دوباره ساخته می شوی وطن؟

 

هر بار که به ایران می آیم مثل بقیه کسانی که مدتها دور از ایران بوده اند محو تماشای تغییرات می شوم. از ظاهر آدمها و مکانها گرفته تا رفتارها. در طی این ده سال این بار چهارم است که به ایران برمی گردم، این بار بعد از دو سال و نیم. هنوز بیست روز از رسیدنم نگذشته اما در این مدت آنقدر خبر طلاق، اعتیاد، قتل، تجاوز، کلاهبرداری و از این دست را از زبان خانواده و دوستانم شنیده ام که دلم می خواهد برگردم و سرم را بکنم در اینترنت و خیال کنم همه ایران فقط آن مشکلات سیاسی است. پیش خودم می گویم قبلا ها این خبرها فقط در صفحه حوادث روزنامه بود و «با شما مشورت می کنم» زن روز. حالا مدام باید بشنوی که برای دوستان و نزدیکانت این اتفاقها افتاده. چقدر تلخی به زندگی هامان نزدیک شده. برای کسانی که در بطن این ماجراها بوده اند شاید این تغییرات چندان وحشتناک نباشد یا به چشم نیاید. یاد لحظه هایی می افتم که فرزند دوستان یا بستگانم بعد از مدتی دیده ام و از مشاهده بزرگ شدنش تعجب کرده ام و آنها گفته اند ئه؟ بزرگ شده است؟ تغییر کرده است؟ با هر که از حیرت و تاسفم از این چیزها حرف می زنم می گوید ای بابا ما دیگر عادت کرده ایم. چه دردناک است که آدمها به چنین اتفاقهایی عادت کنند.

حالا کاش فقط شنیدن خبر بود. کافیست پایت را بیرون بگذاری و ببینی در خیابانها و خانه ها چه می گذرد. این روزها فقط از خودم می پرسم چرا مردم اینطوری شده اند؟ چرا اینقدر بداخلاق و تلخ و عصبانی اند؟ چرا همه با هم دعوا دارند؟ چرا به نظر می رسد از نظر روانی مشکل دارند؟ چرا همه فقط به فکر خودشانند و ذره ای به دیگری رحم نمی کنند و عطوفت ندارند؟ ماشینها در جاده به هم چسبیده اند و هیچ کس راه به آن یکی نمی دهد. من خودم راه پیدا کنم و ماشینم را در ببرم آن یکی به درک. اصلا به این نتیجه رسیده ام که فرهنگ «گور-بابای-دیگری» به شدت در ایران رواج یافته است. رفتارها آنقدر زننده اند که دقیقا آدم را یاد همین واژگان می اندازند. مهم من هستم. نهایتش من و خانواده ام. من خوش باشم، راحت باشم، ماشینم و خانه ام و موکتی که انداخته ام روی زمین تمیز باشد به درک که آشغالم را توی کوچه می اندازم یا در جنگل یا خیابان. کسی به دختر و خواهر و مادر من متلک نگوید و اذیتشان نکند به درک که یکی دارد زیر آزار و اذیتهای من یا کس دیگر بال بال می زند. من ساعت سه نصفه شب دستم را بگذارم روی بوق که همراهم عجله کند و بیاید، گور بابای جماعتی خوابیده اند. من تقلب کنم، کلاهبرداری کنم، رشوه بگیرم و بدهم و کار خودم را راه بیاندازم به درک اسفل السافلین که اینها جرم است و تجاوز به حق دیگری.

تلویزیون را که روشن می کنی، سریالهای به قول خودشان طنزشان پر است از دعوا و فحش. علنا فحش. به ضرب این دو می خواهند مردم را بخندانند. مردمی که به تماشای دعوا و فحش عادت کنند و خنده شان بگیرد چگونه متوجه قباحت این چیزها باشند. سالهای قبل که سریالها را با خانواده ام نگاه می کردم همه با هم اعتراض می کردیم که چرا این همه بد وبیراه؟ این بار فقط من بودم که تعجب می کردم. سردرد می گیری از بس سر هم داد می کشند. فحش و دعوا به وفور هست اما دو تا موسیقی شاد را باید با دقت بگردی و صبر و استواری به خرج دهی تا از تلویزیون بشنوی. این است پیام رسانه ما. شاد بودن عیب دارد اما فحش و دعوا نه. چهره ها افسرده اند. لبخند روی لبها نمی بینی. اگر هم ببینی انگار غمی پشتش نهفته است و از آن طرف روی درب ورودی مغازه ها چسبانده اند لطفا با لبخند وارد شوید. به چه و به که و با کدام دل خوش لبخند بزنم آخر. 

