آن صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

 در فرانسه دانشجویان دکترا، کسانی که دکترایشان را گرفتهاند و همینطور دارندگان دکترای خارج از فرانسه که قبلا در کشور دیگری مدرس دانشگاه بودهاند میتوانند به مدت دو سال (دو دوره یکساله) در دانشگاه تدریس کنند. نام این شغل

(Attaché Temporaire d’Enseignement et de Recherche) ATER

 است که شاید بشود آن را اینطور ترجمه کرد: مامور موقت تدریس و تحقیق. موقت به این دلیل که این قردادهای تدریس یکساله هستند. برای دستیابی به این پست میباید مرحلهای را پشت سر گذاشت که خودشان آن را کنکور مینامند: باید پروندهای شامل سیوی، مدارک قبلی دانشگاهی، کارهای علمی و مقالات و غیره را تهیه کرد و به دانشگاههایی که اعلام نیاز کردهاند در مدت زمان تعیین شده فرستاد. بعضی از دوستان در جریان بودند که من هم امسال برای این پست پرونده گذاشته بودم . اوایل تابستان ایمیلی از طرف دانشگاه شارل دو گل – لیل3، شهری در شمال فرانسه، آمد که در این دانشگاه و در دانشکده IDIST پذیرفته شدهام. بیهوده است بگویم چقدر خوشحالم. خودتان میتوانید حدس بزنید که وقتی آدم خارجی باشد، آن هم از نوع مسلمانش، چه لذتی میبرد از اینکه میبیند هیات علمی یک دانشگاه فرانسوی بین آن همه داوطلب فرانسوی او را انتخاب کرده است. من وقتی ایمیل را خواندم مثل بچه ها به هوا میپریدم. توی همان هوا پریدنها یادم افتاد که به پدر و مادرم زنگ بزنم. یا به استادم ایمیل بزنم اول؟ هر سه اینها خوشحال شدند، خیلی. خوشحالی پدر و مادر که طبیعی است، اما از اینکه استادم هم در ایمیلش ذوق میکرد و تبریک میگفت و خوشحالیم را میفهمید و نمیگفت خیلی خب بابا حالا مگر چه شده، آن روزم را به یک روز تاریخی تبدیل کرد.

 من به هیچ عنوان سابقه تدریس رسمی ندارم. در سیویام هم مسلما این هست. اما انتخاب شدم به خاطر کارهای تحقیقاتیم که احتمالا برای آن گروه مهمتر از سابقه تدریس است. چه اطمینانبخش و خوشحالکننده است که در انتخاب مدرس فقط به شایستگیهای علمیش توجه میکنند و نه به این که متعلق به کدام گروه سیاسی، مذهبی، ملیتی و غیره است. وقتی میبینم دوستانم که اخیرا با مدرک دکترا به ایران رفتهاند برای استخدام در دانشگاه با چه موانعی روبرو هستند فقط میتوانم افسوس بخورم. آن هم کسانی که تزی نوشتهاند که تحسین تک تک داوران را برانگیخته و خدا میداند وقتی فرانسویها، آنهم استادانشان که به هیچ عنوان بیهوده بهبه نمیگویند و تا واقعا مستحق آن نباشی به تو یک آفرین ساده هم نمیگویند آن طور فقط و فقط تمجید میکنند، یعنی چه. سر جلسه دفاعشان که نشستهای افتخار میکنی ایرانی هستی اما سراسر غم میشوی وقتی میشنوی که همانها برای تدریس در کشور خودشان با چه مشکلاتی روبرو هستند. همانها که از بهترین موقعیتهای شغلی در فرانسه و کشورهای پیشرفته دیگر برخوردارند. مسئولان مربوط به بهانههای واهی که نامش را گزینش میگذارند سنگ پیش پایشان میاندازند و استخدامشان نمیکنند و با بستن قراردادهای موقت دستمزدشان را هر چند ماه یکبار آن هم بعد از دوندگی بسیار میدهند. کار میکنند بدون این که جزو سنوات کاریشان محسوب شود. تازه اینها بورسیهها بوده اند که بارها قبل از آمدنشان گزینش شدهاند و تعهد خدمت دارند. آن همه نبوغ، که واقعا چیزی به غیر از این نمیشود نامش را گذاشت و تمجید بزرگترین اساتید متخصص فرانسوی را بر انگیخته، هیچ ارزشی برای این مسئولان ندارد تا زمانی که حامی فلانی نباشی و مثل خودشان فکر نکنی. آن همه انرژی و توانایی و دانش و تخصص و خلاقیت باید با برخوردهای نادرست مسئولان به خاطر یک لقمه نان درآوردن به هدر برود و ماهها و حتی سالها اعصاب و روح و روانشان بابت مساله گزینش و حقکشیهای دیگر خرد باشد.

