امیدواری کنیم! زمستان زندگی می گذرد!

تا به حال ندیده بودم بلبلی در روزهای برفی زمستان مشغول چه چه زدن باشد. امسال اما مرتب می بینم. به فال نیک بگیریم؟! گاهی از پنجره بیرون را نگاه می کنم که پیدایش کنم. بهش می گویم خنگ خدای خوش صدا! اشتباه کرده ای! حالا کو تا بهار! چند روز پیش دوست فرانسویم پنجره اش را باز کرد و گفت ببین چه می خواند این پرنده! پرسیدم می دانی چرا؟ یعنی اشتباه کرده؟ گفت تونسی ها می گویند: امیدواری می کند! ( Il espère !) دوست داشتم این تعبیر را. در زمستان باید امیدواری کرد. حتی بلبل هم این را می داند. صبح امروز این نوشته ملکوت را خواندم و جان گرفتم. امیدوارانه های داریوش را خیلی دوست دارم. گمانم باید یک « درباره امید» هم در ستون سمت راست وبلاگش باز کند! این یادداشتها از همان «روز شوم»، آشفتگیم را تسکین داد.

سر ظهر که بغض آلود و پریشان زدم بیرون باز دیدم بلبلی دارد چهچه می زند. پرسیدم امیدواری می کنی، هان؟ بعدش دیدم واقعا چاره دیگری ندارم جز امیدواری. نوشته های داریوش را که می خوانم و می بینم که برای امیدوار بودن و طاقت آوردن هر بار به پناه بردن قرآن و دعا اشاره می کند لذت می برم. چقدر به این تذکرات نیاز داریم.

گاهی از خودم می پرسم کسانی که به خدا اعتقادی ندارند یا دارند اما توجهی به او ندارند در مواجهه با سختی ها و پریشانی ها و افسردگی ها چه می کنند؟ به چه کسی یا چه چیزی پناه می برند که از زمین و زمان به او شکایت کنند و آرام شوند؟ آدمها احتیاج دارند دست گرم حمایت کننده ای را روی شانه شان حس کنند. به خود آدمها که پناه می بری شاید در لحظه و مقطعی درمانت کنند اما پر از نقص و اشتباهند. گاهی بدجور همدیگر را سرخورده می کنیم. انتظاری هم نیست. آدمیزاد که نمی تواند بی عیب باشد. ممکن است همدیگر را نفهمیم، ممکن است برداشت و قضاوت اشتباه بکنیم، ممکن است قدمهای نادرست برداریم.

 اما او اینطور نیست. تو را مثل کف دستش می شناسد و می داند که هستی و چه کرده ای و چه قصد و هدفی از حرف یا عملت داری. لااقل سوتفاهمی پیش نمی آید بین تو و او. من هیچ وقت نشده که به او پناه ببرم و از او سرخورده شوم. اگر هم از دستش دلخور شدم برایم به خوبی روشن کرده چرا. و من هم بعد از فکر کردن دیده ام که همان به نفعم بوده که او کرد. او برعکس آدمها که وقتی به حق یا به ناحق ازمان عصبانی می شوند گاهی تنبیهی بارها شدیدتر از آنچه مستحقش هستیم حواله مان می کنند، خیلی وقتها خطاپوشی می کند. اگر هم مجازاتی باشد متناسب با جرم ماست. من بارها این آیه قران را تجربه کردم که اگر یک بدی کنید یک مجازات می گیرید ولی اگر یک خوبی کنید ده برابر پاداش می گیرید. (انعام -160)  آدمها کی می توانند اینطور باشند. خدا به قول دعای کمیل با ما آن طور رفتار می کند که شایسته خودش است –یعنی با بزرگواری و مهربانی- نه آنچه ما سزاوار آنیم. این را هم خیلیهایمان بارها تجربه کرده ایم.

 اینست که آدم ها برای آرامش آدم کافی نیستند. لازم هستند اما کافی نه. به نظر من ماها نیاز داریم دل در گرو موجودی فراتر و متعالی تر از همه موجودات دیگر نهاده باشیم تا بتوانیم چیزهایی که آدمها ندارند یا کم دارند را دراو بجوییم. به قول ولتر فیلسوف فرانسوی، حتی اگر خدا وجود نداشت هم باید آفریده می شد. و قیصر چه خوب همین را گفته:

حتی اگر نباشی می آفرینمت

چونان که التهاب بیابان سراب را

 

پریشان که هستم از باد و طوفان های زمستانی زندگی، گاه ناخودآگاه به یاد جمله هایی از مناجاتهای بزرگان دین می افتم. انگار این دعاها، همانها که موقع خواندنشان آدم حواسش صد جا می رود و بر می گردد و آخرش هم می گوید عجب دعایی و عجب ایمانی که به همه چی فکر کردم جز آنچه باید، ذخیره ذهن و جان آدم می شوند برای روزهای بلا و مایه اندکی آرامش. وقتی به ازای یک قدم تو، او ده قدم بردارد همین می شود دیگر. 