میهمانی که می روی همین که وارد خانه می شوی حس می کنی وارد موزه یا کاخ شده ای. مبلها و فرشها و پرده هایی که نظیرش را تا کنون در منازل ندیده بودم. لباسها و طلا و جواهر ها و آرایشها همه چشم خیره کننده. همه اش ظاهر و تظاهر. می نشینی صحبت کنی. همه اش فضولی در کار این و آن. نمی دانم زندگی خصوصی دیگری چه جذابیتی برای این ملت دارد. باردار نشدن فلانی و دکتر نرفتنش. ازدواج پسر فلانی با دختری که مطلوب خانواده اش نبوده و طرد شدنش. حالا کاش فقط فضولی بود. جماعتی هستند که انگار نمی توانند طعن و نیش و کنایه را در کلامشان نگنجانند. آخر چه لذتی می بری که دیگری را بجزانی. ادبش کنی. دیده که من نخ دندان در حضور او به دندان کشیده ام که از بستگان نزدیک است. چند دقیقه بعد نخ دندانی برمی دارد و زل می زند به من و می گوید درست نیست جلوی دیگران نخ دندان بکشم. هزار حرکت و حرف نادرست دارد و بی ادبی نیست. اما باید درس ادب را به تو بدهد. گاهی می گویم انگار مردم مسابقه نیش و طعنه زدن گذاشته اند با هم. بی ادبی کردن. توهین کردن. انگار هر که بیشتر بتواند آن یکی را خرد کند زرنگتر است. انگار دل مردم پر است از عصبانیت از این و آن. از کینه. از نفرت. از سوءظن. خانواده ام مرتب بهم تذکر می دهند این را که گفتی او می رود و همچین برداشتی می کند ها. فلان چیز را نگویی، تو با حسن نیت می گویی، او می رود هزار تا برداشت دیگر می کند و هزارتای دیگر رویش می گذارد و برای دیگران تعریف می کندها. و من با دهانی باز نگاهشان می کنم و از ماجراهایی که خودشان تعریف می کنند متوجه می شوم که بی راه نمی گویند و آدمها چه قدرت تفسیر خارق العاده ای دارند. که همین حرف ساده تو چگونه می تواند محل بدگمانی شود و چه کارها که دستت بدهد و چه کدورتهایی که از سر همین ها پیش نیامده. آخر چرا باید حرفی را که می شود تعبیر خوب کرد بد برداشت کرد. لابد بس که بدی دیده ایم. پر شده ایم از بدگمانی و بی اعتمادی.

با دوستی که پنج سالی در چین دانشجو بوده و به تازگی برگشته صحبت می کردیم و می گفت خوب درکت می کنم. تا آدم از این محیط خارج نشود نمی تواند بخوبی درک کند چه در کشورش می گذرد. می گفت من حس می کنم در این پنج سال مردم «هار» شده اند. همه به جان هم افتاده اند. پنج سال پیش اگر از هر ده مغازه دو تا سرت کلاه می گذاشتند الان حس می کنی هر ده تا می خواهند سرت کلاه بگذارند. می گفت من هم هفته های اول برگشتنم افسردگی گرفته بودم.

همه جای شهر پر است از پیامهای نوروزی خطاب به مسافرین که عزیزان! اخلاق خوش و روی باز از ملزومات سفر است و غیره. آخر به کدام دلخوشی روی خوش داشته باشد؟ آدمهای خوش اخلاق می بیند؟ با دوست مروت و با دشمن مدارا می بیند؟ مهربانی و اخلاق می بیند؟ امکانات مسافرتی خوبی برایش هست؟ همه اش حرف و فقط حرف. همه اش موعظه. کتابها و رسانه هامان پر است از حرفهای قشنگ. مهربان باشیم، لبخند بزنیم، دوست بداریم. آدمی با خواندن و شنیدن مهربان و انسان دوست و با اخلاق نمی شود. آدمی تا مزه مهربانی و لبخند و نوع دوستی در جانش ننشیند و ملکه ذهنش نشود نه تنها صاحب این فضایل نمی شود، که حتی تمایلی به کسب آنها ندارد. اینها هم با حرف و نوشته حاصل نمی شوند. در محیطی که تو را هل می دهد به سمت بداخلاقی و عصبانیت و بدگمانی و بی اعتمادی، مروت و مدارا و لبخند و خوش اخلاقی کیلویی چند.

نشسته ام و از خودم می پرسم آخر چرا؟ دارم، فرضیه هایی برای جواب دارم. اما از سر درد فقط دلم می خواهد بپرسم «آخر چرا». درست است که همه اینطور نیستند اما آنقدر تعداد آدمهای متفاوت کم است که چندان به نظر نمی آید. می دانم که عده ای می گویند سیاهنمایی می کنی. اما یکی بیاید سپیدنمایی کند و به من بگوید در رفتار مردم ما به طور کلی و در سطح وسیع در طی سالهای اخیر چه پیشرفتی حاصل شده؟ چرا سهم ما از زندگی شده است دروغ و ریا و تظاهر و کینه و نفرت و دزدی و بی رحمی و کلاهبرداری و بقیه بی اخلاقی ها و بداخلاقی ها؟ چه شد آن فرهنگ و تمدنی که باعث افتخار همه ماست اما ذره ای در احیای ارزشهایش تلاش نمی کنیم؟ چرا مهربانی و گذشت و نوع دوستی و انسانیت می رود که به تاریخ و کتابها و حافظه ها بپیوندد؟ رد این همه زخم چگونه قرار است از تن اخلاق و ارزشها پاک بشود؟ من فکر می کنم همین طوری پیش برود جانی باقی نمی ماند که با خشتش وطن را دوباره بسازیم...

 

  
نویسنده : ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤
تگ ها : درد ، آدمها