گوریل فهیمِ Wii

 

امسال بابا نوئل برای زوئه، دختر نه ساله دوستم، یک دستگاه Wii  آورد. چند وقت پیش با خوشحالی به من این خبر را داد و ازم خواست که با هم کمی بازی کنیم. برای کسانی که مثل خود من نمی دانند Wii  دیگر چه صیغه ایست بگویم که چیزی شبیه آتاری و پلی استیشن و این چیزهاست اما بشدت مدرن و اینتراکتیو! خصوصیت منحصر به فردش اینست که سرعت و جهت حرکت شخصیت ها توسط بالا پایین و چپ و راست کردن دستگاهی که در دست ماست انجام می شود. یعنی مثلا ما دستمان را (آن دست که دستگاه در آن است البته! ) دایره وار می چرخانیم و شخصیت 360 درجه دور خودش می چرخد.

با هم سر بازی پاتیناژ هنری توافق کردیم و نوبت به انتخاب بازیگر رسید. او یک پرنسس انتخاب کرد و من میان آن همه شخصیت اسیر نگاه گوریل خندانی شدم که من را به سرعت یاد گوریل فهیم انداخت و بی معطلی انتخابش کردم. زوئه شروع کرد به چانه زدن که اینهمه پرنس و پرنسس و حیوانات خوشگل هست تو چرا این را انتخاب می کنی؟ گفتم آخر قیافه اش خیلی بامزه و بلاست! بازی کردیم و من با دسته Wiiچنان این گوریل بلا را پاتیناژاندم و چرخاندم و سُراندم که توانستم پرنسس را یک بر صفر شکست دهم. بعد رفتیم اسکی کنیم که باز هم من نتوانستم از جادوی لبخند اغواگر گوریل جان سالم به در ببرم و باز خنده زوئه.

دو هفته بعدش که همدیگر را دیدیم بی مقدمه ازم پرسید چرا اینقدر آن گوریل را دوست داشتی؟ برایش گفتم که وبلاگی می خوانم که اسمش گوریل فهیم است. می دانی وبلاگ چیست؟ - شایان ذکر است که با اینترنت به خوبی آشناست- گفت آره یک چیز شخصی است روی اینترنت. گفتم آره. مثل دفتر خاطره. این گوریل چیزهای خیلی قشنگی از خودش روی وبلاگش می نویسد و من مدتهاست وبلاگش را می خوانم و دوستش دارم. عکس گوریلی را کنار وبلاگش گذاشته که عین همین گوریل بود. بخاطر همین حس کردم این گوریل را هم دوست دارم. 

 معما برایش حل شد. اما از آنجایی که آدم وقتی خودش را توضیح می دهد به نکات مهمتری پی می برد که بعضا بدان ها واقف نبوده نشستم فکر کردم که راستی، چرا من از این وبلاگ خوشم می اید تا آنجا که عکس کنارش تا این حد در ذهنم مانده بود و من را به آن انتخاب واداشت؟ بعد دیدم به خاطر این دوستش دارم که وبلاگنویسش به نظرم به شدت خودش است و نوشته هایش شبیه هیچ کس دیگر نیست. احساسات و افعال و افکارش هر چند چیزهایی به ظاهر هرروزه و معمولیند اما بسیار خوب می تواند آنها را شرح دهد. با نثری خاص خودش و منحصر به خودش. خوب شرح دادن برای من یعنی با قلمی خواندنی و به دنبال خود کشاندنی و دوباره خواستنی، نه تکراری و مثل خیلی های دیگر و احیانا مشوق به کلیک کردن روی ضربدر بالای صفحه. مردها چه بخواهند و چه نخواهند در ارتباطات بیانی –حرف زدن درباره اتفاقهایی که افتاده، چیزهایی که حس می کنیم، می بینیم و غیره- خیلی قوی نیستند. این را متخصصین ارتباطات می گویند. کم هستند مردانی که وقتی از سفری، ضیافتی، کاری ازشان بپرسی و به گفتن «خوب بود» کفایت نکنند و دریافت ها و احساسات و آنچه گذشت مفصلا توضیح بدهند. به وبلاگستان هم نگاه کنیم مردانی که خاطره نویسی محض می کنند کم هستند. در نتیجه کمتر هستند مردانی که از خود می نویسند و کارها و روابط و احساساتشان، یعنی ارتباط بیانی با خواننده برقرار می کنند و قلمشان آدم را دنبال خود می کشد. سبکی تکراری ندارند و در بیان احساساتشان مشابه حافظ  و سعدی و سهراب سپهری و غیره نمی نویسند. البته نه اینکه این جور نوشته ها را بی ارزش بدانم. به هیچ وجه. آن ها هم قشنگی خودشان را دارند اما به نظر من نوآوری در سبک و سیاق نوشتن را کم دارند و در ضمن خواننده، از آنجایی که نویسنده را فردی بااستعداد و توانا فرض می کند ممکن است او را فردی ورای توانایی های خود فرض کند و نه آدمی معمولی مثل خودش. و همین ممکن است باعث شود احساس قرابت چندانی با متن و نویسنده آن نکند . به کامنتدونی وبلاگها هم که نگاه کنیم معمولا وبلاگنویسهایی که ارتباطی صمیمانه تر با خواننده برقرار کرده اند واکنشهای بیشتری از خوانندگان دریافت کرده اند. چون آنها را شبیه خود یافته اند و احساس نزدیکی با احساسات و اتفاقهای زندگیشان کرده اند.

وبلاگ نویسی این فرصت را به ما داده که به توانایی های نوشتاری خودمان پی ببریم و یا اگر از آنها مطلع بودیم نسبتا به راحتی آن ها را در معرض دید دیگران قرار دهیم. توانایی هایی که اگر وبلاگ وجود نمی داشت چه بسا اصلا کشف نمی شد. این نقل قولی است از چند وبلاگنویسی که با آنها مصاحبه کردم. این فرصت را پیدا کردند که آرام آرام خواننده پیدا کنند و با دریافت کامنتهایشان دلگرم شوند و سعی کنند که قشنگتر بنویسند و سبک خودشان را پیدا کنند. یعنی وبلاگ و صد البته تعامل با خواننده باعث شد استعدادهایشان عیان شود.

به چشم من گوریل فهیم و تعداد دیگری از مردان وبلاگنویس – بعضی زن ها هم همینطور البته- سبک جذاب خودشان را دارند و شبیه هیچ کس دیگر نمی نویسند. انگار حسرتها و اشکها و خنده ها و شادیهایشان مال خود خودشان است و برآمده از صمیم دل. چیزهایی است که شاید خود ادم تجربه نکرده باشد اما آنقدر راحت و صمیمانه و قابل درک توضیح داده شده که آدم فکر می کند آن لحظه را با تمام وجود لمس می کند یا دارد فیلم قشنگ کارگردانی زبردست را می بیند و شخصیت ها روبرویش هستند. یا گاهی در بیان یک ماجرای غم انگیز آدم را می کشانند، می کشانند، غمگین می کنند و بعد وسط آن همه غم یک هو شیطنتی خاص خودشان را می چپانند که لبخندی یا قهقهه ای به لب آدم می نشانند که اگر احیانا اشکی  در چشم آدم جمع شده با همان خنده پایین بیاید و دلگیر از وبلاگ بیرون نرود! بله. اینجوری می شود که وبلاگها در ذهن آدم می مانند و می شوند قسمتی از زندگی آدم .

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