به بهانه این ماه خواستنی

 

توانایی نه گفتن، چه به خود چه به دیگران، آسان به دست نمی‌آید. این که به خودت بگویی «نه»، «نمی‌شود» و بپذیری و از انجام چیزی سرباز زنی. به نظر من این مهارت خیلی در زندگی آدم به درد می‌خورد. وقتهایی هست که باید تصمیم بگیری به سمتی بروی، کاری بکنی، چیزی را بخواهی، یا نروی و نکنی و نخواهی. می‌نشینی فکر می کنی. عقل می‌گوید نه. اما دلت و میلت چیز دیگری می‌گوید. اینجا اگر آن مهارت را کسب کرده باشی و بتوانی به خودت، آن خود سرکشی که فریاد «می‌خواهم»اش کلافه‌ات کرده، «نه» بگویی احتمالا بعدها احساس خوبی خواهی داشت که تسلیم نشده‌ای و مقاومت کرده‌ای. مثال ساده‌اش می‌تواند پرهیزهای پزشکی باشد. همه دارند می‌خورند، تو هم بسیار هوس کرده‌ای اما نباید بخوری. باید به خودت نه بگویی. حالا یک سری ممکن است بگویند من همه ممنوعیتهای عرفی و اجتماعی و پزشکی و غیره برایم مسخره است و تا می‌توانم کاری را می‌کنم که دلم و البته عقلم – که به نظر من در این مورد بیشتر پیرو دل است- می‌گوید. اما واقعیت اینست که دنیا همیشه باب میل ما نمی‌چرخد و نظر ما را نمی‌پرسد. حتی اگر خودمان هم همیشه به خودمان بله بگوییم هستند کسانی که به ما نه می‌گویند. چه بخواهیم چه نخواهیم اتفاقهای زندگی گاهگداری بر وفق مراد آدم نیستند و تو مجبوری به «نه»ای که دیگری، سرنوشت، یا هر چیز دیگر به تو گفته تن در دهی. اینجاست که اگر توانایی پذیرش «نه»، «نمی‌شود»، «نشد» را داشته باشی راحت‌تر با موضوع کنار خواهی آمد. به همین خاطر من فکر می‌کنم این خیلی خوب است که همانطوری که سعی می‌کنیم یاد بگیریم چطور در برابر دیگران قاطعانه «نه» بگوییم بتوانیم جلوی خودمان هم بایستیم و به خودمان هم نه بگوییم.

دیندار و متشرع بودن قاعدتا باید بتواند به این مساله کمک کند. مخصوصا در ماه رمضان که آدم یک دوره فشرده می‌گذراند که به خودش نه بگوید. اول از همه به خوردن و نوشیدن، که اگر - از جمله- هرم مازلو را باور کنیم از حیاتی‌ترین نیازهاست. از تو خواسته می‌شود که به خواهش‌ها و میل‌های تنی چند ساعتی نه بگویی. به تجربه من این «نه» گفتن‌ به ابتدایی‌ترین نیازها، آدم را عادت می‌دهد به این که مقاومتش در برابر نیازهای دیگر، آرزوها، خواهش‌ها و امثال اینها بیشتر شود. که یاد بگیری که این تو باشی که به نیازهایت فرمان می‌دهی، نه آنها به تو. من این را در فرانسه که در خیابان و دانشگاه و منازل ناهار و عصرانه و قهوه و انواع عطرهای خوب و خوردنی از صبح تا شب به راه است بیشتر تجربه کردم. یک لحظه به شدت می‌خواهی. چون جانت عادت کرده است به خواستن. اما جوابت نه است. یک نه قاطع. این درس روزه تابحال در خیلی از مراحل زندگی به درد من خورده است.

