ایمایان متشکریم!

 جا دارد تشکری عرض کنم خدمت خانم یا آقای ایمایان که مطالب بنده را هر قدر هم طولانی باشند می‌خواند و تازه بهشان لینک هم می‌دهد. خداییش کی توی این دوره و زمونه حوصله می‌کند متن دراز بخواند؟ آن هم جدی! آن هم اسلام‌هراسی و این حرفها! از تعداد کلیکهای روی لینکی که به مطلب من داده شده هم مشخص است که این دست موضوعات و متن‌ها خیلی طرفدار ندارد. شواهد و قرائن نشان داده که وبلاگنویسان هم این را می‌دانند، اما اگر قرار باشد آدم موضوعی را تحلیل کند که به نظرش مهم می رسد معمولا نمی‌تواند کوتاه بنویسد. مسلما خوانندگان خودش را دارد هر چند معدود. و ایشان از جمله کسانی است که برخلاف روالی که اکثر ما در پیش می‌گیریم با استواری تمام مطالب طولانی دیگران را می‌خواند و لینک می‌دهد. یعنی لینکدونی ایمایان پر از مطالب بلند و تحلیلی است که البته معلوم است خوانده شده‌اند چون بیانگر خط فکری ایشان است و اکثرا توضیحی به همراه دارند. از آنجایی که نوشته‌های خودشان هم ارزشمند و حاکی از تامل روی مسائل است من لذت می‌برم وقتی لینک یادداشتهایم را در لینکدونی ایشان می‌بینم. بنده به سهم خودم از ایشان تشکر به عمل می‌آورم و غبطه می‌خورم به قدرت تسلیم نشدشان در برابر بی‌حوصلگی، و ادامه دادن به خواندن متن‌های بلند!

این فید وبلاگش

این هم فید وبچینش


  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠
تگ ها : وبلاگ ، آگهی


درباره برنامه پرگار بی‌بی‌سی: اروپا و اسلام‌هراسی

هفته قبل برنامه پرگار بی‌بی‌سی به موضوع اروپا و اسلام‌هراسی پرداخت و از دو خانم جامعه‌شناس ساکن فرانسه دعوت کرده بود: آزاده کیان و شهلا شفیق. من از سنتزی که خانم کیان در طول صحبتش از اوضاع کنونی اسلام و مسلمانان در فرانسه ارائه کرد واقعا لذت بردم.  متاسفانه نمی‌توانم صحبتهایش را اینجا خلاصه کنم و از آنجایی که مواضعم به مواضع خانم کیان نزدیکتر است (!)، مسلما اشکالی هم در صحبتهایش نمی‌بینم و این کار فرد مخالف با اوست که انتقادش کند! قصد داشتم دو نکته در مورد صحبتهای خانم شفیق بنویسم که چیزهای دیگری به آن اضافه شد. خوبی برنامه پرگار اینست که دو نفر که معمولا در یک حوزه تخصص و -کم و بیش!- به آن احاطه دارند اما با هم مخالفند را روبروی هم قرار می‌دهد، و سوال و جوابهایی را مطرح می‌کند بدون اینکه نتیجه‌گیری خاصی کند. این به ما ایرانیها -که از مدرسه گرفته تا دانشگاه و رسانه و غیره، همیشه لقمه جویده شده را در دهانمان گذاشته‌اند و یادمان داده‌‌اند آن جوابی را بپذیریم که از همانها شنیده‌ایم و چرا و اما نکنیم- فرصت خوبی می‌دهد که همیشه دنبال شنیدن جوابی پوست‌کنده از زبان این و آن نباشیم، صحبت موافق و مخالف را بشنویم و به آنها فکر کنیم و سبک و سنگین کنیم و تصمیم خودمان را درباره آن موضوع بگیریم. هر چند که ممکن است بر سر همان تصمیم قبلی بمانیم،‌ اما لااقل شنیده‌ایم که دلیل مخالفمان چیست و به نفعمان است در جواب مخالفتهای او فقط فحش ندهیم (!) و به دنبال پاسخی منطقی باشیم. به همین دلیل من حس می‌کنم پنجاه دقیقه و چهار الی پنج نفر آدم برای بحثهای اینچنینی واقعا کم است. برای ما ایرانیان که فرصت تماشای تقابل آراء را در تلویزیون نداریم چنین برنامه‌هایی واقعا برای اهلش جالب و آموزنده است. و اما صحبتهای خانم شفیق.

-خانم شفیق در ابتدای سخنانش و در جواب خانم کیان که گفت اسلام هراسی و گاهی اسلام‌ستیزی در بخشی از اروپا رو به افزایش است جواب داد که اولا از اسلام‌ستیزی اصلا بهتر است مطرح نشود چون از زمان سلمان رشدی این واژه پدیدار شد و ... و ادامه دادند که ضمنا نمی توان از اسلام‌هراسی حرف زد بلکه باید از هراس از اسلام افراطی و سوءظن به آن  نوع اسلام حرف زد. و به عنوان دلیل آمار یک نظرسنجی را ارائه کرد که در سال 2009 از فرانسویان پاسخ داده‌اند که سوءظن به اسلام کمتر شده و این اسلام افراطی است که مردم فرانسه از آن هراس دارند. اولا به نظر من اینکه یک واژه منشاء ساخته شدنش چه بوده دلیل بر این نمی‌شود که پدیده‌ای با این مضمون در جامعه وجود ندارد. وقتی شما حس می‌کنید و می‌توانید آن را با واقعیتها توضیح بدهید – که در اینجا فرصتش نیست- که کسانی با اسلام سر "ستیز" دارند چرا نامش را اسلام‌ستیزی نگذارید؟

 ضمنا به نظر من این آمار نمی‌تواند دلیل مناسبی برای توجیه عدم اسلام‌هراسی در فرانسه باشد. برای اینکه بفهمیم آیا اسلام‌هراسی یا اسلام ستیزی دارد در فرانسه رواج می‌یابد یا نه، بهتر نیست که به خود مسلمانان مراجعه کنیم که معمولا قربانی این مساله هستند؟ آنها هستند که می‌توانند با دلیل توضیح دهند چرا چنین حسی دارند و چه مواردی در این زمینه مشاهده کرده‌اند. من خودم هم با این حملات آهسته و پیوسته‌ای که به اسلام می‌شود همین حس را دارم. یکی از دوستان فرانسویمان هم که آقای مسنی است همین را می‌گوید و همیشه بعدش می‌گوید من نگران فرزندان و نوه‌هایم هستم. چون اروپا یک بار نشان داده که می‌تواند به شکل دمکراتیک هیتلر را به قدرت برساند. چه کسی ضمانت می‌کند که چنین چیزی دوباره رخ ندهد؟ این بار علیه دینی دیگر؟

