از تئاتر شازده کوچولو

چهار پنج شب پیش رفته بودم تئاتر شازده کوچولو، نوشته سنت اگزوپری. شازده کوچولو از معدود کتابهایی بود که من در سفر اولم با خود از ایران به فرانسه آوردم و تنها کنفرانس دوره لیسانسم بود که تحسین استاد را با آن برانگیختم و تنها کتاب نثری است که قسمتهایی از آن را با وجود حافظه خرابم حفظم و تنها شخصیتی است که برای هر که بخواهم کارت بفرستم می‌توانم کارتی با تصویر او بخرم و به راحتی دوستی و دوست داشتن و آرزویم را ابراز کنم.

شازده کوچولو به نظر من بُرشی از زندگی خود ماست که گلی داریم، رهایش می‌کنیم، دوباره بازمی‌یابیمش، به دنیای عجیب آدمها وارد می‌شویم: سلطان، خودپسند، شرابخواره، آدم بزرگها و... سرانجام آن روباه نازنین که دست دوستی به سمتمان دراز می‌کند و به ما می‌آموزد چطور "آدم" اهلی می‌شود و باید این واقعیت را پذیرفت که بعد از هر اهلی‌شدنی یک جدایی هم در پیش است. کتاب شازده کوچولو پر از درسها و نکته‌های کوچولوست که هم بزرگترها را جذب می‌کند و هم کوچکترها را و به خاطر همین هم بود که جمعیت حاضر در تئاتر نصف بچه و نصف "آدم‌بزرگها" بودند. ولله ما که شازده کوچولو خواندن در زمان بچگی هیچ لذتی بهمان نداد نمی‌دانم بچه‌ فرانسوی‌ها از این کتاب چه می‌فهمند! ولی به غیر از دختر هشت نه ساله‌ای که کنار من نشسته بود و یکسره از اول تا آخر وول خورد و پایش را صد بار از توی کفشش درآورد و دوباره پوشید و ما را بارها از بوی جورابش مستفیض کرد، بقیه بچه‌ها خطای چندانی نداشتند. به غیر از سوالاتی که با صدای آرام از پدر و مادرشان می‌پرسیدند سروصدای دیگری نکردند. حال آنکه من با دیدن آن همه بچه چهار پنج ساله عزا گرفته بودم که مگر می‌گذارند تمرکز کنیم روی تئاتر! در یک جا، آن جایی که بیزنس‌مَن -یا به قول شاملو مرد تجارت‌پیشه- ستاره‌ها را می‌شمرد اما واژه ستاره یادش نبود اتفاق بامزه‌ای افتاد. بیزنس‌من در جواب شازده کوچولو که پرسید چه چیزی را می‌شمری هی نشانه می‌داد که آن چیزی که می‌درخشد، فلان است چنان است و چند تا بچه‌ با صدای بچگانه توی آن تاریکی داد می‌زدند "اِتوآل، اِتوآل"! (ستاره). داشتند جواب معلم را می‌دادند انگار یا تقلب می‌رساندند به شازده کوچولو! حسابی رفته بودند در بحر نمایش!

من به شخصه بسیار از تماشای این نمایش لذت بردم. داستان نمایش وقتی شناخته شده باشد کار کارگردان به نظر من سخت‌تر است. اما آنقدر این کارگردان در اجرا خلاقیت و هنر داشت که آدم احساس خستگی یا تکراری بودن داستان نمی‌کرد. همانقدر که دوست نداشتم رز شازده کوچولو یک خانم زیبا باشد که لباس گل به تنش کرده‌اند- که اینطور هم نبود و کارگردان به یک شاخه گل رز قرمز و صدای زنی بسنده کرده بود- دوست داشتم روباه یک روباه واقعی باشد و با آن دم زیبایش بخرامد. پیش خودم می‌گفتم خلاقیت است دیگر! یک هو دیدی از یک روباه واقعی هم صحنه‌ها و گفتگوهای زیبا درآمد! که البته باز هم اینطور نبود! کارگردان در نهایت ظرافت در نقش روباه مردی با موهای سیاه را انتخاب کرده بود که فرانسه را به وضوح با لحن و لهجه عربی حرف می‌زد. من حظ کردم. فرانسه سالهاست که با مشکلی به نام ادغام مسلمانان عرب روبروست. اغلب محله‌های عرب متاسفانه محله‌های کثیف و خطرناک و پر از آلودگی صوتی و مواد مخدر و اینهاست. اقلیتی از عربها خرابکاری‌های زیادی از جمله حمل ونقل مواد مخدر و دزدی و کتک‌کاری و از این دست در اینجا می‌کنند و البته سندش به نام "عربها" زده می‌شود و رابطه این دو ملیت که شهروندان یک کشورند را بد می‌کند. از یک طرف برخی از فرانسوی‌ها اعتراض می‌کنند که یک سری از عربها نمی‌خواهند یا نتوانسته‌اند در جامعه غربی ادغام شوند – وخیلی‌ها تصریح می‌کنند که اقلیتی هستند که خرابی ‌به بار می‌آورند- و از طرف دیگر عربها اعتراض می‌کنند که این جامعه فرانسه است که همیشه ما را در محله‌های دور از شهر جا داده و خود فرانسوی‌ها هستند که از ما دوری می‌کنند و به ما کار نمی‌دهند و غیره.