 شاید بگویید این مهارت نه گفتن به خود را به گونه‌های دیگر هم می‌توان بدست آورد. من هم موافقم. دین یکی از این راههاست. اما فرقش با بقیه راهها اینست که تو وقتی داری به خودت «نه» می‌گویی حواست هست که این کار را می‌کنی چون کس دیگری امر کرده است. این کس دیگر همانی است که بارها در دامانش ماوا جسته‌ای و نوازشهایش را با تمام وجود لمس کرده‌ای. یا گذرت به آن خواهد افتاد. کسی که ایمان داری که همانطور که تو هوایش را داری و سررشته را نگاه می‌داری، او هم دارد و نگاه می‌دارد. نه گفتن‌های رمضانی آدم را به این احساسها نزدیکتر می‌کند. وقتی به چنین حسی رسیدی نوعی سبکبالی همیشه با توست. ایمان داری که در ازای این همه سختی‌هایی که برای رعایت امرونهی‌هایش می‌کشی کسی هست که دوستت دارد و «داردت». یعنی با این نه گفتن رمضانی ضمن اینکه مهارت نه گفتن به خود را پیدا می‌کنی رابطه‌ات را هم با پروردگارت بهتر می‌کنی.

 

من فکر می‌کنم این فرقی است که پیروان راه خدا با رهروان دیگر دارند، وقتی که هدفها کم و بیش یکی است. که موحدین ایمان دارند ارباب این دستورها -که انجام دادنشان گاهی سخت هم هست- همیشه همراهشان است و یک جوری دلشان به مهربانی ده برابری پروردگارشان گرم است. تو او و فرامین و اتوریته‌اش را بازمی‌شناسی و او نیز تو و نیازها و دردها و سرمستیهایت را. به خاطر همین هم همیشه فکر می‌کنم که ولتر چه خوب گفته که حتی اگر خدا وجود نداشت باید خلق می‌شد. یک چیزی باید باشد که بدانی همیشه هست و مهربانترین است و وقتی از همه جا ناامید شدی به آن چنگ بزنی و تاب بیاوری. روحیه‌ات را حفظ کنی. صبر کنی. انرژی بگیری. به قول قیصر حتی اگر نباشی می‌آفرینمت/چونان که التهاب بیابان سراب را. به خاطر همین هم من به این نتیجه رسیده‌ام که حتی اگر خدا مخلوق ذهن بشر هم باشد به شخصه بابت موحد و متشرع بودنم ضرری نکرده‌ام. به خاطر همه این حس آرامش و امنیت همیشگی که از داشتن او حاصل می‌شود، حسهایی که در این دنیای پرتلاطم و پر از حادثه آسان به دست نمی‌آید و کمک فراوانی به آدم می‌کند. با متشرع بودن یک چیزهایی را از دست می‌دهم، درست، اما -در همین دنیایی که داریم درش زندگی می‌کنیم- چیزهایی که در عوضش به دست می‌آورم، بارها ارزشمندتر است.

 

البته قصد من این نیست که بگویم همه موحدین همیشه و در همه حالات همین احساس تنها نبودن و دلگرمی را دارند. ملکوت خوب نوشته بود که ایمان پرورش و رسیدگی می‌خواهد. نرسی می‌پژمرد. من خودم این حسهایی را که این بالا نوشتم زمانی درک می‌کنم که رابطه خوبی با آفریدگارم داشته باشم. فراموشش نکرده باشم. نادیده‌اش نینگاشته باشم. سر رشته را شل کنی یواش یواش از دستت در می‌رود خب.

/ 22 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهیل

سلام وممنون از ژست زیباتون. ظاهراَآنها که در خارج گود می ایستند بیشتر می توانند لنگ کنند.

باد صبا

سلام نوشته آخرتون رو خوندم (از توی گوگل ریدر که من با اون مشکل دارم) ولی نشد اونجا یادداشت بنویسم. نمی دونم با چه نرم افزاری نوشتید که نمیاد. به هر حال به نکته مهمی اشاره کردید. دقیقا برای من هم اون صحنه هزاردستان خیلی بد بود و خاطره بدی رو برام ایجاد کرده. خوشبختانه الان با وجود اینکه زیاد اهل فیلم هستیم نه خودمون صحنه های خشنشو می بینیم و نه صبا. ولی واقعا باید مواظب بود. موفق باشید و به امید فردایی بهتر

