زن - را هدف قرار می­دهند صحبت کرد: مانکنهایی که در پشت جلد مجلات چاپ می­شوند بیش از پیش لاغر هستند، بدن خیلی بیشتر از قبل بطور کامل و برهنه نشان داده می شود، تعداد مقالاتی که روش لاغرشدن را آموزش می­دهند بیشتر شده و غیره. تاکید کرد که رسانه­ها مدلهای بسیار لاغری را ارائه می دهند و این باور را ایجاد می­کنند که می­توان به آنها شباهت پیدا کرد. اما در عالم واقعیت باید به روشهای افراطی متوسل شد تا به چنین وزن و اندامی دست پیدا کرد.

توضیح داد که زنان مورد مطالعه او که مخاطب و دریافت­کننده این پیامها هستند با مقایسه بدن خود و این مانکنها دیدی منفی نسبت به بدنشان پیدا می­کنند. هر چه این مدلها باریک­اندام­تر باشند زنان از بدن خود ناراضی­ترند و هر چه نمایش این مدلها در رسانه­ها بیشتر شود این نارضایتی بیشتر می شود. البته گفت که این پیامها بر همه زنان چنین تاثیری ندارد. این رفتارها – مقایسه بدن با مانکن و تمایل به باریک­اندامی- از سن پایین  (شش – هفت سالگی) آغاز می شود. و آماری به این شرح ارائه کرد: چهل و دو درصد دختران شش تا هشت ساله دوست دارند لاغرتر شوند و چهل درصد دختر بچه­های زیر شش سال قبل از رسیدن به این سن رژیم لاغری را تجربه کرده­اند. 

هر چه فرد بیشتر به استاندارهای زیبایی و باریک­اندامی توجه کند امکان اینکه تصویر منفی­تری از بدنش داشته باشد بیشتر است.حالا این نارضایتی از بدن چه به همراه دارد؟ مطابق تحقیق این خانم پایین آمدن خودباوری و ارزش و اهمیتی که زن برای خودش قائل است، خودداری از برقراری رابطه جن-سی و داشتن روابط جن-سی پرخطر.

با خودم فکر کردم که مدرنیته که آمد و نقشهای سنتی زن را کم رنگ و معناهای سابق زندگی زنان را بی­معنی کرد، می­بایست ارزشهای دیگری را جانشین آن می­کرد. لاغری و زیبایی از جمله این ارزشها برای یک زن مدرن هستند. اما این تحقیق و تحقیق­های مشابه این سوال را در ذهن ایجاد می­کنند که آیا این ارزشهای جدید باعث شکوفایی زن می­شود یا بیشتر ضرر جسمی و روحی و مالی و غیره نصیبشان می­کند؟

 

  
نویسنده : ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۳
تگ ها : رسانه ، زن


کلمه عبور

منبع عکس

  
نویسنده : ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٧
تگ ها :


دفاع از تزی درباره اینترنت سیاسی در لبنان

 

دیروز دفاع از تز یکی از بچه های لبنانی بود. نام تزش چیزی شبیه «اینترنت جای جدیدی برای مرافعه های سیاسی» بود و به این نتیجه رسیده بود که در فضای گفتگویی که در فیسبوک و سایتهای سیاستمداران حزبهای مختلف (حزب الله، حزب سوسیالیست، یک حزب سنی و دو حزب مسیحی که نامشان یادم نمانده) به وجود آمده ملت به جای اینکه با هم گفتگو کنند و به تفاهم برسند، به جنگ و دعوا می پردازند و جای جدیدی برای نفرت پراکنی و فحش پیدا کرده اند (چقدر آشنا، مگر نه!).  و توضیح داد که این دعواها چیزی نیست که فقط روی اینترنت وجودداشته باشد و در امتداد دعواهایی است که در خود جامعه وجود دارد. استادی که از لبنان به عنوان داور دعوت شده بود تاکید کرد که این مطلب (حضور نفرت و فحش) را باید بهتر و با کلماتی که پیدا کرده ای نشان می دادی، نه اینکه آدم لابلای خطوط تزت اینها را بخواند. البته زینب خودش قبلا گفته بود که از نقل کردن ناسزاها عمدا پرهیز کرده چون این چیزها را بیشتر خطاب به شیعیان و در سایت حزب الله دیده و چون خودش شیعه است ترسیده متهم شود که قصد طرفداری داشته است. 

