در جمع صوفیان صفی علی شاهی

 

  قرار بود به مناسبت تولد حضرت علی برویم خانقاه که در جشنی که به همین مناسبت توسط صوفیها برگزار می شد شرکت کنیم. عالم و آدم را خبر کردیم که داریم می رویم خانقاه. یک روز مانده به جشن فهمیدیم که مراسم در خانقاه نیست و در موزه ای که سالنی را به این منظور اختصاص داده برگذار خواهد شد. به هر حال مهم شرکت در جشن صوفیانه بود. اولین بار بود که که با درویشان علی اللهی روبرو می شدم و دانسته هایم راجع به این گروه محدود به شنیده  هایم  از این طرف و  آن طرف می شد:  صوفیان علی اللهی فرقه ایی هستند که حضرت علی را بالاتر از پیغمبر و در حد خدا می دانند. در فرانسه هم خیلی از عربها وقتی می فهمیدند من شیعه ام فوری می گفتند که شما علی را خدا می دانید و من توضیح می دادم که شیعه علی را جانشین پیغمبر می داند، نه خدا و این گروه خاصی است که این تفکر غلط را رواج داده و همه کاسه کوزه ها را سر درویشان خانقاهی خراب می کردم. خوب شد که در این جشن شرکت کردم و فهمیدم که همه این تفکرات غلط است.

وقتی رسیدیم جشن شروع شده بود. در سالن بزرگی فرش پهن بود و جمعیت نشسته بودند. از معدود دفعاتی بود که جایی می رفتم که تعداد زیادی آدم کفشهایشان را در آورده بودند و بوی پا نمی آمد! هنوز داشتیم فضا را ارزیابی می کردیم که نوبت غذا شد (زرشک پلو با مرغ مشدی) .  در این فاصله من رفتم سراغ کسی که به نظر می آمد پیرشان باشد (و بود). از عقایدشان سوال کردم. گفت که" صوفیسم از تمام مذاهب پیرو می پذیرد. هدف ما خودشناسی و خدا شناسی است و در این راه از "علی" پیروی می کنیم، چون که علی گفته" من بنده رسول الله هستم"، مریدش شده، از او پیروی کرده و بدین ترتیب همه صفات خدا در او متجلی شده است. مکتب ما مکتب ارادت است. بنابراین  ما سعی می کنیم با پیروی از علی و مرید او بودن صفات حق را در خودمان متجلی کنیم و به هیچ وجه معتقد نیستیم که حضرت علی خداست یا بالاتر از پیغمبر است." از یکی دیگر منظورشان را از" یا هو" که ورد زبانشان است ( یاهو دات کام نه ها!)  پرسیدم و گفت که گویا از کلمه اهورامزدا گرفته شده و منظور خداست نه حضرت علی.

بعد از شام کنسرت سنتور و دف و تار شروع شد. دراویش اصلی، از مو بور و چشم آبی گرفته تا چشم بادامی و هندی، خرقه پوشیده بودند، جلوتر از همه نشسته بودند و تمرکز می کردند. هر کس به روش خودش " حال می کرد". یکی از اول تا آخر با چشمهای بسته به حالت یوگا نشسته بود و گاهی اشک می ریخت، آن یکی همانطور که چهارزانو نشسته بود بالا تنه اش را بالا و پایین می داد، دیگری فقط سرش را به چپ و راست تکان می داد و وقتی حسابی غرق حس می شدند سماع را آغاز می کردند. وصف حال سماع کنندگان از عهده صفحه کلید و پیکسل و حتی فیلم و عکس خارج است. باید بود و دید. با پیراهنی سفید و بلند، کلاه مثلثی، موهایی اکثرا بلند و باز، دستهایشان را به حالت صد و هشتاد درجه  یا به حالت دعا باز کرده بودند و دور خود می چرخیدند. با لبخند شیرینی بر لب گاهی تا یک ساعت بی وقفه سماع می کردند. چند نفر در حین سماع چنان از خود بی خود شدند که به زمین افتادند و یکی دو نفربا اینکه از حال رفته بودند باز چرخ می زدند. دو نفر دورشان را گرفته بودند که لابد اگر افتاد طوریش نشود.

یک ساعت آخر اوج ماجرا بود. خرقه پوشان اصلی همراه با پیرشان سماع می کردند و بقیه دور آنها حلقه ایی بزرگ تشکیل داده بودند و درحالیکه دست هم را گرفته بودند با ریتم دف از کمر خم می شدند و بالا می آمدند. من پشت سر یکی از همینها بودم که از شانس من موهای بلندی داشت و لحظه به لحظه از خود بی خودتر می شد  و صورت مرا با موهایش شلاق می زد. بزحمت می توانستم جابجا شوم چون همه طرف بن بست بود. خلاصه ما هم فیضش را بردیم.

چیزی که بیشتر از همه توجه مرا جلب کرد اروپاییهای خرقه پوش بودند که همراه بقیه سماع می کردند و یا نشسته با صدای دف مست می شدند و سرشان را تکان می دادند، انگار که تمام لذتهای دنیا نصیبشان شده است. چشمان بسته و لبخند ملایم و موهای بلندشان که روی شانه سر می خورد مرا یاد تبلیغهای تلویزیونی یا کاغذی غربی و یا آدمهای کوچه و خیابان اینجا می انداخت  که مست لذت بردن از کالایی یا جسمی بودند، چهره و خطوط آن همانها بود اما لذتی که اینبار در صورتشان حس می شد لذتی معنوی بود.  اینجا بود که فهمیدم اولین باری است که  لذت معنوی را با لبخند در چهره کسی می بینم.  معنوی بودن ما و لذت بردن از آن همیشه آمیخته با چهره ای جدی و یا غمگین بوده.

به هر حال این مو بورهای چشم آبی چنان لا اله الا الله و علی علی می گفتند که لا اله الا الله تو را هم در می آوردند. حالت عجیبی بود، حتی لامذهب ترینمان را هم  با خود برد. محرابی در کار نبود والا گمانم او هم به فریاد در می آمد!

جای خیلی ها را خالی کردم، جای داریوش که چند روز پیشش مولانای خونش کم شده بود، جای فاطمه که مرا آلوده " پله پله تا ملاقات خدا"ی زرین کوب کرد، جای آقا افشین که گفتگوهایمان را راجع به عرفان پایانی نیست، جای آزاده که دوست داشت با ما بیاید و نتوانست، جای لونا که اگر می آمد مست مست می شد، جای خیلی های دیگر و ...جای مولانا...

  
نویسنده : ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٠
تگ ها : یاد