-خانم شفیق در صحبتهایش از برقع به عنوان «نشان عقب‌ماندگی» یاد کرد و گفت که نباید این سمبل خشونت به زن را به اسم آزادی پذیرفت و اجازه داد. من توجه خانم شفیق که ضمنا جامعه‌شناس هم هستند را به این نکته جلب می‌کنم که به کار بردن واژه نامناسبی در مورد چیزی که بعضی‌ها به آن اعتقاد دارند تنها تنش را بین مخالفان برقع و استفاده کنندگانش، و حتی، حتی مسلمانان دیگر ایجاد می‌کند، که من خیلی‌ از زنان بی‌حجاب عرب را دید‌ه‌ام که به شدت به قانون ممنوعیت برقع اعتراض دارند. ما خیلی وقتها ممکن است خیلی رفتارها را با لایق صفاتی نظیر احمقانه، وقیحانه، از سر عقده و غیره بدانیم. گریزی هم از آن نیست، که این رفتارها این صفات را در ذهنمان تداعی می‌کنند. اما آیا همیشه لازم است آن رفتار را با همین الفاظ نامناسب در مکانی عمومی توصیف کنیم و به اطلاع فرد یا افراد مربوطه برسانیم؟ به نظر من بهتر است قبل از به کار گرفتن این الفاظ به تاثیری که روی دریافت‌کننده آن، که خود را مرجع صفت می‌بیند فکر کنیم. اگر هدف ما بهبود روابط و برقراری گفتگو و ارشاد طرف باشد این روش جواب نمی‌دهد. من چطور می‌توانم به سخن شما وقعی بنهم وقتی شما با من از در خصومت درمی‌آیید و از چیزی که مورد علاقه و انتخابم است با لفظی نامناسب یاد می‌کنید؟ ایشان که به گفته خودشان در مناطق مسلمان‌نشین تحقیق می‌کنند حتما کم و بیش مطلع هستند که مسلمانان فرانسه خود را قربانی سیاستهای نادرست دولت می‌دانند. که همان طور که خانم کیان گفت کار پیدا کردن با نام و نام خانوادگی عربی در فرانسه کار آسانی نیست. که مرتب دارند می‌بینند که به دینشان حمله می‌شود. که اسلام در فرانسه دین مستعمره‌شده‌ها بوده و همیشه نگاهی تحقیرآمیز به آن شده. که درست یا غلط اسلام‌ستیزی را رو به افزایش می‌بینند. شاید خیلیها با همه اینها مخالف باشند اما این احساسی است که خیلی از مسلمانان فرانسوی دارند و برایش دلیل هم دارند و کسی که در مناطق مسلمان‌نشین تحقیق می‌کند لااقل باید اینها را شنیده باشد، حتی اگر نپذیرد که واقعیت دارد. به کارگیری این کلمه نامناسب عقب‌مانده و الفاظی از این دست، هر چند که شاید به نظر خیلیها درست بیاید، کمک می‌کند که زن برقع‌پوش و بقیه مسلمانان بیشتر حس کنند که به عقایدشان حمله شده، از مخالفان برقع بیشتر فاصله بگیرند و حس ستیزه‌جویی درشان تقویت شود. به برقراری مفاهمه و گفتگو که حرف اصلی دولت فرانسه است کمکی نمی‌کند که هیچ، سخت‌ترش هم می‌کند.

-این برنامه نکات جالب دیگری هم داشت مثلا اینکه خشونتهایی که خود مسلمانان در فرانسه و جهان به نام اسلام انجام می‌دهند – چه علیه مردم خودشان چه علیه مردمانی دیگر- هم در به وجود آمدن جبهه‌گیری علیه این دین سهیم است. من اولا آشوبهای جوانان عرب و سیاه را به آن اضافه می‌کنم که هرساله خرابیهای فراوانی در فرانسه به بار می‌آورند و تصویر بدی از مهاجرین می دهند. ثانیا اینکه مسلمانان به نام اسلام اعمال قابل رویت انسان دوستانه و محکوم‌کننده خشونت را انجام نمی‌دهند که قدمی در عوض کردن تصویر بدی که از اسلام هست برداشته باشند. این هم برای آن دسته که دوست دارند فقط یک طرف قضیه را ببینند بد نبود. به آن یکی دسته هم که فکر می‌کنند همه چیز تقصیر خود اسلام و مسلمانان است هم پیشنهاد می‌کنم صحبتهای خانم کیان را گوش کنند که توضیح می‌دهد سارکوزی و سارکوزیان دارند با این کارها هدفی سیاسی دنبال می‌کنند.

- در آخر یک تشکر جانانه از بی‌بی‌سی می‌کنم به خاطر سوالی که خانم سپیده حدادی مطرح کرد. ایشان پرسید که خب در کشورهای مسلمان و در ایران قانون اینست که حجاب یا پوششهای دیگر رعایت شود. قانون است و باید رعایت کرد. چرا دختران مدرسه‌رو یا زنان پوشیه‌بند فرانسه نباید پیرو قانون ممنوعیت این نوع پوشش باشند؟ این سوال در وهله اول به نظر من خیلی بدیهی آمد و تعجب کردم که چرا در بی‌بی‌سی و برنامه پرگار چنین سوالی مطرح می‌شود. خب معلوم است که اوضاع سیاسی و حد و حدود آزادی و احترام به حقوق فردی در ایران و عربستان و غیره با فرانسه اصلا قابل مقایسه نیست. اما یادم افتاد که در وبلاگ خودم، هر بار که از حجاب حرف می‌زنم و مثلا به قانون ممنوعیت حجاب در مدارس فرانسه ایراد می‌گیرم خوانندگانی کامنت می‌گذارند دقیقا با همین مضمون. بارها برای من نوشته شده که ایران ما را مجبور می‌کند حجاب کنیم و ما مجبوریم اطاعت کنیم پس تو هم مجبوری اطاعت کنی! من هم همیشه متاسف شده‌ام که چطور ملت می‌توانند چنین دلیلی بیاورند. بدبختی اینکه اجازه اندیشیدن را از مردم می‌گیریم همین می‌شود دیگر. در آن لحظه که خانم کیان به خوبی پاسخ داد که ما داریم از کشورهای دمکراتیک حرف می‌زنیم و نه دیکتاتوری که حق پوشش را به مردم نمی‌دهند، حس کردم بی‌بی‌سی مخصوصا به چنین سوالی «ابتدایی» اجازه طرح داد که صدای من و امثال من را به گوش هموطنانمان برساند. من واقعا در این برنامه پرگار صدای خودم و خیلی از مسلمانانی را که از نحوه برخورد سیاستمداران فرانسوی با دینشان گله دارند را از زبان خانم کیان شنیدم. و دقیقا حضور خانم شفیق که مخالف این حرفها بود و در مقابلش دفاعیات مناسب خانم کیان بود که این برنامه را جذابتر کرد. وگرنه اگر فقط خانم کیان بود که خود گویی و خود خندی عجب «فرد» هنرمندی!

