قبل از شروع

 

دیروز که باز به طور تصادفی منطبق شده بود با جشنی، این بار عید فطر، من برنامه تدریسم را گرفتم. الان دیگر از هفت آسمان شادی پایین آمده و به قول فرانسوی‌ها پایم را گذاشته‌ام روی زمین و دارم به مسئولیتم فکر می‌کنم. این مسئولیت به شدت زده هویت من را عوض کرده. من به یک «مدرس» تغییر هویت داده‌ام. کارت مدرسی به جای کارت دانشجویی، کارت اقامت علمی به جای دانشجویی، پاسخ سوال چه کاره‌ای؟ شده: "در دانشگاه تدریس می کنم"، به جای "دانشجو هستم"... بقیه را نمی‌دانم چقدر با وارد حوزه کار شدن هیجان زده هستند. اما من از آنجایی که تا قبل از اینکه پرونده بگذارم فکرش را هم نمی‌کردم بتوانم عنوان مدرس در فرانسه را روزی کسب کنم و برایم دور از دسترس بوده ذره ذره این تغییرات را می‌چشم و ممممممممم می‌گویم.

 اینجا دانشجوها استادشان را استاد یا دکتر صدا نمی کنند. مادام یا موسیو. به دکترا که برسند می‌شود نام کوچک استاد معمولا. استادها هم که خودشان را معرفی می‌کنند نمی‌گویند من استاد – پرفسور به زبان فرانسه- هستم. معمولا می‌گویند مدرس دانشگاه. کسی برای خودش کلاس نمی‌گذارد. برای دیگران هم تو همان خانم و آقایی هستی که قبلا بودی. می‌خواهی دکتر باش می‌خواهی نباش. همیشه همان انسانی هستی که بودی. من این را به عینه حس کردم که با تغییر موقعیتت به مدرس، به هیچ عنوان به احترامی که به تو گذاشته می‌شود اضافه نمی‌شود. نهایت احترام همیشه بوده. تو همان انسان ارزشمند قبلی هستی. می‌خواهی دانشجو باش می‌خواهی استاد. سیاه باش یا سفید. پولدار باش یا بی پول. جهان‌سومی باش یا شهروند کشورهای پیشرفته. همیشه محترمی. فقط و فقط به حکم انسان بودن شایسته رفتاری مناسبی. این را سال اولی که آمده بودم فرانسه با تعجب فراوان بارها دیدم که فرقی بین من محجب با آن دختر بلوند چشم آبی که با آخرین مد لباس آمده گذاشته نمی‌شود. و با همان لبخند و خوش‌رفتاری با من برخورد می‌شود و کارم راه انداخته می‌شود که با او. این ارزش و احترامی که من در اینجا می‌بینم هیچ‌وقت برایم عادی نمی‌شود. شاید به خاطر همین عادی نشدن است که همیشه ازش لذت می‌برم. عادی شدن چیزها را از دهن می‌اندازد.

اساتیدی که بعد از این می‌توانم با نام همکار ازشان نام ببرم خیلی زود آدم را در جمع خودشان ادغام می‌کنند. به هیچ عنوان سعی نمی‌کنند به تو حالی کنند که جوجه‌ای بیش نیستی و ما اینجا استخوان ترکانده‌ایم. نه تنها فخر تجربه و دانششان را به من نمی‌فروشند، بلکه همین که می‌گویم این اولین تجربه تدریسم است زود می‌گویند هر کاری از دستمان بر بیاید برایت انجام می‌دهیم. کمک برای آماده کردن کلاسهایت خواستی بگو. حتی استاد راهنمایم هم، که می‌دانم چقدر سرش شلوغ است و در ضمن این از وظایفش نیست، بهم پیشنهاد کرده که کمکم کند. اینجا کسی آدم را خرد نمی کند. به خاطر ندانستن و بی‌تجربه بودن و به خاطر هیچ چیز دیگری تحقیر نمی‌شوی. حتی احمقانه‌ترین سوالها را جرات می‌کنی بپرسی. خیلی راحت به تو می‌گویند که ما هم این روزها را گذرانده‌ایم. به قول سنت اگزوپری در شازده کوچولو " همه آدم بزرگها روزی بچه بوده‌اند. اما این را فقط تعداد کمی از آنها به خاطر می‌آورند". قصد ندارم بگویم که صد در صد آدمهای اینجا اینطوریند. اما آنقدر کم هستند که به ندرت به تور آدم می‌خورند.

دیروز رفتم دفتر منشیهای دانشکده و برنامه‌ام را گرفتم. فهرست کلاسهای این ترمم اینچنین است: مدیاسیون دانش، روش تحقیق و پراتیک اسناد در روزنامه‌نگاری! اولی را به تنهایی مسئولش هستم و دو تای دیگر را با استادهای دیگر. فقط دومی را درست و حسابی می‌دانم چیست. بیشتر فهمیدم چه درس خواهم داد اینجا خواهم نوشت! اما جالبش اینجاست که من قرار است این ترم بیشتر به دانشجویان رشته ریاضی و کامپیوتر- کاربرد در علوم انسانی و اجتماعی درس بدهم. باید روش تحقیق بلد باشند دانشجویان ریاضی و کامپیوتر. جالبتر از آن دانشجویان مهندسی هستند که باید واحد تئوریهای جامعه شناسی استفاده از تکنولوژی را بگذرانند. یا دانشجویان پزشکی که باید فلسفه بخونند. این علوم پایه و مهندسی و پزشکی که از انسان و جامعه جدا نیستند. یک ریاضی‌دان و یک مهندس و یک پزشک هم باید جامعه‌اش را بشناسد که بتواند موفق باشد. (نشد ما وقایع اتفاقیه‌نگاری کنیم و نظر کارشناسی ندهیم.)

  آخرین نکته اینکه دیروز که برای بار اول وارد دفترم شدم، یکی از اساتید هم آنجا بود. صحبت کشید به آنجا که درباره چه تز می نویسی؟ گفتم. گفت وبلاگ! جالب است. و ادامه داد – بی‌آنکه من چیزی بگویم- که زمانی دور دور وبلاگها بود. الان دیگر ملت مثل قبل وبلاگ نمی‌نویسند!‌ گفتم ئه!‌ شما هم با وبلاگهای فرانسوی همین احساس را دارید؟!‌ و کمی از بحث پست پایینی گفتم. گفت آره. دلیلش را که پرسیدم گفت به نظر من فیسبوک عاملش است. و اینکه مردم دیگر فرصت نمی‌کنند. می‌گفت اما من فکر نمی‌کنم وبلاگها زمانی بمیرند. خلاصه تصادف جالبی بود.

پ.ن. با عرض معذرت از دوستانی که کامنت گذاشته‌اند و کامنتشان اینجا دیده نمی‌شود. بنده بی‌تقصیرم. کامنتتان در صفحه مدیریت هست اما نمی‌دانم باز پرشین بلاگ چه‌اش شده!

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٠