یادم ترا فراموش

پنج شش سال پیش که پرشین‌بلاگ تازه باز شده بود، من تولوز (جنوب فرانسه) دانشجو بودم. شش هفت دانشجوی ایرانی بیشتر نبودیم. یکی از این دوستها که تکنولوژی خونش بیشتر از بقیه بود و در امور رایانه‌ای پیشرو بود  وبلاگیدر پرشین بلاگ باز کرده بود وبه بقیه هم سفارش می‌کرد که باز کنند و بنویسند. آن موقعها هم که مثل الان کامپیوتر و اینترنت فت و فراوان نبود. بنابراین وبلاگنویسی مال قشر مرفه بی‌درد بود. روزی از روزها من به بهانه اینترنت و ایمیل سر دوستی خراب شدم و رفتم سراغ وبلاگ  دوست وبلاگنویس. دیدم شعر" افسانه" نیما را در وبلاگش نوشته که اینطوری شروع می‌شد: 

فسانه فسانه فسانه...

من که قبل‌ترها این شعر را خوانده بودم و چیزی ازش سر در نیاورده بودم، شیطنتم گل کرد و تصمیم گرفتم کمی با تریلی بروم تو احساساتش. کامنت گذاشتم:

"چرا فس فس می‌کنی؟ افسانه شوهر کرده رفته!" و در قسمت نام فرستنده نوشتم "مادرشوهر فسانه"!

بعد هم به دوست میزبان گفتم که بیاید بخندد. در همین حین سر و کله نویسنده پیدا شد و از ریزخنده‌های ما فهمید که کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است. رفت سراغ کامنتهای وبلاگش و همین که کامنت من را دید گفت می‌دونستم یه کاری کردید... و دوست میزبان عوض اینکه به قول فرانسویها همبستگی زنانه‌اش را با من حفظ کند زود گفت:" من ننوشتم شادی نوشت! "

البته در باب بزرگواری دوست نویسنده همین بس که فقط با اخم گفت : پاکش می‌کنممممم... و زود راه‌حلش را پیدا کرد و پاک کرد. شبش من طی مراسمی زنگ زدم و معذرت خواهی کردم و ایشان هم گفت که ناراحت نشده و منطق شیطنت را می‌فهمد!

البته فکر می‌کنم اگر این اتفاق همین الان برای وبلاگش می‌افتاد پاک نمی‌کرد. اصلا من خودم دیگر چنین نظری نمی‌گذارم! رفتارهای وبلاگی ما در آغاز وبلاگنویسی طور دیگری بود. از وبلاگ می‌ترسیدیم. مستعارنویسی خیلی بیشتر بود. کامنت‌گذاری خیلی کمتر. شاید چون خواننده وبلاگ کمتر بود. شاید هنوز خوانندگان نمی‌دانستند نظر دیگران چقدر برای نویسنده مهم است و یا شاید آن رابطه صمیمی بین خواننده‌ها و نویسندگان هنوز استوار نشده بود. دلیل "نظربازی" برای هیچ کس معلوم نبود و هنوز آداب و رسوم آن مشخص نشده بود. آدم متوجه نبود نظری که می گذارد ممکن است برای همیشه قابل دسترس باشد؛ آنهم بالقوه برای همه آنهایی که به اینترنت دسترسی دارند و یا اصلا ممکن است طرف را ناراحت کند.  برای من آن نظر خیلی هم خنده‌دار بود و نمی‌بایست منهدم می‌شد اما حالا که دارم راجع به نگاه دیگران در وبلاگ تحقیق می‌کنم می‌فهمم که چقدر (مخصوصا) اولین نظرها برای وبلاگنویسها مهمند. دید‌ه‌اید کودکان چقدر سعی می کنند که نگاه و کلام اطرافیانشان را متوجه خود کنند؟