پ.ن. خوشبختانه من هنوز نیازی به فعال کردن گزینه تایید برای انتشار کامنتها نمی‌بینم. اگر چنین قیدی هست، پرشین بلاگ است دیگر!‌ تنظیماتش را درست کردم اما به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شود عجالتا.

  
نویسنده : ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۸


پذیرش دانشجوی دکترا،‌پست‌دکترا و استادیار با حقوق مکفی!- سوییس

یکی از دوستان خبر داد که دانشگاهشان - دانشگاه لوگانو در سوییس- برای پذیرش دانشجو در مقطع دکترا، ‌پست دکترا و یک پست استادیاری در شاخه Health Communication اطلاعیه داده است. حقوق خوبی هم می‌دهند. نمی‌دانم آیا در ایران این رشته یا تخصص شناخته شده هست یا نه. گفتم بنویسم اینجا بلکه از دانشجویان و دکتران مستعد ایرانی کسی توانست استفاده کند.

دانشکده دانشکده ارتباطات است و علی‌القاعده دانشجویان و دکتران ارتباطات خوانده باید اولویت داشته باشند. اما علاوه بر دانشجویان ارتباطات گمان کنم دانشجویان یا دکتران شاخه‌های دیگر علوم انسانی که رشته تحصیلی یا تخصص تحقیقاتیشان در زمینه سلامت و بهداشت است،‌ با ارائه یک پروپوزال راجع به -مثلا- اطلاع‌رسانی نهادهای مختلف در زمینه سلامت و بهداشت شانسی برای پذیرفته شدن داشته باشند. اگر شرایطش را دارید شانستان را امتحان کنید. کلا تحقیق راجع به ایران طرفدار زیاد دارد و ضمنا چیزی مثل سیاست اطلاع‌رسانی دولت برای کاهش زاد و ولد در سالهای اخیر و کسب موفقیت در این زمینه نکته‌ای است که بسیار برای خارجیها مهم و تحسین‌برانگیز است. چرا که ایران را از این نظر از دیگر (اکثر؟) کشورهای مسلمان متمایز می‌کند. هر چند که نهایتا کیفیت کار و سابقه تحقیق و دانش فرد است که حرف اول را می‌زند.

اولویت هم با خانمهاست!‌ بروید بخوانید چرا!

پ.ن. من نمی‌دانم پرشین بلاگ این چه کار ناپسندیده‌ای است که به بقیه محاسنش اضافه کرده و کامنت ملت را نمایش نمی‌دهد! کامنتهای شما در صفحه مدیریت هست و من می‌بینم اما در صفحه عمومی ظاهر نمی‌شود. تقصیر من نیست. من همچنان سیستم بدون فیلتر و بدون تایید کامنتها را ادامه می‌دهم.

پس پ.ن. پرشین بلاگ بدون اینکه اطلاع رسانی کند انتشار کامنتها را منوط به تایید نویسنده کرده بود. من هم از همه جا بی خبر. به همین دلیل کامنتها دیده نمی شدند.

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٦
تگ ها : آگهی


قبل از شروع

 

دیروز که باز به طور تصادفی منطبق شده بود با جشنی، این بار عید فطر، من برنامه تدریسم را گرفتم. الان دیگر از هفت آسمان شادی پایین آمده و به قول فرانسوی‌ها پایم را گذاشته‌ام روی زمین و دارم به مسئولیتم فکر می‌کنم. این مسئولیت به شدت زده هویت من را عوض کرده. من به یک «مدرس» تغییر هویت داده‌ام. کارت مدرسی به جای کارت دانشجویی، کارت اقامت علمی به جای دانشجویی، پاسخ سوال چه کاره‌ای؟ شده: "در دانشگاه تدریس می کنم"، به جای "دانشجو هستم"... بقیه را نمی‌دانم چقدر با وارد حوزه کار شدن هیجان زده هستند. اما من از آنجایی که تا قبل از اینکه پرونده بگذارم فکرش را هم نمی‌کردم بتوانم عنوان مدرس در فرانسه را روزی کسب کنم و برایم دور از دسترس بوده ذره ذره این تغییرات را می‌چشم و ممممممممم می‌گویم.

 اینجا دانشجوها استادشان را استاد یا دکتر صدا نمی کنند. مادام یا موسیو. به دکترا که برسند می‌شود نام کوچک استاد معمولا. استادها هم که خودشان را معرفی می‌کنند نمی‌گویند من استاد – پرفسور به زبان فرانسه- هستم. معمولا می‌گویند مدرس دانشگاه. کسی برای خودش کلاس نمی‌گذارد. برای دیگران هم تو همان خانم و آقایی هستی که قبلا بودی. می‌خواهی دکتر باش می‌خواهی نباش. همیشه همان انسانی هستی که بودی. من این را به عینه حس کردم که با تغییر موقعیتت به مدرس، به هیچ عنوان به احترامی که به تو گذاشته می‌شود اضافه نمی‌شود. نهایت احترام همیشه بوده. تو همان انسان ارزشمند قبلی هستی. می‌خواهی دانشجو باش می‌خواهی استاد. سیاه باش یا سفید. پولدار باش یا بی پول. جهان‌سومی باش یا شهروند کشورهای پیشرفته. همیشه محترمی. فقط و فقط به حکم انسان بودن شایسته رفتاری مناسبی. این را سال اولی که آمده بودم فرانسه با تعجب فراوان بارها دیدم که فرقی بین من محجب با آن دختر بلوند چشم آبی که با آخرین مد لباس آمده گذاشته نمی‌شود. و با همان لبخند و خوش‌رفتاری با من برخورد می‌شود و کارم راه انداخته می‌شود که با او. این ارزش و احترامی که من در اینجا می‌بینم هیچ‌وقت برایم عادی نمی‌شود. شاید به خاطر همین عادی نشدن است که همیشه ازش لذت می‌برم. عادی شدن چیزها را از دهن می‌اندازد.

اساتیدی که بعد از این می‌توانم با نام همکار ازشان نام ببرم خیلی زود آدم را در جمع خودشان ادغام می‌کنند. به هیچ عنوان سعی نمی‌کنند به تو حالی کنند که جوجه‌ای بیش نیستی و ما اینجا استخوان ترکانده‌ایم. نه تنها فخر تجربه و دانششان را به من نمی‌فروشند، بلکه همین که می‌گویم این اولین تجربه تدریسم است زود می‌گویند هر کاری از دستمان بر بیاید برایت انجام می‌دهیم. کمک برای آماده کردن کلاسهایت خواستی بگو. حتی استاد راهنمایم هم، که می‌دانم چقدر سرش شلوغ است و در ضمن این از وظایفش نیست، بهم پیشنهاد کرده که کمکم کند. اینجا کسی آدم را خرد نمی کند. به خاطر ندانستن و بی‌تجربه بودن و به خاطر هیچ چیز دیگری تحقیر نمی‌شوی. حتی احمقانه‌ترین سوالها را جرات می‌کنی بپرسی. خیلی راحت به تو می‌گویند که ما هم این روزها را گذرانده‌ایم. به قول سنت اگزوپری در شازده کوچولو " همه آدم بزرگها روزی بچه بوده‌اند. اما این را فقط تعداد کمی از آنها به خاطر می‌آورند". قصد ندارم بگویم که صد در صد آدمهای اینجا اینطوریند. اما آنقدر کم هستند که به ندرت به تور آدم می‌خورند.

