«بهار خونه بوی دیگه داره»

آخرین نوروزی که با خانواده ام سر کردم نوروز هفتادونه بود. امسال بعد از این همه سال دوباره همه با همیم به علاوه تکه های وصل شده به قول فرانسوی ها! – یعنی تازه وارد های خانواده -. به پارسال همین موقع که فکر می کنم می بینم چقدر تغییر کرده ام. هیچ نوروزی چنین حسی نداشتم. در این یک سال آنقدر از در و بام بلا رسیده که از من یکی که کسی دیگر ساخته. یادداشت پارسالم برای نوروز را که می خوانم می گویم چه خیال خوشی بود که دو حسن تصادف را به فال نیک گرفتم برای آمدن یک سال خوب. سال شومی که نظیرش را ندیده بودم. دیگر به نشانه ها هم نمی توان اعتماد کرد! به فال نیک گرفتن هم به فال نیک گرفتن های قدیم! اما خب این لااقل در جهت عکسش هم صدق می کند یعنی شروع بد یا نشانه های بد در آغاز الزاما نشانه ادامه بد یا پایان بدی نیست. به هر حال باید یک جوری خودمان را امیدوار کنیم دیگر. 

امسال بعد از سالها دوباره بنفشه های خانه مان را دیدم. باران و رطوبت زمستانی شمال، دریای خاکستری بهاری، سفره هفت سین و همه چیزهایی که با جانم گره خورده بود و این سالها کم داشتمشان. گل یخ خانه عمه ام. احتمالا خیلی هاتان نمی دانید گل یخ چیست. گلی است با عطری بی نظیر که در دل زمستان بر درختچه های بی برگی می روید. و من در کشور عطر هی در عطرفروشی ها شیشه های عطر را می بوییدم که شاید ته بویی از این گلی که بوی بهار را می دهد پیدا کنم که آخرش هم هیچکدام به آن مست کنندگی نبودند. من تمام اسفند ماه امسال را به انتظار بهار سر کردم و بهار بهار ناصر عبداللهی را گوش کردم که خبر از آمدن آن مهمان قدیمی و آن آشنای ساده و صمیمی می دهد که بتوانم دوام بیاورم این زمستان طولانی را. ترانه گروه آریان را که هی بگوید «همیشه با اینکه این دل نگرونه، یه بهار پشت زمستون و خزونه» و من باورم بشود. نمی دانید من چقدر منتظر عید امسال بودم. 

خیلی از لحظاتی که در کنار خانواده ام سال نو را جشن می گیرم یاد کسانی هستم که به هر دلیلی نتوانسته اند امسال را در ایران و در کنار عزیزانشان باشند. بعدش انگار همه این خوشی توی گلویم گیر می کند و پایین نمی رود. چقدر دردناک است که کسانی بی خود و بی جهت از آمدن به کشور خودشان محروم باشند. فرانسه هم که هستم در لحظه های شاد و آرامش بخش به یاد مردم ایران هستم و باز همه آن خوشی ها در گلویم گیر می کنند که چرا آنها نباید از اینها برخوردار باشند. خلاصه انگار همیشه یک چیزی هست که لحظات خوب را کوفتت کند.

آنجا که بودم خیلی هنر می کردم سبزه ای (معمولا کچل) درست می کردم و اکثرا نوروزها و مخصوصا زمان سال تحویل یا روز اول عید را می رفتم دانشگاه و سرم را به درس مشغول می کردم که اعتراضی کرده باشم به خودم که چرا اینجایی و نه در جایی که باید! بعد تمام روزهای عید را با آهنگهای مخصوص نوروز و عید می گذراندم تا کمی حال عید بهم دست بدهد. باور نمی کنید که آدم دلش برای همین عید دیدنیهای دست و پا گیر و خانه تکانی عید که عمری از آن نالان و گریان بوده هم تنگ می شود. حالا اینکه چیزی نیست آدم دلش برای توی ترافیک ماندن و صدای بوق گوشخراش ماشینها و خیابانهای دودی تهران هم تنگ می شود! البته دل من امسال برای هیچ کدام اینها تنگ نشده بود J و فقط خانه مان، خانواده ام و دوستان نازنینم را می خواست. گمانم بخاطر این است که اینها هستند که برایم تداعی شادی و آرامشند.

برای همه تان آرزوی سالی خوب می کنم، سالی بهتر از پارسال، خیلی بهتر. چه کار کنیم. همین یک آرزو کردن و امیدوار بودن برایمان مانده است دیگر.

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٧
تگ ها : مناسبت