آلین

آلین یکی از دانشجویان سال دوم من است. دختری نوزده-بیست ساله که غم از چهره‌اش می‌بارد. برخلاف بقیه دختران هم‌سن‌و‌سالش موهایش کوتاه است و به سر و وضعش نمی‌رسد. نفسش هم در‌نمی آید حرف بزند. هر بار هر چه می‌گوید صد بار باید بپرسم بله؟ چی؟ آن اوایل چهره و نگاه غمگینش به شدت تحت تاثیرم قرار می‌داد. روز اولی که شروع کرده بودم به درس دادن و حرفهای بسیار مهم و استراتژیکی هم می‌زدم و همه باید سرشان را می‌انداختند پایین و مثل یک دانشجوی خوب یادداشت می‌کردند که من حواسم پرت نشود، زل زده بود به من با نگاه عجیبی. یک جوری که انگار دارد به من می‌گوید «آخر چرا؟» دیده‌اید قیافه بچه‌ای را که بزرگتری سرش داد کشیده است؟ همانطوری بود. هاله‌ای از اخم بر صورتش و لبهایی ورچیده. انگار که همین الان می‌خواهد بزند زیر گریه. من هر بار که نگاهم به او می‌افتاد نهیبی به خودم می‌زدم که مواظب باشم و به تته پته نیافتم! بعد با نگاهم بهش می‌گفتم آخر از من چرا طلبکاری بابا. می با دیگران خوردی و با ما سرگران داری و حواس من را پرت می‌کنی؟! اما فکر نمی‌کنم گرفته باشد حرف نگاه من را.

دانشجوهای فرانسوی کلا بچه‌های شادی هستند. حتی اگر نخندند شادابی و سرحالی را می‌شود در چهره‌هاشان دید. به خاطر همین هم بود که چهره آلین من را گرفتار کرد. دلم می‌خواست می‌گرفتمش و ایرانی‌بازی در می‌آوردم و منبر می‌رفتم و کمی نصیحتش می‌کردم که دخترجان! غصه چه را می‌خوری. همه اینها می‌گذرد. کمی حافظ و خیام و ضرب‌المثل برایش ترجمه می‌کردم و از تجربه زندگی دیگران برایش می‌گفتم که زمستانی داشتند و نماند. (معلوم است که تجربه‌های خودم را نمی‌گویم. معلم که نباید غصه‌های خودش را برای شاگرد لو بدهد که!) اما نکردم. و البته این اواخر یواش یواش بهتر شد. حالا یا من به چهره غمگینش عادت کردم یا واقعا اوضاعش بهتر شده بود.

همان اوایل متوجه شدم که در رستوران دانشگاه کار می‌کند. کلاسهایی که ساعت دوازه تمام می‌شدند را یک ربع زودتر اجازه می‌گرفت و می‌رفت. کلاسهای ساعت دو را هم از قبل عذرخواهی می‌کرد که یک ربع دیرتر می‌آیم. البته اکثر دانشجویان اینجا برای تامین هزینه تحصیل و زندگیشان از همین کارها می‌کنند اما بعد از بشور و بساب بیایی سرکلاس سخت است خب. همین‌ها باعث شده بودند نگاهم به او جور دیگری باشد. بیشتر از بچه های دیگر به او فکر می‌کردم. یکبار هم در جواب ایمیلش که غیبتش را به اطلاع می‌رساند نوشتم که هر چه را که در غیبتت درس دادم و بلد نبودی بیا دفترم برایت توضیح بدهم. البته این کار کاری طبیعی تلقی می‌شود اما خودم می‌دانم که از سر رابطه دیگری آن جمله‌ها را نوشتم.

کمی سرم را می‌برم عقبتر و به خودم نگاه می‌کنم. می‌گویم می‌بینی به استادهایت ایراد می‌گرفتی که چرا سوگلی دارند؟ همین است. رابطه‌ها گاه اینطوری ساخته می‌شوند. هر کسی معیار خودش را برای شکل دادن رابطه‌هایش دارد و یک وقتی به خودش می‌آید و می‌بیند که طرف مقابل کمی تا قسمتی اهلیش کرده، در صورتی که شاید در موقعیت اجتماعی آنها، نمی‌بایست یا بهتر بود رخ نمی‌داد. استادها هم آدمند و حق دارند بین دانشجویانشان سوگلی داشته باشند. فقط کاش سعیشان را بکنند که در نمره دادن یا رفتارهای احترام‌آمیز فرقی بین سوگلی و غیر آن نگذارند!

/ 30 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمیدرضا اعتمادی

با عرض سلام خوشحال می شوم پس از بازدید،این وبلاگ را لینک کنید و بالعکس. وبلاگ زیر یگ وبلاگ تخصصی و علمی در مورد حسابداری و حسابرسی و قوانین و دستور العمل های مربوطه می باشد. شما می توانید با تبادل لینک آمار بازدید کنندگان وب سایت و یا وبلاگ خود را در اینترنت بالا ببرید. با تشکر حمیدرضا اعتمادی مدیر وبلاگ http://accountinghistory.persianblog.ir/

نازمهر

خيلي سخته بي طرف باشي و با بچه ها سر و كار داشته باشي. من اصلا جنبه اش رو ندارم. يه ماه تو آموزش و پرورش كار كردم و از لحاظ روحي بشدت تحت تاثير قرار گرفتم.

