معجزه شد!

هفته ای که گذشت اولین روزهای تدریس عمومی در طول عمرم بود. انتظار داشتم سر کلاس از اضطراب بمیرم. هول شوم. رشته کلام را گم کنم و تته پته کنم. شما من را نمی‌شناسید. نمی‌دانید قادرم چه خرابیهایی به بار بیاورم هنگام صحبت کردن. حالا شاید مخاطبین متوجه نباشند. خودشان که معمولا همین را گفته‌اند. اما من همیشه درونم غوغاست. از چند روز پیشش فکرش من را می‌کشد. علاوه بر آن تا به حال هر چه تجربه صحبت در جمع داشتم تجربه کنفرانس بوده. آن هم که بیست دقیقه است و در ضمن خیلی فرق می‌کند. اینجا داری حقوق می‌گیری. مسئولیت داری حرفی درست و حسابی و قابل فهم بزنی. باید چیزی به معلومات دیگران اضافه کنی. همه اینها کافی بود که من از شدت اضطراب جان به جان آفرین تسلیم کنم. اما این بار نمی‌دانم این همه آرامش از کجا آمده بود.

نه دروغ گفتم. می دانم. مگر می‌شود ندانم. تمام دعاها و انرژیهایی که شما به سویم روانه کردید به دستم رسید. چه در کامنت چه در هر جای دیگر و به هر صورت دیگر. می‌دانستم می‌رسد. در همان یادداشت هم نوشته بودم. نمی‌دانم چه نوشته بودم که کامنتهایی به آن شیرینی گرفتم. خوشحال شدن خیلی‌ها از نوشته‌شان پیدا بود. ذوق کردنشان. کسانی که من را نمی‌شناختند و نمی‌شناختمشان. یا کسانی که هیچ وقت کامنتی برای من نگذاشته بودند ولی می‌شناختمشان. همین‌ها بودند که به من انرژی دادند. چیزهایی که انتظارش را نداشتم. این تبریکها و پیامهای دلگرم کننده هر چند که ممکن است به نظر ارسال کننده چیز مهمی نیاید، اما برای دریافت کننده بسیار ارزشمندند. این قبلا به من به عنوان کامنت‌گذار گفته شده بود اما نمی‌فهمیدم یعنی چه. دارم فکر می‌کنم آدمها همانقدر که احتیاج دارند غمشان را با بقیه تقسیم کنند، نیاز دارند که شادیهایشان را هم با هم به اشتراک بگذارند. در این یک هفته من بسیار کم خوابیدم و در طول روز عین آدمی بودم که نصفه شب بیدارش کرده‌اند و می‌گویند کار کن. آماده کردن کلاسها خیلی خیلی سخت بود. اما شدنی بود. آنچه نشدنی بود این حال بی‌نظیر من بود.

 این روزها را من با یاد تک تک حرفهای دلنشین شما گذراندم و انرژی گرفتم. باور شاید نکنید. اما نقش خیلی مهمی داشتند حرفهای شما و بقیه کسانی که از طریق دیگر برایم دعا کردند و به من انرژی دادند، برای منی که حتی یک هموطن و همزبان در این شهر نمی‌شناسم. قبل از رفتن به کلاس و در مسیر دانشگاه دستانم در جیبم بود و نمی‌دانم بی‌خیال زیر لب چه ترانه‌ای زمزمه می‌کردم. یک آن به خودم می‌گفتم این تویی؟ نه . آن من نبودم. من خودم را خوب می‌شناسم. دیده‌اید کسانی را که کاری کرده‌اند که شما گفته‌اید این او نبود. او اینطوری نبود. انگار کس دیگری شده بود.  من هم یک نفر دیگر شده بودم. شاید برای شما بی‌اهمیت باشد که حالا مثلا مگر چه اتفاقی افتاده. اما برای من خیلی است. این یک اتفاق بسیار مهم برای منست. این همه آرامش. حول حالنا الی احسن الحال من به وقوع پیوست. برای شما هم آرزویش می‌کنم. اگر خانم هستید، روی ماهتان را می‌بوسم؛ اگر هم آقا هستید،‌ خدا از آقایی کمتان نکند، بهتان لبخند می‌زنم و می‌گویم خیلی ممنون!

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