اما من امیدوارم. من به یاد پارسال، دقیقا یک سال قبل همین موقع هستم که از شدت شنیدن و دیدن خبرهای بد و اتفاقهای ناگوار مثل خیلیهای دیگر مریض شده بودم. آیندهام را سیاه و نابود میدیدم. هیچ امیدی به هیچ اتفاق خوبی در زندگیم نداشتم. اما حتی همان روزها برای هم میخوانیدیم و مینوشتیم که دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور. ان الله یحب المتوکلین. باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور. و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم. ولله مع الصابرین، صبور باش. گاهی خودم با اینکه هیچ امیدی نداشتم اینها را برای غمدیدگان آن روزها نوشتم. هنوز هم مینویسم، به هر بهانهای. با این تفاوت که امروز دوباره ایمان آوردهام که اینها فقط شعر و آیه و نوشته نیست. حقیقتی پنهان است پشت این کلمات. پایان شب سیه واقعا سپید است. این روزها این را به خوبی میفهمم. من این بزرگترین موفقیت زندگیم را به فال نیک میگیرم برای کسب موفقیتهای بزرگ اجتماعی. چرا که این به-روزی را مدیون همان روزهای تلخم. چطوریش بماند. این نقطه عطف * زندگی من نتیجه همان دوام آوردنها و دویدنهاست.

قرارداد یکسالهام را امروز امضا کردم و کلاسهایم دو سه هفته دیگر شروع میشوند. هیچ تصوری ندارم از اینکه چطور کلاس را اداره خواهم کرد و با دیدن آن همه دانشجو چه کار خواهم کرد و چهها خواهم گفت و چطور دو ساعت تمام حرف خواهم زد و چه سوتیها خواهم داد. ذوق و شوق و هیجان و اضطراب و ترس و خوشحالی همه را با هم دارم. اما بالاخره باید از جایی شروع کرد (سوتی دادنها را!). آن روزها که میترسیدم بلد نباشم مقالهای در حد کنفرانسهای فرانسه بنویسم در جمعی با یکی از اساتید پایهگذار ارتباطات فرانسه که خانم هفتاد سالهای بود همکلام شدم و نمیدانم چطور شد که گفتم میترسم بنویسم. گفت باید خودت را بزنی به دریا. الان همین حس را دارم. بالاخره میبایست خودم را پرت می کردم. برای من دعا کنید که هر چه دارم از لطف شنوندهاش دارم. یا اگر اعتقادی ندارید هر کاری که به جایش بلدید بکنید! همیشه به دستم رسیده، این بار هم خواهد رسید. این بار اولها همیشه یک جوری هستند. خداییش آدم گاهی نباید از بار اول شروع کند!

*دلت نخواهد که دیگر «آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت»! و از آنجایی که معلم و استاد زبان فارسی نیستی صد البته مختاری به جای این مصرع هر چه دلت میخواهد بگذاری!

  
نویسنده : ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤
تگ ها : تز ، فرانس