این بحث ادغام عربها و سیاهان بحث و مشکلی است که جامعه فرانسه با آن روبروست و کارگردان این نمایش چه ایده قشنگی داشت که داستان اهلی شدن روباه و دوستی و دوست‌داشتن بین این دو را اینطور نمایش داد. این قسمتش پر از استعاره‌های قشنگ بود. آن جایی که به شازده کوچولو گفت که برای اهلی کردنم باید اول دورتر بنشینی. هرروز سرساعت بیا و کمی نزدیکتر بیا. آنجا که روباه آدم‌ها را دشمنی می‌دانست که شکارش می‌کنند اما سرانجام با یکی از همانها دوست شد و بدو دل بست. «اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...». بعد از آموختن درس اهلی شدن، ریتم نمایش تند شد. روباه عاشق شد و شازده کوچولو را در آغوش گرفت و با هم چرخیدند و چرخیدند و ما هم با آنها کیف کردیم و به عرش رفتیم. بعد که نوبت به خداحافظی رسید دوباره همگی پایمان را گذاشتیم روی زمین که همیشه اینجا جای دردناک داستان است. آن‌جا که روباه اشک می‌ریزد از رفتنش. و شازده کوچولو، که به روباه می‌گوید: «تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.» من هر بار که با این جمله (بی‌رحمانه!) شازده کوچولو برخورد می‌کنم یاد این بیت حافظ می‌افتم :

گفت خود دادی به ما دل حافظا/ ما محصل بر کسی نگماشتیم

خلاصه که من در طی این یکساعت و نیم هی در حال عبور و "مرور" بودم به لحظه‌های مشابه زندگی خودم و خلاقیت کارگردان و تطبیق آنچه خوانده بودم با آنچه می‌دیدم و اگر یک چیز از این نمایش به خاطر بسپارم و آن را تحسین کنم اینست که کارگردان هنر را به کارگرفت که از زیباترین صحنه داستان – به زعم من- استفاده کند برای اینکه پیام آشتی و دوستی بدهد بین دو دسته مردم کشورش که کم و بیش با هم درگیری دارند. هنر را مثل خیلی ابزارهای دیگر برای پخش نفرت هم می‌توان به کار گرفت. زنده‌باد هنر هنرمندانی نظیر اگزوپری و این کارگردان، Stéphane Pezerat.

 

-          اعظم عزیز از من خواسته بود از نمایش عکس بگیرم. راستش اول نمایش اعلام کردند تلفنها خاموش عکس هم در حین نمایش ممنوع. آقا اگر شما از این نمایش عکس گرفتید این فرانسوی‌ها هم گرفتند! من هم تو رودربایستی گیر کردم و دوربینم را درنیاوردم! و هنگام تعظیمات هنرپیشه‌ها که دوربینها روشن شد من هم عکس بالا را گرفتم. اما دوربین خوبی لازم بود که در تاریکی بهتر عکس بگیرد. آن که سمت راست شازده‌کوچولو ایستاده راوی داستان است و در سمت چپ خلبان. در داستان هر دو یک نفر هستند البته.

-          کتاب شازده‌کوچولو را می‌توانید در اینجا با ترجمه محشر و صدای گرم شاملوی عزیز هم بخوانید هم بشنوید. این هم بخش روباه به جهت پارتی‌بازی.

-          این هم سایت تولید‌کننده این تئاتر که می‌توانید عکسهای بیشتری در آن ببینید.

- نویسنده وبلاگ اینجا داستان کوتاه نیز یادداشت خوبی درباره شازده کوچولو نوشته است.


  
نویسنده : ; ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٤