«نامه های فارسی» و وبلاگهای فارسی

با یکی از دوستان فرانسوی که آقایی است هفتاد و خرده ­ای ساله و دبیر بازنشسته ادبیات فرانسه، حرف می­ زدیم درباره وبلاگ نویسهای ایرانی و من می­ گفتم که ایشان چه تاکتیکهایی به کار می گیرند که کسی – از دوست و خانواده گرفته تا مسئولان دولتی اینترنت- نتواند بهشان گیر بدهد و مجبور نشوند بابت حرفهایی که زده اند هزینه ای گاهی سنگین پرداخت کنند. او هم گفت که نویسندگان قرن هجده فرانسه هم، آن زمان که دیکتاتوری شاه برقرار بوده، تکنیکهایی اختراع کرده بودند که حرفشان را بزنند در عین اینکه برای خودشان دردسر درست نمی­ کردند. و به کتاب «نامه های فارسی» (انگلیسی- فرانسه) از منتسکیو (Montesquieu) اشاره کرد. این کتاب شامل نوشته های دو ایرانی است که به فرانسه آمده اند و برای دوستانشان که در ایران هستند نامه می نویسند. در حقیقت منتسکیو نقدهای خودش به جامعه و شاه و کلیسا را از زبان یک خارجی بیان کرد و بدین ترتیب توجه­ ها را به سمت خود جلب نکرد. این دوست عزیز گفت که در دبیرستانهای فرانسه با تدریس قسمتهایی از این کتاب به دانش آموزان، به آنها توضیح می­دهند نقد جامعه از چه نظر می­ تواند  مفید باشد و به شکلهای مختلف از بچه­ ها می­ خواهند جامعه­ شان را نقد کنند، مثلا از بچه ها می­ خواهند که خودشان را به جای یک خارجی بگذارند که به فرانسه آمده است و چیزهای عجیبی را که می­ بیند به رشته تحریر در می­ آورد و به این ترتیب تمرینشان می­ دهند که نگاهی انتقادی به جامعه­ شان داشته باشند، ایرادهای آن را ببینند، به آنها توجه کنند و بعد بنویسند و نقد کنند.

 

خلاصه یکی از این نامه ها را که برگرفته از کتاب نامه های فارسی است برایتان اینجا می آورم که ببینید مونتسکیو سه قرن پیش در آن دوران خفقان شاهانه چطور انگشت روی مسائل حساس می­ گذاشت و نیز سیستم آموزشی فرانسه چقدر به اهمیت نقد کردن جامعه واقف است که چنین نمونه ای را تدریس می­کند و سعی می­کند از بچگی فرانسوی ها را اهل نقد بار آورد. بعدش هم اگر این نتیجه را گرفتید که وبلاگ نویسها در همین روزمره نویسی معمولیشان نشان می­ دهند که اشکالات جامعه مان را به خوبی می بینند و می نویسند و نقد می کنند که چه بهتر!

 

نامه بیست و چهارم

 

ما از یک ماه پیش در پاریس هستیم و همچنان در حال انجام دادن کارهایمان هستیم. کارهای زیادی لازم است تا اسکان داده شویم، آدمهایی را پیدا کنیم که بتوانیم با آنها حرف بزنیم و چیزهایی را که لازم هستند و هیچکدامشان را نداریم تهیه کنیم.

پاریس به بزرگی اصفهان است: خانه ها به همان اندازه بلند است و آدم می تواند قسم بخورد که در آنها فقط ستاره شناسان زندگی می کنند. می توانی تصور کنی شهری را که در هوا ساخته شده، که شش یا هفت خانه یکی روی دیگری ساخته شده بینهایت پرجمعیت است، و وقتی که همه به خیابان می آیند ازدحام بزرگی ایجاد می شود.

 

من اغلب پیاده روی می کنم و هر از چند گاهی مثل یک مسیحی عصبانی می شوم. چون حتی اگر از این بگذرم که ] هنگام رد شدن با ماشینهایشان[ من را از سر تا پا آب پاشی می کنند نمی توانم ضربه های آرنجی را که مرتبا دریافت می کنم ببخشم: مردی که در پی من می آید و از من سبقت می گیرد من را نیم دوری می چرخاند و دیگری که از طرف دیگر به من می خورد ناگهان من را به جای اولم بر می گرداند و هنوز صد قدم نرفته ام که چنان خرد و خمیر شده ام که انگار ده فرسخ راه رفته باشم.

