همیوپاتی را دریابیم!

 بنده حقیر فقیر سراپا تقصیری که ما باشیم، تصمیم گرفتیم غرورمان را بشکنیم و به بیمار بودن و درمان نشدن و احتیاج به دارو داشتن خود اعتراف کنیم و برویم دکتر همیوپاتمان را ملاقات کنیم و چاره جوییم. اما مدتها طول کشید که به این نتیجه برسم. اصولا آدم گاهی نمی خواهد بپذیرد که مریض است و بیماریش می تواند بیماری مهمی هم باشد. حالا چه سرما خوردگی باشد چه مثلا زخم پا باشد چه پریشانی و بی اشتهایی و بی خوابی و گوشه گیری و غیره. مریضی که شاخ و دم ندارد. خجالت هم ندارد! وقتی پریشانی و بی تابی و اضطراب توان انجام کارهای معمولی زندگی را از آدم می گیرد و باعث می شود با خودت و بقیه بداخلاق باشی چرا به پزشک مراجعه نکنی. این را به خاطر این می نویسم که بارها در اطرافیانم می بینم که نشانه های بیماری مخصوصا روحی در افراد هست اما هر گونه فرضیه بیماری و لزوم مراجعه به پزشک را مردود می دانند. و چرا آدم وقتی می تواند با مراجعه به دکتر بهتر شود بگذارد بیماریش ماهها اذیتش کند. می دانم که بس که پزشک متقلب دیده ایم که فقط به فکر پر کردن جیبش است اعتمادمان را به هر چه دوا و دکتر است از دست داده ایم اما هنوز هم پزشکان خوب زیادی وجود دارند.

قبل از اینکه بروم نشستم فکر کردم چه به دکتر بگویم که من را خوب بفهمد و دردم برایش خنده دار نباشد. اولش به این فکر کردم که دردمان هم به آدمها نرفته. بگویی شوهرم، دوست پسرم، عشقم یا حتی مادرم یا پدرم زده مرا با خاک یکسان کرده، برای همه قابل فهم است. همه به تو حق می دهند که بدحال شوی و با تو همدردی می کنند و بدین ترتیب دردت بازشناسایی می شود و کمی تسکین می یابی. من بروم چه بگویم با این مورد به قول حضرتش «نامتعارفم»؟! به هر کس بگویم جواب می دهد ای بابا اینکه ارزشش را ندارد خودت را این طوری ناراحت کنی... کی گفته ندارد. دارد. خوب هم دارد. دلهره داشتم که نکند دکترم هم نفهمد من چه می گویم. اما اصولا پزشکان فهمیده تر از آنند که موارد غیرمتعارف را نفهمند. و جدیدا به این نتیجه رسیده ام پزشکان همیوپات بیشتر، چون گوش کردن به حرفهای بیمار و کاویدن روحش بخش مهمی از کارشان است و عادت به این جور موارد دارند. او هم با دقت گوش کرد، گوش کرد، گوش کرد، انگار که همه هم و غمش اینست که دردم را ازم بگیرد. همیشه در مراجعه به او همین حس را داشتم. و شما چه می دانید بعد از روزها خفه خون گرفتن، حرف زدن برای چنین کسی یعنی چه. آن وسط حرف تزم شد و پرسید مگر موضوع تزتان چیست؟ و وقتی گفتم از خود حرف زدن روی وبلاگ، هر دو همزمان لبخندی طولانی زدیم. چون داشتم می گفتم که آدمها باید با هم حرف بزنند و بگویند و قبل ترش گفته بودم تا همین امروز نتوانسته بودم به این وضوح دردم را به کسی بگویم.

 

من سعی کرده بودم حس واقعیم را برایش بگویم که این روزها خیلی اذیتم کرده بودند. فهمیده ام که برای داروی مناسب گرفتن از یک همیوپات باید اول دردهایت را خوب تشخیص بدهی، بعد خوب توضیحشان بدهی. آخرش بهم گفت واژگانی که به کار می گیری واژگان بزرگی هستند. خشونت، تحقیر، له شدن. ازم توضیح بیشتر خواست. و باورتان نمی شود که گفت دارویی که می دهم برای از بین بردن حس تحقیر است. شاخم درآمد. ادامه داد اگر با خوردنش خوب نشدی این یکی را بخور که دوای غم جدایی و عزا است. این یکی برایم آشنا بود چون دوستی خورده بود و نتیجه مثبتش را دیده بود.

پزشکی همیوپاتی مشکلات روحی و جسمی را به هم مرتبط می داند و داروهایش از مواد معدنی یا گیاهان است. این پزشکان معمولا پزشک عمومی هستند که دوره آموزشی همیوپاتی دیده اند. یعنی حتی عنوان «پزشک متخصص» هم به آنها اطلاق نمی شود. شنیده ام که در ایران هم پزشکان همیوپات حاذقی وجود دارند و این پزشکی در ایران هم در حال گسترش است.این را هم می دانم که هم در میان پزشکان و هم در میان بیماران کسانی هستند که از معاندین این پزشکی جایگزین هستند اما من به شخصه بسیار بهره بردم و آن را به خیلی ها توصیه کردم. بعضی ها چه در میان پزشکان و چه در میان بیماران می گویند این داروها اثر خاصی ندارند و درمان به واسطه تلقین انجام می شود. موارد زیادی دارم که این حرف را نقض می کند اما عجالتا خدمتشان عرض کنم که من دکتر همیوپاتم را به دلیل صفات برجسته انسانی که دارد و احترامی که برای آدم قائل است خیلی دوست دارم. به تشخیص و داروهایی هم که می دهد خیلی اعتقاد دارم و همین که از مطبش بیرون می آیم می دانم که فردا، دقیقا فردا با خوردن چهار بار قرص همیوپاتی تجویزی او خوب خواهم شد. اما این بار نشد. اگر تلقین بود این بار هم باید اثر می کرد، این باری که با حرف زدن بار سنگینی از دوش هایم برداشته شده بود و باز فکر می کردم فردا همین موقع خوب خواهم بود. از نوع برخوردش، صحبتهایش و داروی با دوز بالایی که داد و تعداد دفعات و روزهای خوردنش فهمیده بودم حالم خراب تر از آنی است که فکرش را می کردم اما با این حال فکر می کردم مثل همیشه زود تاثیرش را خواهد گذاشت. قرصها تاثیری نداشت و بی تابی های من ادامه داشت و دقیقا زمانی که داشتم به خودم می گفتم بی فایده است و باید بهش زنگ بزنم، آرام آرام آرام شدم. گاهی بدن زمان می طلبد که پاسخ مناسبی بدهد. دکترم هم بهم گفت که با توجه به آنچه به شما گذشت باید به خودتان فرصت بدهید که زخمهایتان بهبودی یابند. هنوز هم عزادارم اما قبلا هم اینجا نوشته ام که وقتی درد بیچاره کننده ای داری، ده درصد تسکین هم برای خودش غنیمت است. می دانم که باید صبور بود. اگر به همیوپات مراجعه کردید و دارو خوردید بدانید که قرص مسکن نمی خورید که بیست دقیقه بعد دردتان تسکین یابد. در درمان همیوپاتی هم باید صبور بود.

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٧