 

خدایا چطور صدایت کنم که من منم و چطور از تو قطع امید کنم که تو تویی! خدایا اگر از تو نخواهم که به من بدهی دیگر از که بخواهم که به من دهد! خدایا اگر تو را نخوانم که جوابم را بدهی دیگر از که بخواهم که جوابم را بدهد؟ ( دعای مقاتل بن سلیمان)

 

یا : خدایا من را با تنبیه ات ادب نکن... سپاس از آن پروردگاری است که هر وقت بخوانمش جوابم می دهد اگر چه هر وقت او مرا بخواند دیر پاسخش می دهم! سپاسها تقدیم آن خدایی که هر چه بخواهم به من می دهد اما وقتی او از من چیزی می خواهد بخل می ورزم! (ابوحمزه ثمالی)

 

دیدید که دارم بیخود یا باخود به خودم امیدواری می دهم که پریشانیم می گذرد. من باید این زمستان را بگذرانم. به من بپیوندید. اگر اهل دعا هستید برایم دعا کنید. اگر هم نه به رسم اینها انگشتانتان را مثل به اضافه روی هم بگذارید و بخواهید پریشانیم درمان شود. نمی خواهم دوباره کارم به مطب همیوپاتی بکشد. می دانم خیلی مهربانید اما ازم نپرسید چه شده. من فقط از شما انرژی می خواهم. هر طور که بلدید. خدا خودش همه را به حسابم خواهد ریخت. در این چند سال وبلاگنویسی این اولین باریست که من چنین حرفهایی را اینجا می نویسم و از شما چیزی می خواهم. خیلی بی معرفتید اگر نکنید!

 

* اندکی قبل از ارسال: این یادداشت را نوشتم و درست قبل از اینکه منتشرش کنم به سرم زد که بروم ایمیلم را نگاه کنم. ایمیلی داشتم که در ادامه همان پریشانیها بود که بالا نوشتم که لااقل باعث شد این بغض لامصب بترکد. بااشک داشتم بقیه ایمیل ها را نگاه می کردم که دیدم ایمیلی دارم با عنوان «مناجاتی از صحیفه سجادیه» که بازش که کردم دیدم کامل آنچه بود که من در بالا نوشته ام. دوباره شروع کردم به گریه، که ببین چه نشانه هایی برای آدم می فرستد که بگویت هوایت را دارم!

خداوندا ، چگونه تو را بخوانم که من منم ؟ و چگونه از تو قطع امید کنم که تو ، تویی ؟

خداوندا ، ازتو نخواسته ام تو به من عطا میکنی ،پس از چه کسی بخواهم که به من عطا کند؟

خداوندا ، تو را نخوانده ام و تو پاسخم می دهی ، پس چه کسی را بخوانم که پاسخم دهد ؟

خداوندا ، زاری نکرده به درگاهت ، بر من مهربانی میکنی ، پس نزد چه کسی زاری کنم که بر من مهربانی کند ؟

 بارالها ، آن سان که دریا را برای موسی شکافتی و نجاتش دادی ، از تو میخواهم که بر محمد (ص)

 و آل او درود فرستی و مرا از تنگناهایی که در آن گرفتار شده ام وارهانی و مرا ازگشایش

 و فرج زودرس بهره مند کنی ، به فضل رحمتت ای مهربان ترین مهربانان .

رویا! دقیقا عین آن لحظه ای شد که من پنج سال پیش از شدت بیچارگی به اتاق تو پناه آوردم و گریه کردم و تو گفتی حالا ایمیل بزن به فلانی و من ایمیلم را باز کردم.  پیامی از آقای شالچی داشتم که فقط یکبار همدیگر را دیده بودیم و فقط اندکی از اوضاعم خبر داشت ولی نمی دانست بر من چه می رود. و کوتاه نوشته بود بخاطر وضعیتی که در آن هستم برایم می نویسد، توکل به خدا کنم که او بهترین یاور است... دوباره بغضم ترکید و اشک تو هم سرازیر شد.

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