مهدي

متن خوبی بود اما نیمه ی دوم اش دلم را به هم زد. کسی که دغدغه ی ایمان دارد چرا باید برای توجیه باورها و ارزش هایی که بهشان باور درونی یافته است از دلایل سود انگارانه و حتا لذت طلبانه بهره بگیرد؟ ((‌ با متشرع بودن یک چیزهایی را از دست می‌دهم، درست، اما -در همین دنیایی که داریم درش زندگی می‌کنیم- چیزهایی که در عوضش به دست می‌آورم، بارها ارزشمندتر است. )) ، خودتان گفته اید! آیا گمان نمی کنید آن چیزی که از همه بیشتر درونمایه و محتوای واقعی دین را نحیف و ناستودنی و ناخواستنی کرده است، همین تلقی ها و تجویزهای سودانگارانه باشد؟ حالتان بد نمی شود اگر کسی بر خلاف آغاز زیبای نوشته تان برای تجویز روزه داری به کسی به او بگوید: برای سلامتی مفید است!؟ اول و آخر گفتار شما تومنی پنج زار تفاوت معامله دارند. بنابراین بی خود نیست که کار دین به اینجا کشیده است. آنکه معنویت را به تاراج می دهد فقط طالبانیسم و بنیادگرایی دینی نیست. حتا همین گرایش های به ظاهر پلورالیستیک و روامندانه هم دشمن دین هستند. با تشکر.

مهدي

دوست گرامی مجدداَ سلام. برایم مهم بود پاسختان را ببینم. چون بحث شما دقیقاَ در دوره ای به روی من باز شد که مسئله ی شخصی من را دربر می گیرد. مسئله ی دین به مثابه ی بیانی ویژه از امر حقیقی. من نه مدافع دین هستم و نه دشمن قسم خورده ی آن. گذشت از آن روزگاری که نقد دین برایم به سائق سرخوردگی های شخصی ام بود. اما ظاهراَ شما با عصبانیت نوشته ی من را خوانده اید. در نوشته تان گفتید: (( شاید بگویید این مهارت نه گفتن به خود را به گونه‌های دیگر هم می‌توان بدست آورد. من هم موافقم. دین یکی از این راههاست. اما فرقش با بقیه راهها اینست که تو وقتی داری به خودت «نه» می‌گویی حواست هست که این کار را می‌کنی چون کس دیگری امر کرده است. این کس دیگر همانی است که بارها در دامانش ماوا جسته‌ای و نوازشهایش را با تمام وجود لمس کرده‌ای. یا گذرت به آن خواهد افتاد. کسی که ایمان داری که همانطور که تو هوایش را داری و سررشته را نگاه می‌داری، او هم دارد و نگاه می‌دارد. نه گفتن‌های رمضانی آدم را به این احساسها نزدیکتر می‌کند. وقتی به چنین حسی رسیدی نوعی سبکبالی همیشه با توست. ایمان داری که در ازای این همه سختی‌هایی که برای رعایت امرونهی

مهدي

چرا متوجه نشدم؟! خیلی تعبیر می توانید بکنید. ادامه ی آنچه نوشته بودم یادم نیست. اما شما که حداقل تا آخر پاراگراف خودتان را می دانید. مرادم در کل این بود که ترجیح یک امر بر دیگری به طور ضمنی عملی هنجارمند و هنجارگذار است.شما در بیان ترجیح خود و تبیین چرایی آن، ناگزیر انتخابی را در میان دیگر انتخاب ها ارجح و برتر کرده اید. ( کار به لحن گفتارتان ندارم که تا اندازه ای شائبه ی مرعوب بودگی را دامن می زند. ) من از فقدان نگاه نظرورزانه گله داشتم. گفتار عاطفی کمکی حتا به تبیین راستین باور شما نمی کند. منظورم این هم نیست که با بیان علمی و منطق ریاضی به سخن درآیید. دین صحنه ی چنین کاری نیست که خودش افتادن از سوی دیگر بام است. کسی مثل من از ابتذالی رنج می برد که دین به آن درافتاده است و متاسم که بگویم گفتمان شما در نوشته ی تاثیرگذارتان، کمکی در بهبود این بیماری رو به گسترش که نمی کند هیچ، ... سژاس از تحمل تان.