دیروز رفتم دفتر منشیهای دانشکده و برنامه‌ام را گرفتم. فهرست کلاسهای این ترمم اینچنین است: مدیاسیون دانش، روش تحقیق و پراتیک اسناد در روزنامه‌نگاری! اولی را به تنهایی مسئولش هستم و دو تای دیگر را با استادهای دیگر. فقط دومی را درست و حسابی می‌دانم چیست. بیشتر فهمیدم چه درس خواهم داد اینجا خواهم نوشت! اما جالبش اینجاست که من قرار است این ترم بیشتر به دانشجویان رشته ریاضی و کامپیوتر- کاربرد در علوم انسانی و اجتماعی درس بدهم. باید روش تحقیق بلد باشند دانشجویان ریاضی و کامپیوتر. جالبتر از آن دانشجویان مهندسی هستند که باید واحد تئوریهای جامعه شناسی استفاده از تکنولوژی را بگذرانند. یا دانشجویان پزشکی که باید فلسفه بخونند. این علوم پایه و مهندسی و پزشکی که از انسان و جامعه جدا نیستند. یک ریاضی‌دان و یک مهندس و یک پزشک هم باید جامعه‌اش را بشناسد که بتواند موفق باشد. (نشد ما وقایع اتفاقیه‌نگاری کنیم و نظر کارشناسی ندهیم.)

  آخرین نکته اینکه دیروز که برای بار اول وارد دفترم شدم، یکی از اساتید هم آنجا بود. صحبت کشید به آنجا که درباره چه تز می نویسی؟ گفتم. گفت وبلاگ! جالب است. و ادامه داد – بی‌آنکه من چیزی بگویم- که زمانی دور دور وبلاگها بود. الان دیگر ملت مثل قبل وبلاگ نمی‌نویسند!‌ گفتم ئه!‌ شما هم با وبلاگهای فرانسوی همین احساس را دارید؟!‌ و کمی از بحث پست پایینی گفتم. گفت آره. دلیلش را که پرسیدم گفت به نظر من فیسبوک عاملش است. و اینکه مردم دیگر فرصت نمی‌کنند. می‌گفت اما من فکر نمی‌کنم وبلاگها زمانی بمیرند. خلاصه تصادف جالبی بود.

پ.ن. با عرض معذرت از دوستانی که کامنت گذاشته‌اند و کامنتشان اینجا دیده نمی‌شود. بنده بی‌تقصیرم. کامنتتان در صفحه مدیریت هست اما نمی‌دانم باز پرشین بلاگ چه‌اش شده!

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٠


درباره افول محبوبیت وبلاگنویسی نزد ایرانیها

قرار شده که به مناسبت روز تولد اولین وبلاگ ایرانی هر کس که مایل است چیزی بنویسد. تعدادی از دوستان و همسایگان وبلاگی از 31 اوت که روز جهانی وبلاگ بوده شروع کرده‌اند و مطالبی نوشته‌اند. من از همان اول تصمیم گرفته بودم مطلبم را همانطور که در اولین پیشنهاد گفته شده بود روز تولد وبلاگ ایرانی که همان شانزدهم شهریور باشد منتشر کنم. گفتم برای یک بار هم که شده اراده کنم و بر سر تصمیمم بمانم! همین باعث شد فرصت این را داشته باشم که مطالب نوشته شده را بخوانم. از زمانی که این پیشنهاد داده شد تا به حال، بحثی درگرفته راجع به رکود وبلاگستان: تعدادی از وبلاگنویسان معتقدند که وبلاگستان ایرانی از رونق افتاده و عده‌ای دیگر با این حرف مخالفند و مثل سیبستان دلیل آن را ده‌ها یادداشت خوب سیاسی و اجتماعی مطرح می‌کنند که سال پیش نوشته‌ شده‌ است.

 چیزی که در این میان باید مشخص شود اینست که وقتی می‌گوییم رکود وبلاگستان، منظورمان رکود وبلاگنویسی است یا رکود وبلاگخوانی؟ این دو مسلما با هم فرق می‌کنند. دلیلی که سیبستان می‌آورد نشان‌دهنده رونق وبلاگنویسی است و دلیلی که سلمان برای مخالفتش با رکود وبلاگستان می‌آورد (روزانه هشتصد هزارنفر مراجعه به سرویس دهنده‌های وبلاگ فارسی)، نشان‌دهنده خوانده شدن وبلاگ است،‌ نه لزوما نوشتن آن. همه ما به عنوان کاربر ایرانی می‌دانیم اگر کلمه‌ای را به فارسی در موتورهای جستجو بگردیم در همان صفحه اول جستجو وبلاگها حضور دارند که گاه اطلاعات خوبی هم داده‌اند. پس به دلیل فقدان اطلاعات در سایتهای معتبر این وبلاگها هستند که رویشان کلیک می‌شود.

من قصد دارم در مورد رکود وبلاگنویسی یا عدم آن بنویسم. تعدادی از وبلاگنویسان حرفهای قابل تاملی در این مورد زده‌اند، من فقط سعی می‌کنم چیزهایی را اضافه کنم و تحلیل خودم را بنویسم. طولانیست، اما کوتاه‌تر از این نمی‌شد! حوصله ندارید یک‌خط‌در‌میان بخوانید!

 به نظر من هر دو دسته درست می‌گویند. یعنی در مورد یک سری وبلاگنویسان،‌ وبلاگنویسی همچنان به قوت خویش باقی است و در مورد بعضی دیگر دارد از رونق می‌افتد. من گمان می‌کنم در آنچه به سیاست و بحثهای اجتماعی و علمی و تحلیلی مربوط می‌شود کاربران اینترنت هنوز می‌نویسند و آن را روی وبلاگ قرار می‌دهند. اما در مورد مسائل دیگر، روزمره‌نویسی‌ها، شرح احوالات و حتی بحثهای سیاسی نیمه‌جدی یا طرح عقیده یا مخالفت سیاسی با زبان خودمانی و کوتاه، فکر می‌کنم نوشتن کمی تا قسمتی (!) کشیده شده به شبکه‌های اجتماعی نظیر فیسبوک و فرندفید یا به گوگل ریدر، و این روند ادامه دارد. صد البته همه ما از روی حس درونیمان و تجربه خودمان از خواندن وبلاگها این نظرات را می‌دهیم والا هیچکدام نه تحقیقی کرده‌ایم و نه خوانده‌ایم. در این یادداشت می‌خواهم توضیح دهم چرا به نظر من دسته اول هنوز عمدتا وفادارند و دسته دوم، آنها که از خود می‌نویسند و اتفاقات زندگی و عقاید و احساسات، آرام آرام دل از محبوب پیشین بریده‌اند یا می‌برند.

