باغ من و بهار من!

در دنیا فقط یک خواهرزاده داشته باشی، ‌روز تولد یک‌سالگیش باشد، فرسنگها دور باشی،‌ وبلاگ داشته باشی و چیزی راجع به او ننویسی؟ که چی،‌ این وبلاگی راجع به وبلاگ و غیره است؟

پارسال، هشت هشت هشتاد و چهار، ساعت هشت و پنجاه و پنج دقیقه بود که ایلیاد با صورتی گرد و قرمز و با دستانی پر از چین و چروک به دنیا آمد. درد مریم از ساعت پنج بعدازظهر روز قبل شروع شده بود. تا زنگ زدیم و تا رضا بیاید ساعت پنج و نیم شده بود. رضا گفت که با ترافیک قبل از افطار فرقی نمی‌کند الان راه بیفتیم یا نیم ساعت دیگر. خواهر نازنین من گفت که صبر می‌کند و خودش به قدم زدن ادامه داد. حتی بزرگوارانه پیشنهاد کرد سریال « او یک فرشته بود»مان را هم ببینیم. بیمارستان که رسیدیم «هاشم آقا» شروع شده بود! دکترش گفت که امشب ماندنی است و ما بهتر است برگردیم. برگشتیم و به همهٔ عالم زنگ زدیم. از جمله پدر و مادرم، برای اینکه بار سفر را زودترببندند.

 فردا کله سحر بیمارستان بودیم. چشمان گود رفته و جان دردکشیدهٔ مریم بود و ایلیادی که هنوز نزول اجلال نکرده بود. دیگر صبر جایز نبود. بردندش اتاق عمل. بیرون اتاق من بودم و رضا و مادرش که نتوانسته‌بود در خانه بماند. تمام طول یک ساعت عمل را رضا گفت و من خندیدم. اگر مریم از قبل به من نگفته بود که رضا هر وقت دچار اضطراب می‌شود شوخ‌طبعیش چند برابر می‌شود و خدا به داد بغل‌دستیش برسد، حتماً عصبانی می‌شدم! قسمتی از هزینهٔ نجومی بیمارستان را پرداخت کرده بود. می‌گفت: «یادم باشه از دکتر بپرسم بچه چند کیلوست.» پرسیدم: «که چی؟» گفت: «می‌خوام بدونم کیلویی چند دراومده!»

با همین حرفها بود که یک ساعت گذشت و ایلیاد را آوردند. ساکت بود و چشمانش را برایمان باز کرد. خاله شدن حس قشنگی‌است. خواهرت هم اگر گلی مثل مریم باشد که قشنگتر می‌شود. همه چیزش زیباست. انتظار و آماده شدن برای به دنیا آمدن خواهرزاده تا شنیدن گریه‌هایش، حمام کردنش، تماشای شیر خوردنش و قربان صدقه رفتنش.

دو هفته‌ای بود که گذاشتمش و آمدم و حالا یک سال است که به جای همهٔ این لذتها به دیدن عکس و فیلم و شنیدن اَده اَبهٔ ایلیاد خوشم. مریم قول داده که ایلیاد زود بزرگ نشود تا من بچگی کردنش را سیر ببینم. رضا هم جوانمردی کرده و وب‌کم خریده تا من «صدا و سیما»ی ایلیاد را داشته باشم. می‌نشانندش توی صندلی غذایش که نتواند از جلوی وب‌کم تکان بخورد. بچه می‌بیند که غذایی در کار نیست، حوصله‌اش سر می‌رود و هی دست و پا می‌زند که درش بیاورند. وقتی که  صدای ناز دادن مرا از کامپیوتر می‌شنود حیران می‌ماند که صدا از کجاست و با تعجب مریم و رضا را نگاه می‌کند. گاهی هم طرف در خانه‌شان را نگاه می‌کند بلکه کسی از آنجا پیدایش شد.

ایلیاد خاله! دعا کن که این آُدیسهٔ خاله زود و خوب به پایان برسد و خاله پیش شما برگردد؛ که هیچ جای این فرانسهٔ قشنگ نه ایلیاد دارد، نه مریم، ‌نه رضا و نه هیچکدام از باغ و بهارهای دیگر من. تولدت مبارک.

این توضیح هم بخاطر راهنمای عزیز که می‌گوید من کلمات فرانسوی و اصطلاحات خاص استفاده می‌کنم و توجهی به مخاطب عام ندارم: معنای مجازی ادیسه (Odyssey یا odysée)، «سفر پرماجرا»ست.

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۸
تگ ها : یاد