Invictus را ببینید!

یکی از این روزهایی که دستگاه تنفسیم به کارخانه آه سازی تبدیل شده است تصمیم گرفتم برای فرار از قیل و قال دنیا بروم سینما. اینویکتوس را انتخاب کردم که تعریفش را زیاد شنیده بودم. اما همین که فیلم شروع شد یک آه دیگر، این بار خودآگاه به مجموعه آن آه ها اضافه شد! کلی خودم را سرزنش کردم که چرا بدون مطالعه فیلم انتخاب می کنی. فیلم راجع به حوادث بعد از انتخابات ماندلا در سال 1994 بود و با روز بعد از انتخابات و انزجاری که سفید پوستان از انتخاب ماندلا به عنوان رییس جمهور ابراز می کردند آغاز شد. فکر کردم دوساعت دیگر باید با فکرهای سیاسی کلنجار بروم و خسته و با اعصابی خردتر از سالن بیرون بیایم. اما اینطور نبود. اینویکتوس روایت روح بزرگ و هوشیار ماندلاست که دست دوستی و آشتی و صلح به طرف کسانی دراز کرد که 27 سال او را به زندان و کار اجباری کشیده بودند و قرنها به همسانانش بخاطر رنگ پوستشان ظلم کرده بودند. کلینت ایسوود، کارگردان فیلم، به خوبی نشان داد ماندلا چطور اول از همه خودش به طرف کسانی رفت که از او منتفر بودند و حتی بعضیهاشان قصد جانش را داشتند، چطور کینه ای از آنهمه ظلمی که به او کرده بودند به دل نگرفت، آنها را دشمن خود ندانست – درحالیکه می دانست بعضیهاشان به سختی دشمنش هستند-، دست دوستی به سمتشان دراز کرد، آنها را وارد دولت کرد و چگونه در پی آن سعی کرد همین را به مردم، سیاه و سفید، نشان دهد و آنها را تشویق کند که با هم آشتی کنند و دشمنی ها را فراموش کنند.

ماندلا به فراست دریافت و آن را به صراحت ذکر کرد که اگر این دوپارگی بین مردم ادامه پیدا کند «نابود خواهیم شد» و تمام توان و تلاش و هوشش را به کار گرفت که از راگبی استفاده کند و از آن نماد آشتی بین سیاه و سفید بسازد. سیاهی که چنان از سفید بیزار بود که حتی در مسابقه ها، تیم ملی راگبی خودش را رها می کرد و تیم حریف را تشویق می کرد چون راگبی در سیطره سفیدها و سمبل این سیطره بود. و سفیدی که در سرش به جز برتری داشتن و برده دانستن سیاه پوستان و نالایق بودن ماندلا برای ریاست جمهوری نداشت. اینویکتوس نام شعر زیبایی است که ماندلا خیلی دوستش داشت و نخ هدایت کننده داستان فیلم است: هر اندازه جاده باریک باشد/ هر قدر به من تهمت بزنند و سرزنشم کنند/من صاحب سرنوشت خویشم/ من ناخدای جان خویشم.

به نظر من مفهوم و عملی که کارگردان خواسته در این فیلم برجسته اش کند بخشش است، بخششی آنچنان، که فقط از روح های بزرگ می توان انتظارش را داشت، اما من پیش خودم می گفتم آیا می توان فکر کرد که هر کدام از ما یک ماندلای درون داریم که بتواند چنین واکنشهایی را در ما سبب شود؟ حالا شاید نه به حد و اندازه ماندلا و قدرتمندی رییس جمهوری که به راحتی می توانست انتقام بگیرد، که در حد همین واکنشهای روزانه با اطرافیانمان... مایی که با دیدن این صفات به وجد می آییم و تحسینشان می کنیم و در نزد دیگران زیبا می پنداریمشان، خودمان چقدر می توانیم از کینه کسی که به ما ظلم کرده تهی باشیم و به جایش دوستی و صلح بنشانیم؟

اینویکتوس فیلمی است پر از مفاهیم و مخصوصا جملات زیبا. اینویکتوس برای من فیلم صلح است، فیلم بزرگواری، بخشش، لبخند، صلح، آشتی، امید، رفتن به طرف دیگری حتی کسی که ازت متنفر است، و فیلم... حسرت.

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
تگ ها : فیلم