یک شعر «ارتباطی»!

زمانی که از تو میخواهم که به حرفهایم گوش دهی

و تو نصیحتم می کنی

کاری را که از تو خواسته ام نکرده ای

 

زمانی که از تو میخواهم که به حرفهایم گوش دهی

و تو به من می گویی که نباید چنین حسی داشته باشم

احساساتم را له کرده ای

 

زمانی که از تو میخواهم که به حرفهایم گوش دهی

و تو گمان می کنی باید کاری کنی که مشکلم را حل کنی

هر چند که عجیب به نظر می آید، اما کمکی به من نکرده ای

 

گوش کردن. تنها چیزی که من از تو می خواهم اینست که به من گوش دهی

چیزی نگویی، کاری نکنی، فقط من را بشنوی

نصیحت ها گران نیستند، یک تمبر کافیست که یک خروار نصیحت از طرف خوانندگان فلان مجله به دستم برسد

 

وقتی که تو کاری برایم می کنی که من خودم می توانستم بکنم و می بایست می کردم،

باعث می شوی بترسم و احساس ضعف کنم

 

شاید بخاطر اینست که دعا برای بعضی ها کارگر می افتد

چون خدا حرف نمی زند و نصیحت نمی کند یا سعی نمی کند اوضاع را جفت و جور کند

فقط گوش می کند و می گذارد خودت مشکلت را حل کنی

 

پس فقط به من گوش کن، خواهش می کنم.

و اگر خواستی حرف بزنی صبر کن تا نوبتت بشود

و من به تو گوش خواهم داد.

 

این شعر* را در مطب دکتر همیوپاتم دیدم که نازنین ترین پزشکی است که من و شکوه دیده ایم. از جان و دل به همه آشفتگی های جسمی و روحیت گوش می دهد. اصولا پزشکی همیوپاتی معتقد است دردهای جسمی رابطه تنگاتنگی با روح آدمی دارند و هر بار که از دردی جسمی می نالیم دکتر  اِقاقEhrhard  (که نه روانکاو است و نه روان پزشک و نه روان شناس) به آرامی نهانخانه روح آدم را می کاود  و به پریشانیهای روحیمان می رسد و با طمانینه و دقت گوش می دهد و یادداشت بر می دارد. برای من که اصلا اهل این نیستم که با هر کسی از زندگیم حرف بزنم خیلی سخت بود که نگفتنی هایم را برای او بگویم. گوش کردن عمیق دکتر اقاق و اهمیتی که او به این حرفها نشان می دهد و دارویی معجزه گری که بعد از هر مراجعه می دهد هر قدر هم تودار باشی به حرف می آوردت. به قول شووک وقتی داریم می رویم ایران باید پرونده مان را ازش بگیریم! خوب حس می کنی سوالهایش که هر چند به زندگی خصوصی و بسیار خصوصیت برمی گردد اما از سر فضولی نیست و همه اش برای فهمیدن تو و درمانت است. نگرانی های زندگی ما که هرکاری کنی بالاخره ربطی به فرهنگ ایرانی پیدا می کند اما هیچ وقت من یا شووک این حس را نکرده ایم که با دیده تحقیر به رسوم و آداب ما نگاه کند. همین قضاوت منفی نکردنش یا لااقل به مرحله عمل نرساندن این قضاوت منفی (که گاه ذهن گریزی از آن ندارد) و تخطئه نکردن و به ندرت نظر دادن به تو اجازه حرف زدن می دهد. اینها همان نکته هایی است که شعر بالا به آن اشاره می کند. هر چند که این شعر شاید در همه حال برای فرد صدق نکند و ممکن است کسی مثل من پیدا شود اگر حرف بزند و مخاطبش فقط گوش بدهد نطقش کور شود، اما روانشناسی ارتباط** هم همین را می گوید:

«مناسب ترین موقعیت برای اینکه دیگری حرف بزند موقعیتی است که او حس کند نه قضاوتش می کنند، نه تحلیل، نه تفسیر، نه با نصیحت راهنماییش می کنند نه با سوال به ستوهش می آوردند. موقعیتی است که حس کند گوش کرده می شود... عدم وجود ارتباط ناشی از گوش نکردن طرفین به هم است. اگر کسی بخواهد باعث شود دیگری به راحتی حرف بزند باید دو شرط را اجرا کند:

-نشان دهد که حرف طرف را می فهمد

- عکس العملهای ناخودآگاهی که نشاندهنده ارزشیابی، تفسیر، کمک یا سوال هستند را کنترل کند ».

 

بیخود نبوده که دکتر اقاق چنین شعری را به دیوار مطبش زده و سخت هم به آن پایبند است. در پزشکی همیوپاتی ماجراهای زندگی فرد برای درمانش بسیار مهمند و اگر پزشک همیوپات نداند که چطور احساس امنیت و حرف زدن به بیمار بدهد فکر نکنم چندان موفقیتی کسب کند، با توجه به اینکه بیمار یک همیوپات آن تصویری را که از یک روانشناس دارد از یک پزشک عمومی ندارد و الزاما نمی داند گفتن همه این حرفها ضروری است. اگر به اطرافمان هم نگاه کنیم آدمهایی که دو شرط بالا را دارند و به شعر بالا عمل می کنند معمولا گوش شنوای بهتری برای حرفهای ما هستند.

 

*نویسنده این شعر نامعلوم است. برخی به Jacques Salomé نسبتش داده اند برخی به شاعر گمنام هندی و غیره. حتی متن شعر از نسخه ای به نسخه دیگر تغییر می کند. من خلاصه آنی را نوشتم که در مطب دکتر دیدم. و صد البته خودش از ترجمه اش خواندنی تر است.

Jean-Claude ABRIC, Psychologie de la communication. Théories et méthodes,** 2008, Armand Colin, p.36

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٦
تگ ها : ارتباط