رابطه وبلاگ و عینک دودی

دیشب دوستم می‌گفت به جای اینکه برایم هدیه لباس بیاوری که قبل از اینکه به من برسد توسط بقیه غارت شده‌است، عینک آفتابی بیار. از همانها که چشم آدم از پشتش پیدا نیست. گفتم حتما. بزنی که من چشمهای عسلیت را نبینم! خندید. اما این حرفش به سرعت من را به گوشه‌ای از شخصیتش ارجاع داد: دوست دارد تو و زندگیت را - با تمایل خودت - ببیند اما خودش میل چندانی ندارد که زندگیش را به بقیه نشان دهد. بعد به این فکر افتادم که وبلاگخوانی چقدر فرصت چنین کاری را به ما داده. که ملت را ببینیم و بخوانیم و بشناسیم و اختیار این را هم داشته باشیم که نگذاریم بفهمند ما داریم نگاهشان می‌کنیم. نویسنده وبلاگ از خودش اطلاعاتی به کسانی می‌دهد که هیچ نمی‌شناسدشان. یک سری از وبلاگنویسانی مصاحبه شونده این را عیب وبلاگنویسی می‌دانستند. که دیگری تو را از حفظ است اما تو از او هیچ نمی‌دانی. خواننده نویسنده را می‌بیند و می‌شناسد اما نویسنده حتی شصتش هم خبردار نمی‌شود که او داشته نگاهش می‌کرده. عین همان آدم عینک دودی به چشم که حرصت را در می‌آورد که چشمهایش را نمی‌بینی. اما همان وبلاگنویسها معتقد بودند که محاسن از خود نوشتن آنقدر زیاد هست که از این یکی عیبش چشم بپوشی.

  
نویسنده : ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٥
تگ ها : وبلاگ