این خاطره را مدتها بود که می‌خواستم بنویسم که ثبت شود. هربار که به یادش می‌افتم کلی می‌خندم. الان که هوا گرم شده، نسیم خنکی که از در باز ایوان اتاقم وارد می‌شود من را دوباره یاد خوابگاه آنها انداخته که چند نفری می‌رفتیم سرشان خراب می‌شدیم و درِ رو به حیاط اتاق باز بود و همین نسیم لابلای ما در آن اتاق کوچک می چرخید. تا نصف شب می‌خوردیم و می‌خندیدیم و بحثهای "جالب" می‌کردیم. یاد آخر ماه ژوئن و شب جشن موزیک که خودمان را خفه می‌کردیم از بس راه می‌رفتیم و موسیقی گوش و تماشا می‌کردیم. یاد جشن 14 ژوییه و تماشای آتش‌بازی ملت. یاد آهنگهای بیژن بیژنی که از معدود سی‌دی‌های ایرانی بود که داشتیم و همینکه به آهنگ "لیلا لیلا" می‌رسید اَاَاَاَه ه ه ه  آنها می‌رفت بالا و من غش‌غش می‌خندیدم. یاد دعواهایی که سر این داشتیم که مجتبی خاله را بیشتر دوست دارد یا عمه را یا عمو را. و البته همیشه مشخص و ثابت می‌شد که عمه را، که بنده حقیر باشد. یاد ماشین فسقلی آقا بهزاد که پنج نفری در آن می چپیدیم و هیچکس دلش نمی خواست وسط بنشیند! یاد آن شبی که من برای همیشه داشتم می‌آمدم گرونوبل و با هم تا ایستگاه قطار آمدیم و من و همان دوستی که مرا زمانی لو داده بود کلی در آغوش هم گریه کردیم! الان داریم یکی می‌زنیم توی سر خودمان یکی هم توی سر تزمان. الان دوستهای جدیدی داریم که بهتر از آب روانند. اما من را یارای فراموشی آن روزهای سالم و سرشار نیست...هی هی هی...اصلا همه‌اش تقصیر آقای کلاهی است که با یادداشتش روی پرونده‌ای از نوستالژی‌های من کلیک کرد!

/ 27 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجله طبيعت سبز

مدت‌هاست كه نوشته جديدي نداريد اميدوارم حالتون خوب باشه ......... به نوپوشي اين مجله سري بزنيد با سپاس

مهدی همراهی

سلام عزیز بلاگوار، از افسانه که بگذریم و این پست که روان است و دلنشین برای خواندن بی سردرد، یک بحث در مورد هویت شروع کرده ام که به نظرم واقعیه واقعیست، مخصوصا مشکل ما از ولایت دور افتاده ها.البته احتمالا کمی هم سردرد اور . اگر دوست داشتی در بحث ما شرکت کنی، خوش امدی. زت زیاد

ساحل

سلام ! از کامنت و تعریف خاطراتت ممنونم, بسی حض بردم[چشمک] ضمنا ارتباطات از دروس مورد علاقه ی من هم هست.راستی صحبت دوران دانشجویی شد, خوشحال میشم اگه فرصت کردی به وبلاگ دوران دانشجویی م هم سر بزنی http://artstudent.persianblog.ir/ امیدوارم در ارایه ی تزت موفق باشی.[خجالت]

علي سعادت

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت: غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی. به حرف خدا گوش کردم. شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر. از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم. دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد. سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم: در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟ خدا با لبخندی دلنشین گفت: فرزندم! همه آنها نزد من٬ اینجا هستند. پرسیدم خداوندا! چرا این جعبه ها را به من دادی؟ چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود؟ گفت: فرزندم ! جعبه طلایی را به تو دادم تا برکات و شادی های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...

آشنايي با يك معلول قطع نخاع

سلام بر شادي خانم گل دوست عزيز و بسيار گرامي . ممنون از لطف بي كرانتان . درس و مشق تمام شد به سلامتي حال اخوي چطوره من چه فرقي با تو وبلاگ داشتم البته وبلاگ و واقعيت فرق داره نوشته هاتون واقعا خوندني هستن موفق باشيد لذت بردن از اونچه كه داريد را فراموش نكنيد بخصوص تندرستي كه بزرگترين ثروت‌هاست به همه با صداي بلند سلام كنيد راستي رامسر تعارف كنيد تلپيم

آپاچی

جالبه پس حتی اونجا هم چیزهایی هست که چشم مردم به دیدنشون عادت نداشته باشه! به نظرم بهتره یه انجمن دوچرخه سواری ایران و فرانسه تشکیل بدیم.[هورا]

از زندگی

سلام شادی جان خیلی ازتون متشکرم به خاطر خیلی چیزها ... ! آرزوی موفقیت و شادکامی دارم براتون.

نسیمک

کم می نویسی اما وقتی می نویسی، جذاب!! مطمئن باش لازم نیست کسی این نوشته رو طی چند هفته بخونه. اونقدر جذاب هست که همه اش رو یه لقمه چپ کنه. من هم راستی ازت تشکر میکنم که تو اون فشردگی برنامه و یکی دو روز قبل از سفرت به من وقت دادی و هم دیگه رو دیدیم[گل]