درد

 

شیلا مرد. هنوز 20 سالش هم نشده بود. تصادف کرد. در آمریکا. این دومین بار است که خبر مرگ عزیزی را با کلمات سنگ و سرد ایمیل می فهمم. مراسم ختم و دفن شیلا... دختر آذین و کفاح... خواهر شیرین... دوشنبه در فلان جای آن غربت لعنتی ... داغ می شوم و بر سر می کوبم و دوباره می خوانم... بار قبل ساعت یک صبح بود و تلفن هم نمی توانستم به کسی بکنم. فقط صدای رضا پشت چت بود و هر چه گریه داشتم سر او خالی کردم. این بار به هر که زنگ می زنم نیست. عین پرنده ای که خودش را به قفس می کوبد شماره می گیرم. بالاخره مریم می گوید که رضا خبرش را داده و آنها هم تازه فهمیده اند... گریه نمی کرد... همین آرامم کرد... من نگران شیلا نیستم که حتما رفته یک جای بهتر از این دنیایی که ما به گندش کشیده ایم. نگران دختر عمه ام و شوهرش هستم که جگرگوشه شان را از دست داده اند. غصه دار خانواده عمه ام که داغدار اولین نوه شان شده اند.  غصه دار اینکه یک نفر دیگر از کسانی که دوستشان داشتم رفت. آخرین بار که دیدمش موهای مشکی و لختش را کوتاه کرده بود تا بدهد برای سرطانی ها کلاه گیس بسازند. از همان روزی که به دنیا آمد خانواده ما خیلی دوستش داشت. بدجور باهوش و عاقل و شیرین زبان و مهربان بود. همیشه بین خودش و خواهرش این تفاوتها حس می شد و حالا نمی دانم شیرین تنهایی چه می کند. مهدی چکار می کند که از همین سنین کودکی عاشق دختر خاله اش بود. آیین و علی و رضا چکار می کنند که خواهر زاده شان را از دست داده اند. دلم می خواهد صدای ایلیاد را بشنوم و از همین راه دور سخت بفشارمش و برایش بمیرم. اینجور مواقع تنها بودن کشنده است. دلم از ان مراسم ختمهایی می خواهد که همه دور هم جمعند و ضجه می زنند. خبر مرگ خاله ام را هنوز بعد از دو سال باور نکرده ام. حتی قبرش هم تسکینم نداد. هنوز دلم آدمهایی را می خواهد که در عزایش با هم زار بزنیم. در این جور مواقع حس می کنی زندانی هستی. من نمی دانم انها که در زندان خبر مرگ عزیزانشان را می شنوند چه می کنند؟ یا آنهایی که نمی توانند به ایران برگردند وباید بسنده کنند به تلفن برای گریه کردن. یک نفر هست که به من این اطمینان را بدهد که بقیه کسانی که دوستشان دارم لااقل تا قبل از برگشتن من به ایران نخواهند مرد؟ شیلا مرد؟ آنها آنجا عزاداری کنند و من تز بنویسم؟ای دردتان به جان بی قرار پر گریه ام...

/ 17 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نغمه

روحش شاد.

آپاچی

متاسفم شادی عزیز بغض توی این نوشته رو خوب میشه فهمید متاسفم که خیلی از ما تبدیل به جزیره های پراکنده ای شده ایم دور تا دور دنیا ولی هنوز به غمها و شادیهای دور از هم خو نکردیم...خو نمی کنیم.

حامد کاظم زاده خوئی

جلسه نقد وبلاگ گروه بارانی ها روز یکشنبه ٢٠ مرداد ماه ساعت ۵ الی ٧ بعد از ظهر در فرهنگسرای دانشجو واقع درپارک شفق یوسف آباد برگزار می شود. از تمامی دوستان و علاقمندان دعوت می شود در این جلسه حضور بهم رسانند.

حامد کاظم زاده خوئی

جلسه نقد وبلاگ گروه بارانی ها روز یکشنبه ٢٠ مرداد ماه ساعت ۵ الی ٧ بعد از ظهر در فرهنگسرای دانشجو واقع درپارک شفق یوسف آباد برگزار می شود. از تمامی دوستان و علاقمندان دعوت می شود در این جلسه حضور بهم رسانند.

جهانگرد

سلام من ایران هستم اما عمه ام وبچه هایش در سوئد هستند چند روز پیش خبردار شدیم پسر عمه ام که سالم وسلامت بود به خاطر مشکلات عاطفی با همسر سابقش مبتلا به افسردگی شدو بر اثر چاقی وایست قلبی درگذشت پسری که عصای مادرش بود در غربت نمی دانم عمه ام که چندان سوئدی نمی داند چه خواهد کرد خدا به شما وعمه من هردو صبر دهد وبه شما تسلیت می گویم چرا که مرگ در غربت با مردن در ایران تفاوت فاحشی دارد

نرگس

متاسفم شادی ... چه تلخ نوشته ای بود... چه قدر دلم خواست بودم و حدا قل برای من گریه میکردی...روحش شاد و آرزو صبوری بسیار دارم برای تو و همه اونایی که عزیز از دست دادن

محبوبه

شادی جان تسلیت می گم... سخت ترین کار دنیا برام تسلیت گفتنه... خدا به شما و خانواده اش صبر بده.... نمی دونم چی باید بگم.. فقط این که غم دوستان همیشه قلبم رو بدجوری دردناک می کنه... بدیش اینه که کاری هم نمی تونم بکنم... کاش حداقل از نظر مکانی نزدیک بودیم.... مراقب خودت باش[گل]

م

شادی جان تسلیت میگویم

mahdi

salam laissez moi de vous expresser ma condolance pour perdu votre cherie! que Dieu le benisse