 من به عنوان یک دانشجوی ارتباطات آموخته‌ام که یک فناوری اطلاعاتی و ارتباطی را همیشه باید در بستر جامعه‌ای که در آن بسط می‌یابد در نظر گرفت. برای فهمیدن صعود و افول یک تکنولوژی ارتباطی و اطلاعاتی باید از جمله به فرهنگ، باورها، نیازها، آرزوها و کمبودهای مردم آن جامعه توجه کرد. وبلاگ که در ایران شناخته شد خیلی‌ها بدان مشتاق بودند، چون اصولا هر کسی حرفهایی دارد که فکر می‌کند می‌تواند برای دیگران جالب باشد و یا لازم می‌داند یا احتیاج دارد که بزند. ما ایرانیها تقریبا هیچ وقت فرصتی نداشتیم که در مکانی عمومی و با مخاطبین زیادی از هر چه دلمان می‌خواهد حرف بزنیم. این زیاد می‌تواند برای یک نفر پنجاه نفر باشد برای نفر دیگر هزار. وبلاگ در آن زمان تنها ابزاری بود که به ما این فرصت را داد که جایی داشته باشیم تا حرفهایی که گاهی هیچ کجا و به هیچ کس نمی‌توانستیم بزنیم را مطرح کنیم. و مهمتر از آن پاسخ دیگران را دریافت کنیم.  پس مشتاقانه به سمتش شتافتیم. سی وبلاگنویس مصاحبه‌شونده من متفق‌القول دو دلیل عمده برای وبلاگنویسی ذکر کردند که من فکر می کنم دلیل اولش قابل بسط است به اکثر وبلاگنویسانی که وبلاگی عمومی با کامنتدونی فعال دارند، اگر نگویم همه: یکی همین بیان عقاید و احساسات و افکار و دریافت نظر دیگران در مورد مسائل طرح شده، و دوم ایجاد و حفظ دوستیها، روابط و پیوندها. در مورد نکته اول، چیزی که باید در نظر داشت اینست که واکنش خوانندگان برای وبلاگنویسها بسیار مهم است. اگر وجود نداشته باشد یا به جهت نامناسب بودن باعث فرسایش انرژی وبلاگنویس شود هدفش از نوشتن را تامین نمی‌کند و دیر یا زود عطای وبلاگنویسی را به لقاء آن خواهد بخشید.

من فکر می‌کنم وبلاگنویسانی که به طرح مسائل روز، اتفاقات سیاسی و اجتماعی و تحلیلها می‌پردازند، هنوز وبلاگ را ترجیح می‌دهند. ایشان هدفشان ارائه نظر و طرح مساله، تحلیل آن، آگاه ساختن، انتقاد و از این دست است. پس میزان مخاطبشان هر چه بیشتر باشد و مطلب هر چه در دسترس‌تر باشد خشنودترند چرا که صدایشان بیشتر شنیده می‌شود و هدفی که دارند تامین می‌شود. وبلاگ هنوز از این نظر (رساندن صدای خود به گوش تعداد زیادی از خوانندگان) بر ابزارهای ارتباطی نوین دیگر ارجحیت دارد. مطالب وبلاگ از طریق موتورهای جستجو قابل پیداشدن و خوانده‌شدن و ارجاع داده شدن است. از این لحاظ وبلاگ امکان پاسخ گرفتن از جناح مخالف را هم به نویسنده می‌دهد. یعنی برعکس گوگل ریدر، فیسبوک و فرندفید و غیره که معمولا جمع دوستان و همفکران است و نظر مخالف خیلی در آنها دیده نمی شود. پس نویسندگان مطالب تحلیلی و انتقادی که معمولا علاقمندند سخنشان به بحث و نقد کشیده شود وبلاگ را ترجیح می‌دهند.

از نظر نمادین هم به نظر من وبلاگ هنوز از اعتبار و «کلاس» بیشتری برخوردار است. نقش بازنمایی اجتماعی از یک ابزار در استفاده یا عدم استفاده از آن بسیار مهم است. اگر تصویر ذهنی که استفاده کنندگان از ابزاری دارند این باشد که «جوانانه است، مال بچه هاست، جای عکس گذاشتن و لینک دادن است » و خلاصه تصویر یک ابزار «جدی» از آن نداشته باشند، مطلب جدیشان را با استفاده از آن منتشر نمی‌کنند.  وبلاگ هنوز معتبرترین و جدی‌ترین ابزار نشر نوشته‌های یک آدم بی‌رسانه است. وبلاگ کمک می‌کند مطلب از اعتبار و رسمیت (بیشتری) برخوردار باشد، این اعتبار و رسمیت را هنوز گودر و فیسبوک به اندازه وبلاگ ندارند.

اما اگر قسمتی از وبلاگنویسان ایرانی یا کاربران جدید اینترنت دیگر به سمت وبلاگنویسی نمی‌روند، چیزی که تعدادی از ویلاگنویسان به آن اعتقاد دارند و سی وبلاگ مورد مطالعه من هم کم و بیش آن را تایید می‌کنند، یعنی این ابزار ارتباطی به نیازها یا خواسته‌هایش پاسخ مطلوب نمی‌دهد.  یا جانشینی برایش پیدا کرده یا اصلا قید نوشتن را زده است. که البته من فکر می‌کنم کسی که میل نوشتن افکار و متجلی کردن فردیت در او بیدار شده باشد به این آسانی‌ها ول‌کن معامله نیست!

