حب، ندیدن و قضاوت

نوام چامسکی چند شب پیش در برنامه ای در France 3 شرکت کرده­بود. بعد از اینکه حمله اسراییل به کشتی و حمایت همه جانبه آمریکا از اسراییل را محکوم کرد، در میان حرفهای جالب دیگری که زد، یک نکته به نظر من مهم آمد. گفت(از دقیقه 8.50) که خیلیها مثل ما هستند که در دانشگاههای خوبی هم درس خوانده اند «اما شرطی شده­اند که بعضی چیزها را نبینند»­ و بعد حرفهایی زد که به چیزی که من می­خواهم بگویم ربط چندانی ندارد اما همین یک حرفش که ما ترجیح می دهیم نبینیم و در جهل بمانیم خیلی برای من جالب بود. چون دیدم این مشکل خیلی از ماست. و فکر کردم یکی از چیزهایی که باعث «ندیدن» می­شود «حب» است.

چند وقت پیش جایی از قول سارتر خواندم « آدم کسانی را که دوست دارد قضاوت نمی­کند.» نمی­دانم منظور سارتر از این جمله دقیقا چه بوده اما به نظر من امکان ندارد که ذهن ما دست از قضاوت کردن افراد بردارد. کسانی که دوست داریم را هم قضاوت می­کنیم، اما بیشتر وقتها قضاوتمان مبتنی بر عشق و ارادت است و نه عقل. این افراد می­توانند هر کسی باشند، یک شخصیت عمومی یا آدمهای اطرافمان. هر چقدر شدت این دوست داشتن بیشتر باشد امکان اینکه به عقل فضای جولان ندهیم بیشتر است. وقتی کسی را چو جان خویشتن داریم، وقتی در او ذوب شویم، وقتی او مراد و آقا و سرور ما شد، دیگر به سختی امکان دارد که باور کنیم او اشتباه می­کند. اگر با کسی درافتاد یا کسی با او در افتاد، الزاما تقصیر آن دیگری است. تمام حرفها و رفتارهایش شیرین است و دلنشین. البته ممکن است در این میان گاهی ذهنمان اندکی درگیر شود، اما رفتارها و گفتارهای اشتباهش را بی­اهمیت می­پنداریم و بطور اتوماتیک حق را به او می­دهیم و همه رفتارهایش را توجیه می­کنیم. درحالیکه اگر آن واکنشها از فرد دیگری صادر شده بود، ذهنمان احتمالا زود رفتار اشتباه را تشخیص می­داد و شخص را محکوم می­کرد. اما آخر مگر ممکن است کسی که اینقدر بزرگ است و من و خیلیهای دیگر به او مشتاقیم، اشتباه کند؟!!  در حقیقت معیار قضاوتمان حب می شود و نه حق. 

به این مساله خیلی فکر کرده بودم وقتی می­دیدم چطور ممکن است دوستان نازنینم که در انسان بودنشان حرفی نیست از فردی حمایت می­کنند که به وضوح این­همه اشتباه می­کند و چرا اشتباهات آشکارش را نمی­بینند. چامسکی خیالم را راحت کرد که در طول تاریخ تا بوده همین بوده! و در ضمن متوجه شدم این اشتباهها به چشم من اشتباه است و به چشم کسی که دل در گرو آن فرد دارد نه تنها اشتباه نیست، که خیلی هم درست است. همان صحبت همیشگی که عشق پرده­ای روی چشم می­کشد و اختیار از آدمی می­برد. به قول فرانسویها دل برای خودش دلیلهایی دارد که عقل با آنها ناآشناست. رمانتیک یا عارفانه که به مساله نگاه کنیم خیلی هم قشنگ است. اما همه زندگی که رمانس یا عرفان نیست و ما نتیجه اختیارعقل به دست عشق و ارادت دادن را خواهیم دید و هزینه انتخابها و قضاوتهایمان را دیر یا زود خواهیم پرداخت. و چقدر تلخ است آن روزی که آگاه شویم که در شناختن مراد و محبوبمان اشتباهات بزرگی کرده­ایم.

 

/ 12 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

مطالعه من در علوم انسانی در خواندن همین جور مقالات خلاصه میشه.ولی هر بار که حرف های چامسکی رو می خونم بیشتر میفهمم که هوش و انسانیت و قدرت بیان از یک دانشگاهی چه روشنفکر تحسین برانگیزی ساخته.