 این استاد دانشگاه لبنان داشت حرف می زد که یادم نیست چطور شد گفت «من یک دانشجوی دکترای ایرانی دارم که درباره اینترنت در ایران کار می کند. اخیرا که داشت به ایران برمی گشت آدرس زندانی را به من داد و گفت اگر دیدید من پیدایم نشد اینجا سراغم را بگیرید!». در اینجا یکسری برگشتند با خنده به من نگاه کردند از جمله مدیر گروهمان که جزو داورها بود و خود زینب که صد و هشتاد درجه چرخید که رخ در رخ من بیافکند. هر دو با لبخندی به پهنای صورت. بقیه هم که من را نمی شناختند سرشان را چرخاندند ببیند ملت به کی دارند نگاه می کنند. من هم توی دلم گفتم خوشبختم. ایرانیم. و درباره اینترنت در ایران کار می کنم. یک لحظه خواستم جهت تنویر افکار عمومی و دفاع از میهن اسلامیم کافه را به هم بزنم و بگویم که این فرد از عوامل موساد و سیا و منافقین و سلطنت طلب و گریای کلمبیا و او ته آی اسپانیا و استقلال طلبان کرس و ببرهای تامیل و کفار صدر اسلام و خوارج و سپاهیان یزید (آخر اکثر جمعیت حاضر لبنانی شیعه بودند) است و خواسته افکار عمومی لبنانیها را مشوش کند که یادم افتاد فعلا مصلحت اینست که سکوت کنم.

بعد از پایان گرفتن سوالات داورها که از سالن بیرون آمدیم تا داورها حرفهایشان را بزنند، زینب فوری گفت دیدی از ایران دفاع کردم؟ گفتم نه! گفت: «آخر این غربی ها فکر می کنند که تنها دخالت خارجیها در لبنان دخالت ایران و سوریه است. من هم گفتم که ایران که خیلی وقت نیست خودش را قاطی حزب الله کرده اما آمریکا و انگلیس و فرانسه بیشتر از صد سال است در امور لبنان دخالت می کنند». از آنجایی که گفت شیعه است پرسیدم حالا شماها طرفدار حزب­الله هستید یا نه. گفت «من موافق هیچگونه دخالتی از طرف دولتهای خارجی نیستم. چه ایران چه امریکا. من طرفدار مقاومتم. در حال حاضر هم حزب الله به نظر من بهترین گزینه برای مقاومت است».  دوستش هم در کنارش بود و با او همعقیده بود. گفتم او هم که می گویی وابسته به کشورهای دیگر است. گفت باید واقعگرا بود. بدون حمایت که نمی شود! گفتم حالا گیریم که حزب الله برنده شد. فکر می کنی کشورهای حامی نقششان را فراموش خواهند کرد؟ چه کسی ضمانت می کند که این کشور حامی از آن یکی بهتر باشد؟ هیچی نگفتند. بعد آنها از من پرسیدند شما در ایران چه دیدی به حزب الله دارید. من هم چیزهایی گفتم!

حرفهایشان برایم جالب بود. دیدم بیخود نیست این فرانسویها همین که ایرانی گیر می آوررند می گویند رسانه ها که اینطور می گویند تو چه فکر می کنی راجع به فلان چیز که در کشورت می گذرد. قبلا از خودم می پرسیدم واقعا حرف من یک لاقبا چه ارزشی می تواند داشته باشد. اما انگار حرف یک نفر که جلویت ایستاده خیلی معتبرتر از چیزی است که آدم در رسانه ها می بیند. هر رسانه ای. 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳
تگ ها : تز