یک یادداشت آموزنده!

از دولت سر فناوری نوین، ما در خوابگاه به جای کلید، در اتاقمانرا با کارت دیجیتال باز می‌کنیم. اگر این کارتها را گم کنیم باید ده یورو برای دوباره گرفتنشان بدهیم. اگر هم کارت را در اتاقمان جا بگذاریم، چیزی که زیاد اتفاق می‌افتد،‌باید پنج یورو بدهیم تا مسئول بیاید و در را باز کند. من هم در یک روز دل‌انگیز و در حالی که همهٔ هوش حواسم جمع بود و ظاهراً زیادی سرحال بودم کارتم را در اتاقم جا گذاشتم و رفتم خرید. خریدم را کردم و موقع برگشت جلوی در ساختمان متوجه غیبت کارتم شدم. تمام محتویات کیفم را ریختم بیرون و فهمیدم که فراموش کرده‌ام برش دارم. با دلی سوخته بابت پنج یورویی که باید برای این سهل‌انگاری می‌پرداختم رفتم دفتر خوابگاه و آنجا فهمیدم که از بار سوم باید پول بدهیم و من چون بار دومم  بود که در را برایم باز می‌کردند لازم نیست پولی بپزدارم. نفس راحتی کشیدم. حالا نگو که من در حین جستجوی کارت،  کیف پولم را گم کرده‌ام و خودم خبر ندارم. دست بر قضا فردا شب کامپیوترم خراب ‌شد و من هم احتیاج مبرم به فرستادن یک ایمیل داشتم. دل دل کردم که سر کدام همسایه خراب شوم. خلاصه یکی را انتخاب کردم که دو تا مهمان هم داشت. مشغول نوشتن ایمیلم بودم که یکی از مهمانان از من پرسید : شما یک کیف پول گم نکرده‌اید؟ دیروز پیدایش کردم. من هم با کمال اطمینان گفتم نه. من یک کیف سبز دارم و امروز هم خرید کردم. گفت بله سبز رنگ است. گفتم به هر حال مال من نیست! و راهنماییش کرده که فلان جا آگهی بگذار! فردای آن روز که به کیف پولم احتیاج پیدا کردم و پیدایش نکردم فهمیدم که کیف خودم بوده. بدو بدو رفتم شماره اتاق یابنده را از همسایه‌ام گرفتم و کیفم را پس گرفتم.

کامپیوتر من عدل باید همان شب خراب می‌شد، من هم عدل باید بین این همه همسایه اتاق لوییزا را انتخاب می‌کردم و عدل، کسی که کیف من را پیدا کرده بود آن چند دقیقه آنجا بود.

بله. بعضی وقتها برای اینکه چیزی ـ شیئی، آدمی،‌ کاری، زمانی  ... - را پیدا کنید همه چیز دست به دست هم می‌دهد. طوری که خودتان هم باور نمی‌کنید. گاهی هم هر چه خودتان را می‌کشید پیدایش نمی‌کنید. نخواهد پیدا بشود نمی‌شود. اصرار هم بکنید گاهی جوری پرت می‌کنند جلویتان که پشیمان شوید.   

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱
تگ ها : آدمها