نامه های کاغذی

نمی دانم چند نفر دیگر مثل من پیدا می شوند اما من هنوز برای پدر و مادرم نامه می نویسم. نامه کاغذی. چون از معدود کارهایی است که می توانم برای خوشحال کردن پدرو مادرم از این راه دور انجام دهم. مادرم گمانم یادش می رود که دفعه قبل هم همین را گفته: نامه هایت قند و عسلند. می گویند که انگار خودت اینجایی و نشسته ای و برایمان حرف می زنی. پدر و مادر تنها کسانی هستند که تو را همانطوری که هستی دوست دارند و قربان صدقه ات می روند، هر قدر هم بی معرفت باشی. بی آنکه نفعی از این دوست داشتن ببرند. بی آنکه حتی یک بار هم بهشان گفته باشی دوستشان داری. عجیب موجوداتی هستند پدر و مادر. هر بار که سفری می روم و تلفنی شرح ماوقع می دهم، صدای پدرم از دور می آید که اینها را در نامه بنویس. و مادرم می گوید چه کار داری بچه ام درس دارد! پدرم هم در جواب همیشه می گوید هر وقت که وقت کرد. یا برعکس، گوشی دست پدرم است و مادرم صدایش از دور می آید. آخر یکی دوباری همین دلیل را آوردم. همیشه که دلیل نامه ننوشتم درس خواندنم بوده، بعدش به خودم گفته ام عجب بدجنس بی معرفتی هستم. این همه وقت تلف می کنم. چرا برای نامه وقت ندارم. برای پدر و مادری که این همه بهشان مدیونم و تنها کاری که می توانم برایشان بکنم همین است. یاد این می افتم که وقتی ایران بودم و نامه ای از بستگانی که در خارج بودند می رسید، کسی که نامه را از صندوق بر می داشت هورا کشان یکی دو دقیقه توی خانه می چرخید و بقیه به دنبالش! هر بار که دارم پشت پاکت را می نویسم « خانواده عزیزم ملاحظه بفرماید. شادی» به یاد این لحظه برداشتن نامه و دیدن اسم پشتش و شادی بعدش هستم.

 

اصولا نامه کاغذی گمانم به هر کسی احساس خوبی می دهد. ایمیل هم همین طور است، اما کمتر. ایمیلی که برای عزیزی از احوالاتت بنویسی و اولش بنویسی فلانی عزیزم یا فلانی جان. شاید یکی از دلایل محبوبیت وبلاگهایی که از خودشان می نویسند همین باشد. که شرح احوالات کسی را خواندن، کسی که مدتی یا خیلی وقت است او را می شناسی برایت قشنگ است. حالا بگذریم که در نامه کاغذی حس لامسه و بینایی با دیدن خط طرف و گاهی بویایی (بیشتر) برانگیخته می شوند و در نتیجه احساسات آدم را بیشتر تحریک می کنند و آدم حس نزدیکی بیشتری با مطلب می کند.

 

آن سالهای اولیه زندگی در فرانسه خیلی ها برایم نامه می نوشتند. همان موقع یکی از دوستان که چند سالی بود در فرانسه بود گفت که این چیزها فقط سال اول است! حق هم داشت. به مرور کم شد. الان فقط خواهرم و کمتر برادر و والدینم هستند که برایم نامه می نویسند و بیهوده است که بگویم لابلای این همه نامه های تایپ شده فرانسوی چقدر دیدن دست خطشان برایم خوشحال کننده است.

 

اما نامه های من در دو سه سال اخیر دو سه تا در میان به دست خانواده ام رسیده است. دیگر یاد گرفته ام کارت یا عکس در پاکت نگذارم که در این صورت بنا به تجربه ام احتمال رسیدن به مقصد را به شدت کم می کند. یا اگر می گذارم باید سفارشی پست کنم. آن هم گران است خب! اما اخیرا حداقل دوبار نامه بدون کارت و عکسم هم بدست پدر و مادرم نرسید. آقا یا خانم گم کننده یا کش رونده نمی داند این نامه ها چه ارزشی برای یک پدر و مادر دارند. پدرم حتی تا اداره پست هم رفته اما چیزی عایدش نشده. یادم هست که چهار سال پیش برادرم منتظر نامه ای بسیار مهم بود. زنگ می زد می گفت فرستاده ایم. اداره پست می رفت خبری نبود. بعد از مدتها متوجه شدیم کارمند توزیع از شدت کار زیاد و حقوق کم لج کرده و همه نامه ها را نگه داشته! آن زمان که صدای دلنشین خسرو شکیبایی را گوش می کردم که شعر علی صالحی را خوانده بود سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد، باور نمی کردم مجبور باشم به همین دلیل یا از ترس آن نامه هایم را به دست دوستانم بسپرم که به خانواده ام برسانند. باز هم یکی دیگر دارد می رود. کبوترهای نامه بری هستند این دوستان!

 

  
نویسنده : ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
تگ ها :