حالا چرا اینطور شده است؟ به نظر من باز هم باید برگشت به بطن جامعه و خود مردم و همین طور امکاناتی که این ابزارهای جدید به استفاده‌کنندگان می‌دهند. می‌دانیم که شبکه های اجتماعی و گوگل ریدر این امکان را به کاربر می‌دهند که خوانندگان را خودشان انتخاب کنند. این محاسن زیادی دارد. فراموش نکنیم که کسی که روی اینترنت می‌نویسد همانطور که بالا نوشتم همیشه نیم‌نگاهی به خوانندگانش دارد. اگر این خوانندگان برایش شر درست کنند ترجیح می‌دهد خودش را در معرض دید آنها قرار ندهد. این شر می تواند شری سیاسی باشد اعم از مسدود شدن وبلاگ و خطرات دیگر، می‌تواند هم کنترل و آزار و کامنتهای نامطلوب و پرسشهای دوست و خانواده و همکار باشد. یکی از وبلاگنویسان می‌گفت که تا به حال سه چهار بار آدرس وبلاگش را عوض کرده، چون دوستانش «خودشان را می‌کشتند» که آدرس وبلاگش را پیدا کنند و بعد به او بگویند چرا از ما در وبلاگت نمی‌نویسی؟ پس یعنی ما برایت اهمیت نداریم؟! همین او را به دوباره عوض کردن آدرس وبلاگ می‌کشاند.
در جامعه ما که شدت کنترل، ممنوعیت‌ها، کنجکاویها، پاسخ خواستنها، عدم مدارا، توهین و چیزهایی از این دست حتی از سوی نزدیکان به وفور یافت می‌شود آدمها سعی می‌کنند خودشان را در معرض چنین واکنشهای آزاردهنده‌ای قرار ندهند. اگر یک ابزار ارتباطی زمینه را برای این مسائل فراهم کند نمی‌تواند ابزاری باشد که نیاز از خود گفتن را ارضا کند. افراد می‌روند به طرف مثلا فیسبوک که جمع صمیمانه‌تری است و در ضمن هر کسی اجازه ورود ندارد. این فرد است که خوانندگانش را انتخاب می‌کند و حتی، حتی امکان این را دارد که اجازه و امکان دیدن یک محتوی را به فلان فرد بدهد و به فلانی نه. در گوگل ریدر هم همینطور. انتخاب خواننده‌ها و خصوصی و عمومی بودن همخوان کردنها این امکان را می‌دهد که فرد نگران دردسرهای بعدی حرف زدن نشود. کامنت توهین‌آمیز یا هتاکانه نگیرد. یعنی حالا که وسیله‌ای پیدا شده که کم و بیش همان امکان وبلاگ را به فرد می‌دهد و همزمان او را از یک سری خطرات و آزارها مصون می‌دارد مسلما افراد با اشتیاق بیشتری به سمتش می‌روند. اینجا دیگر با توجه به دردسرهایی که صحبتش را کردم و نظیر آن، داشتن خواننده زیاد اهمیتش را از دست می‌دهد. تجربه اسم مستعار هم تجربه موفقی برای گمنام ماندن نبوده، که تمام وبلاگنویسانی که من با آنها حرف زدم معتقد بودند «بالاخره شناخته می‌شوی».

گوگل ریدر و فیسبوک و غیره هدف دوم وبلاگنویسان را نیز به خوبی برآورده می‌کنند، یعنی وبلاگنویسان راحت‌تر می‌توانند در دایره دوستان و آشنایان مطلوب و موافق قرار بگیرند. لایک زدن که بسیار آسانتر از کامنت گذاشتن در وبلاگ است باعث شده استفاده‌کنندگان آسانتر تایید شوند و نیاز دیده و تایید شدنشان ارضا شود. جمع حاضر در فیسبوک و گودر که نامهایشان و اکثرا عکسشان همیشه در میان دوستان یا فالوئرها هست، جمع صمیمانه‌تری است نسبت به خوانندگان وبلاگ. انسانها به طور طبیعی بیشتر به سمت کسانی می‌روند که با آنها نقاط مشترک بیشتری دارند و با هم در صلح و صفا هستند. به این موضوع این خصوصیت ایرانی ما را هم اضافه کنید که به سختی مخالف را تحمل می‌کنیم! اگر این مخالف سابقه توهین به من یا همفکرانم را داشته باشد، چیزی که در ما ایرانیها کم نیست و همه ما با هر عقیده‌ای کم و بیش با آن روبرو بوده‌ایم، که چه بدتر. بیشتر فرد را فراری می‌دهد. با گودر و فیسبوک به راحتی می توان از ورود نامطلوبان جلوگیری کرد و آنچه خوش داشت گفت و شنید. درحالیکه وبلاگ تقریبا این امکان را نمی‌دهد.

دیگر اینکه گودر این فرصت را می‌دهد که بدون فیلتر شدن اطلاع‌رسانی کنی. در جامعه ما که اطلاع‌رسانی باب میل همه سلیقه‌ها نیست و محدودیت‌های فراوانی در پخش اطلاعات غیرخودی وجود دارد، گوگل ریدر این امکان را به آسانی و بدون دغدغه فیلترشدن به استفاده‌کنندگان می‌دهد. باز باید نگاهی به شرایط اجتماعی انداخت. در طی یکسال اخیر گروهی که حقشان را پایمال شده می‌دیدند و حق اطلاع‌رسانی هم نداشتند، شعار «رسانه شمایید» را جدی گرفتند. شاید هم این یک نیاز بود که اطلاعات را پخش کنی و با آنها حرفت را هم بزنی، اعتراض کنی. اما اگر قرار باشد من در وبلاگم لینکهای ممنوعه بگذارم و وبلاگم فیلتر شود و این اطلاعات به دست افراد کمتری برسد، یا ایمیل بزنم و بترسم که با دست‌به‌دست شدنش ممکن است خطری برایم پیش بیاید و وقت زیادی هم بگذرانم، ترجیح می‌دهم انرژی و وقتم را در گودر صرف کنم.

اما این را نادیده نگیریم که گودر فقط جای همخوان کردن لینکها نیست. جای نوشتن حرفها و افکار و عقاید و احساسات هم هست. یعنی کاری که افراد با وبلاگ می‌کردند را دارند با ابزار دیگری انجام می‌دهند. در حقیقت فرد همان هدفی را که با وبلاگنویسی تامین می‌کرد، حرف زدن و نگه داشت رابطه را، دارد با ابزاری دیگر تامین می کند که در ضمن فواید دیگری هم برایش دارد. بقیه را نمی دانم اما دوستان و آشنایان غیر ایرانی من بسیار کم از جی‌میل استفاده می‌کنند. آنهایی هم که دارند از گودرش استفاده نمی‌کنند، یا واقعا به ندرت. (تنها دوست من که از گودر استفاده می‌کند چینی است. چین هم که معرف حضور هست!) این مساله، در مقایسه با رواج استفاده از جی‌میل و گودر بین ایرانیها، خودش گویای خیلی چیزها می‌تواند باشد.

 

 می‌دانم که دلیلهای زیادی می‌توان بر این مدعا آورد که چرا وبلاگ در مورد بعضی وبلاگنویسها دارد جایش را به چیزهای دیگر می‌دهد. من چیزهایی را که به نظرم مهمتر از بقیه آمد گفتم که البته همه‌اش فرضیه است. اگر هم ترمز را همین‌جا نکشم حالاحالاها می‌نویسم. بگو تو که اینقدر لالایی بلدی چرا تزت را تمام نمی‌کنی!