مهدي

از این که موجبات خشم و عصبانیت شما را با زبان روزه فراهم می کنم شرمنده ام. اما خوب گیر داده ام دیگر. یک جاهایی نمی شود بی خیال شد. در کامنت های قبلی به طور ضمنی اشاره به این قضیه کردم که نگاه مبتنی بر سودانگاری لذت طلبانه کمکی به مومنین و یا آنها که ایمان ما را به چالش می گیرندو یا حتا آنها که جویای دلایلی برای ایمان آوردن هستند، نمی کند. البته که منظورم این نیست که شما متولی چنین کمکی هستید. اما کمی هم مسئول باشید. رسانه ی شخصی شما، مکان پرطرفداری است. حداقل چند نفر را می شناسم که به شما سر می زنند و برایشان مهم است که شما چه می گویید. برای من هم. به بحث اصلی بازگردم. (( که موحدین ایمان دارند ارباب این دستورها -که انجام دادنشان گاهی سخت هم هست- همیشه همراهشان است و یک جوری دلشان به مهربانی ده برابری پروردگارشان گرم است. تو او و فرامین و اتوریته‌اش را بازمی‌شناسی و او نیز تو و نیازها و دردها و سرمستیهایت را. به خاطر همین هم همیشه فکر می‌کنم که ولتر چه خوب گفته که حتی اگر خدا وجود نداشت باید خلق می‌شد. یک چیزی باید باشد که بدانی همیشه هست و مهربانترین است و وقتی از همه جا ناامید شدی به آن چنگ بزنی و تاب بیاو

مهدي

باز نصفه شد. کرگدنیم من! باز تا آخر پاراگراف بروید. خواهش می کنم اگر مضمون سخن ولتر را سودانگارانه نمی دانید ، من را هم روشن کنید. دوست گرامی: امروز پارادایم حاکم بر جهان همین نگاه سودانگار و سودمحور است که تحت تعالیم متجددانه در قالب ارزش های مدرن به ما حقنه می کنند. این (( جهان )) است. ما چاره نداریم تا برای یک زندگی سالم در-جهان باشیم. اما ناخواسته در متن ناسازگاری هایی می افتیم که نتیجه ی غلبه ی همان جهان است. ایمان را چگونه با منفعت سازگار کنیم؟ راه شما ظاهرا این است که منافع دین و فرمان بری از خداوند را بر شمریم. از این جهت نقد مرا اندیشمندانه و مثل همیشه ی خودتان بررسی کنید. برای من لذت بخش است. سپاس.

مهدي

سلام قول شرف که در این مبحث دیگر ادامه نمی دهم. فقط یک توضیح مختصر برای اینکه سرنخی به شما بدهم. در توضیح کامنت آخر من شما دقیقا به همان چیزی تصریح کرده اید، که من آن را ریشه ی فهم نادرست از ایمان می دانم. دوست عزیز، دعوا دعوایی کهن است: ایمان و عقل! اما راهی پیدا شده است. در کامنت قبل به جهان متجدد و الزامات آن اشاره داشتم. این الزامات انسان مومن را واداشت تا برای ایمان خود دلیل عقلی بیابد چرا که بسیار مومنان را دید که در پی نیافتن توجیه مستدل، دل از خدا بریدند. اما همه ی ضعف آن است که انسان متجدد وجهی محدود و تنگ از عقل را برگرفته بود. این وجه تنگ و تنگ نظرانه ی عقل، همان وجهی است که شما نام آن را به درستی ذکر کردید: عقل سلیم. همه ی ناله ی من از همین عقل سلیم است. عقل جهان متجدد عقل سلیم است و منطق آن، منطق خشک و تک ساحتی یک و صفر. این همان عقل سودانگار است. مفهوم سود الزاما مفهومی تجاری و اقتصادی نیست. سود و لذت می تواند کاملا به امر معنوی تعلق گیرد. اما این نگاه ( با عرض پوزش )، آفت ایمان است. ایمان مذهبی قرار است ما را در مسیری قرار دهد که به تعبیر هگل، همان مسیر تپه ی جلجتا ست. انسان مومن باید رنج و

مهدي

انسان مومن باید رنج و دردی را که مسیح در راه تپه ی جلجتا پیمود و به جان خرید، در ایمان خود تازه کند. در پایان پرسشی دارم و والسلام: آیا عقل سلیم را هرگز توان درک رنج و عذاب وجدان و در یک کلام، رستگاری هست؟ از تحمل بالایتان سپاسگزارم. و خواهش دارم به من به چشم یک آدم پر رو و احیانا خود برتر بین نگاه نکنید. من درد های درونی ام را برای شما گفتم. این چیزی است که همه ی زندگی من را مشغول به خودش کرده است.