اما فکر نکن که من الان می توانم بطور عمیق از عادات و آداب رسوم اروپایی ها برایت بگویم: من خودم اطلاعات کمی در این باره دارم و فقط فرصت کردم تعجب کنم.

شاه فرانسه قدرتمند ترین پادشاه اروپاست. او مانند همسایه اش، پادشاه اسپانیا، معدن طلا ندارد اما از او ثروتمندتر است.  پادشاه فرانسه این ثروت را از سطحی بودن رعیتش بدست می آورد که تمام نشدنی تر از هر معدنی است.

او یک شعبده باز است: سلطنتش حتی روی اذهان رعیتش هم گسترده است؛ کاری می کند که مردم همانطوری فکر کنند که او می خواهد. اگر یک میلیون سکه در خزانه داشت باشد و احتیاج به دو میلیون سکه باشد، مردم را قانع می کند که یک سکه معادل دو سکه است؛ و آنها باور می کنند. اگر باید به جنگ سختی برود و پولی در بساط نداشته باشد، کافی است که در مغز آنها فرو کند که یک تکه کاغذ ارزش پول را دارد؛ آنها هم به سرعت باور می کنند. او تا جایی پیش می رود که به آنها می باوراند که همه بیماری ها را با لمس کردن شفا می بخشد، بس که قدرتش بر اذهان زیاد است.

چیزهایی را که من راجع به این شاه به تو می گویم نباید متعجبت کند، چون شعبده باز دیگری هست که از او قوی تر است و بیشتر از اینکه ارباب ذهن خود باشد، ارباب ذهن دیگران است. این شعبده باز پاپ نام دارد: گاهی به مردم می باوراند که سه تا یکی است؛ گاهی می گوید نانی که می خوریم نان نیست و شرابی که می خوریم شراب نیست و هزار چیز دیگر از این دست*.

و برای اینکه همیشه توجه آنها را به سمت خود معطوف کند و کسی عادت ایمان داشتن را از دست ندهد گاه گداری به آنها دستورات اعتقادی می دهد. دو سال پیش متن طویلی برای شاه فرستاد که نامش را قانون اساسی گذاشته بود و شاه و رعیتش را مجبور کرد که از آن اطاعت کنند و در صورت عدم اطاعت مجازات شدیدی برایشان در نظر گرفته بود. در مورد شاه موفق شد چرا که او به سرعت تسلیم شد و الگوی رعیتش شد اما تعدادی از آنها قیام کردند و گفتند که نمی خواهند چیزی را که در این متن نوشته شده باور کنند. این زنان بودند که موتور این قیام شدند و در دربار و سلطنت و خانواده ها تفرقه ایجاد کردند. این قانون اساسی ممنوع می کند که زنان کتابی را که مسیحیان معتقدند از آسمان آمده است بخوانند. در حقیقت این کتاب همان قرآن آنهاست. با این حال باید گفت که این مفتی پر بیراه نمی گوید. از آنجایی که زنها آفریده هایی پست تر از ما هستند و پیامبران ما می گویند که وارد بهشت نخواهند شد چرا باید کتابی را بخوانند که برای نشان دادن راه بهشت آمده است؟

بیهوده این همه برایت از عجایب گفتم. شکی ندارم که باور نخواهی کرد.

باز هم برایت نامه خواهم نوشت و چیزهایی را که از ویژگیها و نبوغ ایرانی بدورند به تو یاد خواهم داد. یک زمین ما دو تا را در خود حمل می کند اما مردم کشوری که من در آن زندگی می کنم با مردم کشوری که تو در آن زندگی می کنی تفاوتهای بسیار دارند.

 

از پاریس، 4 ربیع الثانی،1712


Montesquieu. Lettres persanes. Genève : Libraire Droz. 1954. p. 64-69.

 

 

*اشاره به تثلیث و باوری که مطابق آن نانی که کشیش در مراسم عشا ربانی به مردم می دهد گوشت مسیح و شراب خون مسیح است.

  
نویسنده : ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧
تگ ها : وبلاگ ، فرانس ، کتاب