خلاصه اینکه به نظر من نباید نگران افول وبلاگنویسی بود، حتی اگر وبلاگ افول و زوالی داشته باشد. این میل از خود نوشتن، احساس و عقیده خود را گفتن، تحلیل کردن و متجلی کردن فردیت که استارتش را وبلاگ زد بعید است در ما ایرانیها بمیرد. ابزار تکنولوژیکیش به نظر من خیلی مهم نیست. این ابزارهای ارتباطی هستند تا آدمها حرفشان را بزنند، اطلاعات رد و بدل کنند و ارتباط برقرار کنند. مهم آدمها هستند که به ابزارها جان می‌دهند و با آنها آن می‌کنند که خود می‌خواهند و هر کدام از ابزار که ایشان را به برقراری رابطه بهتر، راحت‌تر بودن، احساس خوبی داشتن و برآوردن انواع نیازها بیشتر و بهتر و آسانتر کمک کند نزد آنها بر دیگری ارجحیت می‌یابد. گریزی هم از آن نیست. مهم به گمان من اینست که از آن ابزار، هر چه باشد «درست» استفاده کنیم و فرهنگ درست استفاده کردن آن را گسترش دهیم. رفتارهایمان را انسانی‌تر کنیم و از این ابزارهای ارتباطی در جهت بالا بردن قدرت تعقل، اندیشه، گفتگو ، مفاهمه، مدارا، مهربانی، همیاری، نوع دوستی و پیوستن بهره بگیریم. نه اینکه ابزار دیگری بشود برای پراکندن نفرت، دروغ، تهمت، جهل، توهین، تحقیر، آزار، دشمنی، جنگجویی و گسستن.


تعدادی از وبلاگنویسهایی که در این زمینه نوشته‌اند(علاوه بر بالایی‌ها):

نگاهی به بلاگ‌سپهر در هفته وبلاگ‌نویسی

فاتحه خوانی زودهنگام

رکود وبلاگستان فارسی، امری طبیعی یا غیرطبیعی؟

لطفن وبلاگها را نجات دهید

وبلاگستان فارسی؛ حیات یا زوال؟

پ. ن. در آستانه آغاز دهمین سال فعالیت وبلاگنویسی: ده دلیل برای رکود وبلاگستان

و سرانجام همه لینکها:

  
نویسنده : ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦


آن صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

 در فرانسه دانشجویان دکترا، کسانی که دکترایشان را گرفتهاند و همینطور دارندگان دکترای خارج از فرانسه که قبلا در کشور دیگری مدرس دانشگاه بودهاند میتوانند به مدت دو سال (دو دوره یکساله) در دانشگاه تدریس کنند. نام این شغل

(Attaché Temporaire d’Enseignement et de Recherche) ATER

 است که شاید بشود آن را اینطور ترجمه کرد: مامور موقت تدریس و تحقیق. موقت به این دلیل که این قردادهای تدریس یکساله هستند. برای دستیابی به این پست میباید مرحلهای را پشت سر گذاشت که خودشان آن را کنکور مینامند: باید پروندهای شامل سیوی، مدارک قبلی دانشگاهی، کارهای علمی و مقالات و غیره را تهیه کرد و به دانشگاههایی که اعلام نیاز کردهاند در مدت زمان تعیین شده فرستاد. بعضی از دوستان در جریان بودند که من هم امسال برای این پست پرونده گذاشته بودم . اوایل تابستان ایمیلی از طرف دانشگاه شارل دو گل – لیل3، شهری در شمال فرانسه، آمد که در این دانشگاه و در دانشکده IDIST پذیرفته شدهام. بیهوده است بگویم چقدر خوشحالم. خودتان میتوانید حدس بزنید که وقتی آدم خارجی باشد، آن هم از نوع مسلمانش، چه لذتی میبرد از اینکه میبیند هیات علمی یک دانشگاه فرانسوی بین آن همه داوطلب فرانسوی او را انتخاب کرده است. من وقتی ایمیل را خواندم مثل بچه ها به هوا میپریدم. توی همان هوا پریدنها یادم افتاد که به پدر و مادرم زنگ بزنم. یا به استادم ایمیل بزنم اول؟ هر سه اینها خوشحال شدند، خیلی. خوشحالی پدر و مادر که طبیعی است، اما از اینکه استادم هم در ایمیلش ذوق میکرد و تبریک میگفت و خوشحالیم را میفهمید و نمیگفت خیلی خب بابا حالا مگر چه شده، آن روزم را به یک روز تاریخی تبدیل کرد.

 من به هیچ عنوان سابقه تدریس رسمی ندارم. در سیویام هم مسلما این هست. اما انتخاب شدم به خاطر کارهای تحقیقاتیم که احتمالا برای آن گروه مهمتر از سابقه تدریس است. چه اطمینانبخش و خوشحالکننده است که در انتخاب مدرس فقط به شایستگیهای علمیش توجه میکنند و نه به این که متعلق به کدام گروه سیاسی، مذهبی، ملیتی و غیره است. وقتی میبینم دوستانم که اخیرا با مدرک دکترا به ایران رفتهاند برای استخدام در دانشگاه با چه موانعی روبرو هستند فقط میتوانم افسوس بخورم. آن هم کسانی که تزی نوشتهاند که تحسین تک تک داوران را برانگیخته و خدا میداند وقتی فرانسویها، آنهم استادانشان که به هیچ عنوان بیهوده بهبه نمیگویند و تا واقعا مستحق آن نباشی به تو یک آفرین ساده هم نمیگویند آن طور فقط و فقط تمجید میکنند، یعنی چه. سر جلسه دفاعشان که نشستهای افتخار میکنی ایرانی هستی اما سراسر غم میشوی وقتی میشنوی که همانها برای تدریس در کشور خودشان با چه مشکلاتی روبرو هستند. همانها که از بهترین موقعیتهای شغلی در فرانسه و کشورهای پیشرفته دیگر برخوردارند. مسئولان مربوط به بهانههای واهی که نامش را گزینش میگذارند سنگ پیش پایشان میاندازند و استخدامشان نمیکنند و با بستن قراردادهای موقت دستمزدشان را هر چند ماه یکبار آن هم بعد از دوندگی بسیار میدهند. کار میکنند بدون این که جزو سنوات کاریشان محسوب شود. تازه اینها بورسیهها بوده اند که بارها قبل از آمدنشان گزینش شدهاند و تعهد خدمت دارند. آن همه نبوغ، که واقعا چیزی به غیر از این نمیشود نامش را گذاشت و تمجید بزرگترین اساتید متخصص فرانسوی را بر انگیخته، هیچ ارزشی برای این مسئولان ندارد تا زمانی که حامی فلانی نباشی و مثل خودشان فکر نکنی. آن همه انرژی و توانایی و دانش و تخصص و خلاقیت باید با برخوردهای نادرست مسئولان به خاطر یک لقمه نان درآوردن به هدر برود و ماهها و حتی سالها اعصاب و روح و روانشان بابت مساله گزینش و حقکشیهای دیگر خرد باشد.

