کودکان و تماشای خشونت

ابتدایی که بودم صبحی-بعدازظهری بودیم. یک هفته صبح مدرسه میرفتیم یک هفته بعدازظهر. مادر و پدرم هر دو صبح ها کار می کردند. هفته هایی که بعدازظهری بودم، صبحپدرم مرا می گذاشت خانه مادربزرگم که در یکی از میدانهای اصلی شهر بود. یک روز که همان دور و برها مشغول بازی بودم دیدم مردم در میدان جمع شده اند. توجهم جلب شد. مردی را بردند بالای وانت و یک نفر که صورتش را پوشانده بود شروع کرد به شلاق زدن. شش هفت ساله بودم. هنوز وحشتش در دلم است. مردم می شمردند. یک، دو، سه،... و من میخکوب شده بودم و نگاه می کردم به آن آدمی که پیچ می خورد از درد. عقلم هم نمی رسید که نمانم آنجا. یادم است که یک بار دو تا خانم چادری را هم آن بالای وانت دیدم. حتما داشتند زنی را شلاق می زدند. یک بار شاهد پایین آمدن مرد بودم. با لباسی پاره پاره و تنی زخمی و خونین و خم شده از درد. از جلوی من رد شد و من وحشتزده نگاهش کردم. همان موقع پدرم که محل کارش آنجا بود سر رسید و هراسان گفت چرا اینجا ایستاده ای. نگاه نکن این چیزها را. ازش پرسیدم چرا شلاقش زدند؟ گفت. و من را برد خانه مادربزرگم. اما دیگر دیر شده بود.

گاهی می گویم اینکه به شدت از تماشای صحنه های خشونت بار فیلم ها پرهیز می کنم شاید به خاطر همین دست خشونتهاست که در بچگی شاهد آن بوده ام. حالا تازه من از جمله کودکانی بودم که خشونت خانگی از هیچ نوعیش را تجربه نکرده بودند. سریال هزاردستان یا سربداران که پخش می شد کوچک بودم. به قول فیسبوکیون و گودریون و غیره «شما یادتون نمی آد» اما ما آن زمان تفریحی نداشتیم. زمان جنگ بود. برنامه کودک یک ساعت بود و بعد می نشستیم پای فیلم بزرگترها. آن صحنه هزاردستان که شعبان بی مخ سر کسی را گوش تا گوش با چاقو برید هنوز در ذهنم هست. توی آرایشگاه بود و هنرپیشه اش گمانم جهانگیر فروهر بود. مرده بودم از ترس. هنوز هم که خبر سربریدن توسط طالبان یا غیره! را می شنوم همان صحنه برایم زنده می شود و دلم عجیب آشوب می شود.

این چیزها روی ذهن یک کودک خیلی تاثیر می گذارد. شاید خنده دار باشد اما من وقتی می بینم زیر فیلمی نوشته برای زیر ده سال ممنوع، ماستم را کیسه می کنم و خودم را آماده می کنم که آمادگی برای صحنه های خشن را داشته باشم. و به موقع نگاه نکنم! الان را نمی دانم پدر و مادر ها چقدر در این زمینه اطلاعات دارند و تا چه اندازه کودکانشان را از تماشای چنین صحنه هایی باز می دارند. اما آن موقع کسی اطلاعاتی درباره اینگونه آسیبها رد و بدل نمی کرد. اخیرا تبلیغی ساخته صدا و سیمای فرانسه از تلویزیون پخش می شد و نشان می داد که پسر نه-ده ساله ای با پدرش مشغول تماشای فیلمی هستند. هنرپیشه شلیک می کند و پسر که چسبیده به پدر و هراسان داشت فیلم تماشا می کرد با جهشی به عقب پرتاب می شود. پدر به سمت پسر می رود که دلداریش بدهد و همزمان صدای زنی می گوید «کودکان شما در تلویزیون آن چیزی را نمی بینند که شما می بینید». تبلیغ برای حساس کردن مردم به نشانه های ممنوعیت برای زیر ده سال و غیره بود که پایین فیلمهای خشن زده می شود. حیف ذهن دست نخورده و لطیف کودکان که با چنین خشونت هایی خط بخورد.

 

/ 4 نظر / 15 بازدید
مهتا

موافقم.. بخصوص این که تخیلات بچه ها خیلی قوی هست و هزار بار بیش از ما این صحنه ها را بازسازی می کنن تو خیالشون.. ----------------------------- راستی آدرس وب من یک کوچولو تغییر کرده .

باد صبا

سلام از شما دعوت نشده در مراسم روز جهانی وبلاگ شرکت کنید؟ کاش می بودید و تشریف می آوردید. البته از من هم دعوت نشده ولی خودمون رو امیدوارم نگه داشتیم شاید گفتن بیایید. ضمنا اگه قت دارین و این نوشته آخر من رو یه نگاهی بندارید ممنون می شم. موفق باشید و به امید فردایی بهتر [گل]

چرک‌نویسی در زمهریر

شادی عزیز پروفسور ثبوتی برای ما‘ نشانه‌ی بزرگی بود از پایداری برای کمک به مردمت حالا این رویداد ناگوار..............

م

شادی جان چه درست گفتی اون صحنه سر بریدن در فیلم هزار دستان را. من هم اون صحنه رو دیدم و با اینکه به دلیل محل زندگیم تصاویر و صداهای مهیبی از جنگ در ذهنم نقش بسته که گاه و بیگاه آزارم میده ولی این صحنه سر بریدن در فیلم هزار داستان بد جوری نمیدونم کجای ذهنم هک شده که اصلا پاک نمیشه اگر تو بچه بودی و صحنه شلاق زدن رو دیدی, من یک روز بزرگ بودم و داشتم از دانشگاه به خانه برمیگشتم(در ایران) که به جمعیتی بر خوردم تا اومدم بفهمم چه خبر شده که اینطور ترافیک شده یک باره آدمی رو آویزان به جرثقیلی دیدم که بالا برده میشه, هنوز که تا هنوز از یاد آوریش بدنم میلرزه حالا وای به حال اون بچه هایی که تو اون جمعیت بودن!