تداعی

از وقتی که به فرانسه آمده‌ام تا به حال n بار اسباب کشی کرده‌ام. چند روز اخیر همn +١  اُمین بارم بود. هر بار که اسباب کشی می کنم یاد مرگ می‌افتم. نه به خاطر اینکه بعد از هر اسباب کشی مثل مرده گوشه‌ایی می‌افتم. به خاطر اینکه هر بار که مجبورم جایی را که ماهها در آن زندگی کرده‌ام، خاطره‌ها در آنجا دارم و دلبسته‌اش هستم بگذارم و بروم. همین مرا یاد مردن می‌اندازد که باید بروی و همه دوست داشتنهایت را جا بگذاری : مکان، آدمها، اشیاء...

دیروز هنگام وداع با کوههای سرسبز گرونوبل که از پنجره اتاقم دیده می شد، خودم را دلداری دادم که دارم می‌روم یک اتاق شیکتر و یک پنجره دیگر. در گرونوبل هم که ماشاء... به هر طرف رو کنی کوههای قشنگ و سرسبز را می‌بینی. بعد فکر کردم که آن لحظه که برای همیشه با دنیا وداع می‌کنی چه می‌گویی؟ جرات دلداری دادن خودت را داری که داری می‌روی یک جای بهتر؟

می‌خواستم بحث «از خود گفتن در مکان عمومی» را دنبال کنم. نشد. دست و پای اسباب کشی کرده، اتاق شلوغ و فکر مرگ که دل به تزنویسی نمی‌دهند!

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٩
تگ ها : یاد