دفتر خاطرهٔ جمعی ما

جوانیهایمان، آن موقع که در تولوز دانشجو بودیم، دوستی خوش‌ذوق و تکنولوژی‌دوست داشتیم که معتاد اینترنت و کوکا بود. پرشین بلاگ که باز شد ( خرداد ۸١ ) لحظه‌ایی درنگ نکرد و وبلاگ‌زنی را شروع کرد. دوتا برای خودش درست کرد، یکی برای دانشجویان ایرانی مقیم تولوز، یکی را هم برای بچهٔ به دنیا نیامده‌ٔ دوستمان. نشان به آن نشانی که به سال نکشیده یکی را پس از دیگری رها کرد!

خانه دانشجویان ایرانی در تولوز را که باز کرد، به ما ـ دانشجویان ایرانی تولوز که پنج شش نفر بیشتر نبودیم ـ پیشنهاد کرد که بنویسیم. اما کلمهٔ عبورش را فقط به دوستی که همسایه‌اش بود داد و به بقیه گفت مطالبتان را برای من بفرستید و من بعد از خواندن چاپ می‌کنم. البته شایان ذکر است که که این دو تا دوست ما ( که هر کجا هستند خداوند به سلامت داردشان) از مرفهین بی‌درد بودند و در بهترین خوابگاه تولوز ساکن بودند! به هر حال تاثیر می‌گذارد دیگر!

در ناهار خورانی که در این وبلاگ با تیتر « سه  خبر» به رشتهٔ تحریر درآمده، من اعتراض کردم که این نظارت استصوابی یعنی چه؟ چرا کلمهٔ عبور را به یکی می‌دهی به یکی نه؟ گفت « آخه تو می‌ری می‌نویسی ایتالیا شیره!» حالا موضوع از این قرار است که آنموقع هم زمان بازیهای جام جهانی بود و من بیچاره یک بار کامنتی با همین مضمون گذاشته بودم! یکی دیگر از دوستانمان هم گفت « حالا شما کلمهٔ عبور را بده، اگر چنین اتفاقی افتاد آن وقت فکر دیگری کن.» ظاهرا همانطور که خودش نوشته کلمهٔ عبور را داده اما باز کسی ننوشت و خانهٔ نازنین ما متروک ماند. من تا وقتی که تولوز بودم کامپیوتر نداشتم و کامپیوترهای دانشگاه هم کاراکتر فارسی نداشتند والا دست به خاطره‌نویسی‌ام بد نیست و یادم هست که خیلی دوست داشتم بنویسم. به هر حال این وبلاگ بعد از چند یادداشت رها شد.

 

مدتها بود که این نوشته‌ها را نخوانده بودم. شاید دو سال. الان که بعد از چهار سال این خاطره‌ها را مرور می‌کنم افسوس می‌خورم که چرا ادامه‌ ندادیم. یا اقلا کاش همان دوستمان ادامه می‌داد. درس که نمی‌‌خواند، اقلا می‌نشست وبلاگ می‌نوشت! این همه جشن موزیک و جشن ملی ١۴ ژوییه رفتیم، فریدا دیدیم، ماه رمضان و عید و شب یلدا مهمانی دادیم و خودمان را مهمان کردیم، کوفته پلوشیرازی ( یا کلم پلو رویا؟ آنقدر درست نکردی که اسمش هم یادم رفت) و میرزا قاسمی و شله‌زرد و دلمه درست کردیم، کلی دانشجوی ایرانی بهمان اضافه شد، بهزاد بیچاره کلی ما را با ماشینش این طرف و آن طرف برد و مایی که پشت می‌نشستیم چه ماجرایی داشتیم،  مجتبی و علی و زینب و مهدی و دنیز دنیا آمدند و ما عمه و خاله و عمو ‌شدیم، اینهمه اتفاق خنده‌دار و گریه‌دار اتفاق افتاد و ما می‌توانستیم بعد از چهار سال دفتر خاطره‌ایی پر از ماجراهای زندگی دانشجویی در فرانسه داشته باشیم. حیف که نداریم. البته من دفتر خاطره غیر وبلاگی دارم و ماجراهای زیادی را در آنها ثبت کردم اما جذابیت زیادی برایم ندارند. برعکس، این وبلاگ برایم جالب است. نمی‌دانم چرا. شاید چون اینترنتی است. شاید هم چون کس دیگری آن را نوشته است. اصولا خواندن دفتر خاطرات دیگران مزه‌ای دارد که خواندن دفتر خاطرات خودت ندارد!!

به هر حال امیدوارم پرشین بلاگ چوب حراج به خانهٔ کوچک جوانیهای ما نزند تا یادمان بماند زمانی با هم دوست بودیم!  

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱۳
تگ ها : وبلاگ