مهتا

کسی که دل در گرو کسی داره دیگه عقلش میزاره کنار!!

alireza

با سلام . شاید ارزش اصلی دموکراسی امریکایی همین است که بوش ها و ..می روند ... اما چامسکی ها و ....می مانند و حق حیات دارند .....راستی از دکترایتان چه خبر بالاخره دفاع شد ..یانه ؟

شب نویس

اینم یه دوبیتی از باباطاهر هر آن کالوند دامان مو نشانی دامان از هر دو عالم در کشانی اشک خونین پاشم از راه الوند تا که دلبر بپایش برفشانی *** ز دل بیرون نبجتم ناله نایی ز مژگان تر مو ژاله نایی شوی نایه که مو خوابت بوینم به بخت مو به چشم لاله نایی *** چه واجم هر چه واجم واته‌شان بی سخن از بیش و از کم واته‌شان بی بدریا مو شدم گوهر برآرم هر آن گوهر که دیدم واته‌شان بی *** دلم بلبل صفت حیران گل بی درونم چون درخت پی بگل بی خونابه بار دیرم ارغوان وار درخت نهله بارش خون دل بی *** مو احوالم خرابه گر تو جویی جگر بندم کبابه گر تو جویی ته که رفتی و یار نو گرفتی قیامت هم حسابه گر تو جویی *** زخور این چهره‌ات افروته‌تر بی تیر عشقت بجانم روته‌تر بی مرا اختر بود خال سیاهت ز مو یارا که اختر سوته‌تر بی

محبوبه

امام علی یه حدیث داره : حب الشی یعمی و یصم دوست داشتن چیزی انسان را کر و کور می کند.

یک پسر

کاملا با این مسئله "حب" که گفتی موافقم. یعنی به وضوح میشه این رو در جاهای مختلف دید. خوب اما مسئله اینه که راه حل دوری از قضاوتهای مبتنی بر احساس اینه و رسیدن به انصاف این خواهد بود که کسی رو آنقدر دوست نداشته باشیم که نتوانیم قضاوت درستی درباره عملکردش داشته باشیم. من خودم موافق حضور عقل در تمام تصمیم گیریها هستم و خوب در این حالت طبیعتا باید به احساسات و عواطف اجازه حضور ندهی. اما خوب مشکل اینه که اینجا شاید زندگی یه جوری به سمت ماشینی شدن بره. نمیدونم چطور میشه یه هماهنگی بین این دوتا ایجاد کرد؟!

ماریا

سلام خانم ضابط عزیز من تازه با وبلاگ شما آشنا شدم و از این بابت خیلی خوشحالم.به جد میتونم بگم تمام پست های شما رو خوندم.عالیه. امیدوارم موفق و سربلند باشید. ماریا-لیسانس علوم ارتباطات

وحید زایری

متاسفانه ما در ایران (خصوصا) آن قدر که بر روی اشخاص تعصب داریم در کسب و کشف حقیقت نداریم و از ارزریابیهایی که کرده ایم یا برایمان کرده اند بتی می سازیم و برای حفظ آن از هرگونه تحقیق و تفسیر جدید و شنیدن آرای دیگران اجتناب می کنیم .[گل]

حمید

گاهی این ندیدن متوجه خودمان می شود. خودمان را نمی بینیم و نسبت به ایرادها و اشکالات خودمان بی تفاوت می شویم. گاهی ایرادی را که در کسی می بینم از خودم می پرسم: نکند من هم این ایراد را دارم و خودم نمی بینم

سينا جامي

سلام. كريشنا مورتي دهها كتاب دارد و صدها سخنراني داشته كه خلاصه‌ي تمام آنها عنوان همان كتاب اولي است كه سالها پيش از او خواندم: "رهايي از دانستگي" او ميگويد: آنچنان به گل خيره شود كه تنها او را ببيني و عين تماشا شوي و گل شوي! تمام توضيحاتش به مستمعين و دانشجويانش گرد همين ميگردد. او معتقد است در چنين حالتي انسان از دانش و قضاوت خلاص مي‌شود و حالت جذبه همين حالت است. كار سختي است..نوعي مديتيشين و تمركز مي‌طلبد كه شايد در شرايط ويژه حاصل شود اما استمرارش نميدانم از آدم چه باقي ميگذارد.