اما من امیدوارم. من به یاد پارسال، دقیقا یک سال قبل همین موقع هستم که از شدت شنیدن و دیدن خبرهای بد و اتفاقهای ناگوار مثل خیلیهای دیگر مریض شده بودم. آیندهام را سیاه و نابود میدیدم. هیچ امیدی به هیچ اتفاق خوبی در زندگیم نداشتم. اما حتی همان روزها برای هم میخوانیدیم و مینوشتیم که دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور. ان الله یحب المتوکلین. باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور. و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم. ولله مع الصابرین، صبور باش. گاهی خودم با اینکه هیچ امیدی نداشتم اینها را برای غمدیدگان آن روزها نوشتم. هنوز هم مینویسم، به هر بهانهای. با این تفاوت که امروز دوباره ایمان آوردهام که اینها فقط شعر و آیه و نوشته نیست. حقیقتی پنهان است پشت این کلمات. پایان شب سیه واقعا سپید است. این روزها این را به خوبی میفهمم. من این بزرگترین موفقیت زندگیم را به فال نیک میگیرم برای کسب موفقیتهای بزرگ اجتماعی. چرا که این به-روزی را مدیون همان روزهای تلخم. چطوریش بماند. این نقطه عطف * زندگی من نتیجه همان دوام آوردنها و دویدنهاست.

قرارداد یکسالهام را امروز امضا کردم و کلاسهایم دو سه هفته دیگر شروع میشوند. هیچ تصوری ندارم از اینکه چطور کلاس را اداره خواهم کرد و با دیدن آن همه دانشجو چه کار خواهم کرد و چهها خواهم گفت و چطور دو ساعت تمام حرف خواهم زد و چه سوتیها خواهم داد. ذوق و شوق و هیجان و اضطراب و ترس و خوشحالی همه را با هم دارم. اما بالاخره باید از جایی شروع کرد (سوتی دادنها را!). آن روزها که میترسیدم بلد نباشم مقالهای در حد کنفرانسهای فرانسه بنویسم در جمعی با یکی از اساتید پایهگذار ارتباطات فرانسه که خانم هفتاد سالهای بود همکلام شدم و نمیدانم چطور شد که گفتم میترسم بنویسم. گفت باید خودت را بزنی به دریا. الان همین حس را دارم. بالاخره میبایست خودم را پرت می کردم. برای من دعا کنید که هر چه دارم از لطف شنوندهاش دارم. یا اگر اعتقادی ندارید هر کاری که به جایش بلدید بکنید! همیشه به دستم رسیده، این بار هم خواهد رسید. این بار اولها همیشه یک جوری هستند. خداییش آدم گاهی نباید از بار اول شروع کند!

*دلت نخواهد که دیگر «آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت»! و از آنجایی که معلم و استاد زبان فارسی نیستی صد البته مختاری به جای این مصرع هر چه دلت میخواهد بگذاری!

  
نویسنده : ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤
تگ ها : تز ، فرانس


کودکان و تماشای خشونت

ابتدایی که بودم صبحی-بعدازظهری بودیم. یک هفته صبح مدرسه می رفتیم یک هفته بعدازظهر. مادر و پدرم هر دو صبح ها کار می کردند. هفته هایی که بعدازظهری بودم، صبح پدرم مرا می گذاشت خانه مادربزرگم که در یکی از میدانهای اصلی شهر بود. یک روز که همان دور و برها مشغول بازی بودم دیدم مردم در میدان جمع شده اند. توجهم جلب شد. مردی را بردند بالای وانت و یک نفر که صورتش را پوشانده بود شروع کرد به شلاق زدن. شش هفت ساله بودم. هنوز وحشتش در دلم است. مردم می شمردند. یک، دو، سه،... و من میخکوب شده بودم و نگاه می کردم به آن آدمی که پیچ می خورد از درد. عقلم هم نمی رسید که نمانم آنجا. یادم است که یک بار دو تا خانم چادری را هم آن بالای وانت دیدم. حتما داشتند زنی را شلاق می زدند. یک بار شاهد پایین آمدن مرد بودم. با لباسی پاره پاره و تنی زخمی و خونین و خم شده از درد. از جلوی من رد شد و من وحشتزده نگاهش کردم. همان موقع پدرم که محل کارش آنجا بود سر رسید و هراسان گفت چرا اینجا ایستاده ای. نگاه نکن این چیزها را. ازش پرسیدم چرا شلاقش زدند؟ گفت. و من را برد خانه مادربزرگم. اما دیگر دیر شده بود.

گاهی می گویم اینکه به شدت از تماشای صحنه های خشونت بار فیلم ها پرهیز می کنم شاید به خاطر همین دست خشونتهاست که در بچگی شاهد آن بوده ام. حالا تازه من از جمله کودکانی بودم که خشونت خانگی از هیچ نوعیش را تجربه نکرده بودند. سریال هزاردستان یا سربداران که پخش می شد کوچک بودم. به قول فیسبوکیون و گودریون و غیره «شما یادتون نمی آد» اما ما آن زمان تفریحی نداشتیم. زمان جنگ بود. برنامه کودک یک ساعت بود و بعد می نشستیم پای فیلم بزرگترها. آن صحنه هزاردستان که شعبان بی مخ سر کسی را گوش تا گوش با چاقو برید هنوز در ذهنم هست. توی آرایشگاه بود و هنرپیشه اش گمانم جهانگیر فروهر بود. مرده بودم از ترس. هنوز هم که خبر سربریدن توسط طالبان یا غیره! را می شنوم همان صحنه برایم زنده می شود و دلم عجیب آشوب می شود.

این چیزها روی ذهن یک کودک خیلی تاثیر می گذارد. شاید خنده دار باشد اما من وقتی می بینم زیر فیلمی نوشته برای زیر ده سال ممنوع، ماستم را کیسه می کنم و خودم را آماده می کنم که آمادگی برای صحنه های خشن را داشته باشم. و به موقع نگاه نکنم! الان را نمی دانم پدر و مادر ها چقدر در این زمینه اطلاعات دارند و تا چه اندازه کودکانشان را از تماشای چنین صحنه هایی باز می دارند. اما آن موقع کسی اطلاعاتی درباره اینگونه آسیبها رد و بدل نمی کرد. اخیرا تبلیغی ساخته صدا و سیمای فرانسه از تلویزیون پخش می شد و نشان می داد که پسر نه-ده ساله ای با پدرش مشغول تماشای فیلمی هستند. هنرپیشه شلیک می کند و پسر که چسبیده به پدر و هراسان داشت فیلم تماشا می کرد با جهشی به عقب پرتاب می شود. پدر به سمت پسر می رود که دلداریش بدهد و همزمان صدای زنی می گوید «کودکان شما در تلویزیون آن چیزی را نمی بینند که شما می بینید». تبلیغ برای حساس کردن مردم به نشانه های ممنوعیت برای زیر ده سال و غیره بود که پایین فیلمهای خشن زده می شود. حیف ذهن دست نخورده و لطیف کودکان که با چنین خشونت هایی خط بخورد.

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢
تگ ها : یاد ، رسانه