عالی بود استاد ... حیف زودتر این وبلاگ رو پیدا نکرد وگرنه حتما توی چهره 89 بهتون رای می دادم [گریه] ... به هر حال وبلاگتون عالی بود استاد ... چون ما ایرانیم میگیم استاد ...

ناهید

در مورد فیزیک هم بگم لیسانس فیزیک خوندم ولی بعدش فوق مهندسی صدا Audio Engineering چون حرفای خاله مریم در مورد فیزیک خیلی روم تاثیر گذاشت.

سما

سلام .چه قلم شیوایی دارید. من تازه وبمو متولد کردم.میشه یه سر بزنید. عقده ای شدم از بس خودم خوندمشون.[گل] اگه لطف کنی وب منو هم لینک کنی البته وقتی خوندیشون.وامیدوارم خوشت بیاد وخودت بخوای لینک کنی .مرسی عزیزم.

مرتضی

سلام جناب استاد گاهی هم شاگردانی پیدا میشن که به این سبک زندگی کنن شاید منم جز اون دسته بودم که رو ای خودم بیشتر وایستادم و خوب میدونم چقدر وقت واسه الین مهم هستش که هم به کارش برسه هم به درساش ، اینکه سوگلی هم بشه به نظرمن هیچ ایرادی نداره اخه به ماهم مدتی شده بودیم سوگلی دکتر سیف زاده و هرکسی چیزی از استاد می خواست گویا باید ما بودیم که زنگ میزدیم.....استاد هم که نمیشه بدون نقطه ضعف باشه البته نقطه ضعف نه در بُعد منفی همیشه اینبار فکر کنم مثبت هم هستش..... چه خوبه که آدمی مثل آلین دوستداری مثل شما داره چون حتما استاد خوبی هستید که اینطور بهش وقت میدید که سوالاتش رو ازتون به صورت خصوصی بپرسه....استاد خوشحال میشم نسبت به مطالب بنده نقطه نظراتتون رو ببینم.... موفق و موئد باشید مرتضی

باد صبا

سلام داشتم یه مروری روی ژایان نامه ام می کردم. دیدم که چقدر شما زحمت کشیدید و مقاله و فایلهایی که فرستاده بودید چقدر به درد من خورد. دو ننوشته آخرتون جالب بود. توی پاسخ یادداشتها دیدم که حرف از اسباب کشی از پرشن بلاگ زده بودید. می خواستم ازتون خواهش کنم اگه امکان داره تجدید نظر بفرمایید. من که قبلا گفتم. مشکل باز نشدن صفحه ها به خاطر ژرشین بلاگ نیست. به خاطر نرم افزاریه که مطلب رو نوشتید. اگه از اکسپلورر استفاده کنید همه می تونن بخونن. ولی اگه از ژیزای دیگه مثل فایر فاکس استفاده کنید همه نمی تونن صفحه رو باز کنن. البته من با گوگل ریدر خوندم ولی اونجا نمیشه نظر نوشت. ولی مشکل مهمتری که در اثر اسباب کشی پیش میاد اینه که نه تنها صفحات سخت باز میشن بلکه اگه برید جای دیگه مثل ورد پرس یا بلگر دیگه اصلا وبلاگتون باز نمیشه. نمی دونم خبر دارید یا نه که همه سایتهای وبلاگ معتبر مثل ورد پرس و بلاگ اسپا توی ایران فیلتره. ضمنا پرشین بلاگ با وجود همه عیب و عور هاش بالا خره قدیمی ترین سایت خدمات وبلاگ فارسی هست و حق آب و گل داره. اینو توی مراسم ساگرد ژرشین بلاگ در روز جهانی وبلاگ که من هم شرکت کرده بودم حس کردم.

باد صبا

خلاصه شما همین جا با همین شرایط بنویسید باز شاید بهتر از این باشه که کلا وبلاگتون فیلتر بشه. راستی ببخشید از سال نو و عید و درس و تدریس ننشتم. امیدوارم همه چی خوب پیش بره. فکر کنم از این به بعد همیشه عید که بشه یاد عنوان یکی از پست های شما بیفتم. بهار خانم آسته میاد پا ها حنا بسته میاد موفق باشید و به امید فردایی بهتر [گل]

باد صبا

سلام ظاهرا سرتون شلوغه. اگه یه وقت فرصت داشتید به این دو تا یادداشت من یه نگاهی بندازید لطفا

کمان گیر

سلام خدا قوت به روزم با: " داستان بسیجی و پلیس " قسمت سوم در رابطه با دستگیری بسیجی ها در مقابل کنسولگری